آهنگری با وجود رنجهای متعدد و بیماری اش عمیقا به خدا عشق می ورزید. روزی یکی از دوستانش که اعتقادی به خدا نداشت،از او پرسید:
تو چگونه می توانی خدایی را که رنج و بیماری نصیبت می کند،رادوست داشته باشی؟
آهنگر سر به زیر اورد و گفت:
وقتی که میخواهم وسیله آهنی بسازم،یک تکه آهن را در کوره قرار می دهم.سپس آنرا روی سندان می گذارم و می کوبم تا به شکل دلخواه درآید.اگر به صورت دلخواهم درآمد،می دانم که وسیله مفیدی خواهد بود،اگر نه آنرا کنار میگذارم.
همین موضوع باعث شده است که همیشه به درگاه خدا دعا کنم که 

خدایا ، مرا در کوره های رنج قرار ده ،اما کنار نگذار



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢٠ | ٤:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

کودک کفاش ساعت حدود شش صبح در فرودگاه مهرآباد به همراه دو نفر از دوستانم منتظر پرواز به تبریز بودیم.
پسرکی حدود هفت ساله، با موهای خرمایی، جثه ای متوسط، گردنی افراشته، چشمانی که برق میزد ، صورتی گندم گون و کمی خسته ، لباسهایی نه چندان تمیز و دستانی چرب ، جلو آمد و گفت: واکس میخواهی؟
کفشم واکس نیاز نداشت ، اما حس کرامت و بزرگواری و فرهیختگی مرا وا داشت که
بگویم : بله
به چابکی یک جفت دمپایی جلوی پاهایم گذاشت و کفش ها را درآورد.
به دقت گردگیری کرد ، قوطی واکسش را با دقت باز کرد ، بندهای کفش را درآورد تا کثیف نشود و آرام آرام شروع کرد کفش را به واکس آغشتن ، آنقدر دقت داشت که گویی روی بوم رنگ روغن می مالد ، کفش که حسابی واکسی شد را کنار گذاشت تا واکس را جذب کند ، حالا موقع پرداخت بود ، با برس مویی شروع کرد به پرداخت کردن واکس ، کم کم کفش برق افتاد ، در آخر هم با پارچه حسابی کفش را صیقلی کرد .
گفت : مطمئن باش که نه جورابت و نه شلوارت واکسی نمی شود
در مدتی که کار میکرد با دوستانم فکر می کردیم که این بچه با این سن ، در این ساعت صبح چقدر تلاش می کند!
کارش که تمام شد ، کفشها را بند کرد و جلوی پای من گذاشت ، کفش را پوشیدم ، بندها را بستم.
او هم وسایلش را جمع کرد و مودب ایستاد
گفتم : چقدر تقدیم کنم؟
گفت : امروز تو اولین مشتری من هستی ، هر چه بدهی ، خدا برکت
گفتم : بگو چقدر
گفت : تا حالا هیچوقت به مشتری اول قیمت نگفتم
گفتم : هر چه بدهم قبول است؟
گفت : یاعلی
دیشب برای خرید یک آب معدنی کوچک، اسکناس هزار تومانی را به فروشنده داده بودم و او یک پانصد تومانی کهنه و پاره را به من پس داده بود که توی جیب پیراهنم گذاشته بودم
با خودم فکر کردم که او را امتحان کنم ، با آنکه می دانستم حقش خیلی بیشتر است ، از جیبم پانصد تومانی را درآوردم و به او دادم
شک نداشتم که با دیدن پانصد تومانی اعتراض خواهد کرد و من با این حرکت هوشمندانه به او درسی خواهم داد که دیگر نگوید هر چه دادی قبول
در کمال تعجب پول را گرفت و به پیشانی اش زد و توی جیبش گذاشت ، تشکر کرد ، کیفش را برداشت که برود
سریع اسکناسی ده هزار تومانی را از جیب درآوردم که به او بدهم
قدش کوتاهتر من بود ، گردن افراشته اش را به سمت بالا برگرداند ، نگاهی به من انداخت و گفت : من گفتم هر چه دادی قبول
گفتم : بله می دانم ، می خواستم امتحانت کنم
نگاهی بزرگوارانه به من انداخت ، زیر سنگینی نگاه نافذش له شدم
گفت : تو !!!!، تو میخواهی مرا امتحان کنی؟
واژه "تو" را چنان محکم بکار برد که از درون شکست خوردم
تمام بزرگواری و سخاوت و کرامت و فرهیختگی را در وجود من در هم شکست
رویش را برگرداند و رفت ، هر چه اصرار کردم قبول نکرد که بیشتر بگیرد ، بالاخره با وساطت دوستانم و با تقاضای آنان قبول کرد ، اما با اکراه رفت
وقتی که میرفت از پشت سر شبیه مردی بود ، با قامتی افراشته ، دستانی ورزیده ، شانه هایی فراخ ، گامهایی استوار و اراده ای مستحکم
مردی که معنای سخاوت و بزرگواری را در عمل می آموخت
جلوی دوستانم خجالت کشیده بودم ، جلوی آن مرد کوچک ، جلوی خودم ، جلوی خدا
شاید باید دوباره بیاموزم آنچه را که به آن دلخوشم!



