روزی هارون الرشید مبلغی به بهلول داد که آن را در میان فقرا و نیازمندان تقسیم نماید . بهلول وجه را گرفت و بعد از چند لحظه به خود خلیفه پس داد . هارون علت آن را سوال نمود .

 

بهلول جواب داد که من هرچه فکر کردم دیدم  از خود خلیفه محتاج تر و فقیر تر کسی نیست این بود که من وجه را به خود خلیفه رد کردم . چون می بینم مامورین و گماشتگان تو در دکانها ایستاده و به ضرب تازیانه مالیات و باج و خراج از مردم می گیرند و در خزانه تو می ریزند و از این جهت دیدم که احتیاج تو از همه بیشتر است. لذا وجه را به شما برگرداندم .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

اسحق بن محمد بن صباح امیر کوفه بود . زوجه او دختری زایید . امیر از این جهت بسیار محزون و غمگین گردید و از غذا و آب خوردن خودداری نمود . چون بهلول این مطلب را شنید به نزد وی رفت و گفت: ای امیر این ناله و اندوه برای چیست؟

 

امیر جواب داد من آرزوی اولادی ذکور را داشتم ، متاسفانه زوجه ام دختری آورده است . بهلولجواب داد : آیا خوش داشتی که به جای این دختر زیبا و تام الاعضاء و صحیح و سالم ، خداوند پسری دیوانه مثل من به تو عطا می کرد ؟

امیر بی اختیار خنده اش گرفت و شکر خدای را به جای آورد و طعام و آب خواست و اجازه داد تا مردم برای تبریک و تهنیت به نزد او بیایند .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

یکی بود، یکی نبود. مردی بود که خیلی دلش می‌خواست مثل اعیان و اشراف و خان‌ها زندگی کند. اما نه پول و پله‌ی زیادی داشت، نه گاو و گوسفند و نوکر و کلفتی. آن مرد، با صرفه جویی زیاد زندگی می‌کرد تا شاید پولی پس انداز کند،. از قضای روزگار، یک روز این مرد روستایی به شهر رفته بود تا چیزی بفروشد.

جنس هایش را فروخت. می‌خواست به روستای خودش بر گردد که چشمش به دکان میوه فروشی افتاد. خربزه‌ای  چشمش را گرفت و با خودش گفت: «کاش پول زیادی داشتم و یک خربزه می‌خریدم. اما همین که ناهار مختصری بخرم که از گرسنگی نمیرم، کافی است. نباید ولخرجی بکنم.»

مرد روستایی از جلو دکان میوه فروشی رد شد و چند قدمی دور شد. اما میل به خوردن خربزه نگذاشت جلوتر برود. با خودش گفت: «چطور است به جای ناهار، یک خربزه بخرم و بخورم؟ با خوردن خربزه، سیر می‌شوم و دیگر نیازی به خرید ناهار ندارم.»

با این فکر برگشت و خربزه‌ای خرید و راه افتاد از شهر خارج شد، درختی پیدا کرد و زیر سایه ی درخت نشست. چاقو را از جیبش در آورد و خربزه را قاچ کرد و مشغول خوردن آن شد. وقتی که خربزه را می‌خورد، گفت: «پوست خربزه را نمی‌تراشم تا هر کس از اینجا عبور کند و پوست خربزه را ببیند،  بگوید که یک خان از اینجا گذشته، خربزه را خورده و پوستش را رها کرده است.»

تصمیم گرفت مثل خان ها بلند شود و به راهش ادامه دهد. اما هنوز گرسنه بود و میل به خوردن خربزه آزارش می‌داد. با خودش گفت: «پوست خربزه را هم می‌تراشم و می‌خورم. پوست و تخمه هایش را می‌گذارم همین جا بماند. آن وقت، هر کس از اینجا عبور کند، می‌گوید که یک خان از اینجا گذشته، خربزه را خورده و پوستش را هم به نوکرش داده تا بتراشد و بخورد. این جوری بهتر است.»

مرد روستایی با این فکر، پوست خربزه را هم تراشید و خورد. اما باز هم سیر نشد. با این که دلش نمی‌خواست خود پوست خربزه را هم بخورد، دلش نمی‌آمد از خوردن آن چشم بپوشد. نشست و مشغول خوردن پوست خربزه شد و با خودش گفت: «همین که تخمه‌های خربزه بر جا بماند، کافی است.

هر کس از اینجا عبور کند، می‌گوید که یک خان ثروتمند از اینجا گذشته است. خربزه را خودش خورده، ته خربزه را نوکرش تراشیده و خورده و پوست خربزه را هم داده به الاغش. چه خان مهمی که هم الاغ داشته، هم نوکر!»

خوردن پوست خربزه هم تمام شد. خان خیالی مانده بود و تخمه‌های خربزه،  اما هر کاری می‌کرد، نمی‌توانست از تخمه‌های خربزه هم دل بکند. برای خوردن تخمه‌های خربزه هیچ بهانه‌ای  نداشت. با بی میلی بلند شد و راه افتاد. چند قدمی که رفت، دوباره برگشت و گفت: «نه! از تخمه‌های خربزه هم نمی‌توانم بگذرم. اما آن ها را هم نمی‌توانم بخورم. مردم چه می‌گویند؟ نمی‌گویند این چه خانی بوده که از تخمه ی خربزه هم چشم پوشی نکرده است؟!»

مرد روستایی دوباره راه افتاد. چند قدم از جایی که خربزه را خورده بود، فاصله گرفت. به نظرش، گذشتن از تخمه‌های خربزه، کار مهمی بود بادی به غبغب انداخت و مثل خان ها قدم برداشت. در این حال، احساس می‌کرد که پیاده نیست و بر الاغی که پوست خربزه را خورده سوار شده است و نوکری که پوست خربزه را تراشیده، دهنه ی الاغش را به دست دارد.

این فکرها مدت زیادی ادامه پیدا نکرد. یک باره مرد روستایی از خر شیطان پیاده شد و با عجله به طرف تخمه‌های خربزه اش دوید. خیلی زود تخمه‌های خربزه را برداشت و با میل زیاد مشغول خوردن آن ها شد.

تخمه‌های خربزه را هم که خورد، گفت: «آخیش! راحت شدم. حالا انگار نه خانی آمده، نه خانی رفته. اصلاً هیچ خانی از اینجا عبور نکرده و خربزه‌ای  هم نداشته که بخورد.»



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

بهلول و داروغه داروغه بغداد در بین جمعی ادعا می کرد تا به حال کسی نتوانسته است مرا گول بزند .
بهلول در میان آن جمع بود ، به داروغه گفت :
گول زدن تو کار آسانی است ، ولی به زحمتش نمی ارزد .
داروغه گفت :
چون از عهده بر نمی آئی ، این حرف را میزنی .
بهلول گفت :
افسوس که الساعه کار خیلی واجبی دارم ، والا همین الساعه تو را گول می زدم .
داروغه گفت :
حاضری بروی و فوری کارت را انجام دهی و برگردی ؟
بهلول گفت :
بلی .
همین جا منتظر من باش ، فوری می آیم .
بهلول رفت و دیگر بازنگشت .
داروغه پس از دو ساعت معطلی ، شروع کرد به فریاد کردن و گفت :
اولین دفعه است که این دیوانه مرا این قسم گول زد و و چندین ساعت بیجهت من را معطل کرد و از کار انداخت .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

آورده اند روزی بهلول از راهی می گذشت . مردی را دید که غریبوار و سر به گریبان ناله می کند بهلول به نزد او رفت سلام نمود و سپس گفت: آیا به تو ظلمی شده که چنین دلگیر و نالان هستی . آن مرد گفت: من مردی غریب و سیاحت پیشه ام و چون به این شهر رسیدم ، قصد حمام و چند روزی استراحت نمودم و چون مقداری پول و جواهرات داشتم از بیم سارقین آنها را به دکان عطاری به امانت سپردم و پس از چند روز که مطالبه آن امانت را از شخص عطار نمودم به من ناسزا گفت و مرا فردی دیوانه خطاب نمود .

 

بهلول گفت : غم مخور . من امانت تو را به آسانی از آن مرد عطار پس خواهم گرفت. آنگاه نشانی آن عطار را سوال نمود و چون او را شناخت به آن مرد غریب گفت من فردا فلان ساعت نزد آن عطار هستم تو در همان ساعت که معین می کنم در دکان آن مرد بیا و با من ابداً تکلم منما . اما به عطار بگو امانت مرا بده . آن مرد قبول نمود و برفت.

 

بهلول فوری نزد آن عطار شتافت و به او گفت : من خیال مسافرت به شهر های خراسان را دارم و چون مقداری جواهرات که قیمت آنها معادل 30 هزار دینار طلا می شود دارم ، می خواهم نزد تو به امانت بگذارم تا چنانچه به سلامت بازگردم آن جواهرات را بفروشی و از قیمت آنها مسجدی بسازی .عطار از سخن او خوشحال شد و گفت: به دیده منت. چه وقت امانت را می آوری ؟

 

بهلول گفت : فردا فلان ساعت و بعد به خرابه رفت و کیسه ای چرمی بساخت و مقداری خورده آهن و شیشه در آن جای داد و سر آن را محکم بدوخت و در همان ساعت معین به دکان عطار برد . مرد عطار از دیدن کیسه که تصور می نمود در آن جواهرات است بسیار خوشحال شد و در همان وقت آن مرد غریب آمد و مطالبه امانت خود را نمود . آن مرد عطار که نمی خواست پیش بهلول بی اعتماد شود فوراً شاگرد خود را صدا بزد و گفت:

 

کیسه امانت این شخص در انبار است . فوری بیاور و به این مرد بده . شاگرد فوری امانت را آورد و به آن مرد داد و آن شخص امانت خود را گرفت و برفت و دعای خیر برای بهلول نمود . بهلول هم کیسه ی پر از خورده آهن و شیشه را جلوی عطار انداخت و گفت حال این شیشه ها و آهن کهنه ها را داشته باش تا اموراتت بگذرد !



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

آورده اند که :

و چون فردوسی وفات کرده ، شیخ ابوالقاسم کرگانی بر او نماز نکرده ، و عذر گفته که او مداح کفار بوده ، و بعد از آن به کشف مشاهده کرده که فردوسی در بهشت فردوس با حور در قصور است 



شیخ به او گفته : به چه چیز خدای – تعالی – تو را آمرزید ، و در جنت ساکن گردانید ؟

فردوسی گفته : به دو چیز : یکی به آنکه تو بر من نماز نکردی ! ، و یکی آنکه این بیت در توحید گفته ام که :
جهان را بلندی و پستی تویی                 ندانم چه ای ، هر چه هستی تویی ....

عطار نیشابوری در اسرارنامه خود این داستان را چنین آورده است :



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

 



گفته می شود رودکی در نوجوانی رقیبی در پای درس استاد ابوالعنک بختیاری داشت او همچون رودکی خوب می نواخت و صدای گرمی داشت . و شعر هم می سرود
سالها بعد رقیب رودکی مطرب دوره گرد ناشناسی بود و رودکی در دربار نصربن احمد سامانی .

یکی از دوستان قدیمی آن دو از رودکی علت این امر را جویا شد رودکی گفت آن دوست دل در هوای عشوه زنان و پستوی خانه داشت من در هوای ایران و تاریخ آن . و اینچنین است که متفکری همچون ارد بزرگ می گوید : (( هنرمندی که آرمانی بزرگ در سر ندارد جز پلشتی چیزی نمی آفریند )) .

احترامی که رودکی به تاریخ و فرهنگ کشور خویش می گذاشت نام او را ماندگار نمود .

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٤٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

خورشید هنوز در پشت کوههای باختر فرو نرفته بود که کورش پادشاه ایران دستور داد سپاه در نزدیکی شهر ایلام اردو بزند همه سرخوش از پیروزی خود بر بابل بودند .
در آن هنگامه پیر زن و پسر جوانی به اردوگاه آمده و نزد پادشاه ایران از کارمند مالیات شهرشان شکایت نمودند . پس از تحقیق معلوم شد آن کارمند هر ساله بیش از آنچه دولت در نظر گرفته از مردم خراج می ستاند .
آن شب کورش پادشاه ایران در همان اردوگاه سرپرست خزانه دارای و مالیات فرمانروایی را از کار برکنار نموده و کس دیگری را به کار گمارد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است . و هم او در جایی دیگر می گوید : فرمانروا در برکناری کارمند نابکار زمانی را نباید از دست دهد چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلی زود دامن او را نیز خواهد گرفت .

گفته می شود که پس از برکناری مدیر خزانه داری سه نفر از سرپرستان و اشراف کشور نزد فرمانروای ایران آمده تا پادشاه ایران را از تصمیمی که گرفته است باز دارند . کورش هخامنشی نه تنها از رای خود بر نگشت بلکه آن سه تن را هم از کار برکنار نمود و گفت : اگر تخم بدکاری از خاک ایران کنده نشود آرامشی نخواهیم داشت .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

شاگرد معمار ، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است .
روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند . به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد . مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟! جوان گفت : آری
مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت : اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .

چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت . استاد خندید و گفت سالار ایرانیان ، ابومسلم خراسانی . جوان لرزید و گفت : آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”
ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

یکی از مریدان عارف بزرگی، در بستر مرگ استاد از او پرسید:
مولای من استاد شما که بود؟
عارف: صدها استاد داشته ام.
مرید: کدام استاد تأثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟
عارف اندیشید و گفت:

در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.


اولین استادم یک دزد بود.

شبی دیر هنگام به خانه رسیدم و کلید نداشتم و نمی خواستم کسی را بیدار کنم. به مردی برخوردم، از او کمک خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است. دعوت کردم شب در خانه من بماند. او یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون میرفت و وقتی برمی گشت می گفت چیزی گیرم نیامد. فردا دوباره سعی می کنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناکام ندیدم.


دوم سگی بود که هرروز برای رفع تشنگی کنار رودخانه می آمد، اما به محض رسیدن کنار رودخانه سگ دیگری را در آب می دید و می ترسید و عقب می کشید. سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشکل روبه رو شود و خود را به آب انداخت و در همین لحظه تصویر سگ نیز محو شد.


استاد سوم من دختر بچه ای بود که با شمع روشنی به طرف مسجد می رفت. پرسیدم:

خودت این شمع را روشن کرده ای؟

گفت: بله.

برای اینکه به او درسی بیاموزم گفتم: دخترم قبل از اینکه روشنش کنی خاموش بود، میدانی شعله از کجا آمد؟ دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید:

شما می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود کجا رفت؟


فهمیدم که انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمیداند چگونه روشن میشود و از کجا می آید ...


گفتم که: بوی زلفت، گمراه عالمم کرد.

گفتا: اگر بدانی، هم اوت رهبر آید




تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٤٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

آورده‌اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می‌کنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسم‌الله» می‌گویم و از پیش خود می‌خورم و لقمه کوچک برمی‌دارم، به طرف راست دهان می‌گذارم و آهسته می‌جوم و به دیگران نظر نمی‌کنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمی‌شوم و هر لقمه که می‌خورم «بسم‌الله» می‌گویم و در اول و آخر دست می‌شویم..  

بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو می‌خواهی که مرشد خلق باشی در صورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمی‌دانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام  خوردن خود را نمی‌داند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن می‌گویی؟ عرض کرد سخن به قدر می‌گویم و بی‌حساب نمی‌گویم و به قدر فهم مستمعان می‌گویم و خلق را به خدا و رسول دعوت می‌کنم و چندان سخن نمی‌گویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت می‌کنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد..

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمی‌دانی.. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت.. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمی‌دانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه می‌خواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمی‌دانی، آیا آداب خوابیدن خود را می‌دانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه می‌خوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه‌ خواب می‌شوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (علیه‌السلام) رسیده بود بیان کرد.

بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمی‌دانی. خواست برخیزد جنید دامنش را بگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمی‌دانم، تو قربه‌الی‌الله مرا بیاموز.

بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم.



بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باید و اگر حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود.. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن این‌ها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد..



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

معصومه اشک می ریخت و پا به پای مادر از انباری به اتاق و از اتاق به حیاط می رفت. دلش می خواست بقچه مادر را باز کند، چادر از سرش بگیرد و به او بگوید که می تواند همیشه در این خانه بماند به او بگوید «این خانه مال توست. چشم من کور باید عصای پیری تو باشم.» دلش می خواست به او بگوید : «تا وقتیکه نفس می کشم کنیز دست به سینه تو هستم، ترا به خدا اینقدر غصه نخور . اینقدر فکر نکن.» به او بگوید...... معصومه در درگاهی نشسته بود و به آفتاب نگاه می کرد که انگار نمی خواست از لبه دیوار پایین بپرد. صدای کشیده شدن پای مادرش به روی پله ها بریده بریده شنیده می شد. از پله ها بالا میرفت، پایین می آمد، می ایستاد، نفس نفس می زد و باز به راه می افتاد انگار چیزی گم گرده بود.
شاید هنوز شش ماه نگذشته بود. معصومه به خانه برادرش رفته بود تا مادرش را بیاورد مادر آرام و صبور بساطش را جمع می کرد. از پله ها بالا و پایین می رفت. معصومه جلو در خانه منتظر ایستاده بود کاردش می زدی خونش در نمی آمد. از همسایه ها شنیده بود که پروانه، او را چند باز از خانه بیرون انداخته است. همسایه ها او را به خانه خود برده بودند. فکر
می کرد مادرش هنوز از کار نیفتاده بود چه آبرودار بود و چقدر از همسایه ها رودربایستی داشت. همیشه میگفت آدم آبرومند نباید سفره دلش پیش همه باز باشد.
مادرش همان طور از پله ها بالا می رفت و پایین می آمد و معصومه کنار در ایستاده بود پروانه رفته بود تو اتاق و رو نشان نمی داد. آن روز معصومه بلند بلند گفته بود.
«تف به غیرت برادرم! اگه مرد بود مادرشو نمی انداخت زیر دست عفریته از خدا بی خبری مثل تو. اون بدبخت زن نگرفته، شوهر کرده!»
و هر چه از دهنش درآمده بود به برادر و زن برادر گفته بود. بعد چنان در خانه را محکم به هم زده بود که صداش تن خودش را لرزانده بود. مدت ها بعد در حمام لکه های کبودی روی تن مادرش دیده بود پیرزن با من من گفته بود: «بی وقتی ام شده، ننه» معصومه سه ماه با زن برادر خود قهر کرده بود و قدم به خانه برادر نگذاشته بود. اما تو حمام زایمان جاری معصومه، چشمشان که به چشم هم افتاد، اول سرسنگین سلام و علیکی کردند و تا بعدازظهر دیگر همه چیز فراموش شده بود.
حالا مادرش داشت دوباره به همان خانه می رفت معصومه چاره ای جز این نداشت. دلش را غم گرفته بود. می دانست که مادرش دیگر نمی تواند در آن خانه بماند. همان شبی که او را به خانه آورده بود، شوهرش سگرمه هایش را در هم کرده بود. معصومه دلش شور می زد مواظب همه چیز بود. غذایی که شوهرش دوست داشت پخته بود. حوله را مثل همیشه دستش داد. چای برایش ریخت و لباس هایش را به جارختی آویزان کرد. پتویی به زیر پایش پهن کرد و رفت تا شام را حاضر کند. تمام این کارها را با چنان چاپلوسی ای می کرد که مرد را بیشتر به لجبازی می انداخت. خلق شوهرش تنگ تر بود و هیچ کدام از کارهای معصومه هم اثر نداشت. مادرش گوشه اتاق نشسته بود و با انگشت، حلوا به دهن نوه هایش
می گذاشت. شوهرش زیر چشمی انگشت خیس او را می پائید. معصومه می دانست که وقتی شوهرش سر لج بیفتد، تا زهرش را نریزد آرام نمی نشیند. فکر کرد پنج بار «اَمّن یُجیب» بخواند تا دهن شوهرش بسته شود.
«خدایا به خیر بگذرون. خدایا خودت کاری کن که غیظش بخوابه و شری به پا نشه.»
شروع به خواندن دعا کرد. سه بار خواند بار چهارم را تازه شروع کرده بود که لیوان آب از دست کوچک احمد لیز خورد. معصومه رشته های جاری آب را دید که به طرف بشقاب شوهرش سرازیر شد. دست مرد بالا آمد و محکم پشت دست احمد زد. صدای احمد بلند شد. معصومه به مادرش نگاه کرد. احمد نور چشم او بود. معصومه می ترسید مادرش دخالت کند مادر بلند شد دست احمد را گرفت و به طرف سفره کشید.
«بچه که نباید تا باباش دعواش کرد قهر کنه. پاشو بیا، پاشو بیا سر سفره غذاتو بخور وگرنه امشب از قصه خبری نیست.»‌
احمد با اخم پیش مادر بزرگ نشست. مادر بزرگ دوباره لیوان را پر از آب کرد و به دست او داد.
«سفت بگیر نیفته. هرکی از سفره قهر کنه، شیطون می ره تو جلدش.»
شوهر ش دیگر حرفی نزد و شروع به خوردن غذا کرد. او آدم بد اخلاقی نبود اما دست بزن داشت وقتی عصبانی می شد، معصومه یا بچه ها را به باد کتک می گرفت. بعد هم پشیمان می شد و یک گوشه ای کز می کرد و ساکت می ماند. فردا هم با بغلی پر از پاکت های میوه به خانه می آمد. اما از وقتیکه پیرزن به خانه آنها آمده بود بدخلقی اش بیشتر شده بود. اصلاً دیگر علت کتک زدنش، عصبانیت، خستگی و یا شیطنت بچه ها نبود. بی هیچ بهانه ای بچه ها را به باد کتک می گرفت. اگر معصومه جلو می رفت او هم کتک می خورد. انگار
می خواست مادرش را خون به جگر کند. انگار می خواست به مادرش بگوید :«از وقتی تو پا به این خانه گذاشتی، همه چیز این خونه به هم ریخته»
وقتی می خواست میانه را بگیرد کارشان به یکی به دو ختم می شد. شب گذشته بین دعوا، شوهرش از جا پرید:
«آخه به اون چه که به زندگی ما دخالت می کنه؟ من خودم می دونم بچه مو چه جوری تربیت کنم. اینقدر این دو تا را لوس کرده که دیگر نمی شه بشون حرف زد. دیگر نمی شه جلوشونو گرفت. من نمی خوام فردا احمد بشه لنگه پسر لندهورش. اگه اون می تونست بچه تربیت کنه، پسر خودشو اون طور بار نمی آورد که غلام حلقه به گوش زنش باشه»
معصومه با شوهرش به اتاق خود رفتند شوهرش داد و فریاد را ادامه داد. معصومه افتاده بود به گریه و گوشه لحاف را جلو دهن گرفته بود و هق هق می کرد. شوهرش پشت سر هم سیگار می کشید و در اتاق راه می رفت و به برادر و مادرش بد و بیراه می گفت:
«مگه من خون کرده ام. پسر گردن کلفتش راس راس راه می ره، من باید جور ننه پیرشو بکشم.»
معصومه گفت:
«خب منم دخترشم. چند سال اون نگهش داشته یه مدت هم نوبت ماست.»
شوهرش داد زد.
«وقتی گرفتمت، نگفتی یه پیر سگم رو قباله ته. ها نگفتی که؟
اشک به پهنای صورت معصومه ریخت.
«پیر سگ نیست، مادر منه. ترو بخدا یواش تر.»
«مادر اون تنه لش بیعار هم هست. وظیفه اونه نه من مردکه بی همه چیز مادرشو از خونه بیرون کرده وبال گردن ما انداخته.»
«برادرم تقصیر ندارد. خودت می دونی که زن بی انصافش همه این آتیشارو به پا کرده.»
«چه فرقی می کنه. اینجا هم که هست ماه به ماه نمیاد سر بزنه ببینه ننه اش مرده یا مونده. اون وقت این پیرزن نمک به حروم اونو بیشتر از تو می خواد.»
«خب پسر بزرگشه. من شونزده سال بیشتر نداشتم که از خونه اش اومدم بیرون. اون تمام عمر پیشش بوده.»
«حالا هاف هافشو آورده واسه من. اگر اینقدر عزیزشه خب بره پیشش که پس فردا که سرشو زمین می زاره همون پسر عزیزش چک و چونه اشو ببنده. پیرزن نمک نشناس نون منو می خوره از اون حمایت می کنه
معصومه به پای شوهرش افتاد.
اذان صبح وقتی معصومه برای نماز بلند شد مادرش را دید که سر روی زانو گذاشته و نشسته بود. انگار تمام شب نخوابیده بود. معصومه حس کرد مادرش حرف ها را شنیده. می دانست بعد از ماجرای دیشب، مادرش دیگر سر سفره دامادش نمی نشیند و بی سرو صدا خواهد رفت. صبح بعد از رفتن شوهر، مادرش به کارهای هر روزه خود مشغول شد. معصومه نگاهش می کرد. انگار از دیشب تا به حال کمرش خمیده تر و چین های صورتش بیشتر شده بود. نگاهش را از معصومه می دزدید و سر راه او قرار نمی گرفت. معصومه خودش را در آشپزخانه مشغول کرده بود اما حواسش پیش مادر بود. مادرش از پله ها بالا می رفت و پایین می آمد. با پای علیلش سر حوض می رفت دست هایش را آب می کشید. دوباره از جا بلند می شد و به طرف پله ها می رفت. می دانست که باید برود پا به پا می کرد. انگار دلش می خواست معصومه جلوش را بگیرد و به او بگوید که هز طور شده او را نگه می دارد. آخرش رفت گوشه حیاط. زیر آفتاب نشست و شروع کرد به باز کردن بافته های تارهای موی سپیدش کرد. شانه چوبی اش در کاسه آب کنار دستش تکان می خورد. آفتاب روی صورتش افتاده بود.
شوهر معصومه گفته بود سر راه به مغازه برادر او خواهد رفت. دلش می خواست تا قبل از آمدن برادرش، مادر آماده شده باشد. اما مادرش انگار فکر رفتن نداشت. نه اسباب هایش را جمع می کرد، نه بقچه اش را می بست. از آشپزخانه به جثه استخوانی و موهای سفید و حنابسته او نگاه می کرد. مادر بعد از مرگ پدرشان از تمام زندگی خود زده بود تا او و برادرش را بزرگ کند. در سرش گذشت: «مادرم چه عوض شده. خیلی عوض شده.» طاقت نیاورد در آشپزخانه بماند. به حیاط رفت و روبرویش نشست.
«مادر»
پیرزن سر بلند کرد و همان طور که موهایش را شانه می زد به چشم های دخترش نگاه کرد. معصومه دلش آتش گرفت. نه، او آن مادر نبود.
«مادر می خواستم بگم که...»
اما صدایش شکست. مادر همان طور نگاهش می کرد. بعد نگاهش را از صورت او گرفت و گفت:
«سپیده طفلکم، روزها خیلی تنهاس. باید برم یه سری بهش بزنم»
معصومه سرش را به زیر انداخت.
«فقط برا یه مدته. جوشش که خوابید خودم میام....»
هق هق گریه اش بلند شد. مادر یک دسته از موها را که باز کرده بود و شانه زده بود دوباره بافت و به دسته دیگر دست نزد. چارقدش را به سر کرد. از جا بلند شد و شروع کرد به جمع کردن اسباب و اثاثه خود. سعی می کرد که به معصومه نگاه نکند و ناراحتی اش را به رو نیاورد. اسکناس ده تومانی را که معصومه به او داده بود، در گوشه چارقدش گره زد و گفت:
«پروانه زیاد هم دختر بدی نیست. اگه شب ها ظرف ها را بشورم و نذارم برا صبح.....راستی ننه یادت نره، از اون شربت سینه بدی ببرم. شب ها یه خرده سرفه می کنم. سرفه که
می کنم، پروانه.....»
معصومه گفت:
«شربتت که تموم شده، هفته دیگه میام می برمت دکتر. شاید یه چیز بهتر بده واسه
سینه ات.»
«وای نه مادر، پارسال یه دوای تلخی داده بود مث دُمب مار. همه اش خلط از سینه ام
می اومد. پروانه بیشتر بدش می اومد. همین شربت خوبه. از همین برام بگیر.»
«باشه مادر.»
صدای زنگ در بلند شد رضا بود. معصومه از جلو در کنار رفت تا برادر بیاید تو.
«سلام آقا داداش. خوش اومدی. بفرمائین تو.»
«دستم به دامنت خواهر. الان با پروانه دعوا داشتم. قهر کرد و رفت خونه مادرش. سپیده هم رو دستم مونده. گذاشتمش پیش همسایه ها. گفتم تو یه فکری بکنی. اگه مادر چند هفته دیگه پیشتون بمونه تا پروانه رو راضی کنم.»
«آقا داداش به فاطمه زهرا اگر می تونستم نگهش می داشتم. اکبر آقا گفته اگه بیاد ببینه مادر اینحاست طلاقنومه مو می ده دستم. می دونی که چه آدم یه دنده ایه»
« می گی من چه کنم؟ یه عمر من نگهش داشتم. تو و شوهرت شش ماه هم نتونستین نگهش دارین.»
«آقا داداش من که اختیاردار خودم نیستم. ببرش بلکه بعداً اکبر آقا از خر شیطون پایین بیاد، بیام برش گردونم. غصه پروانه رو نخور. اون مادری که اون داره یه روز هم نگهش نمی داره.»
برادرش روی پله نشست و دیگر چیزی نگفت.
«بیا بریم تو اتاق. چرا اینجا نشستی خوب نیست»
«نه همین جا خوبه. می خوام برم هزار بدبختی دارم. کارمو ول کردم اومدم.»
معصومه رفت و با ظرف شیرینی برگشت. احمد و مریم به طرف دایی آمدند. او صورتشان رابوسید و از توی ظرف شیرینی برداشت و به دهانشان گذاشت.
احمد گفت: «دایی اومدی مادر بزرگو ببری؟»
صدای مادرش از درگاه اتاق بلند شد:
«الهی قربون قدو بالات برم. خوب شد اومدی مادر. می خواستم خودم بیام.»
«سلام مادر، حاضر شدی؟»
«سلام به روی ماهت یه چیزی بخور مادر. دهنت رو شیرین کن.»
معصومه گفت:
«حالا چه عجله ای داری. ترو خدا یه چیزی بخور، آقا داداش.»
برادرش یک شیرینی برداشت و از جا بلند شد.
«پاشو بریم مادر.»
مادر بسختی از جا بلند شد. روی پاهای علیلش تلو تلو خورد. معصومه زیر بازویش را گرفت و بقچه اش را به دستش داد.
معصومه کنار در کوچه ایستاد و به آنها نگاه کرد که در پیچ کوچه از پیش چشمانش گم شدند.
«دیدی آخرش قصه ماه پیشونیو تموم نکرد.»
مریم شیرینی نیم خورده اش را که که به طرف دهن برده بود برگرداند، نگاهی به توی ظرف شیرینی انداخت و گفت:
«آره کاش یه شب دیگه می موند.»



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳۱ | ۸:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

بهرام پنجم، پانزدهمین پادشاه سلسله ی ساسانی، فرزند یزدگرد اول است. در آن هنگام که بهرام ولیعهد پدر بود، از نزد او دور بود و در حیره میزیست. پدر او را به نعمان ( بنا بر یکی از روایات طبری و روایات نظامی) یا به منذربن نعمان ( به روایت گزیده ی طبری و روایت فردوسی) سپرده بود تا در بادیه که هوایی خوش داشت تربیت شود. اعیان ملک گویی نمیخواستند پادشاهی در خاندان یزدگرد باشد، پس یکی دیگر از شاهزادگان را به نام خسرو به پادشاهی برگزیدند. منذربن نعمان با لشکر عرب به پشتیبانی بهرام برخاست.عاقبت قرار شد که تاج پادشاهی را در میان دو شیر بنهند و هر که آن را برگرفت، پادشاهی ازآن او باشد. خسرو برجان خود بترسید و پای پیش ننهاد، بهرام گرزی برگرفت و شیران را بکشت و تاج بر سرنهاد.

در شاهنامه، از خورنق، قصری که نعمان برای بهرام ساخته بود، سخنی نیست، حال آنکه نظامی با تفضیل از آن یاد کرده و تاریخ را با افسانه در می آمیزد و افسانه از آنجاست که بهرام در خورنق به حجره ای در بسته میرود و هفت تصویر در آنجا نگاشته میبیند، هر تصویر از آن دختری از یکی از شهریاران هفت اقلیم است: فورک ( دخت رای هند)، یغماناز( دخت خاقان چین)، نازپری ( دخت خوارزم شاه)، نسرین نوش ( دخت شاه سقلاب)، آزریون ( دخت شاه مغرب) همای ( دخت قیصر) و دُرسِتی ( دخت کسری). پیشگویان حکم نوشته بودند که او این هفت عروس را در کنار خواهد گرفت.

این اتفاق سبب میشود که بهرام هفت گنبد، به هفت رنگ و به نام هفت سیاره، بسازد ا در روزی که به آن سیاره انتساب دارد با یکی از دختران پادشاهان هفت اقلیم، در گنبدی نشاط کند.