تاريخ : ۱۳٩٤/٤/٢٠ | ٤:۱٤ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
 
طپش های تند قلبش را با تمام وجود احساس می کنم ، دستهای یخ زده اش را محکم در میان دستهایم می فشارم و به صورتم می چسبانم ، نم اشکهایش ، گونه ام را خیس می کند، می بویمش ،می بوسمش و محکم در آغوشم و به سینه ام می چسبانمش … او پاره تن من است ، همه وجودم ، همه رویاها و آرزوهایم در وجود اوخلاصه شده است . (باران ) من ، (باران ) مهربان مادر;
چه کسی باورش می شد، سرنوشت دستهای پنهانش را اینگونه به بازی بگیرد، چگونه می توانستم باور کنم ، دخترم بازیچه این سرنوشت شوم باشد؟!
وقتی مجبورم هر هفته او را تا سر کوچه بدرقه کرده و به دست پدرش بسپارم و دوباره گردشی به عقب کرده و به آن کوچه تنگ و خانه دلتنگ بازگردم ، تمام وجودم در آتش می سوزد، او بی گناه و معصوم ، به گناه پدر و مادرش می سوزد. هربار او وقت رفتن ، حالش خوب نیست … وقتی می آید شاد است و سر حال ، لباسهایش کثیف است ، اما سعی می کند لباس تمیزی را که از دفعه قبل یواشکی گوشه کمد پنهان کرده روی لباسهای کثیف بپوشد، تا دل مادرش گرم باشد که دخترش راحت است . او که می آید، آنچه دوست دارد رابرایش فراهم می کنم ، غذای مورد علاقه اش قورمه سبزی است و مثل خیلی از بچه ها، پیتزا رادوست دارد.
من با هر آنچه در توان و امکان باشد سعی می کنم هر دو را برایش فراهم کنم ، بعد حمامی داغ که معمولا یکی دو ساعت طول می کشد،چون حمام و نشستن در وان آب گرم برای ملوسکم ، بهانه ای است تا از دردهای دل کوچکش برایم نقل کند. از این که چطور در خانه پدر، ناچار است ، ناملایمات رفتار تند او وچوقلی های نامادری و بعد هم تشرهای مادربزرگ و عمه و دست آخر هم کتک های پدررا تحمل کند. من سعی می کنم حرفش را قطع کنم ، و او را با اسباب بازی هایی که داخل وان حمام برایش گذاشته ام سرگرم کنم . ذهن کودکانه او خوب این چیزها را درک می کند به خاطرهمین اغلب وقتی به میان حرفش می آیم ، مرامی بوسد و آرام می گوید، ناراحتت کردم مامان ،هی به خودم قول می دم بهت نگم ، چقدر سخت بهم می گذره ، ولی یادم می ره ، تازه من که به جزتو کسی رو ندارم تا باهاش درد دل کنم ; سوسن جون توی مهد می دونه که من پیش بابامم ،نمی دونم از کجا می دونه با این حال ، با این که گفته هر وقت دلت گرفت یا از چیزی ناراحت بودی بیا پیش خودم ، نمی تونم واسش حرف بزنم ، من اونو دوست دارم ، ولی نمی تونم باهیشکی مثل تو درد دل کنم … دیگه قول می دم چیزی نگم که تو ناراحت بشی .
دلم هزار تکه خون است ، اما نمی دانم چه کنم ؟ای کاش می توانستم زودتر از رسیدن سن باران به 9 سالگی کاری کنم تا او مال من شود. او فقطهشت ماه است که پیش پدر و زن پدرش زندگی می کند، اما هر ساعت از این مدت برایم مثل صدسال زجرآور و طاقت فرساست ، ولی مطابق قانون فقط هفت سال بچه نزد مادر می ماند و بعداز آن با رسیدن دختر به سن تکلیف در صورت گرفتن (حکم رشد) می توانم با نظر و علاقه خودباران ، که دوست دارد، پیش من باشد، او رادوباره نزد خود باز گردانم .
– بابا گفته مامانت کور خونده ، نمی دونه من قبل از اون که بتونه تو رو ازم پس بگیره ، واسه همیشه تو رو ازش جدا می کنم !
دلم از شنیدن این حرف مدتی است آتش گرفته ، (بیژن ) که روزی عاشق سینه چاک من بودو نزدیک به یک سال و نیم با هر آنچه می توانست و هر آنچه بلد بود، من و خانواده ام را تحت فشارگذاشت تا رضایت مان را برای ازدواج جلب کند،ناگهان در کم تر از 11 ماه از زندگی مشترک ، رفته رفته به کوه یخی مبدل شد، که باورش برای هیچکس میسر نبود. تا قبل از آن وقتی ازدعواهای مادر شوهر و عروس می شنیدم خنده ام می گرفت ، این حکایت ها را قصه های واهی خاله زنکی تلقی می کردم ، وقتی کانون گرم و عاشقانه من و بیژن کم کم با دخالتهای پنهانی و موذیانه مادر و خواهرش رو به سردی گذاشت ، اولین چیزی که ذهنم را به خود مشغول کرد، این بود که خیال می کردم شاید پای زن دیگری باز شده ،باورم نمی شد آن مادر به ظاهر مهربان بیژن که اغلب با هدایا و عیدی فرستادن گاه و بی گاه دستپختش ژست مادرانه به خود می گیرد، در پس پرده چگونه شوهرم را علیه من تحریک می کند.این برای من که هرگز نمی توانم برای کسی که ازاو بیزارم نقش بازی کنم ، آنقدر ماهرانه و اغواکننده بود که هنوز هم گاهی به کل ماجرا شک می کنم .
در عوض من او را اگر گفتن مادر مبالغه آمیزباشد، لااقل به اندازه یک خاله دوست داشتم .اغلب غصه تنهایی او و دخترش را می خوردم ودلم می خواست لحظات شادمان را با او تقسیم کنم . حتی در این جور مواقع به پدر و مادر خودفکر نمی کردم . اما او بالاخره زهر خودش را درزندگی ام ریخت . گاهی به این نتیجه تلخ می رسم که بعضی از دختران جوان حق دارند که از همان روزهای اول تشکیل خانواده ، کج دار مریض بامادر شوهر و خانواده شوهر رفتار می کنند، یا باسیاست های دو پهلو باعث می شوند پای شوهرشان از خانه مادرش بریده شود. وقتی به عقب برمی گردم و زوایای متعدد و متناقض رفتارخانواده بیژن با خود و خانواده ام فکر می کنم ، ازخودم متعجب می شوم که چرا آن همه مدت صبرکردم تا آن قدر تحقیر شوم ، شش سال زمان کمی نبود… عمر خوشبختی ها کم تر از یکسال طول کشید و درست در زمانی که من چهار ماهه بارداربودم ، فهمیدم دیگر از گرمی عشق بیژن خبری نیست ، او درست مثل خواب زده ای که بیدار شده باشد، ناگهان به خود آمده و به یادآورده بود،بیشتر از آن که به فکر خود و زندگی مشترک مان باشد مسئولیت دیگری دارد و آن نگهداری وانجام او امر ریز و درشت مادر و خواهرش است .آنها او را مرد خانه اشان می دانستند، به همین خاطر از همان روز نخست تمایل چندانی به ازدواج ما نداشتند، البته (بیژن ) تا آنجا که توانست حقیقت را یا درک نمی کرد یا به روی خودش نمی آورد، از طرف دیگر تنها بهانه مادرش این بود که (بیژن ) نه در آمد مناسبی دارد و نه خانه ای از خود، این در حالی بود که پدر بیژن سالها پیش فوت شده و کلیه ارثیه اش به همسر وفرزندانش رسیده بود و آنها در خانه ای سه طبقه زندگی می کردند که دو طبقه آن اجاره داده و باحقوق و در آمد حاصله از اجاره آپارتمانهایشان زندگی راحتی را داشتند.
او تا آنجا که می توانست سعی می کردبچه هایش را وابسته به خود نگاه دارد. آنها عادت داشتند برای به دست آودرن هر چیز قبل از هرتلاشی دستشان را به گدایی جلوی مادر دراز کنندو او با ژست حق به جانب و منت مادرانه ای ، درخواست آنها را سریع تر از بر هم زدن پلک چشمهایشان جلوی روی آنها تقدیم کند. این شیوه عمل باعث شده بود، (بیژن ) هم به عنوان یک مرد هیچ وقت نگران و دغدغه ای برای همت و کار بیشتر نداشته باشد. او می دانست در نهایت هر جا که گیر کند، مادر و مرحمتی های او هست تاخواست های ریز و درشت پسرش را به جا آورد.