رنگ سیاه با سیاره ی کیوان، رنگ صندلی با سیاره ی مشتری، رنگ سرخ با مریخ ( بهرام)، زرد ( طلایی) با آفتاب، رنگ سپید با سیاره ی زهره، رنگ فیروزه ای با عطارد و رنگ سبز با ماه مرتبط است. البته نظامی این رنگ ها را به ترتیب در روزهای هفته نقل نکرده است.

پوشیده نیست که هفت روز هفته، هفت رنگ، هفت سیاره، هفت گنبد، هفت پیکر، هفت دختر هفت پادشاه، هفت کشور یا هفت اقلیم، همه تاکید نظامی بر عدد هفت را میرساند که عددی مقدس است. ( مراجعه شود به مبحث اعداد- عدد هفت)


هر شب هفته؛ شاهدخت، گنبد، رنگ و حکایت مخصوص به خود را دارد:

شنبه قصه ی نخستین توسط فورک هندی در گنبد سیاه نقل میشود:

" کنیزی که همواره سیاه میپوشیده، بابت این انتخاب رنگ مورد پرسش قرار میگیرد و حکایت میکند که در گذشته کنیز پادشاهی عادل و مهمان نواز بوده که از همه ی مهمانهایش درخواست میکرده حکایتی را نقل کنند. مدتی از پادشاه خبری نمیشود؛ چون بازمیگردد سراپا سیاهپوش است. او حکایت میکند که یکی از مهمان هایی که از او پذیرایی کرده بود، سیاهپوش بوده و خبر از شهری داده که در چین واقع است و مردمانش همه سیاهپوشند. شاه به جستجوی آن شهر بر میخیزد و آن را میابد. مردم آن شهر هیچ چیزی در مورد رنگ لباسشان به او نمیگویند. شاه، مرد قصاب ساده دلی میابد و گهرهای فراوان نثارش میکند، او میخواهد که دین خود را نسبت به شاه ادا کند و شاه قصد خود را به او میگوید. قصاب از وی میخواهد که شب بازگردد. شب او را به ویرانه ای می برد و در سبدی می نشاند. سبد بال در می آورد و او را بالا میبرد. بعد از آن بوسیله ی مرغی غول پیکر به باغی سرسبز و آباد میرود. شب هنگام، گروهی از دخترکان را میبیند که مهتر آنها، وی را به مهمانی می پذیرد. تا یک ماه، هر شب را به عیش با آنان میگذراند و شب را با یکی از کنیزان سپری میکند. درست هنگامی که دیگر طاقت از مهتر آنان را نمی آورد و در آغوشش میگیرد، خود را درون آن سبد میبیند و زان پس، پادشاه سیاه میپوشد و آن کنیز نیز به خاطر اربابش سیاه پوش میشود

هفت پیکر نظامی



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در شبی مهتابی ، دزدی از بام خانه ی ثروتمندی بالا رفت. صاحبخانه آگاه گردید و برای مقابله با دزد تدبیری اندیشید. پس از همسرش خواست تا با صدای بلند ، راز گرد آمدن ثروتش را از وی بپرسد. زن قبول کرد و مرد پس از امتناع بسیار ، پاسخ داد که ثروتش را از راه دزدی به دست آورده است. زیرا می توانسته در شب های مهتابی با کمک خواندن دعایی افسونگرانه و چنگ زدن به نور ماه به خانه ی مردم وارد شود و پس از گرد آوری اثاث خانه ، با خواندن همان دعا از خانه خارج شود. آن دعای افسونگر ، (سول) بوده که هفت بار می خوانده است. دزد با شنیدن این سخن فریب خورد و هفت مرتبه (سول) را بر زبان راند و خود را به طرف نور ماه پرتاب کرد که ناگاه از بام به زیر افتاد و ثروتمند او را دستگیر کرد. دزد به وی گفت : از بخت بد ، پندت را به کار بستم. اکنون می بینی که چگونه افسون تو ، مرا در آستانه ی مرگ قرار داده است.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

تنها نجات یافته کشتی، اکنون به ساحل این جزیره دور افتاده، افتاده بود. او هر روز را به امید کشتی نجات، ساحل را و افق را به تماشا می نشست. سرانجام خسته و نا امید، از تخته پاره ها کلبه ای ساخت تا خود را از خطرات مصون بدارد و در آن لختی بیاساید. اما هنگامی که در اولین شب آرامش در جستجوی غذا بود، از دور دید که کلبه اش در حال سوختن است و دودی از آن به آسمان می رود. بدترین اتفاق ممکن افتاده و همه چیز از دست رفته بود. از شدت خشم و اندوه در جا خشک اش زد. فریاد زد: « خدایــــــــــــا! چطور راضی شدی با من چنین کاری بکنی؟ » صبح روز بعد با صدای بوق کشتی ای که به ساحل نزدیک می شد از خواب پرید. کشتی ای آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته، و حیران بودنجات دهندگان می گفتند: خدا خواست که ما دیشب آن آتشی را که روشن کرده بودی ببینیم.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

ابوریحان بیرونی در خانه یکی از بزرگان نیشابور میهمان بود از هشتی ورودی خانه ، صدای او را می شنید که در حال نصیحت و اندرز است .
مردی به دوست ابوریحان می گفت هر روز نقشی بر دکان خود افزون کنم و گلدانی خوشبوتر از پیش در پیشگاهش بگذارم بلکه عشقم از آن گذرد و به زندگیم باز آید . و دوست ابوریحان او را نصیحت کرده که عمر کوتاست و عقل تعلل را درست نمی داند آن زن اگر تو را می خواست حتما پس از سالها باز می گشت پس یقین دان دل در گروی مردی دیگر دارد و تو باید به فکر آینده خویش باشی .
سه روز بعد ابوریحان داشت از دوستش خداحافظی می کرد که خبر آوردند همان کسی که نصیحتش نمودید بر بستر مرگ فتاده و سه روز است هیچ نخورده .
میزبان ابوریحان قصد لباس کرد برای دیدار آن مرد ، ابوریحان دستش را گرفت و گفت نفسی که سردی را بر گرمای امید می دمد مرگ را به بالینش فرستاده . میزبان سر خم نمود .
ابوریحان بدیدار آن مرد رفته و چنان گرمای امیدی به او بخشید که آن مرد دوباره آب نوشید .

می گویند : چند روز دیگر هم ابوریحان در نیشابور بماند و روزی که آن شهر را ترک می کرد آن مرد با همسر بازگشته خویش ، او را اشک ریزان بدرقه می کردند .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

آهنگری شمشیر بسیار زیبا تقدیم شاپور پادشاه ساسانی نمود . شاپور از او پرسید چه مدت برای ساختن این شمشیر زمان گذاشته ایی و آهنگر پاسخ داد یک سال تمام . پادشاه ایران باز پرسید و اگر یک شمشیر ساده برای سربازان بسازی چقدر زمان می برد ؟ و او گفت سه تا چهار روز .

شاپور گفت آیا این شمشیر قدرتی بیشتر از آن صد شمشیر دیگری که می توانستی بسازی دارد ؟

آهنگر گفت: خیر ، این شمشیر زیباست و شایسته کمر شهریار !

پادشاه ایران گفت : سپاسگذارم از این پیشکش اما ، پادشاه اهل فرمان دادن است نه جنگیدن ، من از شما شمشیر برای سپاهیان ایران می خواهم نه برای خودم ، و به یاد داشته باش سرباز بی شمشیر نگهبان کیان کشور ، پادشاه و حتی جان خویش نیست . این سخن شاپور دوم ما را به یاد این سخن دانای ایرانی ارد بزرگ می اندازد که : فرمانروای شایسته اسیر کاخ ها نمی شود نگاه او بر مرزهای کشور است .

شاپور با نگاهی پدرانه به آهنگر گفت اگر به تو پاداش دهم هر روز صنعتگران و هنرمندان به جای توجه به نیازهای واقعی کشور ، برای من زینت آلات می سازند و این سرآغاز سقوط ایران است . پدرم به من آموخت زندگی ساده داشته باشم  تا فرمانرواییم پایدارتر باشد . پس برای سربازان شمشیر بساز که نبردهای بزرگ در راه است .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

تمیستوکل پادشاه یونان در آرزوی کاخی به زیبایی تخت جمشید بود یکی سرداران خویش که زبان ایرانیان را می دانست فرا خواند و به او گفت شنیده ام سنگ تراشی بنام مازیار و شاگردش بانو گلدیس پرسپولیس را همچون جواهرات تراش داده اند آنهم به گونه ایی که پیک های سرزمینهای دیگر از این همه زیبایی در شگفت شده اند به ایران رو و به هر گونه که امکان دارد این دو را به یونان بیاور می خواهم آنها پرسپولیس زیباتری در آتن بسازند . آن فرمانده یونانی با چند سرباز دیگر با تن پوشی ایرانی به سرزمین ما آمده و پس از چندی با دو هنرمند ایرانی بازگشت . در حالی که دست های آنها بسته ، رویشان زرد  و بسیار نحیف و لاغر شده بودند . تمیستوکل دستور داد دست های آنها را باز کنند و به آنها گفت می خواهم هنرمندان یونانی را آموزش دهید و با کمک آنها کاخی باشکوه تر از پرسپولیس برایم بسازید .

مازیار سالخورده گفت نقشی که بر دیوارهای تخت جمشید می تراشیم همه عشق است ما نمی توانیم خواسته شما را انجام دهیم پادشاه یونان تمیستوکل برافروخت و آن دو را به زندان افکند . مازیار و بانو گلدیس یک سال در بدترین شرایط شکنجه شدند اما برای اجنبی خدمتی نکردند تا اینکه خشایارشاه پس از شکست دادن یونان و فتح آتن آن دو هنرمند دلیر و میهن پرست ایرانزمین را آزاد و به همراه خود به ایران بازگرداند و به هر دوی آنها هدیه های ارزشمندی داد .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

به آتوسا دختر کورش گفتند : مردی پنج پسرش در راه ایران از دست داده و در رنج و سختی به سر می برد و هر کمکی به او می شود نمی پذیرد دختر فرمانروای ایران زمین با چند بانوی دیگر به دیدار آن مرد رفت خانه ایی بی رنگ و رو می بیند که گویی طوفانی بر آن وزیده است پیرمردی که در انتهای خانه بر صندلی  چوبی نشسته است پیش می آید و  می گوید خوش آمدید .

آتوسا می گوید شنیده ام پنج فرزندت در جنگ شهید شده اند و آن مرد می گوید همسرم هم از غم آنها از دنیا رفت .

آتوسا می گوید میدانم که هیچ کمکی از طرف ما نمی تواند جای آنچه را که از دست داده ای بگیرد اما خوشحال می شویم کاری انجام دهم که از رنج و اندوهت بکاهد .

پیرمرد گفت اجازه دهید به سربازان ایران در باختر کشور بپیوندم .

می خواهم برای ایران فدا شوم . آتوسا چشمهایش خیس اشک می شود و به همراهانش می گوید در وجود این مرد لشکری دیگر می بینم .

دو ماه بعد به آتوسا خبر می دهند آن پیر مرد مو سفید هم جانش را برای میهن از دست داد .

آتوسا چنان گریست که چشمانش سرخ شده بود . او می گفت مردان برآزنده ایی همچون او هیچگاه کشته نمی شوند آنها آموزگاران ما هستند .

و به سخن دانای ایرانی ارد بزرگ : برآزندگان و ترس از نیستی؟! آرمان آنها نیستی برای هستی میهن است.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٥٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

نادرشاه افشار پس از بخشیدن دوباره تاج و تخت هند به "محمد شاه گورکانی" پادشاه هندوستان ، خواست یکی از دختران او را به همسری نصراﷲ میرزا دومین پسر خود درآورد . از سویی دیگر دستور تشکیل جلسه با شکوهی از اندیشمندان و خردمندان هند را در کاخ پادشاهی داد . محمد شاه گورکانی پس از دیدن آن همه از دانشمندان کشورش در کاخ اش به پادشاه ایرانزمین گفت تا کنون هیچ گاه این همه اندیشمند و خردمند در کاخ ما دیده نشده بود . نادرشاه خندید و به او گفت اگر گوشت به حرف خردمندانت بود ، من هم اکنون در حال جنگیدن با سپاه یاغی عثمانی بودم و مرا به هند چکار ؟ ...نصراﷲ میرزا فرزند نادر به پدر گفت چه لزومی بود در روز مراسم ازدواج من این همه عالم اینجا بیاید و پدر دستی بر شانه اش گذاشت و گفت تو باید اینها را ببینی و بشناسی اینها بهترین دوستان تو هستند . گفته می شود پس از بازگشت سپاه پیروز ایران از هند ، محمدشاه گورکانی دستور داد بخشی از کاخ اش ، محل همیشگی درس و بحث اندیشمندان هندی باشد ...



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

ابو جعفر منصور دومین خلیفه عباسی آنگاه که دید محبوبیت ابومسلم بمراتب از او که خلیفه است در بین تبار ایرانیان بیشتر است تصمیم به قتل او گرفت برای اینکار به حیله های بسیاری متوصل شد تا ابومسلم را برای اجرای نقشه شوم خویش به دستگاه خلافت بکشد .
روزی که منصور پلید همچون خفاشی خونخوار قهرمان ایرانیان ، ابومسلم خراسانی را با سربازان سیاه دل خویش دور از دسترس ایرانیان و بخصوص خراسانیان به قتل رساند نبض ایران ایستاده بود .
آنگاه که پیکر شهید سرخ ایران را از دستگاه خلیفه به بیرون کشیدند منصور دید بر روی زمین گردنبندی از پوست آهو افتاده آن را باز کرد و در آن بر پوسته یی نازک به زبان پهلوی خطوطی دید دانشمندان دربار منصور متن را ترجمه کردند :
« سرباز ایران ابومسلم خراسانی »
فیلسوف و متفکر کشورمان ارد بزرگ می گوید : ابومسلم خراسانی نماد برافراشته آزادگی ایرانیان است او بندهای دشمنان ایران را پاره کرد و خون گرمی شد در رگهای سرد کشورمان ، خونی که تا ابد در دل این کشور خواهد جوشید و هر زنجیری را پاره خواهد نمود .
ایرانیان از همان روز تصمیم به نابودی دودمان جور و ستم عباسیان را گرفتند کسانی همچون سنباد اسحاق ترک مقنع و بابک خرم دین پرچم انتقام خون ابومسلم را بر دست داشتند و در نهایت به تدبیر مرد جاودانه ایران خواجه نصیرالدین توسی سلسله عباسیان با خواری و خفت تمام به پایان رسید



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

هیچ جای دنیا تر و خشک را مثل ایران با هم نمی‌سوزانند. پس از پنج سال در به دری و خون جگری هنوز چشمم از بالای صفحه‌ی کشتی به خاک پاک ایران نیفتاده بود که آواز گیلکی کرجی بان‌های انزلی به گوشم رسید که «بالام جان، بالام جان» خوانان مثل مورچه‌هایی که دور ملخ مرده‌ای را بگیرند دور کشتی را گرفته و بلای جان مسافرین شدند و ریش هر مسافری به چنگ چند پاروزن و کرجی بان و حمال افتاد. ولی میان مسافرین کار من دیگر از همه زارتر بود چون سایرین عموما کاسب‌کارهای لباده دراز و کلاه کوتاه باکو و رشت بودند که به زور چماق و واحد یموت هم بند کیسه‌شان باز نمی‌شود و جان به عزرائیل می‌دهند و رنگ پولشان را کسی نمی‌بیند. ولی من بخت برگشته‌ی مادر مرده مجال نشده بود کلاه لگنی فرنگیم را که از همان فرنگستان سرم مانده بود عوض کنم و یاروها ما را پسر حاجی و لقمه‌ی چربی فرض کرده و «صاحب، صاحب» گویان دورمان کردند و هر تکه از اسباب‌هایمان مایه‌النزاع ده راس حمال و پانزده نفر کرجی بان بی‌انصاف شد و جیغ و داد و فریادی بلند و قشقره‌ای برپا گردید که آن سرش پیدا نبود. ما مات و متحیر و انگشت به دهن سرگردان مانده بودیم که به چه بامبولی یخه‌مان را از چنگ این ایلغاریان خلاص کنیم و به چه حقه و لمی از گیرشان بجهیم که صف شکافته شد و عنق منکسر و منحوس دو نفر از ماموران تذکره که انگاری خود انکر و منکر بودند با چند نفر فراش سرخ پوش و شیر و خورشید به کلاه با صورت‌هایی اخمو و عبوس و سبیل‌های چخماقی از بناگوش دررفته‌ای که مانند بیرق جوع و گرسنگی، نسیم دریا به حرکتشان آورده بود در مقابل ما مانند آئینه‌ی دق حاضر گردیدند و همین که چشمشان به تذکره‌ی ما افتاد مثل اینکه خبر تیر خوردن شاه یا فرمان مطاع عزرائیل را به دستشان داده باشند یکه‌ای خورده و لب و لوچه‌ای جنبانده سر و گوشی تکان دادند و بعد نگاهشان را به ما دوخته و چندین بار قد و قامت ما را از بالا به پایین و از پایین به بالا مثل اینکه به قول بچه‌های تهران برایم قبایی دوخته باشند برانداز کرده بالاخره یکیشان گفت «چه طور! آیا شما ایرانی هستید؟»

گفتم « ماشاءالله عجب سوالی می‌فرمایید، پس می‌خواهید کجایی باشم؛ البته که ایرانی هستم، هفت جدم هم ایرانی بوده‌اند، در تمام محله‌ی سنگلج مثل گاو پیشانی سفید احدی پیدا نمی‌شود که پیر غلامتان را نشناسد!»

ولی خیر، خان ارباب این حرف‌ها سرش نمی‌شد و معلوم بود که کار یک شاهی و صد دینار نیست و به آن فراش‌های چنانی حکم کرد که عجالتا «خان صاحب» را نگاه دارند تا «تحقیقات لازمه به عمل آید» و یکی از آن فراش‌ها که نیم زرع چوب چپقش مانند دسته شمشیری از لای شال ریش ریشش بیرون آمده بود دست انداخت مچ ما را گرفت و گفت «جلو بیفت» و ما هم دیگر حساب کار خود را کرده و ماست‌ها را سخت کیسه انداختیم. اول خواستیم هارت و هورت و باد و بروتی به خرج دهیم ولی دیدیم هوا پست است و صلاح در معقول بودن.

خداوند هیچ کافری را گیر قوم فراش نیندازد! دیگر پیرت می‌داند که این پدر آمرزیده‌ها در یک آب خوردن چه بر سر ما آوردند. تنها چیزی که توانستیم از دستشان سالم بیرون بیاوریم یکی کلاه فرنگیمان بود و دیگری ایمانمان که معلوم شد به هیچ کدام احتیاجی نداشتند. والا جیب و بغل و سوراخی نماند که آن را در یک طرفة‌العین خالی نکرده باشند و همین که دیدند دیگر کما هو حقه به تکالیف دیوانی خود عمل نموده‌اند ما را در همان پشت گمرک‌خانه‌ی ساحل انزلی تو یک هولدونی تاریکی انداختند که شب اول قبر پیشش روشن بود و یک فوج عنکبوت بر در و دیوارش پرده‌داری داشت و در را از پشت بستند و رفتند و ما را به خدا سپردند. من در بین راه تا وقتی که با کرجی از کشتی به ساحل می‌آمدیم از صحبت مردم و کرجی‌بانها جسته جسته دستگیرم شده بود که باز در تهران کلاه شاه و مجلس تو هم رفته و بگیر و ببند از نو شروع شده و حکم مخصوص از مرکز صادر شده که در تردد مسافرین توجه مخصوص نمایند و معلوم شد که تمام این گیر و بست‌ها از آن بابت است. مخصوصا که مامور فوق‌العاده‌ای هم که همان روز صبح برای این کار از رشت رسیده بود محض اظهار حسن خدمت و لیاقت و کاردانی دیگر تر و خشک را با هم می‌سوزاند و مثل سگ هار به جان مردم بی‌پناه افتاده و درضمن هم پا تو کفش حاکم بیچاره کرده و زمینه‌ی حکومت انزلی را برای خود حاضر می‌کرد و شرح خدمات وی دیگر از صبح آن روز یک دقیقه‌ی راحت به سیم تلگراف انزلی به تهران نگذاشته بود.

من در اول چنان خلقم تنگ بود که مدتی اصلا چشمم جایی را نمی‌دید ولی همین که رفته رفته به تاریکی این هولدونی عادت کردم معلوم شد مهمان‌های دیگری هم با ما هستند. اول چشمم به یک نفر از آن فرنگی‌مآب‌های کذایی افتاد که دیگر تا قیام قیامت در ایران نمونه و مجسمه‌ی لوسی و لغوی و بی‌سوادی خواهند ماند و یقینا صد سال دیگر هم رفتار و کردارشان تماشاخانه‌های ایران را (گوش شیطان کر) از خنده روده‌بر خواهد کرد. آقای فرنگی‌مآب ما با یخه‌ای به بلندی لوله‌ی سماوری که دود خط آهن‌های نفتی قفقاز تقریبا به همان رنگ لوله سماورش هم درآورده بود در بالای طاقچه‌ای نشسته و در تحت فشار این یخه که مثل کندی بود که به گردنش زده باشند در این تاریک و روشنی غرق خواندن کتاب رومانی بود. خواستم جلو رفته یک «بن جور موسیویی» قالب زده و به یارو برسانم که ما هم اهل بخیه‌ایم ولی صدای سوتی که از گوشه‌ای از گوشه‌های محبس به گوشم رسید نگاهم را به آن طرف گرداند و در آن سه گوشی چیزی جلب نظرم را کرد که در وهله‌ی اول گمان کردم گربه‌ی براق سفیدی است که بر روی کیسه‌ی خاکه زغالی چنبره زده و خوابیده باشد ولی خیر معلوم شد شیخی است که به عادت مدرسه دو زانو را در بغل گرفته و چمباتمه زده و عبا را گوش تا گوش دور خود گرفته و گربه‌ی براق سفید هم عمامه‌ی شیفته و شوفته‌ی اوست که تحت‌الحنکش باز شده و درست شکل دم گربه‌ای را پیدا کرده بود و آن صدای سیت و سوت هم صوت صلوات ایشان بود.

پس معلوم شد مهمان سه نفر است. این عدد را به فال نیکو گرفتم و می‌خواستم سر صحبت را با رفقا باز کنم شاید از درد یکدیگر خبردار شده چاره‌ای پیدا کنیم که دفعتا در محبس چهارطاق باز شد و با سر و صدای زیادی جوانک کلاه نمدی بدبختی را پرت کردند توی محبس و باز در بسته شد. معلوم شد مأمور مخصوصی که از رشت آمده بود برای ترساندن چشم اهالی انزلی این طفلک معصوم را هم به جرم آن که چند سال پیش در اوایل شلوغی مشروطه و استبداد پیش یک نفر قفقازی نوکر شده بود در حبس انداخته است. یاروی تازه وارد پس از آن که دید از آه و ناله و غوره چکاندن دردی شفا نمی‌یابد چشم‌ها را با دامن قبای چرکین پاک کرده و در ضمن هم چون فهمیده بود قراولی کسی پشت در نیست یک طوماری از آن فحش‌های آب نکشیده که مانند خربزه‌ی گرگاب و تنباکوی هکان مخصوص خاک ایران خودمان است، نذر جد و آباد (آباء) این و آن کرد و دو سه لگدی هم با پای برهنه به در و دیوار انداخت و وقتی که دید در محبس هرقدر هم پوسیده باشد باز از دل مأمور دولتی سخت‌تر است تف تسلیمی به زمین و نگاهی به صحن محبس انداخت و معلومش شد که تنها نیست. من که فرنگی بودم و کاری از من ساخته نبود، از فرنگی‌مآب هم چشمش آبی نمی‌خورد. این بود که پابرچین پابرچین به طرف آقا شیخ رفته و پس از آن که مدتی زول زول نگاه خود را به او دوخت با صدایی لرزان گفت: «جناب شیخ تو را به حضرت عباس آخر گناه من چیست؟ آدم والله خودش را بکشد از دست ظلم مردم آسوده شود!»

به شنیدن این کلمات مندیل جناب شیخ مانند لکه ابری آهسته به حرکت آمد و از لای آن یک جفت چشمی نمودار گردید که نگاه ضعیفی به کلاه نمدی انداخته و از منفذ صوتی که بایستی در زیر آن چشم‌ها باشد و درست دیده نمی‌شد با قرائت و طمأنینه‌ی تمام کلمات ذیل آهسته و شمرده مسموع سمع حضار گردید: ‌«مؤمن! عنان نفس عاصی قاصر را به دست قهر و غضب مده که الکاظمین الغیظ و العافین عن الناس...»

کلاه نمدی از شنیدن این سخنان هاج و واج مانده و چون از فرمایشات جناب آقا شیخ تنها کلمه‌ی کاظمی دستگیرش شده بود گفت: «نه جناب اسم نوکرتان کاظم نیست رمضان است. مقصودم این بود که کاش اقلا می‌فهمیدیم برای چه ما را اینجا زنده به گور کرده‌اند.»

این دفعه هم باز با همان متانت و قرائت تام و تمام از آن ناحیه‌ی قدس این کلمات صادر شد: «جزاکم الله مؤمن! منظور شما مفهوم ذهن این داعی گردید. الصبر مفتاح الفرج. ارجو که عما قریب وجه حبس به وضوح پیوندد و البته الف البته بای نحو کان چه عاجلا و چه آجلا به مسامع ما خواهد رسید. علی‌العجاله در حین انتظار احسن شقوق و انفع امور اشتغال به ذکر خالق است که علی کل حال نعم الاشتغال است».

رمضان مادر مرده که از فارسی شیرین جناب شیخ یک کلمه سرش نشد مثل آن بود که گمان کرده باشد که آقا شیخ با اجنه و از ما بهتران حرف می‌زند یا مشغول ذکر اوراد و عزایم است آثار هول و وحشت در وجناتش ظاهر شد و زیر لب بسم‌اللهی گفت و یواشکی بنای عقب کشیدن را گذاشت. ولی جناب شیخ که آرواره‌ی مبارکشان معلوم می‌شد گرم شده است بدون آن که شخص مخصوصی را طرف خطاب قرار دهند چشم‌ها را به یک گله دیوار دوخته و با همان قرائت معهود پی خیالات خود را گرفته و می‌فرمودند: «لعل که علت توقیف لمصلحة یا اصلا لا عن قصد به عمل آمده و لاجل ذلک رجای واثق هست که لولاالبداء عما قریب انتهاء پذیرد و لعل هم که احقر را کان لم یکن پنداشته و بلارعایة‌المرتبه والمقام باسوء احوال معرض تهلکه و دمار تدریجی قرار دهند و بناء علی هذا بر ماست که بای نحو کان مع الواسطه او بلاواسطة‌الغیر کتبا و شفاها علنا او خفاء از مقامات عالیه استمداد نموده و بلاشک به مصداق مَن جَد وَجَدَ به حصول مسئول موفق و مقضی‌المرام مستخلص شده و برائت مابین الاماثل ولاقران کالشمس فی وسط النهار مبرهن و مشهود خواهد گردید...»

رمضان طفلک یکباره دلش را باخته و از آن سر محبس خود را پس پس به این سر کشانده و مثل غشی‌ها نگاه‌های ترسناکی به آقا شیخ انداخته و زیرلبکی هی لعنت بر شیطان می‌کرد و یک چیز شبیه به آیة‌الکرسی هم به عقیده‌ی خود خوانده و دور سرش فوت می‌کرد و معلوم بود که خیالش برداشته و تاریکی هم ممد شده دارد زهره‌اش از هول و هراس آب می‌شود. خیلی دلم برایش سوخت. جناب شیخ هم که دیگر مثل اینکه مسهل به زبانش بسته باشند و با به قول خود آخوندها سلس‌القول گرفته باشد دست‌بردار نبود و دست‌های مبارک را که تا مرفق از آستین بیرون افتاده و از حیث پرمویی دور از جناب شما با پاچه‌ی گوسفند بی‌شباهت نبود از زانو برگرفته و عبا را عقب زده و با اشارات و حرکاتی غریب و عجیب بدون آن که نگاه تند و آتشین خود را از آن یک گله دیوار بی‌گناه بردارد گاهی با توپ و تشر هرچه تمام‌تر مأمور تذکره را غایبانه طرف خطاب و عتاب قرار داده و مثل اینکه بخواهد برایش سرپاکتی بنویسد پشت سر هم القاب و عناوینی از قبیل «علقه مضغه»، «مجهول الهویه»، «فاسد العقیده»، «شارب الخمر»، «تارک الصلوة»، «ملعون الوالدین» و «ولدالزنا»‌ و غیره و غیره (که هرکدامش برای مباح نمودن جان و مال و حرام نمودن زن به خانه‌ی هر مسلمانی کافی و از صدش یکی در یادم نمانده) نثار می‌کرد و زمانی با طمأنینه و وقار و دلسوختگی و تحسر به شرح «بی مبالاتی نسبت به اهل علم و خدام شریعت مطهره» و «توهین و تحقیری که به مرات و به کرات فی کل ساعة» بر آن‌ها وارد می‌آید و «نتایج سوء دنیوی و اخروی» آن پرداخته و رفته رفته چنان بیانات و فرمایشات موعظه‌آمیز ایشان درهم و برهم و غامض می‌شد که رمضان که سهل است جد رمضان هم محال بود بتواند یک کلمه‌ی آن را بفهمد و خود چاکرتان هم که آن همه قمپز عربی‌دانی می‌کرد و چندین سال از عمر عزیز زید و عمرو را به جان یکدیگر انداخته و به اسم تحصیل از صبح تا شام به اسامی مختلف مصدر ضرب و دعوی و افعال مذمومه‌ی دیگر گردیده و وجود صحیح و سالم را به قول بی‌اصل و اجوف این و آن و وعده و وعید اشخاص ناقص‌العقل متصل به این باب و آن باب دوانده و کسر شأن خود را فراهم آورده و حرف‌های خفیف شنیده و قسمتی از جوانی خود را به لیت و لعل و لا و نعم صرف جر و بحث و تحصیل معلوم و مجهول نموده بود، به هیچ نحو از معانی بیانات جناب شیخ چیزی دستگیرم نمی‌شد.

در تمام این مدت آقای فرنگی‌مآب در بالای همان طاقچه نشسته و با اخم و تخم تمام توی نخ خواندن رومان شیرین خود بود و ابدا اعتنایی به اطرافی‌های خویش نداشت و فقط گاهی لب و لوچه‌ای تکانده و تُک یکی از دو سبیلش را که چون دو عقرب جراره بر کنار لانه‌ی دهان قرار گرفته بود به زیر دندان گرفته و مشغول جویدن می‌شد و گاهی هم ساعتش را درآورده نگاهی می‌کرد و مثل این بود که می‌خواهد ببیند ساعت شیر و قهوه رسیده است یا نه.

رمضان فلک زده که دلش پر و محتاج به درد دل و از شیخ خیری ندیده بود چاره را منحصر به فرد دیده و دل به دریا زده مثل طفل گرسنه‌ای که برای طلب نان به نامادری نزدیک شود به طرف فرنگی‌مآب رفته و با صدایی نرم و لرزان سلامی کرده و گفت: «آقا شما را به خدا ببخشید! ما یخه چرکین‌ها چیزی سرمان نمی‌شود، آقا شیخ هم که معلوم است جنی و غشی است و اصلا زبان ما هم سرش نمی‌شود عرب است. شما را به خدا آیا می‌توانید به من بفرمایید برای چه ما را تو این زندان مرگ انداخته‌اند؟»

به شنیدن این کلمات آقای فرنگی‌مآب از طاقچه پایین پریده و کتاب را دولا کرده و در جیب گشاد پالتو چپانده و با لب خندان به طرف رمضان رفته و «برادر، برادر» گویان دست دراز کرد که به رمضان دست بدهد. رمضان ملتفت مسئله نشد و خود را کمی عقب کشید و جناب خان هم مجبور شدند دست خود را بی‌خود به سبیل خود ببرند و محض خالی نبودن عریضه دست دیگر را هم به میدان آورده و سپس هر دو را روی سینه گذاشته و دو انگشت ابهام را در سوراخ آستین جلیقه جا داده و با هشت رأس انگشت دیگر روی پیش سینه‌ی آهاردار بنای تنبک زدن را گذاشته و با لهجه‌ای نمکین گفت: «ای دوست و هموطن عزیز! چرا ما را اینجا گذاشته‌اند؟ من هم ساعت‌های طولانی هر چه کله‌ی خود را حفر می‌کنم آبسولومان چیزی نمی‌یابم نه چیز پوزیتیف نه چیز نگاتیف. آبسولومان آیا خیلی کومیک نیست که من جوان دیپلمه از بهترین فامیل را برای یک... یک کریمینل بگیرند و با من رفتار بکنند مثل با آخرین آمده؟ ولی از دسپوتیسم هزار ساله و بی قانانی و آربیترر که میوه‌جات آن است هیج تعجب‌آورنده نیست. یک مملکت که خود را افتخار می‌کند که خودش را کنستیتوسیونل اسم بدهد باید تریبونال‌های قانانی داشته باشد که هیچ کس رعیت به ظلم نشود. برادر من در بدبختی! آیا شما اینجور پیدا نمی‌کنید؟»

رمضان بیچاره از کجا ادراک این خیالات عالی برایش ممکن بود و کلمات فرنگی به جای خود دیگر از کجا مثلا می‌توانست بفهمد که «حفر کردن کله» ترجمه‌ی تحت‌اللفظی اصطلاحی است فرانسوی و به معنی فکر و خیال کردن است و به جای آن در فارسی می‌گویند «هرچه خودم را می‌کشم...» یا «هرچه سرم را به دیوار می‌زنم...» و یا آن که «رعیت به ظلم» ترجمه‌ی اصطلاح دیگر فرانسوی است و مقصود از آن طرف ظلم واقع شدن است. رمضان از شنیدن کلمه‌ی رعیت و ظلم پیش عقل نافص خود خیال کرد که فرنگی‌مآب او را رعیت و مورد ظلم و اجحاف ارباب ملک تصور نموده و گفت: «نه آقا، خانه زاد شما رعیت نیست. همین بیست قدمی گمرک خانه شاگرد قهوه‌چی هستم!»

جناب موسیو شانه‌ای بالا انداخته و با هشت انگشت به روی سینه قایم ضربش را گرفته و سوت زنان بنای قدم زدن را گذاشته و بدون آن که اعتنایی به رمضان بکند دنباله‌ی خیالات خود را گرفته و می‌گفت: «رولوسیون بدون اولوسیون یک چیزی است که خیال آن هم نمی‌تواند در کله داخل شود! ما جوان‌ها باید برای خود یک تکلیفی بکنیم در آنچه نگاه می‌کند راهنمایی به ملت. برای آنچه مرا نگاه می‌کند در روی این سوژه یک آرتیکل درازی نوشته‌ام و با روشنی کور کننده‌ای ثابت نموده‌ام که هیچ کس جرأت نمی‌کند روی دیگران حساب کند و هر کس به اندازه‌ی... به اندازه‌ی پوسیبیلیته‌اش باید خدمت بکند وطن را که هر کس بکند تکلیفش را! این است راه ترقی! والا دکادانس ما را تهدید می‌کند. ولی بدبختانه حرف‌های ما به مردم اثر نمی‌کند. لامارتین در این خصوص خوب می‌گوید...» و آقای فیلسوف بنا کرد به خواندن یک مبلغی شعر فرانسه که از قضا من هم سابق یکبار شنیده و می‌دانستم مال شاعر فرانسوی ویکتور هوگو است و دخلی به لامارتین ندارد.

رمضان از شنیدن این حرف‌های بی سر و ته و غریب و عجیب دیگر به کلی خود را باخته و دوان دوان خود را به پشت در محبس رسانده و بنای ناله و فریاد و گریه را گذاشت و به زودی جمعی در پشت در آمده و صدای نتراشیده و نخراشیده‌ای که صدای شیخ حسن شمر پیش آن لحن نکیسا بود از همان پشت در بلند شد و گفت: «مادر فلان! چه دردت است حیغ و ویغ راه انداخته‌ای. مگر ...ات را می‌کشند این چه علم شنگه‌ای است! اگر دست از این جهود بازی و کولی گری برنداری وامی‌دارم بیایند پوزه بندت بزنند...!» رمضان با صدایی زار و نزار بنای التماس و تضرع را گذاشته و می‌گفت: «آخر ای مسلمانان گناه من چیست؟ اگر دزدم بدهید دستم را ببرند، اگر مقصرم چوبم بزنند، ناخنم را بگیرند، گوشم را به دروازه بکوبند، چشمم را درآورند، نعلم بکنند. چوب لای انگشتهایم بگذارند، شمع آجینم بکنند ولی آخر برای رضای خدا و پیغمیر مرا از این هولدونی و از گیر این دیوانه‌ها و جنی‌ها خلاص کنید! به پیر، به پیغمبر عقل دارد از سرم می‌پرد. مرا با سه نفر شریک گور کرده‌اید که یکیشان اصلا سرش را بخورد فرنگی است و آدم اگر به صورتش نگاه کند باید کفاره بدهد و مثل جغد بغ کرده آن کنار ایستاده با چشم‌هایش می‌خواهد آدم را بخورد. دو تا دیگرشان هم که یک کلمه زبان آدم سرشان نمی‌شود و هر دو جنی‌اند و نمی‌دانم اگر به سرشان بزند و بگیرند من مادر مرده را خفه کنند کی جواب خدا را خواهد داد...؟»

بدبخت رمضان دیگر نتوانست حرف بزند و بغض بیخ گلویش را گرفته و بنا کرد به هق هق گریه کردن و باز همان صدای نفیر کذایی از پشت در بلند شد و یک طومار از آن فحش‌های دو آتشه به دل پردرد رمضان بست.

دلم برای رمضان خیلی سوخت. جلو رفتم، دست بر شانه‌اش گذاشته گفتم:‌«پسر جان، من فرنگی کجا بودم. گور پدر هرچه فرنگی هم کرده! من ایرانی و برادر دینی توام. چرا زهره‌ات را باخته‌ای؟ مگر چه شد؟ تو برای خودت جوانی هستی. چرا این طور دست و پایت را گم کرده‌ای...؟»

رمضان همین که دید خیر راستی راستی فارسی سرم می‌شود و فارسی راستاحسینی باش حرف می‌زنم دست مرا گرفت و حالا نبوس و کی ببوس و چنان ذوقش گرفت که انگار دنیا را بش داده‌اند و مدام می‌گفت: «هی قربان آن دهنت بروم! والله تو ملائکه‌ای! خدا خودش تو را فرستاده که جان مرا بخری!» گفتم: «پسر جان آرام باش. من ملائکه که نیستم هیچ، به آدم بودن خودم هم شک دارم. مرد باید دل داشته باشد. گریه برای چه؟ اگر هم‌قطارهایت بدانند که دستت خواهند انداخت و دیگر خر بیار و خجالت بار کن...» گفت: «ای درد و بلات به جان این دیوانه‌ها بیفتد! به خدا هیچ نمانده بود زهره‌ام بترکد. دیدی چه طور این دیوانه‌ها یک کلمه حرف سرشان نمی‌شود و همه‌اش زبان جنی حرف می‌زنند؟»

گفتم: «داداش جان اینها نه جنی‌اند نه دیوانه، بلکه ایرانی و برادر وطنی و دینی ما هستند!» رمضان از شنیدن این حرف مثلی اینکه خیال کرده باشد من هم یک چیزیم می‌شود نگاهی به من انداخت و قاه قاه بنای خنده را گذاشته و گفت «تو را به حضرت عباس آقا دیگر شما مرا دست نیندازید. اگر اینها ایرانی بودند چرا از این زبان‌ها حرف می‌زنند که یک کلمه‌‌اش شبیه به زبان آدم نیست؟» گفتم «رمضان این هم که اینها حرف می‌زنند زبان فارسی است منتهی...» ولی معلوم بود که رمضان باور نمی‌کرد و بینی و بین‌الله حق هم داشت و هزار سال دیگر هم نمی‌توانست باور کند و من هم دیدم زحمتم هدر است و خواستم از در دیگری صحبت کنم که یک دفعه در محبس چهارطاق باز شد و آردلی وارد و گفت «یالله! مشتلق مرا بدهید و بروید به امان خدا. همه‌تان آزادید...»

رمضان به شنیدن این خبر عوض شادی خودش را چسباند به من و دامن مرا گرفته و می‌گفت «والله من می‌دانم اینها هروقت می‌خواهند یک بندی را به دست میرغضب بدهند این جور می‌گویند، خدایا خودت به فریاد ما برس!» ولی خیر معلوم شد ترس و لرز رمضان بی‌سبب است. مأمور تذکره صبحی عوض شده و به جای آن یک مأمور تازه‌ی دیگری رسیده که خیلی جا سنگین و پرافاده است و کباده‌ی حکومت رشت را می‌کشد و پس از رسیدن به انزلی برای اینکه هرچه مأمور صبح ریسیده بود مأمور عصر چله کرده باشد اول کارش رهایی ما بوده. خدا را شکر کردیم می‌خواستیم از در محبس بیرون بیاییم که دیدیم یک جوانی را که از لهجه و ریخت و تک و پوزش معلوم می‌شد از اهل خوی و سلماس است همان فراش‌های صبحی دارند می‌آورند به طرف محبس و جوانک هم با یک زبان فارسی مخصوصی که بعدها فهمیدم سوغات اسلامبول است با تشدد هرچه تمام‌تر از «موقعیت خود تعرض» می‌نمود و از مردم «استرحام» می‌کرد و «رجا داشت» که گوش به حرفش بدهند. رمضان نگاهی به او انداخته و با تعجب تمام گفت «بسم الله الرحمن الرحیم این هم باز یکی. خدایا امروز دیگر هرچه خل و دیوانه داری اینجا می‌فرستی! به داده شکر و به نداده‌ات شکر!»

خواستم بش بگویم که این هم ایرانی و زبانش فارسی است ولی ترسیدم خیال کند دستش انداخته‌ام و دلش بشکند و به روی بزرگواری خودمان نیاوردیم و رفتیم در پی تدارک یک درشکه برای رفتن به رشت و چند دقیقه بعد که با جناب شیخ و خان فرنگی‌مآب دانگی درشکه‌ای گرفته و در شرف حرکت بودیم دیدیم رمضان دوان دوان آمد یک دستمال آجیل به دست من داد و یواشکی در گوشم گفت «ببخشید زبان درازی می‌کنم ولی والله به نظرم دیوانگی اینها به شما هم اثر کرده والا چه طور می‌شود جرات می‌کنید با اینها همسفر شوید!» گفتم «رمضان ما مثل تو ترسو نیستیم!» گفت «دست خدا به همراهتان، هر وقتی که از بی‌همزبانی دلتان سر رفت از این آجیل بخورید و یادی از نوکرتان بکنید». شلاق درشکه‌چی بلند شد و راه افتادیم و جای دوستان خالی خیلی هم خوش گذشت و مخصوصا وقتی که در بین راه دیدیم که یک مأمور تذکره‌ی تازه‌ای با چاپاری به طرف انزلی می‌رود کیفی کرده و آنقدر خندیدیم که نزدیک بود روده‌بر بشویم.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

شبلی، عارف نامی قرن چهارم درویشی را دید که به آرایشگری گفت: در راه خدای سر من را بتراش!!!
هنگامی که سرش را تراشید ، شبلی چهل دینار به آرایشگر داد که این دینارها اجرت خدمت خویش به این درویش بگیر.
آرایشگر گفت: من سر او را در راه خدای تراشیدم و پیمان خویش با خدای را با چهل دینار نمی شکنم!!!
شبلی دست بر سر خویش زد و گفت: همه بندگان خدای از تو بهترند حتی این آرایشگر!!!



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

روزی حجاج این یوسف در صحرا با معدودی چند از خاصان خود سیر می‌کرد. از دور غلامی شبان دید که گوسفند می‌چرانید. ملازمان را گفت: "شما بر جا باشید تا من با آن صحبتی دارم."
 پس اسب خود را برانگیخت و بر سر او رفت و سلام کرد.
او جواب داد.
حجاج ازو پرسید که ای غلام، حجاج ابن یوسف بر شما چگونه حاکم است؟
غلام گفت: "لعنت خدا بر او باشد که هرگز ظالم‌تری از او بر مسند حکومت ننشسته، بی‌رحمی، سفاکی، خدانترسی بی‌باکست. امید دارم که روی زمین از لوث ظلم او پاک شود." 
حجاج گفت: "مرا می‌شناسی؟" 
گفت: "نی!" 
گفت: "منم حجاج!"
غلام گفت: "مرا می‌شناسی؟"
حجاج گفت: "نی!"
غلام گفت: "منم دردان، از غلامان آپی‌شورم و در هر ماه مرا سه بار صرع می‌گردد و دیوانه می‌شوم و امروز در روز جنون من است." حجاج بخندید و او را خلعت بخشید.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/۳٠ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

روزی در آخر ساعت درس یک دانشجوی دوره دکترای نروژی ، سوالی مطرح کرد: استاد،شما که از جهان سوم می آیید،جهان سوم کجاست ؟؟
فقط چند دقیقه به آخر کلاس مانده بود.من در جواب مطلبی را فی البداهه گفتم که روز به روز بیشتر به آن اعتقاد پیدا می کنم.به آن دانشجو گفتم: جهان سوم جایی است که هر کس بخواهد مملکتش را آباد کند،خانه اش خراب می شود و هر کس که بخواهد خانه اش آباد باشد باید در تخریب مملکتش بکوشد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ٩:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

زمانی که سرتیپ آزموده در محاکمه مصدق گفت : آدمی چون مصدق که از صدای تفنگ می ترسد و خدمت نظام انجام نداده است؛ چه دلیل داشته که سمت وزیر دفاع را اشغال کند؟ مصدق جواب داد: توهین نکن آقا! نه تنها از صدای تفنگ نمی ترسم؛ بلکه یک دولول دارم و حتی در احمدآباد یک کبوتر هم با آن زده ام و حالا هم اگر تفنگ بدهید از این نظامیهای شما بهتر می توانم به هدف بزنم.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ٩:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

روزی, روزگاری دهقانی گربه ای داشت که از بدجنسی لنگه نداشت.

یک روز دهقان از دست گربه کلافه شد. او را گرفت برد به جنگل و به امان خدا رها کرد. گربه راه افتاد تو جنگل.

رفت و رفت تا به روباهی رسید.

روباه همین که گربه را دید انگشت به دهان ماند که این دیگر چه جور جانوری است و با خودش گفت «سال های سال است در جنگل زندگی می کنم و تا حالا چنین جانوری ندیده بودم.»

بعد رفت جلو. از ترس تعظیم کرد و گفت «ای جانور رشید و زیبا, بگو ببینم اسم  شریفتان چیست و از کجا می آیی؟»   گربه شستش خبردار شد که روباه از او ترسیده. کش و قوسی به کمرش داد؛ دستی به سبیل هاش کشید و گفت «اسمم گربه شیرافکن است و از جنگل های دور می آیم.»

روباه گفت «چه افتخاری! جناب گربه شیرافکن. قدم رنجه بفرمایید و مهمان این حقیر باشید.»

و گربه را با احترام به خانه خودش برد.

روز بعد, روباه برای تهیه غذا رفت بیرون و گربه ماند تو خانه.

روباه در جنگل این ور و آن ور می رفت و دنبال خوراک می گشت که به گرگی رسید.

گرگ گفت «روباه جان! این روزها خیلی کم پیدایی. هیچ معلوم است کجایی؟»

روباه گفت «شوهر کرده ام!»

گرگ پرسید «به کی؟»

«به یکی که از جنگل های دور آمده و اسمش گربه شیرافکن است.»

«می شود ایشان را ببینم و با او آشنا شوم؟»

«کار نشد ندارد! اما باید اول سبیلش را خوب چرب کنی.»

«چطور؟»

روباه گفت «شوهرم خیلی غیرتی است و اگر از کسی خوشش نیاید در یک چشم به هم زدن یک لقمه چپش می کند و تا حالا هیچکی جرئت نکرده بدون هدیه بیاید به حضورش.»

و از گرگ جدا شد و رفت تا به خرس رسید.

خرس تا چشمش افتاد به روباه, گفت «روباه جان! پارسال دوست, امسال آشنا. خیلی وقت است پیدات

نیست.»

روباه گفت «چه کنم! شوهرداری فرصت برایم باقی نگذاشته.»

خرس پرسید «مگر شوهر کرده ای؟»

روباه گفت «بله.»

«به کی؟»

«به یکی که از جنگل های دور آمده و اسمش گربه شیرافکن است.»

«می شود من را با او آشنا کنی؟»

روباه گفت «چرا نشود. خودم ترتیب کار را می دهم. اما, بد نیست بدانی که شوهرم خیلی بدقلق است و در دید و بازدیدها اگر کسی خوب شرط ادب به جا نیاورد و رضایت او را جلب نکند, زود به رگ غیرتش برمی خورد و تند او را می گیرد و در یک چشم به هم زدن می خورد.»

خرس گفت «ای داد بی داد! پس چه کار باید کرد که بدون خطر و بی دردسر او را ببینم.»

روباه گفت «هدیه به دردبخوری تهیه کن و بیا به دیدنش. این طوری بلکه بخت یارت باشد و جان سالم به در ببری.»

گرگ گوسفندی گیر آورد و خرس گاوی شکار کرد و جدا جدا راه افتادند بروند خدمت گربه شیرافکن. هدیه هاشان را تقدیم کنند و با او آشنا شوند.

گرگ و خرس در بین راه رسیدند به هم. گرگ به خرس گفت «سلام داداش جان! روباه خانم و جناب گربه

شیرافکن را ندیدی؟»

خرس گفت «علیک سلام برادرجان! من هم چشم به راه دیدارشان هستم.»

گرگ گفت «گمان کنم همین دور و برها باشند. بی زحمت یک تک پا برو جلوتر و صداشان کن.»

خرس گفت «نه برادرجان! من پایم راه نمی گیرد برم جلوتر. تو هر چه باشد از من جگردارتری, تو برو.»

در این موقع خرگوشی پیدا شد. خرس تا خرگوش را دید صدا زد «آهای کوچولو! بیا جلو ببینم.»

خرگوش با ترس و لرز رفت پیش خرس. خرس گفت «می دانی خانه روباه کجاست؟»

خرگوش گفت «بله.»

خرس گفت «تندی برو بگو ما آمده ایم جناب گربه شیرافکن را ببینیم. خیلی مشتاق دیدار هستیم. هدیه های ناقابلی هم آورده ایم که تقدیم کنیم.»

خرگوش چهار تا پا داشت چهار تای دیگر هم قرض کرد و مثل باد رفت طرف خانه روباه.

خرس و گرگ ترس ورشان داشت و فکر کردند اگر بروند قایم شوند خیلی بهتر از این است که تمام قد بایستند آنجا.

خرس گفت «من می روم بالای درخت.»

گرگ گفت «داداش جان! فکری هم به حال من بکن که نمی توانم بروم بالای درخت.»

خرس گرگ را زیر بوته ها پنهان کرد و یک خرده برگ خشک ریخت روش و خودش رفت بالای درخت صنوبر بلندی که هم در امان باشد و هم بتواند ببیند گربه شیرافکن پیداش می شود.

خرگوش خودش را به خانه روباه رساند. سلام کرد و گفت «من را عالیجناب خرس و جناب گرگ فرستاده اند خدمتتان خبر بدهم که خیلی وقت است با هدیه های مناسبی آمده اند اینجا و چشم به راه دیدار جناب

شیرافکن هستند.»

روباه گفت «الان می رویم پیشوازشان.»

و با گربه شیرافکن به راه افتاد.

خرس از دور آن ها را دید و به گرگ گفت «دارند می آیند؛ ولی این جناب شیرافکن خیلی کوچولو موچولو است.»

گرگ گفت «به هیکلش نگاه نکن. بگذار بیاید جلو ببینیم چه جور جانوری است.»

طولی نکشید که روباه و گربه شیرافکن سر رسیدند و همین که چشم گربه به لاشه گاو افتاد, موهاش سیخ سیخی شد. خرهای کشید و پرید با پنجه و دندان پوست گاو را درید و از زور خوشی معو . . . معو کرد.

خرس از دیدن این صحنه ترسید. فکر کرد گربه دارد می گوید کم است! کم است! و با خودش گفت «عجب

جانوری! با این جثه ریزه میزه اش آن قدر پرخور است که به لاشه گاوی که شکم چهار پنج تا خرس گشنه را سیر می کند می گوید کم است, کم است.»

گرگ هم از معو معو و صدای خره ترس ورش داشته بود, یواش یواش با پوزه اش برگ ها را کنار زد که بتواندگربه شیرافکن را ببیند.

گربه صدای خش خش را شنید. خیال کرد موشی رفته زیر برگ ها قایم شده و مثل برق پرید به پوزه گرگ پنجه کشید.

گرگ از درد فریادی زد و پاگذاشت به فرار. گربه که انتظار چنین چیزی را نداشت, از ترس جانش چنگ انداخت به درخت صنوبری که خرس روی آن بود و تند تند رفت بالا.

خرس خیال کرد گربه شیرافکن گرگ را از میدان به در کرده و حالا دارد از درخت بالا می آید که حساب او را هم کف دستش بگذارد و با عجله خودش را از بالای درخت انداخت پایین و افتان وخیزان فرار کرد.

روباه چند قدمی دوید دنبال آن ها؛ بعد ایستاد و فریاد زد «کجا فرار می کنید ترسوها؟ بایستید تا شیرافکن تکلیف تان را روشن کند.»



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ٩:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

یک مورچه در پی جمع کردن دانه های جو از راهی می گذشت و نزدیک کندوی عسل رسید. از بوی عسل دهانش آب افتاد ولی کند و بر بالای سنگی قرار داشت و هر چه سعی کرد از دیواره سنگی بالا رود و به کندو برسد نشد. دست و پایش لیز می خورد و می افتاد.

هوس عسل او را به صدا درآورد و فریاد زد:«ای مردم، من عسل می خواهم، اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا به کندوی عسل برساند یک «جور» به او پاداش می دهم.»
یک مورچه بالدار در هوا پرواز می کرد. صدای مورچه را شنید و به او گفت:«مبادا بروی ها... کندو خیلی خطر دارد!»
مورچه گفت:«بی خیالش باش، من می دانم که چه باید کرد.»
بالدار گفت:«آنجا نیش زنبور است.»
مورچه گفت:«من از زنبور نمی ترسم، من عسل می خواهم.»
بالدار گفت:«عسل چسبناک است، دست و پایت گیر می کند.»
مورچه گفت:«اگر دست و پاگیر می کرد هیچ کس عسل نمی خورد.»
بالدار گفت:«خودت می دانی، ولی بیا و از من بشنو و از این هوس دست بردار، من بالدارم، سالدارم و تجربه دارم، به کندو رفتن برایت گران تمام می شود و ممکن است خودت را به دردسر بیندازی.»
مورچه گفت:«اگر می توانی مزدت را بگیر و مرا برسان، اگر هم نمی توانی جوش زیادی نزن. من بزرگتر لازم ندارم و از کسی که نصیحت می کند خوشم نمی آید.»
بالدار گفت:«ممکن است کسی پیدا شود و ترا برساند ولی من صلاح نمی دانم و در کاری که عاقبتش خوب نیست کمک نمی کنم.»
مورچه گفت:«پس بیهوده خودت را خسته نکن. من امروز به هر قیمتی شده به کندو خواهم رفت.»
بالدار رفت و مورچه دوباره داد کشید:«یک جوانمرد می خواهم که مرا به کندو برساند و یک جو پاداش بگیرد.»
مگسی سر رسید و گفت:«بیچاره مورچه، عسل می خواهی و حق داری، من تو را به آرزویت می رسانم.»
مورچه گفت:«بارک الله، خدا عمرت بدهد. تو را می گویند «حیوان خیرخواه!»
مگس مورچه را از زمین بلند کرد و او را دم کند و گذاشت و رفت.
مورچه خیلی خوشحال شد و گفت:«به به، چه سعادتی، چه کندویی، چه بویی، چه عسلی، چه مزه یی، خوشبختی از این بالاتر نمی شود، چقدر مورچه ها بدبختند که جو و گندم جمع می کنند و هیچ وقت به کندوی عسل نمی آیند.»
مورچه قدری از اینجا و آنجا عسل را چشید و هی پیش رفت تا رسید به میان حوضچه عسل، و یک وقت دید که دست و پایش به عسل چسبیده و دیگر نمی تواند از جایش حرکت کند.

مور را چون با عسل افتاد کار
دست و پایش در عسل شد استوار

از تپیدن سست شد پیوند او
دست و پا زد، سخت تر شد بند او

هرچه برای نجات خود کوشش کرد نتیجه نداشت. آن وقت فریاد زد:«عجب گیری افتادم، بدبختی از این بدتر نمی شود، ای مردم، مرا نجات بدهید. اگر یک جوانمرد پیدا شود و مرا از این کندو بیرون ببرد دو جو به او پاداش می دهم.»

گر جوی دادم دو جو اکنون دهم
تا از این درماندگی بیرون جهم

مورچه بالدار از سفر برمی گشت، دلش به حال او سوخت و او را نجات داد و گفت: «نمی خواهم تو را سرزنش کنم اما هوسهای زیادی مایه گرفتاری است. این بار بختت بلند بود که من سر رسیدم ولی بعد از این مواظب باش پیش از گرفتاری نصیحت گوش کنی و از مگس کمک نگیری. مگس همدرد مورچه نیست و نمی تواند دوست خیرخواه او باشد.»



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ٩:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

زندگی عاشقانه خسرو و شیرین بر اساس زندگی پر فراز و نشیب شاهنشاه ساسانی و شیرین شاهزاده ارمنی رقم خورده است. خسروپرویز در سال 590 میلادی تاجگذاری نمود و رسما شاهنشاه ایران شد. اتفاقات بسیاری در طول حکومت وی رخ داد که در این مکان نمی گنجد ولی زندگی زناشویی این پادشاه حماسه ای را در کشور ما رقم زد که امروزه نیز جای خود را در تاریخ ما به شکل زیبایی حفظ کرده است. بسیاری از بزرگان شعر و ادب و تاریخ ایران پیرامون این حماسه سروده هایی را از خود به جای گذاشتند تا نسلهای آینده از آن بهره ببرند همچون فردوسی بزرگ، نظامی گنجوی، وحشی بافقی و چند تن دیگر از بزرگان

نکته جالب این ماجرا در این است که مادر شیرین که شهبانوی ارمنستان بوده به دختر خویش در این مورد هشدار می دهد که از جریان ویس و رامین عبرت بگیرد و آن را تکرار نکند. ماجرا در بسیاری وقایع همچون ویس و رامین در صدها سال قبل از خسرو و شیرین است.

فردوسی بزرگ می فرماید: خسرو فرزند هرمزد چهارم از دوره کودکی از خصایص برجسته ای برخوردار بود وی پیکری ورزیده و قامتی بلند داشت. از دیدگاه دانش و خرد و تیر اندازی وی بر همگان برتری داشت.

به گفته تاریخ نگاران او می توانست شیری را با تیر به زمین بزند و ستونی را با شمشیر فرو بریزد. در سن چهارده سالگی به فرمان پدرش وی به فیلسوف بزرگ ایرانی بزرگمهر سپرده شد. خسرو شبی در خواب پدر بزرگ اندیشمند و فریهخته خود انوشیروان دادگر را به خواب دید که به او از دیدار با عشق زندگی اش خبر می داد و اینکه به زودی اسب جدیدی به نام شبدیز را خواهد یافت که او از طوفان نیز تندرو تر است. سپس او را از نوازنده جدیدش به نام باربد که میتواند زهر را گوارا سازد آگاهی داد و اینکه به زودی تاج شاهنشاهی را بر سر خواهد گذاشت.

فردوسی بزرگ می فرماید :

ز پرویز چون داستانی شگفت ............... ز من بشنوی یاد باید گرفت

که چونان سزاواری و دستگاه ................ بزرگی و اورنگ و فر و سپاه

کز آن بیشتر نشنوی در جهان ................... اگر چند پرسی ز دانا مهان

ز توران و از چین و از هند و روم ................ ز هر کشوری که آن بد آباد بوم

همی باژ بردند نزدیک شاه .................... برخشنده روز و شبان سیاه

روزی خسرو از دوست خویش شاهپور که هنرمندی شایسته بود درباره زنی به نام مهین بانو در قلمرو حکومتی ارمنستان که جزوی از خاک ایران بوده است سخنهایی می شنود. از دختر زیبایش شیرین می شنود که شاهزاده ای برجسته و با کمالات است. شاهپور وی را به خسرو پیشنهاد میکند و خسرو که از تمجید های وی شگفت زده شده بود پیشنهاد وی را می پذیرد . روزی شاپور تصور نقاشی خسرو را به ارمنستان می برد و در حکم دوست نقش واسطه را برای خسرو ایفا میکند . شیرین نیز با نگاهی به فرتور با ابهت خسرو عاشق و دلباخته وی می شود . شاپور حلقه ای را با خود برده بود تا در صورت پاسخ مثبت از شاهزاده آن را به وی تقدیم کند و چنین نیز کرد و شیرین را به تیسپون مدائن در بغداد امروزی که پایتخت ساسانی بود دعوت نمود . شیرین روزی به بهانه شکار از مادر درخواست اجازه نمود و با اسبی تندرو به نام شبدیز همراه با یارانش راهی تیسفون می گردد . در میان راه به دریاچه ای کوچک ( به نام سرچشمه زندگانی ) برخورد میکند و از فرط خستگی همانجا توقف میکند . شیرین برای خنک کردن خویش لباسهایش را از تن بدر میکند و برای شنا راهی آب میگردد . به گفته مورخین چهره شیرین و اندام وی چنان زیبا و محسور کننده بوده که چشمان آسمان پر از اشک می شده است . شیرین در روزگار خویش در زیبای چهره و اندام سرآمد روزگار خود بود و نمونه بارزی از یک زن ایرانی از نسل آریا.

در این میان خسرو که در تیسفون درگیری شخصی به نام بهرام چوبین بود ( بهرام از سرداران بنام ایران بود که برای گرفتن تاج و مقام بر ضد شاه شورش کرده بود و سکه هایی به نام خود ( بهرام ششم ) ضرب کرده بود . ) به اندرز بزرگ امید یا بزرگمهر پایتخت را برای مدتی ترک میکند. به همین به یارانش در تیسپون می سپارد که اگر شیرین شاهزاده ارمنستان به دیدار وی آمد از او به مهربانی پذیرایی کنند . خسرو پس از این وقایع سوار بر اسب خویش تیسفون را به همراه سپاهی بزرگی با درفش کاویانی به دست ترک میکند و از قضای روزگار خسرو به همان منطقه ای می رسد که از نظر سبزی و زیبایی بر دیگر مناطق برتری داشته است و شیرین نیز همانجا با بدن عریان مشغول آب تنی بوده است . شیرین با خود اندیشه میکند که این شخص چه کسی می تواند باشد که چنین احساساتی را در وی بوجود آورده است بیگمان تنها خسرو است که مرا گرفتار خویش کرده است . ولی از طرفی خسرو شاه شاهان - شاه ممالک بزرگ ایران چگونه ممکن است با چنین لباس و ظاهری عادی در دشت ها و مزارع حاضر شود . پس لباس خویش را بر تن میکند و بر سوار بر اسپ خویش میگردد و دور می شود . خسرو نیز که تصویر وی را توسط شاپور دیده بود او را شناخت و دقایقی که مهو زیبایی شیرین شده بود او را از دست داد و هنگامی که در پی او جستجو کرد وی را نیافت . خسرو اشکی از دیدگانش فرو می ریزد و خود را سرزنش میکند و به راه خود ادامه می دهد

فردوسی بزرگ می فرماید :


چنان شد که یکروز پرویز شاه ................ همی آرزوی کرد نخچیرگاه

بیاراست برسان شاهنشهان ................ که بودند ازو پیشتر در جهان

چو بالای سیصد ب زرین ستام ................. ببردند با خسرو نیکنام

همه جامه ها زرد و سرخ و بنفش ................. شاهنشاه با کاویانی درفش

چو بشنید شیرین که آمد سپاه .................. بپیش سپاه آن جهاندار شاه

یکی زرد پیراهن مشکبوی ................. بپوشید و گلنارگون کرد روی


شیرین نیز به پایتخت ایران رسید و خود را به دربار معرفی نمود. زنان دربار که از زیبایی او شگفت زده شده بودند وی را احترام گذاشتند و او را راهنمایی کردند. شیرین پس از ساعتی متوجه آشوبهای پایخت می شود و از اطرافیان می شنود که خسرو به همین منظور دربار را ترک کرده است. در این لحظه متوجه می شود که شخصی که در میان راه در حال آبتنی مشاهده کرده بود کسی نبوده جز خسروپرویز معشوقه خود. در همین حال خسرو به ارمنستان رسید. ( ارمنستان یکی از شهرهای ایران بود که خودش شاهی داشت و شاه آنجا زیر نظر شاه شاهان ایران بود ) و به دیدار مهین بانو شهبانوی ارمنستان رفت و در کنار وی شرابی نوشید و از فقدان شیرین ابراز ناراحتی نمود . خسرو پس از چند روز اقامت در ارمنستان پیکی از تیسپون دریافت میکند که بزرگان ایران برای وی نوشته بودند . متن نامه حکایت از آن داشت که پدر خسرو ( هرمزد ) درگذشته است و حال تاج و تخت کشور در انتظار اوست . خسرو راهی تیسپون می شود و پس از رسیدن به آنجا مشاهده میکند که شیرین تیسفون را ترک کرده است . شیرین نیز پس از مدتی به ارمنستان باز میگردد تا با خسرو دیدار کند ولی هر دو در یک روز ترک مکان کرده بودند و موفق به دیدار یکدگیر نشدند.