هر مادری آرزوی خوشبختی فرزندش رادارد و هر مادری دلش می خواهد روزی مادربزرگ شده و نوه هایش را در آغوش گیرد.وقتی اولین بار خبر حاملگی ام را به مادر (بیژن )دادم انتظار شور و شعفی خاصی داشتم ، چیزی بالاتر از یک لبخند ساده گوشه لب که بیشتر تلخ بود تا شیرین و تبریکی که کمی از تسلیت نداشت .آن موقع درست نفهمیدم چرا او از شنیدن خبرتولد اولین نوه اش به وجد نمی آید، اما وقتی رفته رفته روزهای تیره و تار زندگی مشترک مان از راه رسید و مشاجرات من و بیژن بالا گرفت ، تا جایی که پای دخالت مادرش به میان باز شد، اولین حرفی که از سوی او به اصطلاح برای آرام شدن شنیدم ، نخستین کلامی بود که آتشی بر دلم زد.
او بی محبا و بدون آن که دلیل مشاجره امان رابپرسد، یا تلاشی در ایجاد آرامش داشته باشد، ازپشت تلفن خیلی جدی و خشک گفت :
– شیوا جون حالا فکر نمی کنی توی این گیر ودار بچه آوردن ، فکر سنجیده و مسخره ای بوده وحالا وقت بچه نبوده ؟
من که زبانم بند آمده بود و تمام بدنم می لرزید، با صدای لرزان و گرفته و عصبی سعی داشتم ، آرام و با رعایت ادب یک جوری برای معنای مضحک عبارات او را در ذهن خود،تعبیری درست و سنجیده و منطقی بیابم ، به اوگفتم ، (وا… همه مردم ازدواج می کنند، تاخانواده تشکیل داده باشن و به دنبال اون بچه متولد می شه تا خانواده کامل تر و صمیمی تر وگرم تر بشه تازه دعوای ما که چندان خطرناک نیست که قرار باشه به جاهای باریک کشیده بشه که وجود بچه اونو بغرنج تر بکنه …) اما اوبی احساس تر از عبارت اول در پاسخ به من بالحنی کاملا تیزتر گفت :
– (بالاخره بهتر بود تا قبل از این که به تفاهم نرسیدین پای یه بچه رو به این زندگی باز نکنین ،اینجوری دست و پاتون در مواقع ضروری واسه انجام هر تصمیمی بسته است .) من که باورم نمی شد این حرفها را از زبان مادر شوهرم شنیده باشم ، انگار کابوس می دیدم ، او با حرفهایش نه مراو نه بیژن را آرام نمی کرد برعکس ، خواسته وآگاهانه آتش به وجود هر دو ما می کشید،بخصوص (بیژن ) که انگار با حرفهای مادرش دوپینگ کرده باشد، خروشان تر و عصبی تر به طرف من حمله ور می شد. بعد از آن واقعه فهمیدم که تنها هستم ، مخصوصا که خانواده ام هرگز باورشان نمی شد، داماد بزرگ شان تو زرد ازآب در آید. من شوهرم را نزد خانواده ام به تابلویی از قدرت و احترام مبدل کرده بودم که گفتن درد دل و رو کردن دست او و خانواده به ظاهر محترمش نه تنها دردی را از من دوانمی کرد، بلکه آسیب جدی تری به من می زد،پس خود را می خوردم و به رویم نمی آوردم که چه بر من می گذرد.
رویاها و خیالات زیادی برای زندگی ، عروسی ،و بچه دار شدنم داشتم ، که هیچکدامش محقق نشد. من هرگز فرصتی نیافتم تا از حاملگی ام لذت ببرم و قدر زمانی را که با فرزندم در کنار همسرم می توانستم داشته باشم را بدانم .
او اغلب وقتی از کارهای تکراری شرکت که درواقع یکی از ارثیه های شوم پدری اش بود که بامدیریت مادرش اداره می شد، به خانه برمی گشت ، مثل یک دیوار مقابل من می نشست وصفحات متعدد روزنامه ها را ورق می زد یاکانال های مختلف را به فاصله چند دقیقه عوض می کرد، او هیچ توجهی به رشد موجود غریزی که در وجود من بزرگ و بزرگ تر می شد نداشت وهرگز به احساسات من اهمیت نمی داد نه آنچه می پختم را با میل می خورد و نه از آنچه که پس ازتلاش سخت در اداره ، با تن و روحی خسته ، اماامیدوار در خانه انجام می دادم تا زندگی را برای او گرم تر و پر جاذبه تر جلوه گر کنم ، توجهی نشان می داد.
کم کم حس می کردم ، به یک عروسک کوکی تبدیل شده ام که از صبح تا شب باید براساس قوانین (بیژن ) به همان برنامه های تکراری بپردازم . تا می خواستم چیز بیشتری احساس کند یاحرفی بزند، او لب به اعتراض می گشود ولحظه ای نمی گذشت که کار به مرافعه و جر و بحث می کشید و دست آخر او آنقدر عصبی می شد که باحمله ور شدن به سمت من و ترساندم کار را بانواختن یکی دو ضربه سیلی به صورتم یا مشتی به سرم به مرحله ای می رساند که با اشک و آه و ترس از ناقص شدن بچه ام رها کنم و به گوشه ای پناه برم .
حالا که به آن روزهای طاقت فرسا، نگاه می کنم ، می بینم طی سالهای گذشته او جز عذاب برایم چیزی نداشته است .
و علاوه همان بچه ای را که نه خود و نه خانواده اش طالب به دنیا آمدنش نبوده اند، به زور و فقط به خاطر عذابم از من جدا کرده اند.
(باران ) دختر شاداب ، زیرک و تو داری ست .او وقتی فقط دو سه سال داشت ، وقتی سر وصدای پدرش بلند می شد، با حالت عصبی به سمت من نگاه می کرد و خیز برمی داشت ، مثل سپر بلا مقابل من ایستاد و جسورانه به پدرش نگاه می کرد و می گفت : باز دیگه چه بهانه ای پیداکردین که مامانو اذیت کنین ؟!
بخاطر همین شیرین زبانی ها و زرنگی هایش سه چهار باری از دست پدرش کتک خورد، یک بار که سیلی محکمی به صورت او زد، او نتوانست تعادلش را حفظ کند و عقب عقب رفت و روز میزشیشه ای وسط پذیرایی غلتید و قبل از آن که من از پای در اتاق خواب بتوانم خود را به او برسانم (باران ) من با سر به روی میز و هر آنچه روی آن قرار داشت فرود آمد، بعد هم سرش به گوشه شیشه میز گرفت و پیشانیش شکافت ، در یک لحظه واقعا نفهمیدم چه شد؟ دلم می خواست بیژن رابکشم … فریاد زدم
– باران ، باران من … خدا لعنت کنه … سر بچه شکست …
باران که انگار از آن ضربه و سیلی هر دو منگ وگیج شده بود، بهت زده و در حالی که زبانش بندآمده بود فقط به سقف خیره شده و نه حرف می زد و نه عکس العمل نشان می داد. آن حادثه ،اگر چه با شش بخیه گوشه پیشانی (باران ) به ظاهرخاتمه یافت ، اما نتیجه اش ، اضطراب دایمی (باران ) شد که اغلب باعث شب اداری و ترس اواز صدا و عکس پدرش شده بود. او دیگر حاضرنبود به پدرش نزدیک شود یا عکس او را درداخل قاب روی کتابخانه اش تحمل کند… وقتی صدای بیژن حتی برای سلام کردن بلند می شد،باران به سرعت در آغوش من یا پشت من پنهان می شد، گاهی هم خود را در دستشویی پنهان می کرد.
بیژن از این واقعه عبرت نگرفت … اصلا برایش روحیه بچه و عکس العمل های او مهم نبود، اوخودش بچه مادرش بود، بچه ای که هرگز بزرگ نمی شد تا بالاخره باور کند که خانواده ای تشکیل داده و حالا دیگر مسئولیت فرزند خودش را بایدبه عهده گیرد.
از روانشناس گرفته تا وکیل همه معتقد بودند که تنها راه چاره طلاق است ، باید (باران ) را نجات دهم . من نگران بودم که با طلاق (باران ) را هم ازدست می دهم . پس ماندم و مبارزه کردم … به امید آنکه بالاخره اتفاقی بیفتد…! تا آن که آنچه فکرش را نمی کردم به وقوع پیوست ، (بیژن ) به بهانه مهمانی تولد (باران ) و این که حوصله یک چنین مهمانی که لزوما با حضور پدر و مادر من وخواهر و برادرم و خانواده آنان ، دوستان مهدکودکی (باران ) است ، ندارد مشاجره ای سخت را آغاز کرد و بعد از کتک مفصلی به من وباران هر دو ما را از خانه بیرون انداخت …هیچوقت یادم نمی رود، درست سال گذشته درچنین روزهایی بود که اتفاقا برف می بارید…راه پله سرد بود و همسایه روبرویی مان مهمان داشت ، من زنگ خانه مان را زدم ، اما او حاضرنمی شد در را باز کند و در عوض از پشت در فریادمی کشید و فحاشی می کرد، من با لباس خانه وبدون روسری و (باران ) هم با گرمکن نازک وشلوار کوتاه می لرزیدم وقتی دیدم چاره ای ندارم به ناچار زنگ همسایه روبه روی مان را زدم ،و خدا خدا کردم ، (لیلی ) که استاد دانشگاه است ،خودش پای در بیاید. دستم را جلوی پیشانی وروی سرم گرفتم .
-بله …
– لیلی جان منم شیوا لطفا در را باز کن …!
و در باز شد، چهره متعجب (لیلی ) ناگهان بغض فرو خورده ام را ترکاند.
– شیوا…! این چه سر و وضعی است … وای باران جون … چرا اینجوری داری می لرزی ؟
– باران را ببر خونتون به من یه مانتو و روسری با یه کم پول قرض بده می رم با پدرم می یام دنبالش …
– چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ بیا تو…
– نه اول یه چیزی بده بپوشم …
– خیلی خب ، بیا همین جلوی در هست بیاتو…
مانتو و روسری لیلی را از رخت آویز جلوی دربرداشتم و به تن کردم … ناگهان در آیینه کمد لباس چهره ورم کرده و چشمان پف آلود خود را دیدم و وحشت زده دستی بر صورتم کشیدم .
– با خودت چیکار کردی دختر؟ بیا تو باران جان … برو عزیزم اونجا توی اتاق (آناهیتا)اون جا داره مشق می نویسه …
– نه ، من می موننم اینجا… پیش مامانم .
– برو عزیزم الان مامان رو هم می یارم همون جا.
آن شب (لیلی ) مرا به اتاق خودش برد،نفهمیدم چه وقت مهمانانش رفتند، (باران ) پیش (آناهیتا) ماند. فردا صبح زود صدای بر هم خوردن در خانه ام مرا از خواب بیدار کرد،(بیژن ) به شرکت رفت و من با پدرم تماس گرفتم .او به اتفاق پلیس از راه رسید، آنها قفل را شکستندو من با حضور لیلی و شوهرش و پدرم دو مامورپلیس چمدان وسایلم را برداشتم و به خانه پدرم رفتم .
(بیژن ) علیه من شکایت کرد و ادای سرقت ازمنزل را مطرح کرده بود، اما بالاخره دادگاه حق را به من داد چون او همسر قانونی اش را به همراه فرزندش از خانه بیرون کرده بود. او می خواست مرا وادار به طلاق کند، بدون آن که حق و حقوقم را بپردازد و من حاضر به طلاق نبودم . بنابراین دعوی تازه ای مطرح کرد، مبنی بر آن که قصدازدواج مجدد دارد. بالاخره با صیغه (مهری ) وآوردنش به خانه خود عملا مرا مجبور کرد تاخودم درخواست طلاق کنم . بعد از آن نوبت (باران ) بود. (باران ) تا هفت سالگی می توانست نزد من بماند و بعد حضانتش به پدر واگذارمی شد. تا روزی که به سن تکلیف برسد و خودتصمیم بگیرد که با کدامیک از ما زندگی کند.
کم تر از هشت ماه (باران ) نزد من بود،هیچوقت آن روزها را از یاد نمی برم ، انگار روزهاو ساعت ها به سرعت برق و باد می گذشت .بالاخره وقتی روز موعود رسید و ما در محضردادگاه حاضر شدیم و رسما و به ناچار دخترم را به دست پدرش سپردم که حالا دیگر (مهری ) را عقدکرده بود و رسما با هم زندگی مشترکشان را آغازکرده بودند، تا مرز دیوانگی پیش رفتم . (باران )مثل ابر بهار اشک می ریخت و تا لحظه جدایی آرام آرام می گریست بعد ناگهان در شرایطی کاملا عصبی و غیرقابل کنترل شروع به فریاد زدن و التماس کردن و دست و پا زدن کرد، پشت سرهم می گفت :
– مامان نه … نه ، نه … من نمی رم من با این مردنمی رم خونشون … انگار که او را به غریبه می سپردم ، طاقت نداشتم ، من هم در حالی که گریه می کردم از بیژن می خواستم اجازه دهد،باران با من بماند، اما او مثل یک تکه سنگ ایستاده بود و در اتومبیل را باز کرده و با یک دست بازوی ظریف و کوچک باران را چسبیده و به زور او راداخل اتومبیلش می کشاند. بالاخره باران داخل اتومبیل جا گرفت ، اما دائم دست و پا می زد واشک می ریخت دیگر صدایش را نمی شنیدم ، امامی دیدم چطور گل بهاریم در آن اتاقک آهنی داشت پرپر می شد.
بعد از آن اتفاق دیگر چیزی به یادم نماند چون تقریبا از حال رفتم ، سه شبانه روز بین مرگ وزندگی دست و پا می زدم و در تمام آن مدت زیرسرم در بیمارستان چیزی احساس نمی کردم ،وقتی به هوش آمدم تازه فهمیدم چه بدبختی ومصیبتی برسرم وارد شده است ، حالا از آن روزهای سیاه ، نزدیک به یکسالی گذشته است …وقتی باران آخر هفته پیش من می آید، احساس آرامش می کنم ، اما وقتی دوباره ناچار است ، روزجمعه از من جدا شود، او را تا سر کوچه بدرقه می کنم تا پدرش بیاید و او را دوباره با خود ببرد،انگار بار دیگر دنیا برسرم خراب می شود. باران باتمام بچگی اش ، این رنج را خوب درک می کرد وعذاب می کشید… گاهی آرزو می کنم ای کاش اوبچه بود مثل همسن و سالهایش ، ولی متاسفانه اوبیشتر از سن و سالش می فهمید… و آن کس که زیاد می فهمد، مسئولیت عظیم تری برگردنش سنگینی می کند.
– مامان پس کی من بزرگ می شم …؟
– واسه چی عزیزم آرزو داری بزرگ بشی ؟!وقتی بزرگ شدی می فهمی که این آرزوی خوبی نیست ، چون همه بزرگا دلشون می خواد به عقب برگردن و بزرگ نشن .
– آخه وقتی بزرگ بشم دیگه خودم تصمیم می گیرم پیش کی بمونم ، من از بابام و مهری ومامان بزرگ و عمه (بهناز) خوشم نمی یاد،می دونم بابام منو نمی خواد اون و مهری چندوقت دیگه بچه دار می شن … اونا اصلا به من کاری ندارن ولی فقط بخاطر لجبازی و برای این که تورو اذیت کنن ، منو نگه داشتن آخه چرا اینقدر ازتو بدشون می یاد مامان ؟
– نمی دونم عزیزم ، نمی دونم …
– اونا خیلی بدن … وقتی مهری بامامان بزرگ و عمه (بهناز) لجبازی می کنه و جواب سر بالابهشون می ده و نمی ذاره بابا اونارو خونمون دعوت کنه یا تنهایی خونشون بره ، دلم خیلی خنک می شد و ازش خوشم می یاد چون من ازمامان بزرگ و عمه بهناز بیشتر از مهری بدم می یاداونا بودن که باعث شدن ما خوشبخت نشیم . تازه خودشون مهری رو واسه بابا پیدا کردن .
– باران عزیزم ، آدم از بدبختی مردم نبایداحساس خوشبختی کنه وگرنه این بلا به سرخودش می یاد.
– ولی خدا می دونه که اونا به ما بد کردن ، مگه خودت نگفتی خدا خیلی سخت از اونایی که بددیگران رو بخوان انتقام می گیره … حالا من هرشب دعا می کنم انتقام ما رو هم بگیره …