در این میان بهرام چوبین از وقایع عاشق شدن خسرو بر شیرین آگاه می شود و در ایران شایع می کند که شاهنشاه از عشق وی دیوانه شده است و توانایی اداره کشور را ندارد . پس از چنین شایعاتی شورشهایی بر ضد شاه صورت میگیرد و بر اثر همین شایعات خسرو با مشورت بزرگان ایران پایتخت را دگر بار ترک میکند و راهی آذربایجان و سپس ارمنستان میگردد و در همانجا با معشوقه خود دیدار میکند . وقایع این دو دلداده باعث میگردد که مادر شیرین ( مهین بانو ) به دخترش تذکر بدهد که یا بایستی به همسری وی دربیایی یا وی را ترک کنی . مادر بار دگر شیرین را از راهی که ویس رفت بر حذر می دارد و به عواقب غیر اخلاق آن هشدار میدهد ولی او نمی دانست که دست روگاز دقیقا همان ماجرا را باردیگر رقم می زند و او نمی تواند مانع از وقوع آن شود . خسرو نیز از سخنان آنان آگاهی یافت و این امر مایه کدورت هایی بین آنان شد که در نهایت با سخنانی تند خسرو آنان را ترک میکند و راهی قسطنطنیه ( در استانبول ترکیه کنونی ) شد . خسرو آنجا از ارتش بیزانس درخواست یاری کرد تا شورش غاصب تاج و تخت بهرام چوبینه را خاموش کند . برای این امر مجبور به گزیدن مریم - دختر امپراتور روم به همسری شد تا پیمان خانوادگی خود را با امپراتور مستحکم کند و از او درخواست ارتش کند . پس از درگیری میان بهرام چوبین و خسرو بهرام شکست میخورد و به چین می گریزد...
پس از آرام شدن پایتخت و تاجگذاری پادشاه - خسرو باردگیر به اندیشه معشوقه خود می افتاد و برای همین امر به نوازندگان مشهور خود نکسیا و باربد فرمان میدهد سرودها و موسیقی هایی را در ستایش این عشق جاودانه بنوازند . در این میان مادر شیرین میهن بانو که شاه ارمنستان بود با زندگی بدرود حیات میکند و تاج شاهی به شیرین دختر وی می رسد . ولی در این برهه از زمان شخصی به نام فرهاد که به فرهاد سنگ تراش مشهور بود وارد جریان می شود . روزی که شیرین در شکار بود با فرهاد رودر روی می شود و فرهاد ناخواسته عاشق و دلباخته شیرین می شود و از زیبایی او حیران می گردد . فرهاد برای رسیدن به شاهزاده ارمنی دست به هر کاری می زد و این تلاشهای در نهایت به خسرو گزارش شد . خسرو در مرحله نخست با او سخن گفت و کوشش کرد که وی را از ادامه این راه منصرف نماید . ولی فرهاد نپذیرفت . خسرو کیسه های طلا و جواهراتی را به او هدیه داد تا اندیشه شیرین را از یاد ببرد . ولی فرهاد هیج یک از این پاداشها را نمی پذیرد . در نهایت خسرو مجبور به دادن فرمانی می شود که شاید فرهاد را منصرف کند . خسرو به فرهاد می گوید که اگر میخواهی به شیرین برسی بایستی شکافی بزرگ در کوه بیستون در کرمانشاهان ایجاد کنی تا کاروانها بتوانند از آن عبور کنند . فرهاد این کار غیر ممکن را به شرطی می پذیرد که خسرو دست از شیرین بردارد . فرهاد شروع به کندن بیستون میکند . شیرین روزی برای فرهاد شیر تازه می آورد تا خستگی را از تن بدر کند . ولی در هنگام بازگشت اسبش از پای می افتد و هلاک می شود . فرهاد از این امر آگاهی می یابد و شیرین را بر دوش می گیرد و شاهانه به قصرش می رساند و خبر این ماجرا به خسرو می رسد . خسرو که استقامت فرهاد را در ربودن شیرین می بیند و به این اندیشه می افتاد که شاید وی روزی بتواند بیستون را شکاف دهد پس اخبارهای جعلی در شهر پراکنده می کند و قاصدی نزد فرهاد می فرستد که شیرین فوت شده است . فرهاد که در بالای کوه مشغول کندن بیستون بود با شنیدن خبر درگذشت شیرین دیگر ادامه راه برایش غیر ممکن بود و هیچ تمایلی به زندگی نداشت پس خود را از بالای کوه به پایین پرت میکند و جان می سپارد . امروزه نام قصر شیرین در کرمانشاه به همین روی بر این شهر گذاشته شده است زیرا شیرین بناهایی را برای خویش در آنجا ساخته بود

مریم همسر خسرو پس از مدتی فوت یا مسموم می شود. خسرو راهی اصفهان میگردد . آنجا دختری به نام شکر که در زیبایی و معصومیت در شهر خود مشهور است را به همسری برمیگزیند . ولی پس از مدتی دوباره به اندیشه شیرین می افتد . پس دست به نوشتن نامه هایی برای شیرین می زند . شیرین پس از مدتی به دعوت خسرو راهی تیسپون می شود و به سرودهای مشهور باربد و نکیسا که در ستایش این دو عاشق قدیمی سروده بودند گوش فرا می دهد . همین امر باعث میگردد تا آنها کدورتهای گذشته را کنار بگذارند و با اجرای مراسمی با شکوه و سلطنتی به عنوان ملکه ایران برگزیده می شود و همسری خسرو را با جان و دل بپذیرد . روزگار این دو عاشق قدیمی پس از بدنیا آمدن چند فرزند به نقطه های پایانی رسید و شیرویه پسر خسرو ( از مریم ) برای کسب تاج و تخت پدر شبی به کنار وی رفت و پدر را برای رسیدن به مقام پادشاهی با ضرب چاقویی می کشد . این اتفاق در سال 628 میلادی رخ داد
صبح آن روز خبر کشته شدن خسرو شاهنشاه ایران تمام شهر را پر کرد و او را با مراسمی رسمی به خاک سپاردند و آرامگاهی برایش بنا کردند . پس از این ماجرای شیروی درخواست ازدواج با شیرین را می دهد ولی شیرین که دیگر معشوقه اش را از دست داده بود به در پاسخ به نامه شیروی چنین گفت که من زنی آبرومند هستم و عاشق همسرم و اینک تنها یک خواهش از جانشین خسروپرویز دارم و آن این است که درب آرامگاه همسرم را یک بار دیگر باز کنید

چنین گفت شیرین به آزادگان ............. که بودند در گلشن شادگان

که از من چه دیدی شما از بدی .............. ز تازی و کژی و نابخری

بسی سال بانوی ایران بودم ................ بهر کار پشت دلیران بودم

نجستم همیشه جز از راستی .................. ز من دور بود کژی و کاستی

چنین گفت شیرین که ای مهتران .................. جهاندیده و کار کرده سران

به سه چیز باشد زنان را بهی ................... که باشد زیبای تخت مهی

یکی آنکه شرم و باخواستت .................... که جفتش بدو خانه آراستست

دگر آن فرخ پسر زاید اوی ................ زشوی خجسته بیفزاید اوی

سوم آنکه بالا و روشن بود .................... بپوشیدگی نیز مویش بود

بدانگه که من جفت خسرو شدم ..................... بپیوستگی در جهان نو شدم


شیروی که در اندیشه رسیدن به شیرین بود موافقت کرد. شیرین به کنار کالبد بیجان خسرو رفت که با پارچه ای پوشیده شده بود. سپس خود را به روی بدن همسر و معشوقه اش انداخت و ساعتها گریه کرد و در نهایت برای اثبات پایداری در عشق اش زهری که با خود آورده بود را نوش کرد و آرام و جاودانه پس از دقایقی به روح خسرو پیوست و با زندگی بدرود حیات گفت. خودکشی شیرین تا سالها زبان زد مردمان منطقه بود و استواری راستین او به همسر و عشق دیرینه اش درس عبرت برای جوانان آینده این مرز و بوم گشت

فردوسی بزرگ می فرماید :

نگهبان در دخمه را باز کرد ............... زن پارسا مویه آغاز کرد

بشد چهره بر چهره خسرو نهاد ................ گذشته سختیها همی کرد یاد

همانگاه زهر هلاهل بخورد ................ ز شیرین روانش برآورد گرد

نشسته بر شاه پوشیده روی .................. بتن در یک جامه کافور بوی

بدیوار پشتش نهاده بمرد ..................... بمرد و ز گیتی ستایش ببرد



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ٩:٠٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در زمان پادشاهی انوشیروان خسرو پسر قباد، پادشاه هند «دیورسام بزرگ» برای سنجش خرد و دانایی ایرانیان و اثبات برتری خود شطرنجی را که مهره های آن از زمرد و یاقوت سرخ بود، به همراه هدایایی نفیس به دربار ایران فرستاد و «تخت ریتوس» دانا را نیز گماردهء انجام این کار ساخت. او در نامه ای به پادشاه ایران نوشت: «از آنجا که شما شاهنشاه ما هستید، دانایان شما نیز باید از دانایان ما برتر باشند. پس یا روش و شیوهء آنچه را که به نزد شما فرستاده ایم (شطرنج) بازگویید و یا پس از این ساو و باج برای ما بفرستید». شاه ایران پس از خواندن نامه چهل روز زمان خواست و هیچ یک از دانایان در این چند روز چاره و روش آن را نیافت، تا اینکه روز چهلم بزرگمهر که جوانترین وزیر انوشیروان بود به پا خاست و گفت: «این شطرنج را چون میدان جنگ ساخته اند که دو طرف با مهره های خود با هم می جنگند و هر کدام خرد و دوراندیشی بیشتری داشته باشد، پیروز می شود.» و رازهای کامل بازی شطرنج و روش چیدن مهره ها را گفت. شاهنشاه سه بار بر او درود فرستاد و دوازده هزار سکه به او پاداش داد. پس از آن «تخت ریتوس» با بزرگمهر به بازی پرداخت. بزرگمهر سه بار بر تخت ریتوس پیروز شد. روز بعد بزرگمهر تخت ریتوس را به نزد خود خواند و وسیلهء بازی دیگری را نشان داد و گفت: اگر شما این را پاسخ دادید ما باجگزار شما می شویم و اگر نتوانستید باید باجگزار ما باشید.» دیورسام چهل روز زمان خواست، اما هیچ یک از دانایان آن سرزمین نتوانستند «وین اردشیر» را چاره گشایی کنند و به این ترتیب شاه هندوستان پذیرفت که باجگزار ایران باشد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ۸:٥۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

گویند که در روزگار شاهنشاهی بهرام گور وی را وزیری بود که شاهنشاه همه امور کشوری را به وی داده بود و خود از امور کشوری غافل شده بود. وزیر به فرمان شاهنشاه در تمامی امور دخالت می نمود و نظرات خود را اعمال میکرد. بهرام گور خود نیز به شکار و تفریح مشغول شده بود و از امور ایرانشهر غافل گشته بود ، روزی به بهرام خبر رسانند که اوضاع ایران زمین بد است و مردمان و رعیتان ناراضی از کشور ، بهرام اندیشید و ندانست که مشکل از کجاست ؟ چندین روز در این اندیشه بود که منشاء ظلم و نارضایتی مردم را بیابد و به همین جهت سر به بیابان گذاشت و مشغول قدم زدن شد ، در راه به خانه دهقانی رسید و دهقان که بهرام را در لباس ساده و عامیانه ندیده بود وی را نشناخت و با وی مشغول صحبت شد و سپس او را به منزل خود برد ، بهرام از اوضاع رمه ها و گوسپندانش پرسید که راضی هستی یا خیر؟ دهقان شروع به سخن گفت و اینچنین اوضاع را بیان نمود که : من روزگاری بسیار رمه داشتم و سگی پاسبان آنان بود ، وضع من بسیار خوب بود و رمه ها روزبروز بیشتر و نیک تر می شدند. ولی پس از مدتی دیدم که رمه های من روز بروز کمتر می شوند و هیچ دلیلی برای آن نیافتم ، چندین بار به کمین نشستم تا ببینم آیا دزدی آنان را می رباید ، ولی چون در این مکان هیچ اثری از دزد نبود خیالم آسوده گشت که دزد وجود ندارد. پس اندیشیدم که چگونه ممکن است گوسپندان کم شود؟ پس از مدتها تلاش یافتم که سگ که نگهبان     رمه هاست با گرگی ماده آمیزشی کرده است و با او دوست شده است و زمانی که گرگ ماده با سگ من به تفریح می روند گرگی دیگر به گوسپندان من زده و آنان را نابود میکند . پس دلیل بدبختی خود را یافتم و سگ را بگرفتم و به دار کشیدم تا نقطه ضعف رمه ها نابود گردد. بهرام با دهقان بدرود گفت و از وی سپاسگذاری کرد و تیر شکار خود را به دهقان داد و گفت هر زمان که به شهر آمدی به دربار شاهنشاه برو و این تیر را نشان بده.

شاهنشاه بهرام از سخنان دهقان به شگرفی آمد و با خود اندیشید که اگر سگ حکم نگهبان رمه ها را دارد پس ما و دولت ما نیز حکم پاسبان ضعیفان را دارد و وظیفه نگهبانی از مردم به ماست. پس مشکل کشور را باید در خود بیابیم ، پس به درون مردم رفت و اوضاع آنان را جویا شد و دید که بسیاری از مردم ناراضی هستند . بهرام فهمید که نبایستی به وزیر خود اینچنین قدرت می داد و کشور را به دست او می سپرد. به همین جهت وزیر را فرا خواند و به او گفت از چه روی کشور ما اضطراب روا داشته ای و اوضاع ایران را آشفته نمودی؟ ما به تو گفتیم که خزانه را برای وقتهای مبادا نگه داری ولی امروز خزانه خالی است و مردم ناراضی؟ تو پنداشته ای که من به تفریح و شکارم  از وضع کشور ناآگاه هستم؟ وزیر شرمسار شد و سخنی نگفت . چند روزی گذشت و بهرام زندانیان را به پیش خود فراخواند و از آنان پرسید که شما به چه دلیل در زندان شاه هستید؟

یکی پاسخ داد من برادری داشتم که توانگر بود و سرمایه بسیار داشت ، وزیر سرمایه او را گرفت و وی را بکشت ، من به ظلم خواهی او برخواستم ولی امروز در زندان هستم.

یکی دیگر گفت من باغی داشتم بزرگ و وسیع روزی وزیر به باغ آمد و درخواست خرید باغ را داد ، من نفروختم ولی وی به زور باغ را از من بگرفت و هیچ پولی نداد و سپس مرا به زندان افکند.

دیگری گفت من مردی بازرگانم و حرفه ام این است که از این شهر جنسی را خریداری میکنم و در شهر دیگر آن را به قیمت بالاتر می فروشم و درامد اندکی از این راه به دستم می آید. روزی من مرواریدی خریدم و خواستم آن را در شهر دیگر بفروشم وزیر شما به نزد من آمد و مروارید را از از من گرفت و گفت برای دریافت پولش به دربار بیا ، من چند بار به بارگاه آمدم ولی او پاسخی به من نداد و در نهایت در آخرین بار مرا زندانی کرد. دیگری گفت من پسر فلان رعیتم وزیر ملک پدرم را گرفت و مصادره کرد و او را در زیرتازیانه بکشت و مرا از ترسش به زندان افکند.

بهرام چون این سخنان را شنید ستم وزیر بر او آشکار شد و روانه خانه وزیر شد، وزیر را فراخواند و او را به دست نگهبانان اسیر کرد ، وارد خانه وی شدند و آنجا را جستجو کردند. در خانه او نامه ای دیدند که وی به دوستان خود نوشته بود و از آنان خواسته بود که به پایتخت بیایند زیرا اوضاع دربار هرج و مرج است و هر مقدار پول که بخواهند میتوانند دریافت کنند ، بهرام با دیدن این نامه خشم وجودش را فرا گرفت و وزیر را با هفده نفر از یارانش در میدان شهر گرد هم آورد.

سپس فرمان داد هجده چوبه دار در میدان بر پا کنند ، بهرام هر هفده نفر را با وزیر به دار کشید تا درس عبرتی برای دیگر وزیران گردد تا مبادا دیگران چنین خطایی را تکرار کنند.

پس از مدتها زن دهقان به وی گفت که به شهر برو این تیر را نشان بده تا شاید درخواست ما را اجابت کنند ، دهقان چنین کرد و به دربار شاهنشاه رفت و تیر را نشان داد ، ماموران تا تیر شاهنشاه بهرام را دیدن وی را به بارگاه او بردند. دهقان با دیدن بهرام یکه خورد و به زمین افتاد و پوزش خواست که من تو را نشناخته بودم و با تو مانند مردم عادی سخن گفتم ، بهرام وی را بلند نمود و از او سپاسگذاری کرد و عبرت گرفتن از داستان سگ رمه او را برایش گفت ، سپس شاهنشاه بهرام برای دهقان خلعت هایی گران بها آورد و به او پوشاند و هفصد گوسپند با میش و سگان نگهبان به وی بخشید. پس از این کار بهرام فساد و ظلم تا سالهای بسیار از ملک ایرانشهر رخت بربست و اثری از نارضایتی و شکایت دیده نشد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ۸:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .
پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند : اکنون سالهاست تازیان هر از گاهی به جزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند ، و اما اینبار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجب شده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته و هفته هاست از او هم خبری نیست .
می گویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایران امن نشده کسی حق استراحت ندارد . همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزم نشسته و به سوی جنوب ایران تاختند . آنها جنوب خلیج فارس را که پس از دودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکار را به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .
به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی : فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .
گفته می شود پس از پاکسازی جنوب ، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زن رنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجوی نموده و پوزش خواست .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ۸:٥٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

روزی حضرت عیسی از صحرایی می‌گذشت.
در راه، به عبادت‌گاه عابدی رسید و با او مشغول سخن گفتن شد.

در این هنگام، جوانی که به کارهای زشت و ناروا مشهور بود، از آن جا می‌گذشت. وقتی چشمش به حضرت عیسی و مرد عابد افتاد، پایش سست شد و از رفتن باز ماند. همان جا ایستاد و گفت:

«خدایا! من از کردار زشت خویش شرمنده‌ام، اکنون اگر پیامبرت مرا ببیند و سرزنش کند، چه کنم؟! خدایا! عذرم را بپذیر و آبرویم را مبر!»

چشم عابد که بر جوان افتاد، سر به سوی آسمان بلند کرد و گفت: «خدایا! مرا در قیامت با این جوان گناه‌کار محشور مکن!»

در این هنگام خدای برترین به پیامبرش وحی فرمود که: «به این عابد بگو ما دعایت را مستجاب کردیم و تو را با آن جوان محشور نمی‌کنیم. چه، او به دلیل توبه و پشیمانی، اهل بهشت است و تو، به علِّت غرور و خودبینی، اهل دوزخ!»



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ٧:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

مردی راه گم کرده و از کاروان خوشبختی به دور مانده، روزی نزد پیری دل آگاه رفت. دید پیر به طریق درویشان، به ذکر نشسته و در به روی خود بسته است. خدا را می خواند و از او یاری می خواهد. در برابر پیر به ادب ایستاد و به تضرع گفت: ای راهنمای کسانی که در وادی حیرت مانده اند، مرا به راه راستان راهبر شو که شیطان ره دینم زد و همچون دغل پیشگان طرار، ایمانم را ربود. خاک بر سرم کرد و جانم را در افسوس و دریغ، به آتش کشید.


پیر روشندل، لب به خنده گشود و گفت: پیش از تو شیطان نزد من آمده بود و از تو شکایتها داشت، دست خود را از خاک پر می کرد و بر سر می ریخت و پی در پی می گفت: ای پیر طریقت، دنیا سر به سر از من است. هر آنچه در دنیاست به من تعلق دارد. یکی از دوستان تو، دنیای مرا، مال مرا، ملک مرا، از من گرفته و از دستم بیرون کشیده است، من هم به ناچار ره دینش زدم و دین و ایمانش را ربوده ام. به او بگو که دنیای مرا به من باز گذارد تا دست از دینش بشویم و ایمانش را به سویش بازگردانم. دین او در گرو دنیاست، آنکه دل به دنیا بسته، باید بداند که شیطان هم در کمین دینش نشسته است.

 

مالک دینارٰ   را  گفت  ای  عزیز               من ندانم حال خود چونی تو نیز

گفت بر خوان خدا نان میخورم                پس همه  فرمان  شیطان میبرم

مالک دینار  گفت  ای  نیک مرد               کم چو تو شیطان کسی را صیدکرد

دینت از ره بردو لاحولیت نیست               از مسلمانی بجز قولیت  نیست

ای  ز غفلت  غرقه ی  دریای  آز              می ندانی کز چه میمانی تو باز

هر  دو  عالم  در  لباس  تعزیت                اشک میبارند  و  تو  در  معصیت

حب  دنیا  ذوق   ایمانت   ببرد                 آرزوی   این  و  آن  جانت   ببرد



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ٧:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

شبی جبرئیل در بارگاه خدا به خدمت ایستاده بود و پی در پی لبیک، می شنید لیکن کسی را نمی دید; حیران شد که چه کسی خدا را می خواند که طنین ملکوتی «لبیک» به گوش می رسد. هرچه به اینسو و آنسو نگریست، کسی را ندید، با خود گفت این بنده ی پرهیزکار، هرکه هست، بنده ای مقبول درگاه است. مردی است که نفس را کشته و به دل زنده مانده است که چنین خدا را می خواند و از خدا لبیک می شنود. جبرئیل شکیبایی از دست بداد و بر آن شد که این بنده ی خاص را بشناسد.

 به سوی آسمانها پرواز کرد; هفت آسمان را بگشت، کسی را ندید; به زمین سرازیر شد، در زمین هم کسی را نیافت; به کوه ها بر شد، در کوه ها، مغارها هم کسی را ندید; به دریا پرواز کرد، آنجا هم کسی نبود.

مأیوس به درگاه ایزدی بازگشت. باز صدای «لبیک» شنید. بر شگفتی اش بسیار افزوده شد و کنجکاوی اش چنان هیجان گرفت که بردباری از کف بداد و برای دومین بار به دنبال این بنده ی نزدیک به خدا، به جانب زمین سرازیر شد; هرچه بیشتر گشت، کمتر یافت. درمانده و سرگردان، باز به آسمان پرواز کرد و سر به درگاه خدا سائید و به عجز از خدا خواست که رهنمایش شود و راه را بدو بنمایاند، باشد که چنین بنده ی پاکدلی را بشناسد.

خطاب از درگاه کبریایی رسید، که ای جبرئیل، اکنون که بشناختن این بنده ی ما تا به این پایه، اشتیاق داری، به طرف روم پرواز کن; در آن سرزمین او در دیری خواهی یافت. جبرئیل به روم رفت و وارد آن دیر شد. مردی دید، در پای بت زانو زده است و زار زار گریه می کند و نام بت به زبان می راند. از دیدن این وضع جبرئیل چنان دگرگون شد که شتابان خود را به درگاه یزدان رسانید، سر به خاک سائید و گفت:

ای نیاز مستمندان و چاره ساز بیچارگان، این چه رازی است که مردی در دیری نشسته و نام بت خویش می گوید ولی صدای «لبیک» در عالم قدس طنین می اندازد؟! خطاب کبریایی به گوش جبرئیل رسید که، ای جبرئیل این بنده ی گنهکار، از ندانی و غفله ره گم کرده و بت می جوید و پی در پی نام بت می گوید. گناه او از دل سیاهی نیست، از لغزش و بی خبری است. من که خدای جهان و داننده ی پیدا و نهانم، نباید از حال بنده ی خود غافل بدانم. بنده اگر غفلت کرد، راه بازگشت باز است; لیکن من که پدید آورنده ی او و همه ی موجوداتم که دچار اشتباه نمی شوم; هم اکنون چراغ رستگاری در پیش چشمش فرا می گیرم; جبرئیل بنگر که چه می بینی.

جبرئیل به امر پروردگار، به سوی دیر آمد و دید بت پرست دیرنشین، خدا خدا می گوید; راه خدا جستجو می کند و به درگاه یگانه راه می جوید.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ٧:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

انشای دانش آموز کلاس دوم دبستان
ما حیوانات را خیلی دوست داریم، بابایمان هم همینطور. ما هر روز در مورد حیوانات حرف میزنیم، بابایمان هم همینطور. بابایمان همیشه وقتی با ما حرف می زند از حیوانات هم یاد میکند، مثلا امروز بابایمان دوبار به ما گفت؛ توله سگ مگه تو مشق نداری که نشستی پای تلوزیون؟و هر وقت ما پول می خواهیم می گوید؛ کره خر مگه من نشستم سر گنج؟ چند روز پیشا وقتی ما با مامانمان و بابایمان می رفتیم خونه عمه زهرا اینا یک تاکسی داشت می زد به پیکان بابایمان. بابایمان هم که آن روی سگش آمده بود بالا به آقاهه گفت؛ مگه کوری گوساله؟ آقاهه هم گفت؛ کور باباته یابو، پیاده می شم همچین می زنمت که به خر بگی* زن دایی . بابایمان هم گفت: برو بینیم بابا جوجه و عین قرقی پرید پایین ولی آقاهه از بابایمان خیلی گنده تر بود و بابایمان را مثل سگ کتک زد. بعدش مامانمان به بابایمان گفت؛ مگه کرم داری آخه؟ خرس گنده مجبوری عین خروس جنگی بپری به مردم؟



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٩ | ٧:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در زمان صدارت میزا آقا خان نوری ، شخصی یک کره جغرافیایی با خودش به ایران می آورد و به حضور صدراعظم می برد . میرزا آقاخان می پرسد این چیست ؟

مردک می گوید : این کره جغرافیایی است و نقاط مختلف جهان را نشان می دهد ، میرزا آقا خان می گوید : حالا ایران کجای این کره است ؟
و مردک چاپلوس هم به عادت ژنتیکی بعضی از هموطنانش که انجام هر کاری را منوط به خواست و اجازه بزرگترها می دانند می گوید :
- هر کجا که حضر تعالی امر بفرمائید ! 


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود بر نمی داری و همه را به سربازانت می بخشی. کورش گفت اگر غنیمت های جنگی را نمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟ گزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوششان رسانید.مردم هرچه در توان داشتند برای کورش فرستادند. وقتی که مالهای گرد آوری شده را حساب کردند ، از آنچه کزروس انتظار داشت بسیار بیشتر بود.کورش رو به کزروس کرد و گفت ، ثروت من اینجاست.اگر آنها را پیش خود نگه داشته بودم ، همیشه باید نگران آنها بودم . زمانی که ثروت در اختیار توست و مردم از آن بی بهره اند مثل این می ماند که تو نگهبان پولهایی که مبادا کسی آن را ببرد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان، رفع ستم و احقاق حقوق مردم در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد. یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد، شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت، او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد.

شاه که خود را وکیل الرعایا می نامید؛ دستور داد او را به گوشه ای برده، آرام کنند زان پس به حضور برسد. مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند.

کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه از خواسته اش جویا شد. آن مرد گفت: “من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم. در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف،‌ بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم! در عالم خواب و رویا، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت: ابوالوکیل پدر کریم خان هستم. آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم! از خواب که بیدار شدم،‌ خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد! این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود!”.

مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بود که مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده، دنبال د‍ژخیم می گردد! موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد! درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد. کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت، ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته، چوب بزنند!

هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت: “مردک پدر سوخته! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ، خر دزدی می کرد من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند و مقبره ای برپا کردند و آنجا را عنیان ابوالوکیل نامیدند. اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری!” .

مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در سنوات کودکی که هنوز پشت لبمان سبز نشده بود، مهد علیا دستمان گرفته و ما را به قصد مکتب خانه، شال و کلاه کردند لیکن ما که خیالات فرمودیم آنجا مکانی است برای عیش و نوش، با رغبت تمام، به راه شدیم. معلم ما، آقا میرزا، ناصر خان سلطان شکری بود که حلقه دروس وی گاه از طویله خانه اش افزون می گشت و ما که جزو آخرین نفرات کلاس بودیم تقریبا مکانی در جوار آغول عایدمان شد طوری که عن قریب بود با گوسفندان، مشق کنیم.
میرزا ناصرخان که بیشتر اهل تجارت بوده و مارمولک و مکار تشریف داشتند، اصالتا از مردمان شیراز بوده و آنچنان محاسن بدقواره ای داشتند که هر بار میل می کردیم از آنها جهت ساختن تلی یا لیقه استفاده بریم. میرزا گویا اهل عمل بوده و در تایم هایی که نارکوتیک افیونی ماده ای کریستال نام، ایشان را خوب می ساخت از بدو دخول به کلاس تا الی آخر فی المثل تراکتور رومانی به حضار مشق می دادند. مع الهذا ما مشمول تلامیذ و استیودنت های سفارش شده بودیم و بیشتر اوقات ما را به حال خودمان می گذاشتند، لیکن به یاد داریم زمانی که حرف ب را برای یادگیری رسیدیم، عند الادا چون قدرت تشخیص صدای میرزا را از گوسفند بغلی نداشتیم لاعمد، ب را بع تلفظ می کردیم لیکن بر حسب تکرار دوگانه، میان آن همه آدم، ندای بع بع گوسفندانه ای فضای کلاس را کمیک نموده بود اما گزمه چی کلاس هر قدر مراقب شد نتوانست منشا توطئه را پیدا کند.
دیگر اینکه کلاس میرزا به علت پارادوکس های رویت شده موردپسند شخص ناصر الدین شاه واقع نشده و عطای یادگیری بدین سان رابه لقایش بخشیده، تحت الحمایه مظفرخان بی سواد دوست، مکتب و میرزا ناصر را پیچانده، از مدرسه گریختیم. آخر الامر که از مدرسه یا به قول فرنگی ها همان اوسکول بر می گشتیم به اوسکول کردن مهد علیا فکرون بودیم که ناگاه یک فقره گاری از مقابل ما عبور کرده که پشت آن با رسم الخطی زیبا نوشته شده بود: عاقبت فرار از مدرسه. فی الحال که به آن موقع می اندیشیم می فهمیم که اگر بر ابجد آموزی در داخله اهتمام می ورزیدیم لیکن از دانشگاه هاوایی، مدرک قلابی نمی ستاندیم، اینک سهم المقدار ما از دریای کاسپین این طوری ضایع نمی شد و از جانب روس ها مورد اشانتیون قرار نمی گرفتیم.
در این ازمنه آدمیان به فکر بیزینس بوده و قاعده قلیلی به یادگیری می کوشند تا آنجا که آمار و احصائیه دوران ابتدایی و کالج به شدت افول کرده معهذا وزارت تعلیمیه و تربیتیه خم به ابرو نیاورده و حرکتی من باب تشویق و اکسلنت شباب از راه به در شده نمی کند، این شده که شماری از شباب فشن، حضوری مستمر با حق آب و گل بر سر چهارراه شوارع یافته و به هللی تللی امورات می گذرانند.
دیگر این که یکی از اقدامات پیشنهادی ما برای فرهنگ سازی و کالچرینگ به گاورمنت من باب ترویج روحیه علم اندوزی به جای زراندوزی، پشت نویسی گا ری ها، اتول های وانتی و شاید کامیون ها است که جماعت شباب آن را دیده از مشقات کارگری و لیبریک درس عبرت گرفته، تحصیل را به اشتیاق دنبال کنند. ایضا توصیه می شود بر روی اتول های مذکوره جمعی گوسفند بارزده تا مخاطب با ماهیت مدرسه گریزی فی الواقع آشنا شود.
دیگر این که یکی از علما و رجال دانشمند فرنگی بابت در رفتن از مدرسه، جمله قصاری گفته که با بسته شدن درب هر مدرسه، درب زندانی باز می شود. ملزوم است گاورمنت به جای تفاخر به گشایش شعبات جدید التاسیس عدلیه در مملکت به فکر شباب مدرسه گریز باشد، شاید که معایب به همراه محاسن اصلا ح شود.
سخن سر به درازا کشیده لیکن اگر کتب دوران مبتدیه را به یاد داشته باشید لا جرم باید حضور انورتان عرض نماییم که اینک آن خاطریه های خوش و کاراکترهای محبوب در طول گردش دهر دچار تحول منفیه شده و عن قریب است که این پرابلم دل صاحب سوخته ما را چنان کباب بختیاری کناد. فی المثل میرزا دهقان فداکاریان به سبب اکسپنسیو و گران بودن البسه، تمایلی برای آتش زدن آن ها نداشته و برخورد ترن با سنگ ها به خاطر ایشان تفاوتی نکند. ایضا چوپان دروغگو همانند چرچیل در گیتی مورد احترام قرار گرفته و همگان مشتاق خالی بندی های وی هستند. شنگول و منگول آن قدر مونگول گشته اند که شریک جرم گرگ مربوطه شده، سه نفری روی هم ریخته اند تا قالب پنیر مسروقه روباه را دودر کنند. از آن طرف کوکب بیگم اصولا از چشمی درب آپارتمان، آمار مهمانان را گرفته، دیگر فاز پذیرش ندارد، لیکن اگر فرصتیه پا بدهد و اصغر آقا در خانه تشریف حضور نداشته باشند به گرفتن پارتی اقدام می کنند و با اکس بازها می پرند. عجیبا که کبری تصمیم گرفته از مدرسه فرار کرده به خانه بخت رفته، شاید از ظرف شستن در خانه ابوی، نجات پیدا کند. امان از روزگار، از مدرسه فرار نکن، خطرناکه حسنک؟!