تاريخ : ۱۳٩۳/٩/۱۳ | ٢:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در معبدی گربه ای زندگی می کرد که هنگام عبادت راهب ها مزاحم تمرکز آن ها می شد. بنابراین استاد بزرگ دستور داد هر وقت زمان مراقبه می رسد یک نفر گربه را گرفته و به ته باغ ببرد و به   درختی ببندد.

این روال سال ها ادامه پیدا کرد و یکی از اصول کار آن مذهب شد. سال ها بعد استاد بزرگ درگذشت.گربه هم مرد.راهبان آن معبد گربه ای خریدند و به معبد آوردند تا هنگام عبادت به درخت ببندند تا اصول عبادت را درست به جا آورده باشند. سال ها بعد استاد بزرگ دیگری رساله ای نوشت درباره ی اهمیت بستن گربه هنگام عبادت!!

بسیاری از باورهای ما اینگونه به اصل و قانون تبدیل می شوند.

اگر نتوانی روی زمین بهشت را پیدا کنی ، در آسمانها نیز نمی توانی آن را بیابی …

خانه خدا همین نزدیکی است و تنها اثاث آن مهربانی است !

حوا که بغض کند حتی اگر خدا سیب هم بیاورد تنها آغوش آدم آرامش می کند !!!

پدرم می گوید : کتاب 

مادرم می گوید : دعا

و من خوب می دانم که زیباترین تعریف خدا را فقط می توان از زبان گل ها شنید …

( حسین پناهی )



تاريخ : ۱۳٩۳/٩/٢ | ۱٠:٠٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

ﺩﺧﺘﺮ ﻭ ﭘﺴﺮﯼ ﻋﺎﺷﻖ ﻫﻢ ﻣﯿﺸﻦ ﻭ ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻥ ﺑﺎ ﻫﻢﺍﺯﺩﻭﺍﺝ کنند .  

ﭘﺪﺭِ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺷﺪﺕ ﻣﺨﺎﻟﻔﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ .

ﺩﺧﺘﺮ ﮐﻪ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﺭﺿﺎﯾﺖ ﭘﺪﺭ ﺭﻭ ﺑﮕﯿﺮﻩ , ﺗﺼﻤﯿﻢ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ ﮐﻪ ﺑﺎﭘﺴﺮ ﻓﺮﺍﺭ کنه ... 

ﭘﺪﺭ ﺩﺧﺘﺮ ﻭﻗﺘﯽ ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﻮﺿﻮﻉ ﻣﯽ ﺷﻪ ﺑﺎ ﺍﺯﺩﻭﺍﺝِ ﺍﻭﻧﻬﺎ ﻣﻮﺍﻓﻘﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ .

ﯾﮏ ﻫﻔﺘﻪ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﭼﺎﻟﻪ ﺍﯼ ﻣﯽ ﺍﻓﺘﻪ ﻭ ﺗﻤﻮﻡ ﻟﺒﺎﺳﺎﺵ ﮔﻠﯽ ﻣﯿﺸﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮ ﻣﯿﮕﺮﺩﻩ ﻭ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﺭﻭﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ، ﻭﻟﯽ باز ﻟﮑﻪ ﺍﯼ ﺭﻭﯼ ﻟﺒﺎﺳﺶ ﻣﯽ ﻣﻮﻧﻪ .

ﺷﺐ ﻓﺮﺷﺘﻪﺍیی ﺑﻪ ﺧﻮﺍﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮﻩ ﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺍﺯﺵ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺩ ﮐﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺗﺎ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﺍﻭﻥ ﻟﮑّﻪ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺮطﺮﻑ ﮐﻨﻪ .

ﻭﻟﯽ ﺩﺧﺘﺮ ﺧﻮﺍﺏ ﺭﻭ ﻧﺪﯾﺪﻩ ﻣﯿﮕﯿﺮﻩ !

ﺷﺐ ﺑﻌﺪ ﻫﻤﺎﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ به ﺧﻮﺍﺏِ ﻣﺎﺩﺭﺵ ﻣﯿﺮﻩ ﻭ ﻫﻤﯿﻦ ﺩﺭ ﺧﻮﺍﺳﺖ ﺭﻭ ﺍﺯ ﺍﻭﻥ ﻣﯽ ﮐﻨﻪ ، ﻣﺎﺩﺭِ ﺩﺧﺘﺮ ﻟﺒﺎﺱ ﻫﺎ ﺭﻭ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﻣﯿﺸﻮﺭﻩ ﻭﻟﯽ ﺍﻭﻥ ﻫﻢ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﻪ ﻟﮑﻪ ﺭﻭ ﺑﺮ ﻃﺮﻑ ﮐﻨﻪ .

ﻓﺮﺩﺍ ﺷﺐ ﺯﻧﮓِ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﻪ ﺻﺪﺍ ﺩﺭﻣﯿﺎﺩ و ﺍﻭن ها ﻣﺘﻮﺟﻪ ﻣﯿﺸﻦ ﮐﻪ ﻫﻤﻮﻥ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﺍﺱ ﮐﻪ ﻣﯿﺎﺩ ﺟﻠﻮ ﻭ ﯾﻪ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﯼ ﺭﻭ ﺑﻪ ﺩﺧﺘﺮ ﻣﯿﺪﻩ .

ﺩﺧﺘﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺗﺮﺳﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻧﮕﺎﻩ می کنه .  

ﻓﺮﺷﺘﻪ ﻣﯿﮕﻪ : ﭘﻮﺩﺭ ﺷﺴﺘﺸﻮﯼ ﭘﺮﺳﯿﻞ ﺑﺎ ﻗﺪﺭﺕ ﺗﻤﯿﺰ ﮐﻨﻨﺪﮔﯽ ﻓﺭﺍﻭﺍﻥ ﻟﮑﻪ ﻫﺎﺭﻭ اﺯ ﺑﯿﻦ ﻣﯿﺒﺮﻩ و هیچیﺍﺯ ﻟﮑﻪ ﻫﺎ ﺑﺎﻗﯽ ﻧﻤﯿﻤﻮﻧﻪ "

ﺷﺴﺘﺸﻮ ﯾﻌﻨﯽ ﭘﺮﺳﯿﻞ ...

ﺑﻪ ﺧﺪﺍ ﺍﮔﻪ ﻓﺤﺶ ﺩﺍﺩﯾﻨﺎ ﺩﯾﮕﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦﺩﺍﺳﺘﺎﻧﺎﯼ قشنگ ﻧمیگم



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٧ | ٦:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟
گفتی برو! باور نکردم. اما خشم تو ساده نبود.
گفتی برو! انگار محکم تر از همیشه بود.


مهربانیت رنگ باخت.گفتم به خاطر یک موجود خاکی رهایم می کنی؟
سکوت کردی. گفتی برو!
 فریاد زدم نگاهم کن… نگاهم نکردی.
نمی دیدمت دلم نمی خواست آدمت را هم ببینم. تکان می خورد و سخن می گفت انگار.

 همه به خاک افتادند و سجده اش کردند.
گفتی جانشین من است خلیفه است…
روزی که از من خواستی به غیر از توسجده کنم ، به آن تلی از خاک که کم‌کم تبدیل به گل میشد، من نمیدانستم جنس آبی که این خاک را گل میکند چیست. نمیدانستم آب عشق چیست، آب روح چیست؟ از آن به من ننوشانده بودی، آخر جنس من از آتش بود و من برتر بودم!
من … سوختم .به خاک نیفتادم.چیزی تمام بدنم را فشرد. نمیتوانستم برای یک مشت گل زانو بزنم.ایستادم.محکم و مقتدر ایستادم.
گفتی زانو بزن. نتوانستم.فریاد زدم. این همان آدم خاکی توست که ستم خواهد کرد. سرکش و طغیانگر خواهد شد،
تنگ چشم و حریص ناسپاس و مجادله گر .این آدم توست؟…
باز سکوت …آرام زمزمه کردی خلیفه است.
…وای خلیفه خلیفه خلیفه چقدر خندیدم!خلیفه ای که دروغ می گوید خلیفه ای که گناه می کند. خندیدم و طعنه زدم
یک خلیفه گناهکار!…
گفتی نخوت تورا بلعیده است.
خندیدم! سجده نکردم! رانده شدم!

نمی دانم دوستت داشتم یا نه؟ قرن ها از آن روز می گذرد و من ساکن زمینم.
بین همه این آدمهای خاکی تو! بین همه دروغها و حرص هایشان.بین فراموش کاری های گاه و بیگاه و نادانی هایشان!
بین همان ها که می خواهند نبودنت را ثابت کنند یا نادیده ات بگیرند.همان ها که گاهی فقط گاهی به سراغت می آیند.و من از شوق لبریز می شوم
من ابلیس فرزند آتش!از ذلت این عنصر خاکی لذت می برم. از این که امیدهایت را نامید می‌کنند شادی می کنم.و دلم برای لغزش‌هایشان پر می زند.
وتو! با همه قدرت و بزرگی ات زیاده گویی‌هایشان را می بخشی هنوز توبه می پذیری و باران می‌بارانی و مهربانانه سر فرازش می کنی.
عجب از او که مهربانی‌ات را می بیند و ستم میکند و عجب از تو که ستمش می‌بینی و مهربانی می کنی…
و من هنوز از این که زشتی‌هایشان را نادیده می گیری آتش می خورم و برای نابودی‌اش قسم می خورم. برای سر گشتگی‌اش لحظه شماری می کنم…

منم ابلیس!



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/٢٢ | ۸:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

مرد شانه‌هایش را چندبار بالا و پایین انداخت و دگمه‌ی ضبط را فشار داد. طنین بلند آهنگ شاد توی خانه پیچید. زن سرش را در متکا فرو کرد. مرد آمد توی اتاق خواب، با برسی کوچک به دقت موهایش را شانه زد و از توی آینه نگاهی به زن انداخت. زن متکا را روی گوش‌هایش فشار می‌داد.

ـ خواهش می‌کنم صداشو کم کن مگه این‌جا کاباره است.

مرد دگمه‌ی پیراهنش را یکی‌یکی بست.

ـ پس نمی‌یای؟ بار اول بهتر بود تو هم باشی. خانم فرتاش و شوهرش واقعاً مهمون‌نوازند.

زن غلتی زد.

ـ این روزها آدم باید سرش به کار خودش باشه. زمونه عوض شده، آدم‌ها که خیلی بیشتر. یه نگاه به دور و برت کن.

و سعی کرد در حین حرف زدن قیافه‌ی حق به جانبی به خودش بگیرد. مرد یقه‌ی پیراهنش را صاف کرد.

ـ پیرهنم چطوره؟

ـ به‌نظرم زیادی جیغ می‌زنه.

مرد از اتاق بیرون رفت. لیوان پر آب را از روی میز برداشت و آن‌را در گلدان شمعدانی کنار مبل که در حال خشک شدن بود خالی کرد. انگشتش را به‌طرف دگمه‌ی ضبط دراز کرد. نگاهی به اتاق خواب کرد و دستش را پس کشید. به‌طرف جالباسی رفت. کت طوسی رنگش را پوشید و شال بافتنی‌اش را دور گردنش انداخت. بعد بی‌آن‌که خداحافظی کند در را باز کرد و بیرون رفت.

زن از روی تخت بلند شد. بوی اسپری مرد انگار به تن اتاق نشسته بود. در کمد مرد نیمه‌باز بود. زن در را بازتر کرد. مدتی به ردیف پیراهن‌های اتو خورده و وسایلی که مرتب توی کمد چیده شده بود نگاه کرد. لبخندی زد و در کمد را بست.

سپس به‌طرف ضبط رفت و آن‌را خاموش کرد. بعد از کشوی پایینی سی‌دی دیگری درآورد و آن‌را توی ضبط گذاشت. آهنگ ملایم که پخش شد، به‌طرف آشپزخانه رفت. به ظرف‌های نشسته‌ی توی سینک نگاه کرد. تخم‌مرغی از یخچال برداشت و ماهی‌تابه‌ی کوچک آویزان به دیوار را روی اجاق گذاشت. مقداری روغن توی ماهی‌تابه ریخت که تقه‌ای به در خورد.

یک‌دفعه به خود آمد. گمان کرد مرد برگشته، باخنده گفت: پشیمون شدی برگشتی؟

وقتی صدایی نیامد، سرش را از آشپزخانه بیرون کرد. زنی ایستاده بود کنار جاکفشی. یادش نمی‌آمد مرد در را باز گذاشته باشد. صدای جلز و ولز روغن از توی ماهی‌تابه به‌گوش می‌رسید. زن تازه وارد به خود تکانی داد.

ـ فرتاش هستم. ببخشید که سرزده وارد شدم در باز بود و صدای آهنگ...

و با چند گام بلند خود را به زن رساند و دست سفید لاغرش را به‌طرف او دراز کرد. بوی روغن سوخته داشت فضای خانه را پر می‌کرد. روغن روی اجاق گر گرفته بود و حلقه‌های خاکستری دود از آن بلند می‌شد که زن با دستپاچگی اجاق را خاموش کرد. در یک لحظه همه‌چیز به‌نظرش مات شد. چیزی توی گلویش می‌جوشید و بالا و پایین می‌شد. صدای خانم فرتاش بلندتر به‌گوش رسید.

ـ بر عکس شد به‌جای این‌که شما مهمون من باشید من مهمون شما شدم. شوهرتون گفتند کسالت دارید ولی باور کنید دلم می‌خواست شما رو ببینم.

زن احساس می‌کرد چشم‌هایش به‌قدری باد کرده که هر آن می‌ترکد. از کنار در نیم‌نگاهی به بیرون انداخت. خانم فرتاش روی مبل نشسته بود و به شومینه خیره شده بود.

از آشپزخانه که بیرون رفت، موهای پریشانش را با دست جمع کرد. می‌خواست چیزی را از ته توی ذهنش بیرون بکشد، چیزی را به‌یاد بیاورد. حس می‌کرد زمانی خیلی دور خانم فرتاش را دیده. خانم فرتاش با دست برگ‌های شمعدانی را نوازش می‌کرد. برگ‌های خشک شده یکی‌یکی زیر انگشتانش ریز ریز می‌شدند.

ـ شمعدانی گیاه جون سختیه بهتون نمی‌یاد آدم بی‌توجهی باشید!.

زن هاج و واج پشت مبل روبرویش ایستاد و ناخن‌هایش را توی گوشت کف دستش فشار داد. قد بلند و اندام کشیده‌ی خانم فرتاش از سر و گردن مبل بیرون زده بود. مانتو کرمی رنگ گشاد انگار از اندام لاغرش آویزان شده بود.

ـ شومینه‌ی قشنگیه. جون می‌ده دو سه تا هیزم تر و تازه بریزی توش بعد بشینی و به صدای سوختنش گوش بدی. حیف که مصنوعیه.

زن نگاهی به شومینه کرد. انگار بار اول بود که آن‌را می‌بیند.

موهای صاف و یک‌دست خانم فرتاش از جلوی روسری کوچک سفید رنگش روی خطوط عمودی پیشانیش ریخته بود. چشم‌های براق و روشنش که مثل دو تیله می‌درخشید، زن را متحیر کرده بود. کف پاهای زن سوزن سوزن می‌شد و هیکل چاقش روی پاهایش سنگینی می‌کرد.

ـ فکر کردم بچه‌دار هستید. آخه آدم‌های بچه‌دار دل خوشی از رفت و آمد ندارند.

زن سرش را چندبار تکان داد.

ـ بچه‌ها نفرت‌انگیزند، دست و پاگیرند، فقط آرامش آدم رو به هم می‌زنند.

بعد نگاهش از روی دیوار لغزید تا به قاب عکس کوچک و قدیمی روی دیوار برخورد کرد و حرفش را ادامه داد.

ـ زندگی رو از آدم می‌گیرند...

توی قاب زنی چاق و قدکوتاه با شکمی برآمده کنار یک حوض بزرگ ایستاده بود. پنج شش‌تا بچه‌ی قد و نیم قد هم در کنارش بودند. خانم فرتاش رد نگاهش را دنبال کرد.

ـ خیلی شبیه مادرتون هستید.

بعد انگشت‌های بلند و استخوانیش را به‌هم قلاب کرد و به زن خیره شد. نگاهی که مثل سیم خاردار به صورت زن برخورد کرد. زن از این نگاه دست و پایش را گم کرد و زیر لب چند فحش نثار شوهرش کرد.