نویسنده : مهدی دل روشن - دانشنامه آفتاب



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

پسرک از پدر بزرگش پرسید : پدر بزرگ درباره چه می نویسی ؟

پدربزرگ پاسخ داد :درباره تو پسرم ، اما مهمتر از آنچه می نویسم ، مدادی است که با آن می نویسم . می خواهم وقتی بزرگ شدی ، تو هم مثل این مداد بشوی !

پسرک با تعجب به مداد نگاه کرد و چیز خاصی در آن ندید :- اما این هم مثل بقیه مداد هایی است که دیده ام !

پدر بزرگ گفت : بستگی داره چطور به آن نگاه کنی ، در این مداد پنج صفت هست که اگر به دستشان بیاوری ، برای تمام عمرت با دنیا به آرامش می رسی :

  

صفت اول : می توانی کارهای بزرگ کنی ، اما هرگز نباید فراموش کنی که دستی وجود دارد که هر حرکت تو را هدایت می کند . اسم این دست خداست ، او همیشه باید تو را در مسیر اراده اش حرکت دهد .

صفت دوم : باید گاهی از آنچه می نویسی دست بکشی و از مداد تراش استفاده کنی . این باعث می شود مداد کمی رنج بکشد اما آخر کار ، نوکش تیزتر می شود ( و اثری که از خود به جا می گذارد ظریف تر و باریک تر ) پس بدان که باید رنج هایی را تحمل کنی ، چرا که این رنج باعث می شود انسان بهتری شوی .

صفت سوم : مداد همیشه اجازه می دهد برای پاک کردن یک اشتباه ، از پاک کن استفاده کنیم . بدان که تصحیح یک کار خطا ، کار بدی نیست ، در واقع برای اینکه خودت را در مسیر درست نگهداری ، مهم است .

صفت چهارم : چوب یا شکل خارجی مداد مهم نیست ، زغالی اهمیت دارد که داخل چوب است . پس همیشه مراقب باش درونت چه خبر است.

و سر انجام پنجمین صفت مداد : همیشه اثری از خود به جا می گذارد . بدان هر کار در زندگی ات می کنی ، ردی از تو به جا می گذارد و سعی کن نسبت به هر کار می کنی ، هشیار باشی و بدانی چه می کنی .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

بانوى خردمندى در کوهستان سفر مى کرد که سنگ گران قیمتى را در جوى آبى پیدا کرد. روز بعد به مسافرى رسید که گرسنه بود.

بانوى خردمند کیفش را باز کرد تا در غذایش با مسافر شریک شود. مسافر گرسنه، سنگ قیمتى را در کیف بانوى خردمند دید، از آن خوشش آمد و از او خواست که آن سنگ را به او بدهد.

زن خردمند هم بى درنگ، سنگ را به او داد.مسافر بسیار شادمان شد و از این که شانس به او روى کرده بود، از خوشحالى سر از پا نمى شناخت. او مى دانست که جواهر به قدرى با ارزش است که تا آخر عمر، مى تواند راحت زندگى کند، ولى چند روز بعد، مرد مسافر به راه افتاد تا هرچه زودتر، بانوى خردمند را پیدا کند.

بالاخره هنگامى که او را یافت، سنگ را پس داد و گفت:خیلى فکر کردم. مى دانم این سنگ چقدر با ارزش است، اما آن را به تو پس مى دهم با این امید که چیزى ارزشمندتر از آن به من بدهى. اگر مى توانى، آن محبتى را به من بده که به تو قدرت داد این سنگ را به من ببخشى



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

ایران. سال 1308 خورشیدی.
پسین یکی از روزهای بسیار سرد زمستان، مانند هر روز، در پیشگاه رضاشاه پهلوی داستانهای شاهنامه از سوی «مراد اورنگ» بازگو میشود:
ــ شبی که قرار بود «روشنک» دختر «داریوش سوم» از سپاهان به سرزمین پارس نزد اسکندر برود، اسکندر اصرار داشت که مردم، پیش از حرکت او چراغانی کنند؛ در هالی که مردم اسفهان مانند همه شهرها لباس ماتم بر تن داشتند و عزای ملی اعلام کرده بودند. مردم ایران، کشور و شاه و اینک شاهدخت را نیز از دست میدادند و فردوسی طی یک شعر، این چشم انداز را نمودار کرده...
ــ ــ آن شعر کدامست؟
ــ ببستند آذین به شهر اندرون؛ لبان پر ز خنده، دلان پر ز خون!
رضاشاه بی اختیار شروع به گریستن کرد و ده دقیقه اشک میریخت. تا آن زمان کسی گریه او را ندیده بود.پس از این اتفاق رضا شاه فورا دستور ساختن آرامگاه فردوسی به شیوه معماری هخامنشی را صادر کرد.

دکتر باستانی پاریزی: کتاب «شاهنامه آخرش خوش است



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

پادشاهی بود بزرگوار و بزرگمنش، که به چاکران مهربان بود و هرگز آنان را دل آزرده نمی ساخت. روزی بر سر آن بود که میوه ای بخورد و از آن لذت برگیرد. میوه به دست گرفت و آن را ببرید و چون خواست آن را به دهان گذارد، ناگهان نگاهش به نگاه یکی از چاکرانش که در کنارش ایستاده بود، بیفتاد; چاکر را چشم در میوه دید; میوه به چاکر داد و از او خواست که هم در حضور او بخورد; چاکر میوه گرفت و با اشتیاقی فراوان به خوردن آن پرداخت و چنان از خوردن آن میوه به لذت درآمد، که شهریار را هوس برانگیخته شد و لختی از آن میوه از چاکر بگرفت و به دهان گذارد; میوه چنان تلخ بود که سلطان سخت رنجه شد و از کار چاکر که میوه ای بدان تلخی را چنین روی ترش ناکرده، می خورد، در عجب شد; از چاکر پرسید مگر این میوه که می خوردی تلخ نبود؟ چاکر پاسخ داد: روزگار شهریار دراز باد! تلخ بود سخت هم تلخ بود; اما چاره چه بود! میوه از دست شهریار بزرگوار خود گرفته بودم; مرا فکر عنایت سلطان چنان در خود گرفته بود که تلخی را نمی فهمیدم و با لذت میوه ی تلخ را می خوردم و اگر سخن به راستی می خواهی، خدا را بسوگند یاد می کنم که هرگز اندیشه ی تلخی آن نمی کردم.

چون ز دستت هردمم گنجی رسد        کی بیک سختی مرا رنجی رسد

چون شدم در زیر نعمت پست تو          کی مرا تلخی  رسد از دست تو



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

یکی از پیران طریقت با یکی از پیروانش به سفر رفته بود، مرید کیسه ای زر داشت که اندک اندک اندوخته بود و از پیر، پنهانش نگاه می داشت. پیر از حال مرید با خبر بود، ولی چون می دید مرید راز از او می پوشاند، او نیز چیزی در این باره نمی گفت و این خود مرید را به اشتباه انداخته بود و به خیالش نمی رسید که پیر از حالش با خبر باشد.

این دو، مرید و مراد، همچنان به راهی که در پیش داشتند می رفتند، تا بر سر دو راهی رسیدند. بر سر یکی از دو راه تخته ای به زمین فرو شده دیدند که بر آن خطی کنده شده بود که چنین معنی میداد:

زنهار از این راه مروید که دزدان در کمینند و از آن راه دیگر بروید که در امانید. پیر به دو راهی که رسید قدم در راه خطرناک نهاد.

ناگهان مرید را، رنگ از رخساره پرید و پیکرش به لرزه درآمد. رو به سوی مراد کرد و گفت: ای رهنمون راه حق، از این راه مرو که بسی خطرها به دنبال دارد و جان عزیزت «خدای ناخواسته» به خطر می افتد.

پیر پاکدل را خنده ای بر لب نشست و با صدائی آرام و آهنگی درآمیخته به مهربانی گفت: نور دیده ی من، آن زر که پنهان کرده ای، به مغاکی بیفکن، تا دلت از بیم دزدان آسوده شود. این اندک مایه زر که همراه داری خانه ی شیطان شده و ابلیس را در پی ات انداخته است. زر بپرداز تا خانه ی جانت از دیو آز خالی شود و آرامش جایگزین پریشانی گردد. ای فرزند دلبند، زر تو را گمراه کرده و از همین روست که نمی دانی به کدام راه باید بروی و از کدام راه پرهیز کنی.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

مرحوم لطفی ( وزیر سابق دادگستری ) می گفت : روزی یکی دزد جوان و در عین حال دست و پا چلفتی را که در اولین سرقت خود ، به دام ماموران شهربانی افتاده بود برای محاکمه پیش من آوردند . 

دزد به محض آنکه جلوی من ایستاد شروع به عجز و لابه کرد و گفت :

- آقای قاضی ! به پدر و مادرم رحم کنید .
گفتم آن وقت که به خاطر دزدی وارد خانه مردم شده بودی هیچ فکر پدر و ماردت بودی ؟ و دزد جواب داد :

- بله آقای قاضی . ولی هرچه گشتم چیزی که درد آنها بخورد پیدا نکردم



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

روزی شاه عباس به تماشای خزینه جواهرات سلطنتی رفته بود . شاعری که شانی تخلص می کرد، قصیده ای با این مطلع در مدح شاه عباس خواند :

اگر دشمن خورده باده و گر دوست    /     به طاق ابروی مردانه اوست!
شاه عباس خیلی خوشش آمد و دستور داد مقدار قابل توجهی زر مسکوک به او صله دادند .
شاعر دیگری به محض شنیدن حاتم بخشی شاه عباس ، مدیحه ای سراپا چاپلوسی ساخت و به حضور شاه عباس که تصادفا در اصطبل همایونی بود ، شتافت و شعرش را خواند .
شاه امر کرد : سه مقابل وزن این مرد به او سرگین اسب بدهند!
شاعر عرض کرد : قربانت شوم . چرا شانی را زر مسکوک و مرا سرگین اسب ؟!
شاه عباس پاسخ داد : « این توفیر (خزینه) و (طویله) است و الا شما را فرقی نمی گذارم .
برگرفته از : پایگاه یاد یار - کتاب هزار دستان نوشته اسکندر دلدم


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:٠٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

شخصی زهد فروش ، به ناصرالدین شاه که در جوانی عادت داشت شراب بنوشد گفت :
- « دیشب پیامبر خدا را در خواب دیدم که به من فرمود ، برو به ناصرالدین شاه بگو که یک قدری کمتر شراب بخورد»
ناصرالدین شاه با شنیدن این سخن دستور داد شخص زهد فروش را شلاق بزنند و هنگامی که طرف علت را پرسید ، ناصرالدین شاه گفت : « پر معلوم است که دروغ می گویی ! چون پیامبر (ص) شراب خواری را از اساس منع می کند نه اینکه بگوید کمتر بخور !! 
 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۸ | ٤:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

کریم خان زند هر روز صبح علی الطلوع تا شامگاه برای دادخواهی ستمدیدگان و رفع ستم و احقاق حقوق مردم ، در ارک شاهی می نشست و به امور مردم رسیدگی می کرد . یک روز مردک حقه باز و چاپلوسی پیش آمد و همین که چشمش به کریم خان افتاد شروع به های و های گریستن کرده و سیلاب اشک از دیدگان فرو ریخت !
او طوری گریه می کرد که هق و هق هایش اجازه سخن گفتن به او نمی داد . شاه ( که خود را وکیل الرعایا        می نامید) دستور داد او را به گوشه ای ببرند و آرام کنند و بعد که آرام شد به حضور بیاورند . مردک حقه باز را بردند و آرام کردند و در فرصت مناسب دیگری به حضور کریم خان آوردند . کریم خان قبل از آنکه رسیدگی به کار او را آغاز کند نوازش و دلجویی فراوانی از وی به عمل آورد و آنگاه ا خواسته اش جویا شد .
آن مرد گفت : (( من از مادر کور و نابینا متولد شدم و سالها با وضع اسف باری زندگی کرده و نعمت بینایی و دیدن اطراف و اکناف خود محروم بودم تا اینکه روزی افتان و خیزان و کورمال خود را روی زمین کشیدم و به سختی به زیارت آرامگاه پدر شما رفته و برای کسب سلامتی خود ، متوسل به مرقد مطهر ابوی مرحوم شما شدم . در آن مزار متبرک آنقدر گریه کردم که از فرط خستگی ضعف ،‌بیهوش شده ، به خواب عمیقی فرو رفتم !
در عالم خواب و رویا ، مردی جلیل القدر و نورانی را دیدم که سراغ من آمد و گفت : ابوالوکیل پدر کریم خان هستم . آنگاه دستی به چشمان من کشید و گفت برخیز که تو را شفا دادم !
از خواب که بیدار شدم ،‌خود را بینا دیدم و جهان تاریک پیش چشمانم روشن شد !
این همه گریه و زاری امروز من از باب تشکر و قدر دانی و سپاسگذاری از والد ماجد شما بود !
مردک حقه باز که باادای این جملات و انجام این صحنه سازی مطمئن بود کریم خان را خام کرده است ، منتظر دریافت صله و هدیه و مرحمتی بودکه مشاهده کرد کریم خان برافروخته شده ، دنبال د‍ژخیم می گردد !
موقعی که دژخیم حاضر گردید کریم خان دستور داد چشمان مرد حقه باز را از حدقه بیرون بکشد !
درباریان و بزرگان قوم زندیه به دست و پای کریم خان افتادند و شفاعت مرد متملق و چاپلوس را کرده و از وکلیل الرعایا خواستند از گناه او در گذرد . کریم خان که ذاتا آدم رقیق القلبی بود ، خواهش درباریان و اطرافیان را پذیرفت ولی دستور داد مرد متملق را به فلک بسته چوب بزنند !
هنگامی که نوکران شاه مشغول سیاست کردن مرد حقه باز بودند کریم خان خطاب به او گفت :
« مردک پدر سوخته ! پدر من تا وقتی زنده بود در گردنه بید سرخ ، خر دزدی می کرد . من که مقام و مسند شاهی رسیدم عده ای متملق برای خوشایند من و از باب چاپلوسی برایش آرامگاهی ساختند ومقبره ای برپا کردند و آنجا را ((عنیان ابوالوکیل )) نامیدند . اکنون تو چاپلوس دروغگو آمده ای و پدر خر دزد مرا صاحب کرامت و معجزه معرفی می کنی ؟! اگر بزرگان مجلس اجازه داده بودند دوباره چشمانت را در می آوردم تا بروی برای بار دوم از او چشمان تازه و پر فروغ بگیری !! مردک سرافکنده و شرمسار به سرعت از پیش او رفت و ناپدید شد .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٦:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

می گویند آغا محمد خان قاجار معمولا نصف مرغ بریان را موقع ناهار و نصفه دیگر را شام می خورد . تصادفا یک روز عصر نصفه دیگر مرغ بریان را گربه خورد . آشپز بیچاره از ترس غضب سلطان اخته! مرغ دیگری را با پول خود خریداری کرد و نصفه آن را موقع شام به حضور آغامحمد خان برد تا متوجه مطلب نشود .

آغامحمدخان ضمن صرف شام گوشه چشمی هم به آشپز انداخته گفت : « نصفه دیگر را فردا ناهار بیاور !»
آشپز یکه خورد و عرض کرد : قربان ! نصفه اولی را امروز ناهار میل کردید . دیگر چیزی باقی نمانده است !
آغامحمدخان با عصبانیت گفت : « فضولی موقوف ! نصفه ای که امروز آوردی قسمت راست مرغ بود این نصف هم قسمت راست آن است . معلوم می شود جریانی رخ داده که مرغ دیگری خریداری کرده ای !
آشپز را فراست و تیز هوشی آغامحمدخان چنان مبهوت کرد که تا مدتی دهانش باز و چشمانش خیره مانده بود !
 


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

می گویند زمانی که قرار بود دادگاه لاهه برای رسیدگی به دعاوی انگلیس درماجرای ملی شدن صنعت نفت تشکیل شود ، دکتر مصدق با هیات همراه زودتر از موقع به محل رفت . در حالی که پیشاپیش جای نشستن همه ی شرکت کنندگان تعیین شده بود ، دکتر مصدق رفت و به نمایندگی هیات ایران روی صندلی نماینده انگلستان نشست .

 

 



قبل از شروع جلسه ، یکی دو بار به دکتر مصدق گفتند که اینجا برای نماینده هیات انگلیسی در نظر گرفته شده و جای شما آن جاست ، اما پیرمرد توجهی نکرد و روی همان صندلی نشست ..

جلسه داشت شروع می شد و نماینده هیات انگلیس روبروی دکتر مصدق منتظرایستاده بود تا بلکه بلند شود و روی صندلی خویش بنشیند ، اما پیرمرد اصلاً نگاهش هم نمی کرد .

جلسه شروع شد و قاضی رسیدگی کننده به مصدق رو کرد و گفت که شما جای نماینده انگلستان نشسته اید ، جای شما آن جاست .

کم کم ماجرا داشت پیچیده می شد و بیخ پیدا میکرد که مصدق بالاخره به صدا در آمد و گفت :

شما فکر می کنید نمی دانیم صندلی ما کجاست و صندلی نماینده هیات انگلیس کدام است ؟

نه جناب رییس ، خوب می دانیم جایمان کدام است ..

اما علت اینکه چند دقیقه ای روی صندلی دوستان نشستم به خاطر این بود تا دوستان بدانند برجای دیگران نشستن یعنی چه ؟

او اضافه کرد که سال های سال است دولت انگلستان در سرزمین ما خیمه زده و کم کم یادشان رفته که جایشان این جا نیست و ایران سرزمین آبا و اجدادی ماست نه سرزمین آنان ...

سکوتی عمیق فضای دادگاه را احاطه کرده بود و دکتر مصدق بعد از پایان سخنانش کمی سکوت کرد و آرام بلند شد و به روی صندلی خویش قرار گرفت.

با همین ابتکار و حرکت ، عجیب بود که تا انتهای نشست ، فضای جلسه تحت تاثیر مستقیم این رفتار قرار گرفته بود و در نهایت نیز انگلستان محکوم شد .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

مردی به بارگاه کریم خان زند معروف به وکیل الرعایا می رود وبا ناله و فریاد می خواهد تا با خان زند ملاقات کند. سربازان مانع ورودش می شوند. خان که مشغول غلیان کشیدن بوده است، سروصدا را می شنود و جویای ماجرا می شود. پس از گزارش سربازان،خان دستور می دهدکه مرد را به حضورش ببرند.مرد به حضور خان می رسدوبا این پرسش مواجه میشود: "چرا این همه ناله و فریاد مکنی؟" مردبا درشتی می گوید:"همه ی اموالم را دزد برده است ودیگر چیزی در بساط ندارم." خان می پرسد:"وقتی که اموالت را می بردند تو کجابودی؟" مرد میگوید:"من خوابیده بودم." خان می گوید:"خب! چرا خوابیدی که مالت راببرند؟" مرد پاسخی می دهد که در تاریخ ماندگار شده است. می گوید:"برای این که فکر می کردم تو بیداری!" خان بزرگ زند لحظه یی تامل می کند و آنگاه دستور می دهد تا خسارت مرد جبران شودو در آخر میگوید:"این مرد حق دارد. ما باید بیدار باشیم."



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:٥٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

آورده اند که سلمان فارسی، رضی الله عنه ، در شهری از شهرهای شام امیر بود و عادت و سیرت او در ایام امارت و موسم ولایت هیچ تفاوت نکرده بود، بلکه پیوسته گلیم پوشیدی و پیاده رفتی و اسباب خانه خود را تکفل کردی.

یک روز در میان بازار می رفت؛ مردی را دید اَسپِست( یونجه) خریده بود و در راه نهاده، و کسی را طلب می کرد که به بیگار بگیرد.

ناگاه سلمان فارسی به آنجا رسید؛ مرد او را نشناخت، و به بیگار گرفت، و آن را بر پشت او نهاد.

سلمان آن را هیچ امتناع نکرد، و همچنان می رفت تا او را در راه مردی پیش آمد، و گفت: " ای امیر! این را به کجا می بری؟" آن مرد چون بدانست که او سلمان است در پای او افتاد، و دست او بوسه می داد و گفت:" ای امیر! مرا در حِل کن ( حلال کن)، ندانستم":

نشناختمت به چشم معنی                    عیبم مکن ، الغریب اَعمی( غریب کور است)

اکنون بار از سر مبارک بردار، تا خاک قدم تو توتیای دیده سازم. سلمان عذر او قبول کرد- و این کار از جمله تواضع او بود- و گفت:" قبول کرده ام که این بار به خانه تو رسانم، مرا از عهده خود برون باید آمد."( یعنی من باید به پیمان خود وفا کنم.)

از عهده عهد اگر برون آید مرد                    از هر چه گمان بری فزون آید مرد

پس سلمان آن بار به خانه او رسانید، و گفت: اکنون من عهد خود وفا کردم، اکنون تو عهد کن تا هیچ کس را به بیگار نگیری، و متیقن باش که برداشتن آنچه بدان محتاج باشی، در کمال تو نقصان نیفکند  و در مروت تو قادح نیاید.( یعنی به مردانگی تو آسیب نرساند.)

جوامع الحکایات



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

گویند که سلطان محمود به شیخ فرقانی وعده داده‌ بود که روزی لباس سلطانی خود را برتو می‌پوشانم و با شمشیربالای سر تو می‌رسم و غلامان را خواهم آورد. وقتی سلطان محمود به زیارت شیخ آمد،‌ او به صحرا رفته بود. شخصی را به دنبال شیخ فرستادند که به او بگوید سلطان برای دیدن تو از غزنین به این جا آمده ‌است. تو نیز به خاطر او بیا و اگر نیامد، این آیه را برای او بخواند که : ای کسانی که ایمان آورده‌اید، خدا، رسولش و صاحبان امر را اطاعت کنید. آن شخص بعد از مدتی نزد شیخ رسید و پیام سلطان را به او گفت: شیخ در جواب گفت: مرا ببخشید. فرستاده دوباره آن آیه را خواند.

شیخ گفت: به سلطان بگویید که چنان در اطاعت خدا و رسول خدا(ص) غرق شده‌ام تا چه رسد به اولی الامر!

آن شخص بازگشت و سخنان شیخ را به سلطان محمودگفت. سلطان محمودگفت: برخیزید پیش او برویم که او آن مردی نیست که ما گمان می‌کردیم. نزد شیخ می‌رود و به او می‌گوید: مرا پندی ده. شیخ گفت: چهار چیز را نگه دار: پرهیز از گناه، نماز به جماعت، سخاوت و مهربانی با خلق خدا. سلطان محمود گفت: برای من دعایی بکن. شیخ گفت: این گونه در پنج نماز روزانه دعایت می‌کنم که خداوندا! مردان و زنان مومن را بیامرز. گفت: دعای خاص بکن. شیخ گفت: ای محمود، عاقبت تو محمود باد! سپس سلطان محمود کیسه‌ای پر از طلا پیش شیخ گذاشت. شیخ نیز قرصی نان پیش محمود گذاشت و به او گفت: بخور!

سلطان محمود، نان را خورد و در گلویش گیر کرد. شیخ گفت: حلقت گرفت؟! سلطان گفت: آری!

گفت: می‌خواهی کیسه‌ی طلای تو در گلوی من نیز گیر کند؟ آن را بردار که ما این چیزها را نمی‌خواهیم.

سلطان گفت پس چیزی از من قبول کن. شیخ گفت نمی‌توانم. سلطان گفت پس یادگاری از خود به من بده!

شیخ پیراهن خود را به او داد. سپس هنگام رفتن سلطان محمود،‌برای او، از جا بلند شد. سلطان گفت: اول که آمدم توجهی به من نکردی. حال که می‌روم برای من بلند می‌شوی؟! راز این کرامت چیست؟

شیخ گفت: ابتدا در لباس پادشاهی آمدی ولی در آخر با لباس درویشی می‌روی. اکنون حال درویشان را پیدا کرده‌ای. اول برای پادشاهی برنخاستم؛ اما در آخر برای درویشی بر‌می‌خیزم.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:٥۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد. شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است. البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است.

 

از این روی به این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند. آنان که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد. حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است . چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است. به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است. طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد. ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبایی و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید. شهرو به پادشاه مرو توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان. شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد. رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد. ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.

پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد. ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز می گرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند.

پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازهای ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود. خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند. رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نبشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند. پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود. رامین که زندگی پر از رنجش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود.



مولانا محمد جلال الدین بلخی فیلسوف و عارف بزرگ ایرانی می فرماید :

بوی رامین می رسد از جان ویس ........ بوی یزدان می رسد هم از ویس


خواجوی کرمانی می فرماید :

پیش رامین هیچ گل ممکن نباشد غیر ویس .. پیش سلطان هیچکس محمود نبود جز ایاز


سعدی شیرازی می فرماید :

رامین چو اختیار غم عشق ویس کرد ..... یک بارگی جدا ز کلاه و کمر فتاد



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

داستانی که در زیر نقل می‌شود، مربوط به دانشجویان ایرانی است که دوران سلطنت «احمدشاه قاجار» برای تحصیل به آلمان رفته بودند و آقای «دکتر جلال گنجی» فرزند مرحوم «سالار معتمد گنجی نیشابوری» برای نگارنده نقل کرد:
«ما هشت دانشجوی ایرانی بودیم که در آلمان در عهد «احمد شاه» تحصیل می‌کردیم. روزی رئیس دانشگاه به ما اعلام نمود که همۀ دانشجویان خارجی باید از مقابل امپراطور آلمان رژه بروند و سرود ملی کشور خودشان را بخوانند. ما بهانه آوریم که عدۀ‌مان کم است. گفت: اهمیت ندارد. از برخی کشورها فقط یک دانشجو در اینجا تحصیل می‌کند و همان یک نفر، پرچم کشور خود را حمل خواهد کرد، و سرود ملی خود را خواهد خواند.
چاره‌ای نداشتیم. همۀ ایرانی‌ها دور هم جمع شدیم و گفتیم ما که سرود ملی نداریم، و اگر هم داریم، ما به‌یاد نداریم. پس چه باید کرد؟ وقت هم نیست که از نیشابور و از پدرمان بپرسیم. به راستی عزا گرفته بودیم که مشکل را چگونه حل کنیم. یکی از دوستان گفت: اینها که فارسی نمی‌دانند. چطور است شعر و آهنگی را سر هم بکنیم و بخوانیم و بگوئیم همین سرود ملی ما است. کسی نیست که سرود ملی ما را بداند و اعتراض کند.
اشعار مختلفی که از سعدی و حافظ می‌دانستیم، با هم تبادل کردیم. اما این شعرها آهنگین نبود و نمی‌شد به‌صورت سرود خواند. بالاخره من [دکتر گنجی] گفتم: بچه‌ها، عمو سبزی‌فروش را همه بلدید؟. گفتند: آری. گفتم: هم آهنگین است، و هم ساده و کوتاه. بچه‌ها گفتند: آخر عمو سبزی‌فروش که سرود نمی‌شود. گفتم: بچه‌ها گوش کنید! و خودم با صدای بلند و خیلی جدی شروع به خواندن کردم:«عمو سبزی‌فروش . . . بله. سبزی کم‌فروش . . . بله. سبزی خوب داری؟ . . . بله» فریاد شادی از بچه‌ها برخاست و شروع به تمرین نمودیم. بیشتر تکیۀ شعر روی کلمۀ «بله» بود که همه با صدای بم و زیر می‌خواندیم. همۀ شعر را نمی‌دانستیم.

با توافق هم‌دیگر، «سرود ملی» به این‌صورت تدوین شد:
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سبزی کم‌فروش! . . . . بله.
سبزی خوب داری؟ . . بله.
خیلی خوب داری؟ . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
سیب کالک داری؟ . . . بله.
زال‌زالک داری؟ . . . . . بله.
سبزیت باریکه؟ . . . . . بله.
شبهات تاریکه؟ . . . . . بله.
عمو سبزی‌فروش! . . . بله.
……………
این را چند بار تمرین کردیم. روز رژه، با یونیفورم یک‌شکل و یک‌رنگ از مقابل امپراطور آلمان ، «عمو سبزی‌فروش» خوانان رژه رفتیم. پشت سر ما دانشجویان ایرلندی در حرکت بودند. از «بله» گفتن ما به هیجان آمدند و «بله» را با ما همصدا شدند، به‌طوری که صدای «بله» در استادیوم طنین‌انداز شد و امپراطور هم به ما ابراز تفقد فرمودند و داستان به‌خیر گذشت.»

منبع:
فصلنامۀ «ره‌ آورد» شمارۀ 35، صفحۀ 286-287 - برگرفته از تالار گفتمان هخامنشیان



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:٤۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

عبارت مثلی بالا از طرف کسی اصطلاحاً اظهار می شود که از کیفیت قضاوت و داوری نومید شود و حکم محکمه را بر مجرای عدالت و بی نظری نبیند . در واقع چون محکمه را به مثابه دیوان بلخ ملاحظه می کند از طرح دعوی منصرف شده به ذکر ضرب المثل بالا متبادر می شود . این ضرب المثل رفته رفته عمومیت پیدا کرد و در حال حاضر به طور کلی هر گاه کسی از قصد و نیت خویش انصراف حاصل کرده باشد به آن تمسک و تمثیل می جوید .

 


اکنون ببینیم ریشه تاریخی آن چیست و خر این دراز گوش زحمتکش و بی آزار ، چه نقشی در آن بازی می کند . همان طوری که در مقاله دیوان بلخ یادآور شد ریشه تاریخی ضرب المثل بالا هم مربوط به عصر زمان سلطان محمود غزنوی است که شهر بلخ از بزرگترین بلاد خراسان بزرگ بود و بلخیان از نعمت امنیت و آسایش به حد وفور برخوردار بوده اند .

تجربه نشان داد که اگر نعمت و آسایش توأم با تلاش و فعالیت نباشد آحاد و افراد مردم به سوی تن پروری و تن آسایی گرایش پیدا می کنند و لاجرم مفاسد اخلاقی و اجتماعی که لازمه عیش و عشرت و نوشخواری است در روح و جان آن ملت نفوذ و رسوخ می کند .

سکنه بلخ در قرن چهارم و پنجم هجری چنان وضعی را داشته اند . همه و همه از حاکم گرفته تا سالار شهر و میرشب و کلانتر و محتسب و شحنه ، حتی قاضی دیوان بلخ که علی القاعده باید حافظ نظم و قانون و حامی حقوق و ناموس مردم باشد در منجلاب فسا و تباهی مستغرق بوده اند .

در این تاریخ که مورد بحث و مقال است مرد فاسد جاه طلبی به نام ابوالقاسم غلجه صدر و قاضی القضات دیوان بلخ بود که با مأموران انتظامی و ضابطین دادگستری همدستی داشت و از هر گونه ظلم و ستم و زورگویی نسبت به افراد ضعیف و ناتوان دریغ نمی ورزید .

قضا را شخصی به نام مهرک که پسر یک نفر بازرگان بود و پس از مرگ پدر تمام مال و میراث را در راه مناهی و ملاهی بر باد داده بود بر اثر توصیه و سفارش مادرش نزد شمعون یهودی صراف ثروتمند بلخ رفت و از او مبلغ یک هزار درم وام خواست تا سرمایه و دستمایه کار خویش قرار دهد .

چون شمعون با پدر مهرک سابقه دوستی داشت حاضر شد مبلغ پانصد درم به مهرک قرض دهد و در سر سال مبلغ شش صد و پنجاه درم بگیرد . ضمناً از نظر محکم کاری در سند قید کرد : « چنانچه مهرک در موعد مقرر نتواند قرضش را بپردازد شمعون مجاز باشد پنج سیر از گوشت رانش را ببرد و به جای طلبش بردارد . »

به همین ترتیب توافق به عمل آمد و مهرک با آن سرمایه استقراضی مشغول کسب و کار شد . اتفاقاً چون زرنگ و دست اندر کار تجارت و بازرگانی بود سود کلانی برد و سرمایه را چند برابر کرد ولی متأسفانه معاشران ناجنس که از پیش با او آشنا بودند دوباره به سراغش آمدند و هنوز سال به سر نرسیده بود که سود و سرمایه همه را از دستش خارج کردند .

شمعون مطالبه وجه کرد ، مهرک نداشت که بدهد ولی چون راضی نبود گوشت بدنش بریده شود شکایت به دیوان بلخ بردند . شمعون برای آنکه زهر چشمی از سایر بدهکارانش بگیرد مهرک را که روزگاری اعتبار و احترام داشت از بازار پر جمعیت بلخ عبور داد . در بین راه خری که قماش و مال التجاره بارش کرده بودند در زیر بارگران از پای در افتاد و رهگذران به کمک خر و خرکچی شتافتند . مهرک برای آنکه کار خیری انجام دهد شاید وسیله نجات و خلاصی او از دست شمعون شود دم خر را گرفت و بازور وقت هر چه تمامتر به طرف بالا کشید . خر برنخاست ولی دمش کنده شد و در دست مهرک ماند .