ـ برخلاف شوهرتون خیلی شکسته شدید. نمی‌نشینید؟

زن حالا به چوب خشک بی‌جانی می‌مانست. احساس می‌کرد با هر خم و راست شدنی خرد می‌شود. به‌سختی روی مبل روبرویش نشست. خانم فرتاش با انگشت روی گرد و خاک میز طرحی را می‌کشید. چهره‌ی زنی با موهای پریشان. زن لب پایینیش را گزید و سرخ شد.

ـ همه‌جا آپارتمان سازی شده. مردم مثل مور و ملخ زیاد می‌شوند. خونه‌ها کوچک‌تر و شهرها شلوغ‌تر از این رهگذر خاکش هم نصیب ما می‌شود.

خانم فرتاش خط‌های افقی نامنظمی را مثل زبانه‌های آتش اطراف سر طرح می‌کشید. طرح رفته رفته واضح‌تر شد. طرحی که به‌نظر زن آشنا می‌آمد. باد تندی انگار موهای زن توی طرح را بازی گرفته بود و هر آن احتمال داشت نوک موها به زبانه‌ها بگیرد. زن می‌خواست دستش را دراز کند و با سر آستین زبانه‌ها را پاک کند که خانم فرتاش با دستمالی سفید طرح را یک‌باره پاک کرد و او به‌سرعت خودش را عقب کشید. با آن‌که طرح پاک شده بود ولی لب‌های مرموز طرح هنوز سمج به میز مانده بود و زن به‌وضوح صدای قهقهه‌های ضعیف و بد صدایش را می‌شنید.

هوا گرم شده بود. زن با کف دستش عرق پیشانیش را پاک کرد و به شومینه نگاه کرد. پیش چشمانش شعله‌ها از سر شومینه تنوره می‌کشیدند.

زن بلند شد شومینه را خاموش کرد و به‌طرف پنجره رفت. پرده‌های مات و کدر را کنار زد و آن‌را باز کرد. هوای سرد یک‌باره به داخل هجوم آورد. نفس عمیقی کشید و به‌طرف خانم فرتاش چرخید. خانم فرتاش در طرف دیگر میز نشسته بود و دوباره طرحی را می‌کشید.

ـ من بر خلاف شما عاشق رفت و آمدم. تنهایی آدم رو به چوبی تبدیل می‌کنه که از درون موریانه زده. آدم رفته‌رفته پوک می‌شود، بی‌هویت. به‌نظرم خیلی وحشتناکه... شما آدمی...

زن صدایش را نمی‌شنید. طرح دوباره شکل گرفته بود. طرحی که به چشمش آشناتر از دفعه‌ی پیش می‌آمد. بوی موی سوخته توی فضا پیچید. نفسش بالا نمی‌آمد. خیلی زود به سرفه افتاد. زبانه‌ها به نوک موها گرفته بود.

لحن خانم فرتاش مبهم شده بود. دهانش به یک اندازه باز و بسته می‌شد و کلمات نامفهومی را مدام تکرار می‌کرد. بوی دهانش که به صمغ درختان می‌مانست با بوی موی سوخته مشامش را پر کرده بود. آوازی که از ضبط به‌‌گوش می‌رسید، فقط صدای ناله‌های ضعیف مردی بود که مدام قطع و وصل می‌شد. زن پلک‌هایش سنگینی می‌کرد. می‌خواست دستش را دراز کند و طرح را پاک کند ولی بی‌رمق روی مبل روبروی خانم فرتاش افتاد و به او خیره شد.

خانم فرتاش زیباتر شده بود. گویی صورتش لحظه لحظه شاداب‌تر می‌شد...

مرد کلید را توی قفل چرخاند و آهسته وارد شد. کت و شالش را به رخت‌آویز آویزان کرد. پنجره را بست و شومینه را روشن کرد. زن از سرما توی مبل به خودش پیچیده بود. صدای تق‌تق نامنظم که از شومینه بلند شد، چشم‌هایش را باز کرد.

مرد توی اتاق‌خواب با صدای بلند آواز می‌خواند. صدایش توی گوش زن پیچید. بلند و بلندتر...

مرد همین طور که رکابی سفیدش را می‌پوشید از اتاق بیرون آمد.

ـ زن کش و قوسی به خودش داد. به شومینه خیره شد پیش چشمانش شومینه پر شده بود از هیزم‌های تر و تازه. صدای پز پز ملایم سوختن هیزم‌ها گوشش را پر کرد.

 

منبع : کانون فرهنگی چوک



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٦ | ۱:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

دوستان بر من خرده می‌گیرید که چرا کم حرفم؟ چرا منزوی و گوشه‌گیرم؟ و همیشه قیافه‌ای عبوس دارم؟ مگر زندگیِ من به‌جز بیهودگی چیزی داشته؟ می‌توانم برایتان تعریف کنم. آره تعریف می‌کنم از همان ابتدایش. مطمئن باشید تا جایی‌که بتوانم خلاصه‌اش می‌کنم. نمی‌خواهم برچسب حرّافی بهم بزنید. من کم‌حرفم مگر نه؟ این هم برچسب دیگری است که شما به من داده‌اید ولی کم‌حرف بودن را ترجیح می‌دهم. باشد الان می‌گویم.

چندوقت پیش جایی زندگی می‌کردم که مسلماً اینجا نبود! راحت و تمیز بود و تکیه‌گاهی داشتم که به آن تکیه بزنم. از وقتی اینجا آمده‌ام یعنی مرا آورده‌اند، کمرم به‌شدت درد گرفته باید به خود تکیه کنم برای این کار دیگر پیر شده‌ام. راستش در این چارچوب محبوسم و همواره از این بابت زجر کشیده‌ام که چرا من در این قالبم. جایی که در آن بودم شبیه یک اتاق بود یعنی همان ویژگی‌ها را داشت یک تخت -کمد لباس- میز توالت و دیوارهایی که در اطرافم گسترده شده بودند و چند تصویر که طی مدت بودنم در آن اتاق وا رفتند. پس مدت زیادی آنجا بوده‌ام. در تمام این مدت، با دختری دوست بودم؛ دوست که نه، بهتر است بگویم همراه، شاید همراه هم نه یک رازدار یا شاید یک بی‌مصرف! اولین‌بار که دیدمش حدود ده‌سالی داشت. یعنی این‌طور می‌گفتند! مادر و پدرش مرا به اتاقش آوردند و گفتند از این به بعد این مال تو است آخر دیگر بزرگ شده‌ای! و من فکر کردم چه شخصیت با ارزشی دارم که باید برای در کنار من بودن، بزرگ بود! آن دختر بیشتر اوقات رو به‌رویم می‌نشست بیشتر اوقات چهره‌ای به‌هم ریخته داشت -اتاقش شلوغ بود. از همان شلختگی‌هایی که مختص سنش بود. صبح‌ها با زور از خواب بلند می‌شد و اونیفورم مدرسه را به تن می‌کرد. حتا حوصله‌ی شانه زدن موهایش را هم نداشت. بعضی شب‌ها مادرش می‌آمد و موهایش را به آرامی شانه می‌زد و می‌گفت: «حالا خودت رو نگاه کن، چه‌قدر خوشگل شدی.» او لبخند می‌زد وقتی لبانش می‌شکفت گوشه لپ‌هایش چال می‌افتاد. این خصوصیت ظاهری‌اش را دوست داشتم. دلم می‌خواست همیشه شاد باشد، من هم لبخند می‌زدم اما نمی‌دانستم آیا او هم لبخندم را می‌بیند یا نه. یادم است یک‌بار با خشم وارد اتاق شد و با شدت در اتاق را به‌هم کوبید. سرخ شده بود و کمی می‌لرزید. من هم ترسیدم با خود گفتم: «یعنی چی شده؟» شاید از کنجکاوی من باخبر شده بود چون بدون اینکه لباسش را عوض کند روبه‌رویم نشست و چشمانش را به من دوخت. ناگهان قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمش پایین آمد، به هق‌هق افتاد و با لرزشی در صدایش، شروع به حرف زدن کرد.