خر کچی بنای داد و فریاد را گذاشت و برای اقامه دعوی و دادخواهی به دنبال شمعون و مهرک روان گردید .
مهرک بیچاره که وضع را چنین دید از هول و اضطراب به هر سو می دوید و راه فراری می جست تا بگریزد . در این فکر و اندیشه اش بود که در خانه ای را نیمه باز دید ، همین که در را به شدت باز کرد تا داخل خانه شود زن صاحبخانه را که باردار و پا به ماه بود چنان تنه زد که به شدت اصابت ، جنین افتاد و بچه سقط شد . شوهر آن زن که هفت سال قبل عروسی کرده بود و پس از نذر و نیازها تازه می خواست صاحب فرزند شود از این پیشامد غیر منتظره برافروخت و با مهرک درآویخت . مردم جمع شدند و او را نصیحت کردند که به جای نزاع و مجادله بیهوده به معیت دو نفر شاکی دیگر به دیوانخانه برود و به قاضی ابوالقاسم غلجه شکایت کند .

دسته جمعی به راه افتادند ولی مهرک دل توی دلش نبود و از بخت بد و حواس پرتی دم بریده الاغ را که به هر سو تکان می داد به چشم اسب تصادف کرده آن حیوان زبان بسته را از یک چشم نابینا کرد .

صاحب اسب که پسر کنیز خسوره امیر بلخ بود پس از جار و جنجال به جمع مدعیان پیوست و به جانب دارالقضا راهی گردیدند . در بین راه متهم بیچاره که محکومیتش را حتمی و قطعی می دانست در یک لحظه از غفلت همراهان استفاده کرد و از دیوار کوتاهی بالا رفت تا مگر در ورای آن راه ناگزیری بجوید . از قضای روزگار از بالای دیوار کوتاه که اتفاقاً از داخل باغ بسیار مرتفع بود بر روی شکم پیرمرد خفته ای افتاد و خفته از سنگینی بدن مهرک و هول حادثه ناگهانی در دم جان داد و پسرش به خونخواهی پدر با چهار نفر مدعی دیگر هم عنان شده رهسپار دارالقضا گردیدند . نرسیده به دیوانخانه مرد خیراندیشی که از اول به دنبالش افتاده بود و سایه به سایه آنها می آمد سر در گوش مهرک کرد و گفت : « اگر می خواهی از شر و مزاحمت این عده شاکیان جوراجور خلاص شوی باید یک زرنگی به خرج دهی ، و آن این است که زودتر از همه خودت را به قاضی القضات بلخ ابوالقاسم غلجه برسانی و قول و وعده انعامی دهی ، شادی برائت حاصل کنی و یا اقلاً در محکومیت تو تخفیف کلی حاصل شود . » مهرک گفت : « مرگ بعد از این همه جرمها و خطاها که از من سر زده چنین چیز امکان پذیر است ؟ » مرد خیراندیش جواب داد : « از این قاضی دیوان بلخ همه کار برمی آید زیرل پیچ و مهره حل و عقد مشکلات دست خودش است . پسر جان ، مگر نمی دانی که اینها تخم و ترکه شریح قاضی هستند و به دنبال جاه و مال می روند نه حق و راست ؟ » مهرک تصدیق کرد و به دستور آن خیراندیش قبل از مدعیان ، خود را پشت در اطاق قاضی رسانید و به خلوتگاه درون شد . اتفاقاً نیمروز گرمی بود و قاضی به خلوت بساط عیش و طرب گسترده با زیبا پسری به هم آمیخته بود . مهرک زیرک که انتظار چنین فرصتی را می کشید قدم واپس نهاد و با صدای بلند که به گوش قاضی برسد فریاد زد :

« حضرت قاضی سرگرم عبادت هستند ؛ حال خوشی دارند و با خدا راز و نیاز می کنند ؛ دست نگهدارید و حالشان را بر هم نزنید تا از نماز و عبادت فارغ شوند !! » قاضی ابوالقاسم غلجه چون حرفهای مهرک را شنید از زرنگی و کاردانی او خوشش آمد و با خاطری جمع کارش را انجام داد و بساط را جمع کرد ، آن گاه مهرک را به درون خواس و گفت : « فرزند ، تو کیستی و چه جاجتی داری ؟ » مهرک پس از تعظیم و دستبوسی گرفتاری هایش را یکایک بر شمرد و از قاضی در نجات و خلاص خویش استمداد کرد .

قاضی گفت : « چون یقین دارم که جوانی پخته و رازدار هستی و شتر را نادیده خواهی گرفت لذا از شکایت شاکیان باکی نداشته باش . هر حکمی بخواهی به نفع تو صادر خواهم کرد . »

مهرک عرض کرد : « با اطمینان و پشتگرمی به عدالت و عنایت حضرت قاضی ، شتر که هیچ ، فیل را نیز نادیده خواهم گرفت ! »
ساعتی بعد دارالقضا تشکیل شد و قاضی با ریش شانه زد و دستار مرتب و سجه در دست بر مسند قضاوت نشست و پس از بیان شرح مبسوطی مبنی بر خداپرستی و دین پروری و شرافت و عزت نفس و پاک نظری و بی طرفی خویش و بیزاری از جیفه دنیا ! دیدگانش را به سقف اطاق محکمه دوخت و دعایی خواند و گفت : « خدایا بیامرز و ببر . » آن گاه دستور داد شاکیان به نوبت جلو بیایند و شکایت خود را مطرح کنند . شاکیان پیش آمدند و جنایات مهرک را بر شمردند .

قاضی ابوالقاسم غلجه پس از اضغای بیانات شاکیان که جنایات مهرک را با آب و تاب تمام شرح داده بودند . لاحولی خواند و با آهنگی غلیظ که ویژه قاضیان کلاش و کهنه کار است به این شرح آغاز سخن کرد :

« رسم دادگاه ها و محاضر قضایی است که مدعیان به ترتیب و جداگانه طرح دعوی کنند ، به علاوه شما مدعیانید و این مرد - مهرک - در معرض اتهام است . متهم را جنایت محقق و مسلم نیست . اکنون باید به قضیه افترا که در محضر ما رخ داده و جرم مشهود است قبل از سایر مسایل رسیدگی شود مگر آنکه همگی از متهم و مدعیان توافق کنید که رسیدگی به این قضیه فعلاً مسکوت بماند ، و البته می دانید که متهم در قضیه افترا مدعی است و شما متهم » پس از مدتی بحث و گفتگو عاقبت مقرر شد که جرم افترا نیز در صف جرایم دیگر منظور شود و جرمها را به ترتیب اهمیت رسیدگی کنند .

ابتدا موضوع طلب مشعون مطرح شد . شمعون سندی که از مهرک در دست داشت تقدیم و به عرض رسانید که به موجب این سند چون مهرم مبلغ شش صد و پنجاه درم بدهی خود را در سر سال تأدیه نکرده است پنج سیر از گوشت رانش به من تعلق دارد . »

قاضی به مهرک گفت : « آیا این مرد راست می گوید ؟ »
مهرک جواب داد « بلی » قاضی لحظه ای درنگ کرد و آن گاه گفت : « اگر چه این داد و ستد شرعی نیست و از نظر مذهبی و اخلاقی کاری ناروا و احمقانه است مع ذالک من با تو همراهی می کنم تا حق و طلب خود را وصول کنی . این کارد و این هم ترازو ، اما توجه داشته باش که دو کار نباید بشود : یکی آنکه قطره خونی ریخته نشود زیرا جزء قرار داد نیست . دیگر آنکه ذره ای از پنج سیر گوشت نباید کم یا زیاد شود ، و گرنه شدیداً مجازات خواهی شد ! »

شمعون گفت : « حضرت قاضی قربانت گردم ، خودتان فکر کنید چگونه می توانم پنج سیر از گوشت رانش را بی کم و زیاد با کارد ببرم که حتی یک قطره خون هم ریخته نشود ؟ »

قاضی گفت : « چون قرار تعلیق به محال بستی پس حقی هم ندار و باید تاوان زحمتی که به این مرد داده او را از کار بیکار کردی به علاوه حق دیوانخانه را بپردازی و آزاد شوی ! »

شمعون خواست داد و بیداد راه بیندازد که مأموران اجرا او را گرفتند و بعد از کتک مفصل به مبلغ شش صد و پنجاه درم غائله را ختم کردند که شمعون بابت تاوان مهرک و حق دیوانخانه و حق الزحمه مأموران دارالقضا بپردازد و خلاص شود !

پس از آن قضه قتل پیرمرد مطرح شد . مدعی پدر کشته با گریه و زاری عرض کرد : « پدر بیمارم در پای دیوار باغ خفته بود که این جوان مانند اجل معلق از بالای دیوار روی شکمش فرود آمد و مرا بی پدر کرد . »

قاضی گفت : « اولاً غلط کردی آدم ناخوش را پای دیوار خوابانیدی که این اتفاق رخ دهد . ثانیاً حالا که این کار را کردی بگو ببینم پدرت چند سال داشت ؟ » عرض کرد هفتاد و دو سال .

قاضی از مهرک پرسید : « تو چند سال داری ؟ » گفت : « بیست و هشت سال » . قاضی بدون تفکر و تأمل حکم خود را این طور انشاد کرد :

« قاتل مستحق قصاص و قصاص از جنس عمل است . نظر به اینکه متهم بیش از بیست و هشت سال ندارد جوان پدر مرده موظف است که چهل و چهار سال از متهم نگاهداری کند ، مسکن و غذا و لباسش را تدارک ببیند و از او به خوبی مواظبت و پذیرایی کند تا هفتاد و دو ساله شود . آن وقت متهم را در پای همان دیوار و محل وقوع جرم بخواباند . سپس از بالای دیوار به همان کیفیت بر روی او جستن کند تا جانش درآید و مردم بلخ به عدالت ما امیدوار شوند !! »

خونخواه پدر چون حکم رأی قاضی را شنید از حق خویش صرف نظر کرد ولی قاضی گفت : « گذشت شما کافی نیست . از کجا که فردا برای پدرت وارث و مدعی دیگری پیدا نشود و علیه متهم اقامه دعوی نکند ؟ باید وجه الضمان کافی بسپاری که خسارت احتمالی مدعی از آن محل تأمین شود ! » این بگفت و شاکی بیچاره را برای پرداخت وجه الضمان و حق دیوانخانه به عمله سیاست سپرد .

سپس نوبت به مدعی سقط جنین رسید . جوان شاکی گفت : « هفت سال است ازدواج کرده ام و آرزوی فرزند داشتم که اتفاقاً چند ماه پیش این آرزو برآمد و همسرم باردار شد اما متاسفانه در حادثه امروز جنین افتاد و آرزوی چندساله ام را بر باد داد . »

قاضی اندیشمند ! تبسم ملیحی بر لب آورد و فرمود : « برای موضوعی به این سادگی چرا اینجا آمدید ؟ خودتان می توانستید دوستانه با هم کنار بیایید و دعوی را مرضی الطرفین خاتمه دهید تا وقت شریف ما ضایع نگردد ! » جوان پرسید : « چطور دوستانه حل می شد ؟ » حضرت قاضی فرمود : « قبلاً بگو ببینم جنین سقط شده پسر بود یا دختر ؟ »

شاکی گفت : « با نهایت تاسف پسر بود . »

قاضی ابوالقاسم غلجه با حالت تبختر سری تکان داد و حکم محکمه را چنین انشاد فرمود : « در اصول قضا مقرر است :

لاضرر ولاضرار و از توابع حتمی قاعده مقرر این است که هرکس ضرری به دیگری وارد سازد از عهده غرامت آن برآید .

غرامت سقط جنین ، ایجاد جنین دیگر به علاوه تحمل و قبول مخارج آن است . مهرک محکوم است مخارج همسر شاکی را از لباس و غذا و مسکن و از امروز تا هنگامی که دوباره باردار و نزدیک به وضع حمل شود از مال خود بپردازد . بدیهی است زحمت ایجاد جنین جدید هم بر عهده متهم موصوف است که شخصاً باید تقبل کند !! چنانچه نوزاد پسر بود فبهاالمراد ، ولی اگر دختر بود بر محکوم فرض است که به همان سیاق به ایجاد جنین دیگر اقدام کند ! مرتبه دوم اگر نوزاد پسر بود شاکی یک دختر سود برده است ! ولی اگر باز هم دختر بود چون دو دختر برابر با یک پسر است دیگر دین و تکلیفی بر عهده محکوم نخواهد بود !! » شاکی فرزند باخته از هول و وحشت حکم قاضی لرزه بر اندامش افتاد و عرض کرد : « جناب عدالت پناهی ، این چه حکمی است که صادر فرمودید ؟ »

قاضی جواب داد : « همین است که گفتم ذره ای از طریق انصاف و عدالت خارج نشوم ! » شاکی گفت : « من از حق خودم گذشتم و عرضی ندارم . شاید مشیت الهی چنین اقتضا کرده که من فرزند نداشته باشم . » قاضی فریاد زد : « خیره سر ، کدام حق ؟ استرداد دعوی قبل از صدور حکم است . وقتی حکم صادر شد فرار از تبعات آن منوط به توافق طرفین خواهد بود . » سپس روی برگردانید و به مأموران دارالقضا فرمان داد که همسر شاکی را برای اجرای حکم در اختیار محکوم قرار دهند مگر آنکه شاکی از غرامت خسارت احتمالی محکوم برآید و حق دیوانخانه را نیز تأدیه نماید !

مأموران پس از گذشت شاکی و رضایت مهرک ، حق دیوانخانه را به علاوه یک صد و پنجاه درم برای خودشان از آن بیچاره گرفتند و رهایش کردند .

چون قضه اسب کور مطرح شد و متهم به وقوع جرم اعتراف کرده بود دیگر تحقیق و اقامه شهود را لازم ندانست و بدون تأمل حکم قاضی دیوان بلخ به این شرح زیب صدور یافت : « مقرر می شود اسب مصدوم را از سر تا دم دو نیمه کنند و محکوم باید آن نیمه را که چشمش کور شده تصرف کند و قیمت مزبور را به مدعی بپردازد تا خسارتش جبران گردد ! » مدعی که هاج و واج مانده بود و به زحمت دست و پایی جمع کرد و گفت : « جناب قاضی ، اولاً این حیوان زبان بسته را چرا باید دو نیمه کرد ؟ ثانیاً اسبی که دو نیمه شد لاشه ای بیش نیست در حالی که محکوم نصف قیمت را می پردازد . »

قاضی با خونسردی جواب داد : « حکم عادلانه همین است که صادر شد . اگر حرفی دارید خارج از محضر قضا می توانید با یکدیگر کنار بیایید ، فی المثل محکوم را راضی کنید که از حق خود درباره دو نیمه کردن اسب صرفنظر کند و در عوض قیمت نیمه معیوب آن را پرداخت نکند ! » صاحب اسب که قافیه را تنگ دید عرض کرد : « جناب قاضی ، مگر مرا نمی شناسید ؟ من پسر کنیز خسوره امیر بلخ هستم »

قاضی گفت : « حالا که این طور است قیمت اسب و حق دیوانخانه را از همان شمعون بازرگان بگیرید و پول اسب را به شاکی بدهید تا کنیز خسوره امیر بلخ از حکم عادلانه ما خشنود و راضی باشد ! »

صاحب خر دم کنده که در تمام این مدت شاهد و ناظر صحنه ها و قضاوت های عجیب و غریب قاضی ابوالقاسم غلجه بود حساب کار خود را کرد و خواست از اطاق محکمه خارج شود که قاضی متوجه شد و گفت : « هنگام طرح دعوای شماست ، می خواهی کجا بروی ؟ » صاحب خر عرض کرد : « عمر و عدالت حضرت قاضی دراز باد ، شهود من در بیرون دیوانخانه منتظر هستند ، می خواهم آنها را برای ادای شهادت به حضور آورم تا در کار قضاوت و اجرای عدالت تأخیری رخ ندهد ! »
قاضی گفت : « متهم منکر وقوع جرم نیست که تا حاجت به اقامه شهود باشد . دستور می دهم شهود را مرخص کنند و شما برای ادای توضیحات آماده باشید زیرا امر قضا تعطیل بردار نیست ! » خر جواب داد :

« اتفاقاً کسی که منکر وقوع جرم است من بیچاره فلک زده هستم که در خارج از عدالتخانه شهودی حاضر کردم تا شهادت حسن عینی بدهند که نه تنها مهرک دم خر مرا نکنده است بلکه خر من از کرگی دم نداشت و مانند انواع خران بی دم که در جهان به حد وفور یافت می شوند متولد گردیده است ! »

قاضی گفت : « استرداد دعوی نیز احتیاج به اقامه شهود ندارد منتها چون با طرح دعوی مایه خسارت متهم شده اید غرامت بر عهده شماست و مقرر می شود خر بی دم را به علاوه مبلغی بابت غرامت نقصان دم به متهم تسلیم کنید تا سکنه بلخ به عدالت ما امیدوار شوند !! »

و این عبارت از آن زمان یعنی عصر غزنویان در افوه عامه صورت ضرب المثل پیدا کرده است .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:٤٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

میرزا کوچک خان جنگلی که همراه با مشروطه خواهان در فتح تهران شرکت داشت، در دوران اقامت در تهران از کارهای ناهنجار برخی از مجاهدین افسرده شد. با آنکه در نهایت عسرت می‏زیست از پذیرش کمکهای مادی سردار محی امتناع می‏ورزید.
خودش نقل کرد که: روزی بسیار دلتنگ بودم و به سرنوشت مردم ایران می‏اندیشیدم و رفتار بعضی از کوته نظران را که مدعی نجات ملت‏اند تحت مطالعه قرار داده بودم که گدائی به من برخورد و تقاضای کمک نمود.
من که در این حال مفلس‏تر از او بودم و درب جیبم را تار عنکبوت گرفته بود و باصطلاح معروف «بخیه به آب دوغ می‏زدم»، معذرت خواستم و کمک به وی را به وقت دیگر محول ساختم، اما گدای سمج متقاعد نمی‏شد و پا بپایم می‏آمد و گریبانم را رها نمی‏کرد.
در جیبم، حتی یک شاهی پول نداشتم و فنافی الله به نحوه گذراندن آینده‏ام می‏اندیشیدم. نه میل داشتم از کسی تقاضای اعانت کنم و نه آهی در بساطم بود که دل را خشنود نگه دارم و گدای پرور دم به دم غوغا می‏کرد و اصرار زیاده از حدش خشمم را علیه خود برانگیخت. هر جا می‏رفتم از من فاصله نمی‏گرفت و با جملات مکرر و بی‏انقطاع روح آزرده‏ام را سخت‏تر می‏آزرد. عاقبت به تنگ آمده کشیده‏ای به گوشش خواباندم.
گویی گدای سمج در انتظار همین کشیده بود زیرا فورا به زمین نقش بست و نفسش بند آمد و جابجا مرد.
از مرگ گدا با همه پرروئیهایش متأثر شدم و چون عمل خود را مستحق مجازات می‏دانستم بیدرنگ به شهربانی حاضر و خود را معرفی کردم.
رئیس شهربانی یفرم خان ارمنی بود. از این که به پای خود به شهربانی آمده و خود را قاتل معرفی کرده‏ام متعجب شد و مدتهای مدید برای همین ارتکاب در زندان ماندم تا اینکه اوضاع تغییر کرد و با گذشت مدعیان خصوصی آزاد گردیدم.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:٤٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

زمانی که کرمان چهارماه در محاصره بود، یک منجم خبر از فتح کرمان و گرفتاری پادشاه زند را در روز معین داد. چند روز پیش از فتح کرمان، جریان را به اطلاع لطفعلی‌خان زند آخرین پادشاه سلسله‌ی زندیه رسانیدند. او حکم نمود منجم را در خانه‌ای زندان کردند و به تعداد روزهایی که گفته بود آب و نان در اختیارش قرار دادند، که اگر راست گفت لشکر قاجار  او را آزاد کند و اگر دروغ گفت در همان جا بماند و بمیرد. از اتفاقات روزگار همانطور که منجم گفته بود درست از آب درآمد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در سال 794 ه. ق تیمور لنگ پس از تصرف شهر شیراز و برانداختن سلسله آل مظفر علمای شیراز را برای مناظره، جمع کرد و کسی را نزد حافظ فرستاد و به حضور خود طلبید. چون ملاقات حاصل شد به حافظ گفت: من اکثر ربع مسکون را با این شمشیر و هزاران جای و ولایت را ویران کردم تا سمرقند و بخارا را که وطن مالوف و تختگاه من است آباد سازم، تو مردک به یک خال هندی ترک شیرازی آن را فروختی؟ در این بیت که گفته‏ ای:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را.... بخال هندویش بخشم سمرقند و بخارا را

خواجه حافظ که در برابر آن جلاد بزرگ قرار گرفته بود با لبخند گفت: ای سلطان عالم از آن بخشندگی است که بدین روز افتاده‏ ام. تیمور از این لطیفه خوشش آمد و نه تنها او را مجازات نکرد بلکه او را نوازش نمود.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٧ | ٥:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

وفان که از شیراجان (نام پیشین سیرجان ) گذشت غم و اندوه بسیار برجای گذاشت بسیاری از خانه ها و درختان را خراب و سرنگون ساخت دل مردم گرفته غمگین بود . در این آشوب زمانه پسری به نام نیما دلباخته دختری شده بود که نامش نِیشام بود...

نیما سالها دور از خانواده و در سفر زندگی کرده بود و چهار برادر داشت که هر یک دارای ثروت و اندوخته ایی بودند پدر نیشام بارها به خانواده نیما گفته بود هر یک از برادران دیگر خواستگاری می کرد مشکلی نبود اما نیما توان اداره زندگی نیشام را ندارد . و هر چه خانواده نیما به او می گفتند به جای عاشقی پی کسب و کاری را بگیرد و به این شکل به همگان بفهماند توانایی همسرداری را دارد او نمی شنید و از دور چشم به خانه زیبا و بلند نیشام داشت .

کم کم رفتار نیما موجب برافروختگی و ناراحتی پدر و بردران نیشام گشت آنها شبی به خانه نیما آمده و در برابر پدر و برادران نیما به او گفتند اگر باز هم در اطراف خانه اشان پرسه بزند چشم خویش را بر دوستی های گذشته خواهند بست .

نیما انگار تازه از خواب بیدار شد بود گفت مگر من چکار کرده ام ؟ تنها عاشقم همین !

پدر نیشام گفت : عاشقی که خانه و خوراک زندگی نیست ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم .

نیما گفت : من مستمند نیستم

پدر و برادران نیشام خندیدند و گفتند آنچه ما می بینیم جز این نیست .

نیمروز فردایش شش مرد با پوششی از گران بهاترین پارچه های نیشابوری و اسبهای ترکمن در برابر خانه نیشام ایستاده بودند آن شش مرد نیما ، پدر و برادرانش بودند . بهت سرآپای وجود میزبانان را گرفته بود . پس از آنکه بر صندلی میهمانی نشستند نیما گفت هنگامی که در سفرم بانو آفرین ( سی امین شاهنشاه ساسانی ( را از رودخانه خروشان نجات دادم او به من گفت پیش من بمان . گفتم من مسافرم و او گفت یادگاری به تو می دهم که هر وقت همچون من به خفگی رسیدی کمکت کند .

دیشب شما سعی داشتید مرا غرق کنید اما اینبار دستان پادشاه ایران مرا نجات بخشید .

پدر و برادران نیشام از این که شب قبل به گونه ی بسیار زشت به او گفته بودند : ما دختر به آدم مستمندی همچون تو نمی دهیم پشیمان بودند .

می گویند نیما و نیشام همواره دستگیر مستمندان بودند و زندگی بسیار نیکو داشتند .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

نقل است "شاه عباس صفوی" رجال کشور را به ضیافت شاهانه میهمان کرد، دستور داد تا  درسرقلیان­ها بجای تنباکو، ازسرگین اسب استفاده نمایند. میهمان­ها مشغول کشیدن  قلیان شدند! ودود و بوی پهنِ اسب فضا را پر کرد، اما رجال - از بیم ناراحتی‌ شاه  - پشت سر هم بر نی قلیان پُک عمیق زده و با احساس رضایت دودش را هوا می دادند! گویی  در عمرشان، تنباکویی به آن خوبی‌ نکشیده اند! شاه رو به آنها کرده و گفت : «سرقلیان­ها با بهترین تنباکو پر شده اند، آن را حاکم همدان برایمان فرستاده است  » همه از تنباکو و عطر آن تعریف کرده و گفتند:« براستی تنباکویی بهتر از  این نمی‌توان یافت» شاه به رئیس نگهبانان دربار - که پک‌های بسیار عمیقی  به قلیان می­زد- گفت: « تنباکویش چطور است؟ » رئیس نگهبانان گفت:«به  سر

اعلیحضرت قسم، پنجاه سال است که قلیان می‌کشم، اما تنباکویی به این عطر  و مزه ندیده­ام!» شاه با تحقیر به آنها نگاهی‌ کرد و گفت: مرده شوی  تان ببرد که بخاطر حفظ  پست و مقام، حاضرید بجای تنباکو، پِهِن اسب بکشید  و بَه‌‌‌ بَه‌‌‌‌‌‌ و چَه چَه کنید.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

روزی سلطان محمود غزنوی در باغ هزار درخت شهر غزنین بر بالای کوشکی که چهار در بود نشسته بود و جمعی از جمله ابوریحان در حضور او بودند، ناگاه رو به ابوریحان نمود و گفت: من از کدام یک از این چهار در بیرون خواهیم رفت؟ نظر خود را بر کاغذی بنویس و در زیر تشک من بگذار، ابوریحان که از منجمان بزرگ بود و خوی سلطان محمود را می‏دانست نگاهی به چهار در نمود و نظر خود را بر پاره‏ای کاغذ نوشت و زیر تشک سلطان نهاد.
محمود گفت: نظرت را اعلام کردی؟ ابوریحان گفت: آری، آنگاه سلطان محمود دستور داد، بنا و بیل و کلنگ آوردند و بر دیواری که جانب شرق کاخ بود دری بگشودند و سلطان از آن در بیرون رفت و گفت آن کاغذ پاره بیاورند، چون نیک نظر کرد دید ابوریحان بر روی آن نوشته است، که: سلطان از این چهار در بیرون نمی‏رود بلکه بر دیوار شرق دری بکند و از آن در بیرون شود!!!
محمود از ابوریحان سخت دلگیر شد و دستور داد او را در قلعه غزنین شش ماه زندانی نمودند و بعدها از ابوریحان پرسیدند چگونه این کار پیش‏بینی نمودی گفت: از غرور سلطان محمود دانستم که از هیچکدام از درها بیرون نخواهد رفت.


گفتنی های تاریخ - علی سپهری اردستانی



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:۳٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

داستان شیخ صنعان و دختر ترسا، حکایت عاشق شدن پیری زاهد و متشرّع و صوفی مسلک است که در جوار بیت الحرام، صاحب مریدان بسیار بوده و تمام واجبات دینی و شرعی را انجام داده و صاحب کرامات معنوی بوده است.

زاهد پیر(شیخ صنعان یا سمعان)، چند شب پیاپی در خواب می بیند که از مکه به روم رفته و بر بتی، مدام سجده می کند. پس از تکرار این خواب در شبهای متوالی، او پی می برد که مانعی در سر راه سلوکش پیش آمده و زمان سختی و دشواری فرا رسیده است. و لذا تصمیم می گیرد تا به ندای درون گوش داده و به دیار روم سفر کند. جمع کثیری از مریدان وی(به روایت عطار،400 مرید)، نیز همراه وی راهی دیار روم می شوند.

در آن دیار، شیخ روزها بر گرد شهر می گشته تا سرانجام روزی نظرش بر دختری ترسا، و بسیار زیبا افتاده و عاشق او می شود. عشق دختر ترسا، عقل شیخ را می برد؛ شیخ، ایمان می دهد و ترسایی می خرد.

شیخ مقیم کوی یار می شود و  همنشین سگان ِکوی؛ و پند و نصیحت یاران را نیز به هیچ می گیرد.

دختر ترسا از عشق شیخ آگاه می شود و پس از آنکه در مقام معشوق، ناز کرده و شیخ را به سبب عشقش سرزنش و تحقیر می کند، سرانجام در برابر نیاز شیخ، 4 شرط برای وصال قرار می دهد: سجده بر بت، خمر نوشی، ترک مسلمانی و سوزاندن قرآن.

شیخ عاشق، نوشیدن خمر را می پذیرد و آن سه دیگر را ،نه.  اما پس از نوشیدن خمر و در حال مستی، سه شرط دیگر را نیز اجابت می کند و زنار می بندد.

کابین ِدختر گران است و شیخ مفلس از پس آن بر نمی آید؛ ولی دل دختر به حالش سوخته و به جای سیم و زر، یک سال خوکبانی را بر شیخ وظیفه می کند و شیخ به مدت یکسال خوکبانی دختر را اختیار می کند.

یاران که تحمل این خفت و رسوایی را نداشتند، سرانجام شیخ خود را رها می کنند و به حجاز برمی گردند و گزارش اعمال او را به مریدی (از یاران خاص شیخ) که هنگام سفر روم غایب بود می دهند. او آنها را سرزنش می کند که چرا شیخ خود را در چنان حالی رها کرده اند و به همراه سایر مریدان به روم باز می گردند و معتکف می شوند و 40 شب به دعا پرداخته و با تضرع و زاری از خدا طلب نجات شیخ را می کنند. در شب چهلم، سرانجام  مرید باوفای شیخ، پیامبر اسلام (ص) را در خواب می بیند که به او بشارت رهایی شیخ را می دهد.

او همراه با مریدان عازم دیدار شیخ می شوند و شیخ را می بینند که زنـّار بریده  و از نو مسلمان شده و توبه کرده است. و همراه با شیخ به سوی حجاز باز می گردند.

اما دختر ترسا که زمانی ایمان شیخ را زائل کرده بود، شب هنگام در خواب می بیند که او را به سوی شیخ می خوانند که دین او اختیار کند. احوالش دگرگون می شود و دلداده و سرگشته، دیوانه وار، سر به بیابان، در پی شیخ می گذارد. و بر شیخ نیز الهام می شود که دختر ترسا،

آشنایی یافت با درگاه ما              کارش افتاد این زمان در راه ما

بازگرد و پیش آن بت باز شو          با بت خود همدم و همساز شو

شیخ باز می گردد و دختر را آشفته و مشتاق می یابد؛ دختر به دست او اسلام می آورد و چون طاقت فراق از حق را نداشته، در دامان شیخ، جان بر سر ایمان خود می نهد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:۳٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

خروسی بود پرطلایی و تاج‌قرمزی که خیلی قشنگ بود. یک روز خروس همان‌طور که دانه برمی‌چید، رفت ورفت تا از ده دور شد. یک‌دفعه سرش را بلند کرد، روباهی دوان دوان به طرفش می‌آمد. به طرف ده برگشت. دید‌ی وای، خیلی از ده دور شده است. این طرف را نگاه کرد، آن طرف را نگاه کرد. یک درخت در آن نزدیکی بود. پرید و روی یکی از شاخه‌های درخت نشست. روباه آمد زیر درخت و گفت: «ای خروس پرطلایی، ‌چرا تا مرا دیدی، بالای درخت پریدی؟ نکند از من ترسیدی؟»

خروس گفت: «باید هم روی درخت می‌پریدم. باید هم از تو می‌ترسیدم. آخه تو دشمن منی.»

روباه گفت: «تاج‌قرمزی، پرطلایی، مگر خبر نداری که ‌سلطان جانوران، شیر مهربان، گفته که همه باید با هم دوست باشند؛ مهربان باشند؛ کسی نباید به کسی بدی کند؛ باید از امروز، گرگ و میش از یک چشمه آب بخورند؛ کبوتر و باز، تو یک لانه بخوابند؛ روباه و خروس هم با هم دوست باشند؟ حالا خروس‌جان، ‌از درخت بیا پایین. بیا تا کمی با هم گردش کنیم، گل بگوییم و گل بشنویم.»

خروس زرنگ، خروس قشنگ کمی فکر کرد و گفت: «راست می‌گویی، آروباه؟ چه خبر خوبی! واقعاً که خیلی خوب شد.»

روباه گفت: «پس معطّل چه هستی؟ بیا پایین دیگر...»

خروس گفت: «کمی صبر کن. چند تا جانور دارند مثل باد به این‌جا می‌آیند. صبر کن آن‌ها هم برسند تا همگی با هم به گردش برویم. این‌طوری بیشتر به ما خوش می‌گذرد.»

روباه که ترس برش داشته بود پرسید: «چه شکلی هستند؟»

خروس در جواب گفت: «مثل گرگ هستند؛ امّا گوش و دمشان درازتر است. فکر کنم سگ‌های گلّه باشند.»

روباه تا این را شنید، پا گذاشت به فرار.

خروس فریاد زد: «کجا داری می‌روی؟ مگر به گردش نمی‌آیی؟»

روباه گفت: «سگ‌ها دشمن من هستند. مرا تکّه و پاره می‌کنند.»

خروس گفت: «آروباه، مگر خودت نگفتی که به فرمان شیر همه باید با هم دوست باشند؟»

روباه گفت: «چرا گفتم؛ ولی می‌ترسم این‌ها هم مثل تو فرمان شیر را نشنیده باشند. آن‌وقت تا بخواهم به آن‌ها حالی کنم که چه شده و چه نشده، تکّه‌بزرگم، گوشم می‌شود.»

روباه این را گفت و با سرعت از آن‌جا دور شد. خروس هم از درخت پایین آمد و به ده برگشت....

مرزبان‌نامه



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

شغالی نزدیک باغ انگوری لانه داشت. هر روز از سوراخ دیوار وارد باغ می‌شد و تا می‌توانست، انگور می‌خورد. بقیّه را هم له می‌کرد و از بین می‌برد. باغبان وقتی فهمید دزد انگورها شغال است، چماقش را برداشت و در گوشه‌ای پنهان شد. شغال وارد باغ شد. رفت سراغ انگورها. باغبان فوری سوراخ دیوار را گرفت و راه فرار شغال را بست. بعد با چماقش افتاد به جان شغال. آن‌قدر او را زد که نزدیک بود جانش در بیاید. شغال که می‌دانست باغبان به این راحتی دست از سرش برنمی‌دارد، خودش را به مردن زد. باغبان هم او را برداشت و از باغ انداخت بیرون.

شغال مدّتی همان‌طور بی‌حرکت روی زمین ماند. وقتی دید از باغبان خبری نیست، بلند شد و لنگ‌لنگان از آن‌جا دور شد. رفت پیش گرگی که توی بیشه بود. گرگ، حال و روز او را که دید، پرسید: «چی شده پسرعمو؟ کی تو را به این روز انداخته؟»

شغال، سرگذشت خود را بازگو کرد. گرگ گفت: «غصّه نخور پسرعمو! تو مهمان عزیز من هستی. تا کمی استراحت کنی، من می‌روم صیدی شکار می‌کنم و برمی‌گردم.»‌

شغال گفت: «احتیاجی نیست. من در این نزدیکی خری را می‌شناسم که خیلی نادان است. می‌روم او را گول می‌زنم و به این‌جا می‌آورم تا تو شکارش کنی.»

گرگ گفت: «باشد برو. برو و زودتر او را به این‌جا بیاور.»

شغال به طرف آبادی راه افتاد. رفت تا به آسیاب رسید. خر آن‌جا بود. بار زیادی آورده بود و از خستگی نفس‌نفس می‌زد. شغال نزدیکش رفت و گفت: «دوست بیچاره من! ببین، ببین خودش را به چه روزی انداخته است؟ از بس کار کرده، تمام گوشت تنش ریخته. یک تکّه پوست و استخوان شده. آخر عزیز من، جان من، تا کی می‌خواهی برای آدم‌ها کار کنی و این‌طوری برایشان بار ببری؟ نکند می‌خواهی خودت را به کشتن بدهی؟»خر آهی کشید و گفت: «می‌گویی چه کار کنم؟ چاره‌ای ندارم.»شغال گفت: «چرا نداری؟ اگر بخواهی، من تو را به جایی می‌برم که مثل بهشت است. حتّی از بهشت هم بهتر است.»



خر پرسید: «کجا؟»

شغال جواب داد: «به یک جای سبز و قشنگ. به جایی که پر از علف‌های تازه و خوش‌بو است. به جایی که دست هیچ آدمی‌زادی به تو نمی‌رسد.»

خر به فکر فرو رفت.

شغال گفت: «آن‌جا می‌توانی از صبح تا شب بخوری و بخوابی و واسه خودت کیف کنی. اصلاً هم مجبور نیستی کار کنی و بار ببری. این‌طوری، من هم از تنهایی درمی‌آیم. با هم می‌گردیم، می‌چرخیم و از این در و آن در حرف می‌زنیم.»

خر در خیالش به جایی رفت که شغال می‌گفت. چه جای قشنگی بود! چه آب و هوایی داشت! چه علف‌هایی داشت! چه چشمه‌هایی داشت! خر با خوش‌حالی توی علف‌ها دوید و جفتک انداخت. بعد رفت کنار چشمه و با صدای بلند عرعر کرد. آخرش هم خودش را انداخت وسط علف‌ها و هی غلت زد.خر توی خیالش بود که شغال پرسید: «خوب، چه می‌گویی؟ می‌آیی یا نه؟»

خر از خیالش بیرون آمد. شغال دوباره پرسید: «آهای رفیق، با تو هستم. می‌آیی یا نه؟»

خر گفت: «می‌آیم.»با هم راه افتادند؛ خر از جلو و شغال از عقب. خر تند‌تند می‌رفت و شغال لنگ‌لنگان. کمی که رفتند، خر برگشت و دید شغال عقب مانده است. پرسید: «چی شده؟ پس چرا نمی‌آیی؟»

شغال جواب داد: «نمی‌توانم. پایم درد می‌کند.»

بعد گفت: «اگر مرا سوارت کنی، زودتر به آن‌جا می‌رسیم.»

خر سوارش کرد. رفتند و رفتند تا به نزدیک بیشه رسیدند. خر از دور گرگ را دید. فهمید شغال گولش زده است. فکری کرد و گفت: «آخ ‌آخ! دیدی چی شد؟»

شغال پرسید: «چی شد؟»

خر گفت: «پندنامه... پند‌نامه پدرم را نیاوردم.»

و برگشت. شغال داد زد: «چه‌کار می‌کنی؟ کجا می‌روی؟»

خر گفت: «می‌روم پندنامه پدرم را بیاورم.»

شغال پرسید: «حالا اگر این پند‌نامه نباشد، نمی‌شود؟»

خر جواب داد: «نه که نمی‌شود. این پندنامه، همه زندگی من است. من شب‌ها آن را زیر سرم می‌گذارم و می‌خوابم. اگر یک شب آن را زیر سرم نگذارم، تا صبح خوابم نمی‌برد.»

شغال با خود فکر کرد: اگر تنها برود، دیگر برنمی‌گردد. برای همین گفت: «باشد. برویم. من هم با تو می‌آیم تا تنها نباشی؛ چون می‌دانم حق با توست. هیچ حیوانی نباید پند پدرش را فراموش کند.»

بعد گفت: «خوب، حالا بگو بدانم در این پندنامه چه نوشته شده است؟»

خرگفت: «پدرم چهار سفارش به من کرده است: اوّل این‌که هیچ‌وقت پندنامه را از خودم دور نکنم. دوم این‌که... دوم این‌که...»

شغال پرسید: «دوم چی؟»

خر گفت: «نمی‌دانم. دوم و سوم و چهارمش یادم نمی‌آید. بگذار وقتی پندنامه را برداشتم، بهت می‌گویم.»

و چهارنعل به طرف آبادی رفت. نزدیک آبادی که رسیدند، خر نفس راحتی کشید و گفت: «راستی بقیّه پندها یادم آمد. دوست داری بشنوی؟»

شغال گفت: «دوست دارم.»

خرگفت: «پند دوم این است که اگر وضع بدی داشتی، مواظب باش به بدترش گرفتار نشوی. پند سوم این است که دشمن دانا بهتر از دوست نادان است. و پند چهارم این است که....»

خر ساکت شد. شغال منتظر ماند. حالا دیگر به آبادی رسیده بودند. شغال پرسید: «که چی؟»خرگفت: «که با شغال دوستی نکن و با گرگ همسایه نشو.»

شغال ترسید. به سگ‌های آبادی که به طرفشان می‌آمدند، نگاه کرد و پرسید: «یعنی چی؟»

خر گفت: «یعنی این‌که من می‌دانم تو چه نقشه‌ای برایم کشیده بودی.»

شغال تا این حرف را شنید، فوری از پشت خر پایین پرید و پا به فرار گذاشت؛ امّا دیگر دیر شده بود؛ چون سگ‌های آبادی دنبال او دویدند و به او رسیدند و یک جای سالم در بدنش باقی نگذاشتند.

مرزبان نامه



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:۳۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

مردی باقلا فراوانی خرمن کرده بود و در کنارش خوابیده بود.فردی که کارش زورگویی و دزدی بود آمد و بنا کرد به پر کردن کیسه اش.صاحب باقلا بلند شد که دزد را بگیرد.هر دو با هم گلاویز شدند.دزد صاحب باقلا را به زمین زد و بر سینه اش نشست.گفت: بی انصاف من می خواستم کمی از باقلاهای تو را ببرم حالا که اینطور شد تو را می کشم و همه را می برم. صاحب باقلا که ترسیده بود و میدانست زورش به دزد نمی رسد گفت: حالا که پای جان در کار است برو " خر بیار باقلا بار کن "



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:۳٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

بازرگان معروفی، غلامی داشت دانا و باوفا. غلام درست‌کار بود و وظایفش را به خوبی انجام می‌داد. بازرگان، غلام را دوست داشت و دلش می‌خواست برای او کاری کند.

روزی به غلام گفت: «می‌خواهم برای آخرین بار تو را به سفر بفرستم. وقتی برگشتی، تو را آزاد می‌کنم و پول کافی بهت می‌دهم تا با آن کار کنی و آقای خودت باشی.»

غلام خیلی خوشحال شد و خدا را شکر کرد.

روز حرکت که رسید، بارها را در کشتی گذاشتند و کشتی حرکت کرد. دو روز هوا خوب بود. روز سوم، هوا توفانی شد. توفان آن‌قدر شدید بود که کشتی را غرق کرد. غلام شانس آورد. تخته‌پاره‌ای پیدا کرد. به آن چسبید و خودش را به ساحل رساند.

کمی توی ساحل روی ماسه‌های گرم دراز کشید. خستگی‌اش که در رفت، بلند شد و راه افتاد. نمی‌دانست کجاست و به کجا می‌رود. چند روزی راه رفت. تا این‌که سرانجام گرسنه و تشنه نزدیک شهری رسید. خوشحال شد و خدا را شکر کرد. یک‌دفعه چند زن و مرد، در حالی که ساز و دهل می‌زدند، به طرفش دویدند. غلام ترسید. خواست فرار کند؛ امّا آن‌قدر خسته بود که نتوانست و سر جایش ایستاد. جمعیت آواز می‌خواند و جلو می‌آمد. بوی عود و اسفند همه جا پیچیده بود. غلام نمی‌دانست چه‌کار کند.‌هاج و واج ایستاده بود و نگاه می‌کرد.

در همین موقع، چند مرد ریش‌سفید جلو آمدند و به او تعظیم کردند. بعد او را به قصر بردند و گفتند: «از امروز تو حاکم ما هستی و ما فرمان‌بردار تو هستیم.»

غلام فکر کرد خواب می‌بیند؛ امّا وقتی او را به حمّام بردند و لباس‌های گران‌قیمت تنش کردند، فهمید که بیدار است و خدا را شکر کرد.

از فردای آن روز، غلام حاکم آن سرزمین شد. او چند نفر از بزرگان شهر را وزیر و وکیل کرد و جوانی را که آدم سالم و درست‌کاری بود، همه‌کاره خودش کرد. اسم جوان، امین بود.

غلام به امین خیلی محبّت می‌کرد. امین هم او را دوست داشت و هر کاری غلام از او می‌خواست، انجام می‌داد.

روزی غلام و امین تنها شدند. غلام که دنبال چنین فرصتی بود، امین را کناری کشید و گفت: «اگر چیزی ازت بپرسم، راستش را به من می‌گویی؟»

امین گفت: «می‌گویم.»



غلام پرسید: «چرا مرا حاکم خودتان کردید؟ شما که مرا نمی‌شناختید؟»

امین جواب داد: «راستش را بخواهید، ما هر سال درست روزی که شما پیدایتان شد، به بیرون شهر می‌رویم و اوّلین کسی را که می‌خواهد وارد شهر بشود، حاکم خودمان می‌کنیم؛ امّا یک سال بعد او را به کنار دریا می‌بریم و ول می‌کنیم تا از گرسنگی و تشنگی بمیرد یا طعمه درندگان شود.»

غلام پرسید: «یعنی با من هم همین کار را می‌کنید؟»

امین با خجالت سرش را پایین انداخت:

ـ بله.

غلام چند روزی خوب فکر کرد تا سرانجام راهی پیدا کرد. بعد به امین گفت که چه‌کار کند. امین چند تن از صنعتگران و معماران و کشتی‌سازان را انتخاب کرد. آن‌ها با وسایل زیادی به کنار دریا رفتند. در آن‌جا چند کشتی بزرگ ساختند و به آب انداختند. بعد هر چه را که لازم داشتند، بار کشتی‌ها کردند و به جزیره‌ای که در آن نزدیکی بود، رفتند و مشغول کار شدند.

چند ماه بعد، درست صبح روزی که یک سال تمام از آمدن غلام به آن شهر می‌گذشت، او را از شهر بیرون کردند.

غلام کنار دریا ایستاد و به آن دورها نگاه کرد. دل توی دلش نبود. ناگهان چشمش به کشتی بزرگی افتاد که به سوی ساحل می‌آمد. با خوشحالی بالا و پایین پرید و دست تکان داد.

کمی بعد، غلام و امین با هم به سوی جزیره‌ای می‌رفتند که امین آن را مثل بهشت کرده بود.

-------------------

مرزبان نامه



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

زمانی که بوعلی سینا در دربار ملکه سیده در ری به کار دیوانی می پرداخت، فعالیتهای طبی و فلسفی خود را ادامه می داد. ری پس از نیشابور بزرگترین شهر در ناحیه مشرق به شمار می‌رفت. عمارت‌های سلطنتی، جمعیت انبوه و فراوانی نعمت، سیمایی زنده و پرجنب و جوش به این شهر داده بود. در این دوران ملکه سیده، بر شهر فرمانروایی می‌کرد. شیرین، دختر سپهبد شروین، معروف به ملکه سیده، پس از مرگ شوهرش علی بویه عملا حکومت ری را به دست گرفت.

ولی فرزند جوانش مجد الدوله، مبتلا به بیماری مالیخولیا شده بود. وی از ابن سینا درخواست کرد که برای درمان فرزندش کاری بکند. استاد به کاخ سلطنتی آمد و در سرایی مسکن گزید. از همان روزهای نخست، معالجه مجد الدوله آغاز شد. نظامی عروضی در کتاب «چهار مقاله» روایتی شیرین و شنیدنی از روش معالجه استاد آورده است. طبق این روایت، مجد الدوله دچار بیماری مالیخولیا شده بود و خیال می‌کرد که گاو شده و «همه روزه بانگ {می‌کرد} ... که مرا بکشید که از گوشت من {غذایی} نیکو {به‌دست} آید.» استاد لباس قصابان به تن کرد و با صدایی بلند گفت: «آن جوان را بشارت دهید که قصاب {می‌آید}تا تو را بکشد. با آن جوان گفتند. پس خواجه ... بر در سرای بیمار آمد ... کاردی به دست گرفته گفت: این گاو کجاست تا او را بکشم؟ آن جوان همچون گاو بانگی کرد؛ یعنی اینجاست. خواجه گفت به میان سرای آریدش و دست و پای ببندید و فرو افکنید. بیمار چون آن شنید، بدوید و به میان سرای آمد و بر پهلوی راست خفت و پای او {را} سخت ببستند. پس خواجه ابوعلی بیامد و کارد بر کارد مالید و فرونشست و دست بر پهلوی او نهاد؛ چنانکه عادت قصابان باشد. پس گفت: «این چه گاو لاغری است! این را نشاید کشتن، علف دهیدش تا فربه شود. و برخاست و بیرون آمد و مردم را گفت که: دست و پای او را بگشایید و خوردنی آنچه فرمایم پیش او برید و او را گویید: بخور تا زودتر فربه شوی. چنان کردند که خواجه گفت ... او بشنودی و بخوردی بر آن امید که فربه شود، تا او را بکشند. پس اطباء دست به معالجت او برگشادند ، چنانکه خواجه ابوعلی می‌فرمود. {پس از یک ماه} که دارو های بوعلی را به بهانه فربه شدن نوشید صحت یافت.

این حکایت در هفت اورنگ جامی نیز چنین آمده است :

بود در عهد بوعلی سینا  
آن به کنه اصول طب بینا
زآل بویه یکی ستوده خصال  
شد ز ماخولیا پریشان حال
بانگ می‌زد که:کم بود در ده  
هیچ گاوی بسان من فربه
آشپز گر پزد هریسه ز من  
گرددش گنج سیم ، کیسه ز من
زود باشید حلق من ببرید! 
به دکان هریسه‌پز سپرید!
صبح تا شام حال او این بود 
با حریفان مقال او این بود 
نگذشتی ز روز و شب دانگی  
که چو گاوان نبودی‌اش بانگی
که: بزودی به کارد یا خنجر 
بکشیدم که می‌شوم لاغر! 
تا به جایی رسید کو نه غذا 
خوردیی از دست هیچ کس، نه دوا
اهل طب راه عجز بسپردند 
استعانت به بوعلی بردند 
گفت: سویش قدم نهید از راه 
مژده ‌گویان! که بامداد پگاه 
می‌رسد بهر کشتن‌ات به شتاب 
دشنه در دست، خواجه‌ی قصاب
رفت ازین مژده زو گرانی ها  
کرد اظهار شادمانی ها
بامدادان که بوعلی برخاست
شد سوی منزلش که: گاو کجاست؟
آمد و خفت در میان سرای 
که، منم گاو، هان و هان، پیش آی! 
بوعلی دست و پاش سخت ببست
کارد بر کارد تیز کرد و نشست
برد قصاب‌وار کف، سوی‌اش 
دید هنجار پشت و پهلویش
گفت کاین گاو لاغر است هنوز  
مصلحت نیست کشتن‌اش امروز
چند روزی‌ش بر علف بندید!  
یک زمان‌اش گرسنه مپسندید
تا چو فربه شود، برانم تیغ  
نبود افسوس ذبح او و، دریغ 
دست و پایش ز بند بگشادند  
خوردنیهاش پیش بنهادند 
هر چه دادندش از غذا و دوا 
همه را خورد بی‌خلاف و ابا 
تا چو گاوان از آن شود فربه  
شد خود او از خیال گاوی ، به


این حکایت به درستی نشان می دهد که بوعلی سینما نخستین نمایش درمانگر است که با شیوه ای کاملا نمایشی در راه درمان بیماران تلاش  می کرده است .

آبشخور :
1)    چهار مقاله نظامی عروضی
2)    هفت اورنگ جامی



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:٢٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

سال‌ها پیش، دهقانی بود که زمین و باغ زیادی داشت. پسری هم داشت تنبل و بیکار که جز خوش‌گذرانی کار دیگری نداشت. پسر هر شب با دوستانش به خوش‌گذرانی می‌رفت. دهقان هر چه او را نصیحت می‌کرد که دست از این کارها بردارد و به فکر زندگی‌اش باشد، گوش نمی‌کرد.

تا این‌که پدر مُرد و همه ثروتش به دست پسر افتاد. دوستان پسر، چند برابر شدند.

مادر پسر که زن دانا و فهمیده‌ای بود، به او گفت: «پسرم، با این‌ها نگرد. این‌ها دوستان خوبی نیستند. این‌ها دوست جیب تو هستند، نه دوست خودت. تا وقتی پول داشته باشی، دور و برت می‌چرخند. وقتی هم پولت تمام شد، ولت می‌کنند و می‌روند.»

پسر خندید و گفت: «نه مادرجان، این‌ها این‌طوری نیستند. این‌ها خیلی خوب‌اند. هر چه من بگویم، گوش می‌کنند و هر چه بخواهم، بهم می‌دهند؛ حتّی حاضرند جانشان را فدای من کنند.»

مادر گفت: «حالا که این‌طور است، بهتر است چند نفر از آن‌ها را امتحان کنی. این‌طوری معلوم می‌شود که آن‌ها دوست خودت هستند یا دوست پول‌هایت.»

پسر گفت: «فکر خوبی است. باشد. امتحان می‌کنم.»

فردای آن روز، پیش چند تا از دوستانش رفت و گفت: «تازگی‌ها موشی در خانه ما پیدا شده که همه را ذلّه کرده است. این موش بدجنس دیشب گوشت‌کوب ما را خورد.»

دوستانش به هم نگاه کردند. یکی از آن‌ها گفت: «بله، درست است. اتّفاقاً همین بلا سر ما هم آمد و موشی گوشت‌کوب ما را برداشت و به سوراخش برد.»

یکی دیگر از آن‌ها گفت: «این که چیزی نیست؛ ما موشی داریم که یک روز نصف اثاث‌مان را به لانه‌اش برد.»

دیگری گفت: «پس نمی‌دانید موش ما چه کار کرده. اگر بشنوید، شاخ در می‌آورید. موش ما، گوشت‌کوب و وسایل خانه و حتّی آشپزخانه را هم با خودش به لانه‌اش برد.» پسر دهقان با خوشحالی نزد مادرش برگشت و گفت: «دیدی مادر؟ دیدی؟ دوستان من آن‌قدر خوب هستند که دروغ به این بزرگی را از من قبول کردند.»

مادر گفت: «همین نشان می‌دهد که آن‌ها دوستان خوبی نیستند؛ چون دوست خوب آن است که به تو راست بگوید؛ نه آن‌که دل تو را خوش کند.»

پسر عصبانی شد و گفت: «بی‌خود نیست که گفته‌اند با زن‌جماعت نباید مشورت کرد.»

روزها و ماه‌ها گذشت. پسر دهقان، تمام ارث پدر را بر باد داد. روزی در جمع دوستانش نشسته بود. یک‌دفعه آهی کشید و گفت: «دیشب فقط یک نان توی سفره داشتم که آن را هم موش خورد.»

دوستانش خندیدند. یکی از آن‌ها گفت: «عجب حرفی می‌زنی؟ مگر موش می‌تواند یک نان درسته را بخورد؟»

دیگری گفت: «اگر ده تا هم بودند، نمی‌توانستند بخورند.»

پسر دهقان خواست بگوید مگر شما همان‌هایی نیستید که می‌گفتید موش خانه‌تان، گوشت‌کوب و وسایل خانه و حتّی آشپزخانه را هم با خودش به لانه‌اش برده؛ امّا چیزی نگفت و با دلی شکسته به طرف خانه‌اش به راه افتاد.

مرزبان نامه



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

آن روز صبح وقتی انوشیروان از خواب بیدار شد، هوس کرد به شکار برود. روز خوبی بود. آسمان صاف و آبی بود و هوا آفتابی. انوشیروان، خوش‌حال و خندان سوار اسبش شد و با اطرافیانش به طرف شکارگاه تاخت.

کمی که رفتند، به مردی قوزی رسیدند که صورتی زشت داشت.

اخم‌های انوشیروان در هم رفت. به مرد نگاه کرد و گفت: «مردک شوم، نمی‌شد امروز سر راه ما سبز نمی‌شدی و روز خوش ما را خراب نمی‌کردی؟»

قوزی که مرد خردمندی بود، خواست بگوید: انوشیروان تو با این حرفت داری از خداوند یکتا ایراد می‌گیری که مرا زشت آفریده و تو را زیبا؛ در حالی که خودت خوب می‌دانی که خداوند هیچ وقت اشتباه نمی‌کند؛ امّا قبل از آن‌که چیزی بگوید، انوشیروان دستور داد او را از آن‌جا دور کنند. مرد کنار رفت.

انوشیروان اسبش را هی کرد و به تاخت از آن‌جا دور شد. گرد و خاک زیادی به هوا بلند شد. مرد قوزی به سرفه افتاد.

بعد به رد رفته انوشیروان نگاه کرد و با خودش گفت: باید درس خوبی به این شاه مغرور بدهم. و همان‌جا منتظر ماند.

غروب که شد، انوشیروان، خوش‌حال و خندان از شکار برگشت. روز خیلی خوبی را گذرانده بود. خوب خورده بود. خوب نوشیده بود.

خوب خوابیده بود و شکار زیادی زده بود. امّا وقتی دوباره چشمش به مرد قوزی افتاد، اخم‌هایش در هم رفت و با عصبانیت گفت: «باز هم تو؟ انگار تا روز خوش ما را خراب نکنــی، دست از سر ما بر نمی‌داری؟»

و به اطرافیانش دستور داد او را از آن‌جا دور کنند.

مرد قوزی گفت: «قربان، سؤالی از شما دارم. اگر جواب بدهید، خودم از این‌جا می‌روم.»

شاه گفت: «بگو. گوش می‌کنم.»

مرد پرسید: «امروز شکار چه‌طور بود؟»

شاه جواب داد: «خیلی خوب بود. شکار زیادی زدیم. خیلی به ما خوش گذشت. البتّه اگر تو را ندیده بودیم، بیشتر به ما خوش می‌گذشت.»

و خندید. همه خندیدند.

قوزی پرسید: «کسی از شما زخمی نشد؟»

شاه جواب داد: «نه.»

قوزی پرسید: «هیچ اتّفاقی که باعث ناراحتی شما شود، برایتان نیفتاد؟»

شاه جواب داد: «نه. همه چیز خوب و عالی بود.»

مرد گفت: «پس این‌طور که معلوم است، شما خیلی خوش‌شانس بودید که مرا دیدید؛ چون روز خیلی خوبی داشتید؛ امّا من خیلی بدشانس بودم که شما را دیدم؛ چون به خاطر حرف‌هایی که به من زدید، روز خیلی بدی داشتم. حالا خودتان قضاوت کنید که من شوم هستم یا شما؟»

مرد این را گفت و آرام آرام از آن‌جا دور شد.

شاه که از خرد و دانش مرد خوشش آمده بود، او را صدا زد و از او عذرخواهی کرد.

مرزبان نامه



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:٢٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

بر بالای تپّه‌ای، یک درخت بود؛ درختی پر شاخ و برگ و بزرگ. بر روی این درخت، زاغی لانه داشت. زاغ به خوبی و خوشی در آن‌جا زندگی می‌کرد و غصّه و غمی نداشت.

یک روز راسویی به آن‌جا آمد. زاغ، راسو را دید. خیلی ترسید. با خودش گفت: این از کجا پیدا شد؟

دوباره به راسو نگاه کرد و گفت: نکند برای همیشه این‌جا بماند؟

راسو، خسته زیر درخت نشسته بود. انگار از راه دوری آمده بود.

زاغ به فکر فرو رفت: حالا چه کار کنم؟ اگر این راسوی بدبو این‌جا بماند، من بیچاره می‌شوم. زندگی‌ام سخت می‌شود. باید صبح تا شب مواظب خودم باشم که به چنگش نیفتم.

بعد فکر کرد: باید از این‌جا بروم. باید برای خودم درخت دیگری پیدا کنم.

به آسمان پرید؛ امّا خیلی زود از این فکر پشیمان شد. با خودش گفت: نه. نباید به این راحتی لانه‌ام را از دست بدهم. تازه، از کجا معلوم که آن‌جا راسو نداشته باشد؟

دوباره روی شاخه درخت نشست. باز با خود گفت: نه. نباید بگذارم این‌جا بماند. باید هر جوری شده، ردش کنم برود.

زاغ روی شاخه دیگری پرید و به راسو نزدیک‌تر شد. آن‌وقت با خود فکر کرد: باید گولش بزنم. باید کاری کنم که فکر کند من دوستش هستم و خوبی او را می‌خواهم.

دوباره پرید و نزدیک راسو بر روی زمین نشست. راسو، چشم‌هایش را بسته بود. زاغ گفت:

ـ سلام دوست عزیز! خوش آمدی. صفا آوردی. چه عجب از این طرف‌ها؟!

راسو، چشم‌هایش را باز کرد. زاغ را که دید، با خود گفت: برای صبحانه بد نیست. ته دلم را می‌گیرد.

و یک قدم جلو رفت. زاغ یک قدم عقب رفت. راسو گفت: «از راه دوری می‌آیم. دنبال یک لانه خوب برای خودم می‌گردم. از خانه‌به‌دوشی و از این طرف به آن طرف رفتن خسته شده‌ام.»

یک قدم دیگر به زاغ نزدیک شد. زاغ گفت: «کار خوبی می‌کنی. کمی پایین‌تر از این‌جا، یک سبزه‌زار پردرخت است که جان می‌دهد برای زندگی. بهتر است به آن‌جا بروی.»

راسو یک قدم دیگر به زاغ نزدیک شد و گفت: «فکر کنم همین جا بمانم، بهتر باشد.»

زاغ گفت: «نه، نه. این‌جا اصلاً جای خوبی نیست. این‌جا فقط همین یک درخت را دارد. اگر این‌جا بمانی، از تنهایی دق می‌کنی. نه جانوری هست که شکارش کنی، نه دوستی که باهاش حرف بزنی.»

راسو خندید و گفت: «ای کلک، پس تو چرا خودت این‌جا مانده‌ای؟»

زاغ گفت: «من مجبورم. باید صبر کنم جوجه‌هایم از تخم بیرون بیایند. وقتی جوجه‌هایم از تخم بیرون آمدند، من هم از این‌جا می‌روم.»

راسو یک‌دفعه پرید و زاغ را به دندان گرفت؛ امّا تا آمد بگوید فکر کردی خیلی زرنگی، زاغ از میان دهانش بیرون پرید و پر و بالی زد و به آسمان رفت. راسو با افسوس به زاغ نگاه کرد و با خود گفت: حیف شد! زاغ چاق و چلّه‌ای بود.

آن وقت زیر درخت دراز کشید و چشم‌هایش را بست.

زاغ که از ترس نفسش بند آمده بود، توی لانه‌اش نشست و با خودش گفت: واقعاً که زاغ نادانی هستم. با آن‌که می‌دانستم راسو دشمن من است، به او نزدیک شدم و خودم را به چنگش انداختم.

و از آن به بعد تصمیم گرفت که دیگر هیچ وقت به دشمنش نزدیک نشود.فردای آن روز، راسو برای همیشه از آن‌جا رفت و زاغ دوباره تنها شد.


مرزبان نامه



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٦ | ٩:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

یک روز بهاری بود. انوشیروان با بزرگمهر در باغ قصر قدم می‌زد. آن‌ها درباره اوضاع مملکت حرف می‌زدند. هوا خنک بود. پرنده‌ها آواز می‌خواندند. بوی گل‌ها همه جا را پُر کرده بود.

شاه مثل همیشه مروارید گران‌بها و سفیدش را در دست داشت و با آن بازی می‌کرد.

گاهی هم مثل بچّه‌ها آن را جلو نور خورشید می‌گرفت و ذوق می‌کرد. شاه این مروارید را خیلی دوست داشت و هیچ‌وقت آن را از خودش دور نمی‌کرد. این مروارید گران‌بها را پادشاه هندوستان به او هدیه داده بود.

آن دو قدم‌زنان رفتند تا به کنار استخر رسیدند. توی آب، چند تا قوی سفید شنا می‌کردند. شاه و بزرگمهر به قوها نگاه کردند و بی‌اختیار خندیدند.

ناگهان یکی از قوها بال‌هایش را باز کرد و به هوا پرید. آب به سر و روی شاه و وزیر ریخت.

شاه هول شد و مرواریدی که در دستش بود، توی آب افتاد.

بزرگمهر برای یک لحظه دید که قویی مروارید را بلعید و بعد به میان دوستان خود برگشت.

شاه با ناراحتی این سو و آن سو را نگاه کرد و گفت: «دیدی چه‌طور شد؟! مرواریدم توی آب افتاد. باید هر طوری شده، آن را پیدا کنی.»

این را گفت و با ناراحتی از آن‌جا دور شد. بزرگمهر به فکر فرو رفت و با خودش گفت: اگر بگویم مروارید را یکی از قوها بلعیده، همه آن‌ها را می‌کُشند.

تازه، معلوم هم نیست که بتوانند آن را پیدا کنند.

آن وقت کنار ‌استخر رفت و به قوها نگاه کرد. ساعت‌ها همان جا ایستاد و تک‌تک قوها را نگاه کرد. انگار خشکش زده بود. همه قوها مثل هم بودند. شنا می‌کردند.

دنبال هم می‌دویدند و غاغا می‌کردند. فقط یکی از آن‌ها مثل بقیّه نبود. گوشه‌ای بی‌حال نشسته بود. نه بازی می‌کرد، نه شنا. انگار مریض بود. بزرگمهر زیر لب گفت: فهمیدم!

و با صدای بلند چند نفر از فرّاشان را صدا کرد. فرّاشان توی آب رفتند و قوی مریض را بیرون آوردند. مروارید توی شکم قو بود. انوشیروان تعجّب کرد. از وزیرش پرسید: «از کجا فهمیدی که مروارید تو شکم این قو است؟!»

بزرگمهر جواب داد‌: «قبله عالم به سلامت باد! ‌فقط خوب نگاه کردم.»

انوشیروان سری تکان داد و مروارید پاکیزه شده با گلاب را در دستش چرخاند. بزرگمهر فهمید که مثل همیشه شاه از حرف‌های او چیزی نفهمیده است.