می‌دونی چی شده؟ امروز معلم زبان‌مون گفت براش تا بیست بشماریم. منم بهتر از بقیه واسه‌ش تا بیست شمردم ولی اصلاً بهم گوش نداد خودش رو به اون راه زد نشنیده‌م گرفت باور کن من تا بیست رو گفتم. گفتم «تواِنتی» ولی جایزه‌ی نفر اول رو به یکی دیگه داد.

دستش را توی کیفش برد و مداد هفت‌رنگی را درآورد و به من نشان داد.

ببین، آخه این چیه؟ من اینو نمی‌خوام.

خشمگین شده بود؛ توی لحنش کینه موج می‌زد و من از این موضوع به وحشت افتاده بودم. دلم برایش می‌سوخت همین‌جور داشت گریه می‌کرد منم گریه‌ام گرفت شانه‌هایم داشت می‌لرزید ولی نمی‌دانم او هم فهمید که دارم اشک می‌ریزم یا نه؟ به گمانم نفهمید چون‌که مداد را انداخت گوشه‌ی کمدش و با حالتی مصمم از جا بلند شد و گفت: «چرا یکهو پر از لکه شدی؟»

خواستم بگویم اشک است، درد است، به‌خاطر تو گریه کرده‌ام من تو را حس می‌کنم. می‌شود بخندی تا آن چال‌ها را روی گونه‌هات ببینم؟ او نخندید کمی از عصبانیتش کم شده بود و به هیجان آمده بود. «چرا یکهو کثیف شدی؟ الان میام.» خیلی دلم می‌خواست در آن لحظه خودم را ببینم. فکر نمی‌کنید این یک شکنجه‌ی ابدی است؟ اینکه همه‌چیز را به تصویر بکشی جز خودت را؟

در اتاق را باز کرد و با یک دستمال برگشت؛ باز روبه‌رویم آمد این‌بار جلویم ایستاد و گفت: «هاه» دستمال را کشید، محکم کشید، دردم آمد گریه‌ام بند آمده بود ولی دردم آمد «آخ.»

«این دیگه چه صدایی بود؟ توی علوم خوندیم که این صداها مال انبساط و انقباضه.»

او با من حرف می‌زد، درددل می‌کرد. بغض‌هایش، اشک‌هایش، خنده‌هایش را آشکارا نشانم می‌داد اما یک‌بار هم مرا درک نکرد بهم گوش نداد. خواستم بگویم دردم آمد که گفتم «آخ» ولی دهانم بسته بود. خواستم دست‌هام را به‌سویش دراز کنم که «بس است انقدر تمیزم نکن» نتوانستم. یکبار می‌گفت دیوانه‌ها را غل و زنجیر می‌کرده‌اند اما حالا هم لباس‌های مخصوصی دارند که مانع از حرکت‌شان می‌شود مانع آزادی‌شان پس زیاد فرقی نکرده است فقط منع آزادی کمی متمدنانه‌تر شده نه انسانی‌تر! من حس همان دیوانه‌ها را داشتم. دستم به پشت قفل شده بود، عاجز بودم.

دیگر بیست سالی داشت؛ آره بیست ساله بود که این حرف را زد. دیگر مادرش موهایش را شانه نمی‌زد. از صبح جلوی من می‌نشست و دائم خودش را نگاه می‌کرد. موهایش را تاب می‌داد، چشم‌هایش را خمار می‌کرد. دختر دیگر مثل سابق نبود. یک‌سری اطوار، جایگزین حرف‌هایش شده بود. گویی با بالا رفتن سنش، از زبانش چیده می‌شد. ولی روز اول مادر و پدرش گفتند که بزرگ شده و برای همین، من را بهش دادند. حالا که از قبل هم بزرگ‌تر بود! پس چرا...؟ دلتنگ روزهای نخستین بودم آره دلتنگ! و نهایتِ کاری که او می‌کرد، گردگیری و پاک کردنم بود. بیشتر اوقات در آن اتاق تنها بودم و زوال عکس‌ها و دیوارها را می‌دیدم. زوال همه‌چیز به‌جز خودم. آیا این عبث نیست؟ می‌دانید در طول آن سال‌ها بسیار اشک ریختم و دختر هی می‌گفت «چرا انقدر لکه می‌گیری؟» به خیالش لکه‌ی آب است که روی پوستم چروک خورده! هی تمیزم می‌کرد محکم‌تر محکم... «بس کن دیگر.» من اشک می‌ریختم، داد می‌زدم او پاک می‌کرد. آن‌قدر به زار زدن ادامه دادم که روزی برافروخته شد و شیشه‌ی خالی ادکلن‌اش را به سمتم پرتاب کرد. می‌بینید؟ این‌جاست درست روی پیشانی‌ام جای آن زخم هست. نه... نه دیگر درد ندارد فقط زمانی‌که یاد آن دوران می‌افتم، جای زخم‌ها آزارم می‌دهد.

هشت سال دیگر گذشته بود و با وجود آن تَرَک، من در اتاق بودم. آره هنوز هم بودم که یک روز مادرش به اتاقش آمد. از خوشحالی روی پایش بند نبود و داشت کِل می‌زد. دختر را در آغوش گرفت و هر دو سفت بهم چسبیدند. حسودی‌ام شد؟ نه... نمی‌توانم دروغ بگویم، آره فقط کمی، آخر هیچ‌گاه بغلم نکرده بود.

«دختر قشنگم داره عروس می‌شه! توی لباس سفید خیلی خوشگل می‌شی.»

لباس سفید؟ دوستان من هیچ‌وقت آن لباس را ندیدم حتا چند روز بعد از آن صدای... چه گفتم؟ کِل بله کِل، دختر را هم خیلی کم دیدم. دیگر روبه‌رویم نمی‌نشست. می‌بینید چه سختی‌ای کشیده‌ام؟ روزی همراز و همراه بودم و دیگر هیچ‌چیز نبودم.

«راستی دخترم با این چیکار کنیم؟ دیگه خیلی داغون شده! ترک هم که داره.» و دختر نگاه معناداری به مادرش کرد از آن نگاه‌هایی که کلی حرف توش دارد. و من فهمیدم که قرار است...

دوره گردی از کوچه‌ای به کوچه‌ی دیگر می‌رود. در میان زباله‌ها به‌دنبال چیز به‌درد بخوری می‌گردد. هوا سرد است. در روزهای آخر دی همیشه سرمای سوزناکی به‌سراغ شهر می‌آید. یک آینه‌ی شکسته و چندتا خنزر پنزر دیگر در ته یک کوچه‌ی بن‌بست افتاده‌اند. آینه کمرش خم شده، انگار درد می‌کشد، پُر از لکه است. سرما او را لَخت کرده. صدای پچ‌پچ‌هاشان را می‌شنیدم اما حالا ساکت شده‌اند. دوره‌گرد جلوتر می‌آید و آینه با خود فکر می‌کند: «آخه یک آینه‌ی شکسته که همه‌ش زار می‌زنه به چه درد می‌خوره؟ شاید به‌درد کسی که به دیدن تصویر زنگ زده‌ش عادت داره.» دوره‌گرد زیر و رو می‌کند و کیسه‌های آشغال را می‌درد و من به‌سمت سر کوچه راه می‌افتم. می‌روم با قطره‌ی اشکی روی گونه‌ام و بادی که آن را خشک می‌کند و نجوایی که می‌گوید: «آن آینه بیهوده بود؟»

 

منبع : کانون فرهنگی چوک



تاريخ : ۱۳٩۳/۸/۱٦ | ۱:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