مرزبان نامه



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

سلطان محمود غزنوی که آوازه ی کودکی حکیم به نام ابن سینا را شنیده بود , فرستادگانی را به خراسان فرستاد تا او را بیابند و به دربار او آوردند. فرستادگان سلطان ترک چون به سرای ابن سینا رسیدند از پدرش خواستند که فرزندش حسین را با آنان به نزد سلطان محمود راهی کند. پدر پاسخ داد که اکنون شما را به نزد حسین می برم و درخواست سلطانتان را به خود او بگویید.فرستادگان نزد حسین آمدند و او را بر بالای درختی دیدند که مشغول بازی کردن بود.پدر حسین را بفرمود که فرستادگان از سوی سلطان محمود برای بردن تو آمده اند. حسین پاسخ داد : بگویید بروند و زمانی دیگر بیایند اکنون مشغول بازی هستم !

 

یکی از ماموران سلطان محمود آواز داد که  :

 

حکیم ابوعلی سینا که آوازه اش در همه جا پیچیده است تویی؟

 

حسین پاسخ داد آری منم .

 

آنها شگفت زده شدند و با خود گفتند ما بدنبال حسین پزشک نامدار آمده ایم نه این کودک !

 

حسین پاسخ داد : آنکه میخواهید منم!

 

ماموران سلطان خندیدند و گفتند : پزشکی نامدار بر شاخ های درختان !

 

حسین گفت : نگران نباشید اگر با شما به دربار بیایم شاخ های درختان را با خود نخواهم آورد !

 

در همین هنگام ستاره مادر ابن سینا چنین آواز داد که حسینم هنوز کودک است  سخنانش را به دل نگیرید.

 

فرستاده ی سلطان محمود که از سخنان حسین بخشم آمده بود دگربار گفت :

 

آیا بدرستی حسین پسر عبدالله سینا که آوازه اش به بخارا و غزنه رسیده تویی ؟

 

ستاره پاسخ داد : آری هموست . پوزش مامش را به سلطانتان برسانید و بگویید اجازه دهند حسین تا برومندی نزد پدر و مادرش بماند.

 

اما ماموران سلطان دست بردار نبودند و برای آمدن حسین آمده بودند و دگربار درخواست خود را بازگو کردند.

 

حسین نیز چنین پاسخ داد :

 

که مرا با سلطان ها و امیران کاری نیست و می خواهم آزاده زندگی کنم و به خدمت هیچ سلطانی در نمی آیم.

 

فرستادگان خندیدند و گفتند براستی که تو کودکی حکیم و دانایی . اما تو با این حکمت و خردمندی بر بالای درختان چه می کنی ؟

 

حسین پاسخ داد : من کودکم و  باید مانند کودکان دیگر بازی کنم !

 

در همین هنگام عبدالله پدر حسین به فرستادگان گفت : به سلطان بگویید که ما جای جای سرزمین های گوناگون را جستجو کردیم اما بوعلی پزشک را نیافتیم . بگویید هرگز او را بر خاک خراسان نیافتیم.

 

ماموران سلطان بخشم آمدند و گفتند : چگونه با آنکه او را یافته ایم و اکنون در پیش و روی ماست به دروغ بگوییم او را نیافتیم ؟

 

حسین که همچنان بر بالای درخت بود آواز داد : شما دروغی نمی گویید ! مگر مرا بر خاک خراسان یافتید ؟

 

فرستاده پاسخ داد آری یافتیم .سپس کمی اندیشید و با شگفتی بسیار گفت نه نیافتیم . براستی که ما بوعلی پزشک نامدار را بر خاک خراسان نیافتیم ! سپس با خرسندی  سوار بر اسب های خود شدند و بازگشتند.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:٢٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

هنگام سحر و اذان، در تاریک و روشن بامداد، مردی تنومند و بلند قامت از خانه ای بیرون آمد و قدم در کوچه ای تنگ نهاد. از میان دیوارهای کوتاه و بلند شهر گذشت و به مسجد آن شهر نزدیک شد . صدای اذان صبح از گلدسته ها به گوش می رسید. پهلوان وضو ساخت و با خدای خود، به راز و نیاز پرداخت. هنوز چیزی نگذشته بود که از پشت یکی از ستونهای مسجد، صدای گریه پیرزنی را شنید که به درگاه خدا چنین التماس می کند: خداوندا ! رو به درگاه تو آورده ام، نیازمندم و از تو حاجت می طلبم، نا امیدم مکن.
مرد بی تاب شد، با خود اندیشید، حتماً این زن تنگدست و نیازمند است. آرام به پیرزن نزدیک شد . او را دید که بشقابی حلوا در دست دارد. با لحنی سرشار از مهربانی پرسید: چه حاجتی داری مادر؟

چون پیرزن اندکی آرام شد، گفت: ای جوانمرد، التماس دعا دارم. برای من و پسرم دعا کن.
مرد پرسید مشکل تو و پسرت چیست؟
پیرزن آهی سرد از دل برآورد و گفت: پسری دارم زورمند و دلاور که پهلوان هندوستان است و در شهر و دیار خود پرآوازه است. هر جا نام و نشان پهلوانی را می شنود، عزم کشتی گرفتن با وی می کند. شکر خدا که تاکنون پیروز شده و تا امروز هیچکس نتوانسته پشت او را به خاک برساند. اکنون پهلوانی از خوارزم به شهر ما وارد شده و قصد هماوردی با پسر من را دارد، می ترسم پسرم مغلوب شود و روی بازگشت به شهر خود را نداشته باشد. این پهلوان که کسی جز پوریای ولی نبود، فهمید که رقیب هندی او، پسر این پیرزن است. پوریای ولی، طاقت دیدن اشکهای آن مادر غمگین را نداشت. دلداریش داد و گفت : به لطف خدا امیدوار باش مادر، خداوند دعای مادران دل شکسته را مستجاب می کند. این را گفت و با حالتی پریشان، از پیرزن دور شد و از مسجد بیرون رفت.
پس از آن پوریای ولی با خود فکر کرد که فردا چه باید بکند، اگر قویتر از آن پهلوان باشد و بتواند او را به زمین بزند، آیا طعم شکست را به او بچشاند؟ یا باتوجه به تمنای مادر او، مقاومت جدی نکند و زمینه پیروزی حریف را فراهم نماید. برای مدتی پوریای ولی، در شک و تردید بود. ناگهان از دایره تردید بیرون آمد، لبخندی زد و تصمیمی قاطع گرفت. او می دانست قهرمان واقعی کسی است که نفس سرکش خود را مهار کند. او خواست که غرور خود را بشکند و بقول مولوی ( شیر آن است که خود را بشکند ) البته این انتخاب، بسیار دشوار بود.  چون روز موعود فرا رسید و پوریای ولی، پنجه در پنجه حریف افکند، خویشتن را بسیار قوی و حریف را دربرابر خود ضعیف دید تا آنجا که می توانست به آسانی پشت او را به خاک برساند. اما عهد خود را بیاد آورد. برای آنکه کسی متوجه نشود، مدتی با او دست و پنجه نرم کرد، اما طوری رفتار کرد که دیگران احساس کنند حریف وی قویتر است. پس از لحظاتی، پوریای ولی، این پهلوان نام آور  بر زمین افتاد و حریف روی سینه اش نشست. در همان وقت به او احساس عجیبی دست داد. مثل این بود که درهای حکمت به روی او گشوده شده و وی پاداش جهاد با نفس را مشاهده کرد.
دوستان پوریای ولی که از توانایی بدنی او به خوبی آگاه بودند، از شکست او در رقابت با پهلوان هندی در شگفت بودند. چند روز بعد از آن واقعه، سلطان جونه ( حاکم آن منطقه در هند) مجلسی ترتیب داد تا در آن از پهلوان پوریای ولی دلجویی کند. در آن هنگام، پهلوان هندی که در مجلس حضور داشت، پیش آمد و خود را به پای پوریای ولی افکند و بازوبند پهلوانی را به او تقدیم کرد. او گفت من در ضمن مسابقه، متوجه گذشت و جوانمردی تو شدم. پوریای  ولی از اینکه رازش برملا شده بود، متاثر و پریشان شد اما دوستان او خوشحال شدند و ماجرای این فداکاری بزرگ در همه شهرها پیچید. از آن پس، از پوریای ولی به عنوان یکی از جوانمردان و اولیای خدا یاد می شود.
پوریای ولی اضافه بر قدرت پهلوانی و نیرومندی بدن، صفات آشکار و پسندیده ای داشته که او را از دیگر پهلوانان، متمایز می ساخته است. پهلوانان و ورزشکاران با یاد او، جوانمردی را پاس می دارند.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:٢٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

تا زمان امیر عضدالدوله دیلمی کسی از مدفن حضرت احمد ابن موسی (ع) اطلاعی نداشت و آنچه روی قبر را پوشانده بود تل گلی بیش به نظر نمی رسید که در اطراف آن،خانه های متعدد ساخته و مسکن اهالی بود. از جمله پیرزنی در پایین آن تل، خانه ای گلی داشت و در هر شب جمعه، ثلث آخر شب می دید چراغی در نهایت روشنایی در بالای تل خاک می درخشد و تا طلوع صبح روشن است، چند شب جمعه مراقب می بود،روشنایی چراغ به همین کیفیت ادامه داشت با خود اندیشید شاید در این مکان،مقبره یکی از امامزادگان یا اولیاء الله باشد،بهتر آن است که امیر عضدالدوله را بر این امر آگاه نمایم،هنگام روز پیرزن به همین قصد به سرای امیر عضدالدوله دیلمی رفت و کیفیت آنچه را دیده بود به عرض رسانید.امیر و حاضرین از بیانش در تعجب شدند.درباریان که این موضوع را باور نکرده بودند، هر کدام به سلیقه خود چیزی بیان کردند.اما امیر که مردی روشن ضمیر بود و باطنی پاک و خالی از غرض داشت فرمود:اولین شب جمعه شخصا به خانه پیرزن می روم تا از موضوع آگاه شوم.چون شب جمعه فرا رسید شاه به خانه پیرزن آمده و دور از خدم و حشم آنجا خوابید و پیرزن را فرمود هر وقت چراغ روشن گردید مرا بیدار کن .چون ثلث آخر شب شد پیرزن بر حسب معمول روشنایی پرنوری قوی تر از دیگر شب های جمعه مشاهده کرد و از شدت شعفی که به وی دست داده بود بر بالین امیر عضدالدوله آمده و بی اختیار سه مرتبه فریاد زد: « شاه! چراغ».

امیر بیدار شد و ناگهانی از خواب پریده و چشمش را متوجه سمتی نمود که پیرزن چراغ را به او نشان می داد و چون علنا و آشکارا چشمش نور چراغ را دید در شگفتی عجیب بماند و چون رو به سمت چراغ بر بالای تل برآمد اثری از چراغ ندید و چون به پایین آمد باز نور چراغ با روشنایی زیاد خود نمایی می کرد،خلاصه اینکه امیر شخصی را جهت کاوش در آن منطقه مامور می کند و..... مقبره فرزند ارشد موسی بن جعفر(ع) حضرت شاهچراغ پیدا می گردد و به دستور امیر بر بالای آن جایگاهی ساخته می شود که تا امروز زیارتگاه عاشقان اهل بیت عصمت و طهارت می باشد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:٢٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

آورده‌اند که، بزرگمهر، همیشه شبگیر(:پگاه) به پیشگاه خسرو انوشیروان دادگر می‌رفت و به او می گفت: «شب‌خیز باش تا کامروا باشی.» این گفته‌ی بزرگمهر چندان به پسند خسرو نمی‌آمد، و آن را چون سرزنشی می‌پنداشت. از این‌رو خسرو یک روز چاکران را دستور داد تا هنگام پگاه که بزرگمهر به دربار می‌آید، راه را بر او بسته و جامه‌ی او بستانند. پس چاکران با بزرگمهر چنانکه خسرو دستور داده بود کردند.
بزرگمهر پس از آن پیش‌آمد، به خانه برگشته و جامه‌ای دیگر پوشیده و به دربار خسرو رفت. بنابر‌این، دیرتر از هر روز به آنجا رسید. خسرو از او شوند(:سبب) دیر آمدنش را پرسید. بزرگمهر گفت: «هنگام آمدن، دزدان راه بر من بستند و جامه‌ام را از من ربودند و من تا به خانه برگشتم و جامه پوشیدم دیر شد». خسرو پرسید: «مگر هر روز نمی‌گفتی که شب‌خیز باش تا کامروا باشی»، پس این گزند هم از شب‌خیزی به تو رسید. بزرگمهر بی‌درنگ گفت: «شب‌خیز دزدان بودند که پیش ازمن، از خواب برخواستند، تا کام ایشان روا شد».

مرزبان نامه



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در آن گرما گرم تابستان سال 127 هجری، که عبدالرحمن پسر مسلم، جوان 19 ساله، سوار بر اسب، آهسته از دروازه شمالی کوفه بیرون آمد و بسوی شمال رهسپار می‌شد، در آن دوردست، در سرزمین خراسان، نصر پسر سیار کنانی لیثی از سه سال پیش باز پنجه ستمگری خود را در سینه‌های خونین مردم رنج دیده فرو برده بود.
عبدالرحمن جوان رعنای میانه قد باریک اندامی بود که جامه بسیار ساده، اما پاکیزه‌ای، در بر و دستار سر بی‌رنگی بر سر داشت. اسب کوه‌پیکر او در زیر رانش چون توده‌ای از سیم در حرکت بود و این جوان چالاک بر فراز آن ره‌نورد نجیب، نقشهای برجسته باستانی خسرو دوم ساسانی و شبدیز را در طاق بستان بیاد می‌آورد.
عبدالرحمن یک سال بود که از سرزمین خویش دور شده و نزد ابراهیم ابن محمد از خاندان عباسی به کوفه رفته بود. این جوان دلیر و هوشمند و فرزانه از خاندانی کهن و از روستایی بنام سنجرد، از ناحیه فریدن در خاک اصفهان، بود. پدرانش همه از طبقه آزادان بودند که در زمان ساسانیان نجیب‌زادگان ایران کهن را فراهم می‌کردند. جدش گودرز نجیب‌زادگان ایران کهن را فراهم می‌کردند. جدش گودرز از بازماندگان بزرگمهر پسر بختگان، حکیم دانشمند معروف دربارخسرو اول انوشروان بود. پیش ازآنکه عبدالرحمن بجهان آید پدرش مسلم، در برابر وضع ناگواری که ستمگریهای پی در پی فرمانروایان بیگانه در آن سرزمین فراهم کرده بود، دیگر نتوانست تاب آورد و هر چه داشت فروخت و دست زن و فرزند خود را گرفت و بنه کن بشهر مرو رفت، که در آن زمان جایگاه جوانمردان خراسان بود و هر کس بایشان پناه می‌برد روزگاری آسوده می‌یافت.
مسلم در بیرون شهر مرو در روستای «ماخان» زمینی خرید و خانه‌ای ساخت و خاندان خود را در آنجا نشاند. در سال 109 که عبدالرحمن بجهان آمد روستای ماخان در سه فرسنگی شهر مرو که این کودک در آنجا چشم باز کرده بود با چند روستای دیگر از آن پدرش بود. مسلم، پدر عبدالرحمن، در میان جوانمردان مرو به مقام بسیار بلندی رسیده بود و ایشان بطوع و رغبت وی را براهنمایی و پیشوایی خود اختیار کرده بودند. عبدالرحمن در این محیط جوانمردی و بزرگواری، در میان دلاوران معروف مرو، رشد کرده و کم کم جوان برومندی شده بود. مردم مرو و جوانمردان آن دیار پس از مسلم امیدشان به پسر رشید او بود که، چون وارد زندگی شد کنیه «ابومسلم» را اختیار کرد و اینک دیگر «ابومسلم عبدالرحمن خراسانی» در همه خراسان به جوان‌مردی و فتوت و بخشندگی و ایران‌پرستی معروف بود.
در آن زمان جوانمردان مرو پسران خود را از خردسالی و از همان روزهای اول که به دبیرستان می‌رفتند و خط می‌آموختند، به مسلک و مرام خود آشنا می‌کردند. و از همان آغاز زندگی، به آیین ایران قدیم، سواری و تیراندازی و مشت‌زنی و شمشیرزنی و کمنداندازی و نیزه‌اندازی و زوبین‌بازی را بایشان یاد می‌دادند. عبدالرحمن جوان در این فنون از همسالان خود برتری یافته بود.
در زمانی که ابومسلم هنوز کودکی خردسال بود،‌در میان جوانمردان ایران جنب و جوش شگفتی دیده می‌شد. فرمانروایان بیگانه بیدادگری خود را به منتهی درجه رسانده بودند. خاندان اموی از دمشق کارگزاران خونخوار ستمگری بنواحی مختلف ایرانشهر می‌فرستادند و ایشان را بر جان و مال و عرض و ناموس مردم سیه روزگار ایران، که نزدیک صد سال بود گرفتار بودند، مسلط می‌کردند. این کارگزاران بیگانه، به بهانه اینکه باید در سال مبلغهای گزاف خراج و مقدارهای فراوان ارمغان و هدیه از کالاهای این نواحی به دمشق بفرستند، به هیچ چیز مردم ابقا نمی‌کردند و از هیچ گونه بیدادگری و غارتگری شرم نداشتند.
یگانه نیرویی که در سراسر ایرانشهر هنوز پایداری می‌کرد و در برابر این غارتگران بیگانه ایستاده بود، همان جوانمردان بودند که مرکزشان شهر مرو بود و در آنجا نقشه ایستادگی و پایداری خود را می‌کشیدند و بدست افراد خود و بیشتر جوانانی که در آغاز جوانی بودند بنواحی مختلف شرق و غرب و شمال و جنوب می‌فرستادند.
در میان این جوانان، عبدالرحمن پسر مسلم یعنی ابومسلم خراسانی به رازداری و هوش و دلاوری بر همه برتری داشت. پدرش مسلم مخصوصا در پرورش وی دقت بسیار کرده بود، و برای اینکه این پسر رشید،‌ که از آغاز کودکی امیدهای بسیار را بخود جلب کرده بود از همان زمان کارآزموده شود، مسلم در هفت سالگی او را به «عیسی پسر موسی سراج» که از سران جوانمردان بود، سپرد تا با خود به کوفه ببرد و در این سفر این کودک نوآموز را برموز کار خود آشنا کند.
جوانمردان ایران در آن زمان با علویان، که دشمنان فطری خاندان اموی بودند، روابط بسیار نزدیک بهم زده بودند که اندک اندک باتحاد و پیوستگی کامل رسیده بود. پیشوایان علویان بیشتر در کوفه گرد آمده بودند و شهر کوفه مرکزمخالفت با امویان شده بود و بهمین جهت جوانمردان ایران همواره به کوفه آمد و رفت می‌کردند و از آن جمله جوانمردان مرو نیز پی در پی فرستادگانی از سران خود و کسانی که کاملاً محرم بودند به کوفه می‌فرستادند.
کودک هفت ساله، همینکه با سرپرست و آموزگار خود وارد کوفه شد جزو گروهی درآمد که هواخواهان ابراهیم پسر محمد از بازماندگان عباس ابن عبدالمطلب بودند و می‌‌کوشیدند کسی را ازین خاندان بر جای خلیفه اموی بگمارند و بدین‌گونه دست بیدادگری و یغماگری خاندان اموی و فرستادگان ایشان را از ایرانشهر کوتاه کنند.
ابومسلم از آن زمان تا 19 سالگی، یعنی مدت دوازده سال، در میان پیروان ابراهیم روزبروز خود را برای رهایی کشور خویش از چنگال بیگانگان آماده‌تر می‌کرد. در این زمان پیاپی برای انجام مأموریت‌های خویش به خراسان می‌رفت و باز بکوفه برمی‌گشت. در یکی از سفرهایی که به خراسان رفته بود دختر ابوالنجم عمران بن اسمعیل طایی را، که از سران محتشم این نهضت بود، بزنی گرفت و پس از آن زن دیگری بنام فاطمه گرفت و سپس زن دیگری بنام اسماء بهمسری اختیار کرد و فرزندانی که داشت از همین اسماء بود.
در این سفرها گاهی ابومسلم، در اطراف اصفهان، بدیدار خویشاوندانش که پس از هجرت پدرش همچنان در آن نواحی مانده بودند،‌ می‌رفت. از آن جمله درسفری که به فریدن رفته بود با یکی از خویشاوندانش عیسی پسر معقل بن عمیر، که جد ابودلف عجلی امیر معروف ایرانی باشد،‌ روابط نزدیک یافت و با او به آذربایجان رفت و چون عیسی گرفتار شد ابومسلم غله او را فروخت و بهای آنرا با خود به کوفه برد و پس از آنکه عیسی آزاد شد آن تنخواه را بوی داد وبدین وسیله این مرد را که توانگر و توانا بود بیاری خود و هواخواهان این نهضت جلب کرد. در همین زمان که ابراهیم بن محمد بمکه رفته بود ابومسلم برای دیدار وی و پیشرفت کارهای خود نزد او بآن شهر رفت.
درین زمان پیروان امام محمد بن علی پدر ابراهیم، که اندک اندک بر شماره ایشان در خراسان افزوده شده بود و ایشان را «شیعه خراسان» می‌گفتند بسیار شده بود. عده‌ای از ایشان به کوفه آمده وفاداری و هواخواهی خویش را اعلام کرده بودند و می‌بایست کسی را به ریاست ایشان برگزینند و به خراسان بفرستند تا دعوت خاندان عباسی را آشکار کند و پیداست که ابومسلم مناسبترین کس برای این کار بود. وی را رسماً بریاست «شیعه خراسان» و آشکار کردن دعوت عباسیان برگزیدند و بدین‌گونه بار دیگر با سلیمان بن کثیر حرانی که او هم درین زمینه مأموریت دیگر داشت رهسپار خراسان شد.
ابومسلم از سال 124، که پانزده ساله بود، در میان پیروان این نهضت مقام بلندی بدست آورده بود. درین سال با گروهی از شیعه خراسان که سلیمان پسر کثیر هم جزو ایشان بود از خراسان بازبسوی کوفه راهی شد و در آنجا پسران معقل بن عمیر عجلی، یعنی عیسی و ادریس نیز نیرویی تدارک دیده بودند و ابومسلم با عاصم پسر ادریس که دربند بود نهانی دیدار کرد و او را نیز بخویش جلب کرد. در این زمان باز برای پیشرفت کار خود سفرهای دیگر بموصل و نصیبین و «آمد» کرد و از هرگونه پافشاری و استقامت برای اینکه کار یاران خویش را نیرو دهد و دعوت عباسیان را در هر دیاری اعلام کند خودداری نمی‌کرد.
نخست در یکی از سفرهایی که در 124 بخراسان کرده بود، دعوت خویش را آشکار کرد و مردم را بخویش خواند و جمعی از جوانمردان و دلاوران خراسان را گرد آورد وبر نصر بن سیار کنانی، ‌که از سوی امویان در آن دیار حکمرانی می‌کرد، برخاست و پس از کشمکش، نصر گریزان شد و ابومسلم صاحب اختیار خراسان گشت و چندی بر آن سرزمین حکمرانی کرد تا اینکه بحکم ضرورت باز سفری بحجاز رفت و چون وی از خراسان رفت نصر سیار از نهانگاه بیرون آمد و دوباره خراسان را بدست گرفت و از 125 تا سال 130 بار دیگر بر آن سرزمین استیلا داشت.
سرانجام چون ابومسلم عبدالرحمن پیشوای جوانمردان خراسان، همه وسایل کار خویش را مهیا ساخت و در نواحی مختلف مانند حجاز و جزیره و عراق و آسیای صغیر و جبال و ری و اصفهان یعنی مرکز ایران با همدستان خود اتحاد استواری کرد و همه با یکدیگر عهد کردند، بار دیگر بسوی خراسان رهسپار شد که دعوت خویش را یکباره اعلان کند و بدین گونه ایرانی را که صد سال بود در زیر پنجه غارتگران و بیدادگران بیگانه می‌نالید و رنج می‌کشید از آن تیره‌روزی‌ رهایی بخشد.
در آن گرماگرم تابستان سال 128 بود که این جوانمرد مروزی از خاندان آزاد مردان فریدن اصفهان، سوار بر اسب سفید تناور زورمند خود، از شهر کوفه بیرون آمد. این جوان نوزده ساله اینک یکی از مردان توانای روزگار شده بود. از شهر «آمد» در آسیای صغیر گرفته تا کنار رود جیحون دلیران و دلاوران روزگار و همه کسانی که در راه آزادی ایران می‌کوشیدند با او یار شده و به دستیاری با او سوگند یاد کرده بودند. برای آنکه توجه دشمنان و بدخواهان را جلب نکند تا چند فرسنگ یکه و تنها راه شمال را پیمود. اما هر چه ازکوفه دور می‌شد گویی بر شماره آشنایان هم پیمان او میفزود زیرا که در هر آبادی بزرگ و کوچک تنی چند به پیشواز او بیرون می‌آمدند و او را بخانه محتشم‌ترین کسی که در آن آبادی بود می‌بردند و باندازه‌ای که لازم بود درآنجا می‌ماند و راز را با ایران خویش در میان می‌نهاد و قراری را که می‌بایست با ایشان می‌گذاشت. در شهرها نیز جوانمرد خراسانی درنگی می‌کرد و با پیشوایان و بزرگان پیمانی می‌بست.
چون بسرزمین نیشابور رسید شبی در روستایی در کاروانسرایی افتاد و چون از کاروانسرا بمهمی بیرون رفت گروهی از اوباشان، که در آن کاروانسرا بودند و این جوانمرد خراسانی را نمی‌شناختند، درازگوشی را که با او بود و بنه او را می‌برد دم بریدند. چون بازگشت از کاروانسرادار نام آن روستا را پرسید. گفت : «بویاباد» ابومسلم گفت اگر این جا را «گندآباد» نکنم ابومسلم نباشم و چون چندی پس از آن بر خراسان دست یافت بخاطر آن سرشکستگی مردم آن روستا را ادب کرد!
جوانمرد خراسانی در میان این همه تعصب و غیرتی که داشت روانشناس نیز بود و از کسانی که در سر راه او بودند آزمایشهای شگفت می‌کرد. یکی از سران خراسان، مردی توانگر و نیرومند از خاندانهای کهن «فادوسپان» نام داشت و از دهقانان محتشم آن سرزمین بود. روزی ابومسلم پیاده بر در خانه او رفت و با یک تن ازخدمتگزاران وی گفت: «خداوند این سرای را بگوی که پیاده‌ای آمده و از تو شمشیری و هزار دینا چشم دارد». فادوسپان با همسر خویش که زنی فرزانه بود رای زد. زن گفت: «تا این مرد بجایی قوی دل نباشد بدین گونه جرأت نکند». فادوسپان آن خواهش را برآورد و چون ابومسلم بر خراسان استیلا یافت فادوسپان دهقان را مزدهای نیکو داد.
بدین گونه ابومسلم کار خود را بر پایه‌ای استوار نهاد. روز آدینه 21 رمضان 129 بی‌مقدمه در شهر مرو دعوت خود را آشکار کرد. درهمان نخستین گام، نفرتی که مردم خراسان از نصر پسر سیارکنانی حکمران بیگانه داشتند سبب شد که هرکس دلی و رگی و حسی داشت باین جوانمرد خراسانی گروید.
ابومسلم عبدالرحمن پسر مسلم جوانمرزاده خراسانی، که پدرانش از فریدن اصفهان برخاسته بودند وخود در روستای مرو بجهان آمده بود، در آن روزی که برای رهایی ایران گرامی، ایران بزرگ، ایران جاودان خود قیام کرد بیست سال داشت. مردی بود میانه قد، گندمگون، زیباروی، شیرین سخن، گشاده روی، با چشمانی درشت، پیشانی گشاده، و ریشی پرپشت زیبا، موها بلند، پشت او فراخ، رانها وساقهای پایش کوتاه بود. بانگی پست و آهسته داشت، بزبان تازی و پارسی بسیار فصیح سخن می‌گفت و شعر بسیار بیاد داشت. در کارها داناتر ازو کسی نبود. جز بوقت نمی‌خندید و روی خوش نمی‌کرد و از حال خویش برنمی‌گشت. اگر هم وی را پیشرفت بزرگ روی میداد شادی نمی‌کرد و چون دشواری روی می‌داد غمگین نمی‌شد. چون خشم می‌آورد دگرگونی آشکار نمی‌کرد. به همنشینی با زنان چندان میل نداشت و گویند تنها سالی یک بار مایل می‌شد. این جوانمرد بزرگ نام در غیرت و مردی از سخت‌ترین مردم روزگار خود بود.
با این وسایل، با این افزار و اسباب مادی و معنوی بود که دعوت خویش را آشکار کرد. از آن روز او را «صاحب الدعوه» لقب دادند دعوت وی در آن زمان چنان جنبش بزرگی فراهم کرد که بعدها نوشته‌اند عده بسیاری از مردم خراسان که پیش از او هنوز اسلام نیاورده بودند بدست او مسلمان شدند. مقصود وی ازین دعوت بی‌هیچ شکی رهایی ایران ستم کشیده او، ایران گرفتار در پنجه بیگانگان بود. وی می‌کوشید کشور نیاکانش را ازین گرفتاری صد ساله در چنگال ستمگران بیگانه رها کند و از دست خاندان بیدادگر و نابکاری چون خاندان امیه بدرآورد و بدست عباسیان که سوگند خورده بودند از پیروی فرمان ایرانیان سرپیچی نکنند بسپارد. دست کسانی را که بر جان و مال مردم چیره شده بودند کوتاه کند و فرمانروایی را بکسانی دهد که چون خود را نعمت پرورده و ریزه‌خوار ایرانیان می‌دانستند کفران نعمت نمی‌کردند و با نعمت‌دهندگان خود راه خلاف نمی‌رفتند.
روزی که دعوت جوانمرد خراسانی آشکار شد و جنبشی که سالها بود ایران‌پرستان در زیر پرده آماده می‌کردند از پرده بیرون افتاد، دهقانان خراسان یک یک روی باو می‌آوردند و دعوتش می‌پذیرفتند. در تابستان 129 ابومسلم و یارانش آشکارا بر بیگانگان قیام کردند. در آن زمان در خراسان گروهی از مردم یمن هم می‌زیستند که درآغاز استیلای بیگانگان بآنجا هجرت کرده بودند. و حتی این گروه از مردم دعوت او را پذیرفتند و باو گرویدند. درزمستان همان سال جوانمرد خراسانی با گروهی بیشمار از لشگریان خود وارد شهر مرو شد و مردم شهر با شادی هر چه بیشتر او را در آغوش خود گرفتند و شهر را برای پذیرایی او آذین بستند. از سال 130 دست نصر پسر سیار فرمانروای بیگانه از خراسان کوتاه شد.
در پاییز سال بعد ابومسلم و یارانش فیروزمندانه وارد شهر نیشابور، مهم‌ترین شهر خراسان، شدند که در آن زمان مانند دروازه‌ای در میان مشرق و مغرب بود و بیگانگان بهر قیمتی بود آنرا از دست نمی‌دادند. از آن پس یک یک نواحی ایران، و پس از آن عراق و جزیره و آسیای صغیر، بدست ابومسلم و هواخواهان یا یاران او افتاد.
مروان پسر محمد، خلیفه اموی در دمشق هم چنان مست غرور و بیدادگری خویش بود و به نامه‌های پی در پی، که نصر پسر سیار لیثی کنانی حکمران خراسان می‌فرستاد و او را از خطر بزرگی بیم می‌داد اعتنا نمی‌کرد. همین که خبر دعوت ابومسلم درماه رمضان 129 به کوفه رسید مردم آن شهر نیز که از دیرباز منتظر رسیدن این خبر بودند از جای خویش برخاستند و دو تن از عباسیان یعنی ابوالعباس و برادرش ابوجعفر منصور را به پیشوایی خویش برگزیدند و از آنجا نیز به قیامی سخت آغاز کردند. فرماندهان لشگریان مروان اموی پی در پی در برابر سپاهیان عباسیان از پای درمی‌آمدند و شکست می‌خوردند و سرانجام ابوالعباس در 12 ربیع‌الثانی 132 هجری مردم را بخلافت خود دعوت کرد و گروهی بسیار از هر ناحیه و مخصوصاً خراسان دعوت او را پذیرفتند و بیعت کردند. مروان خود با لشگری رهسپار شده بود که با او درافتد و او را از میان بردارد اما در جنگی که در مغرب ایران و در کنار رود «زاب علیا» روی داد مروان شکست خورد و گریخت و همچنان سرگردان از اینجا بآنجا می‌گشت تا اینکه در مصر علیا از پای درآمد و باین طریق خلافت امویان بپایان رسید.
ابوالعباس، در نتیجه دلیریها و دلاوریهای بی‌باکانه و جانفشانی‌های شبانروزی که در مدت هشت سال پی در پی از 124 تا 132 جوانمردان خراسان و پیشوای بزرگشان ابومسلم کرده بودند، در شهر انبار در مغرب ایران بخلافت نشست و بدین‌گونه عبدالله بن محمد معروف بسفاح نخستین کسی ازین خاندان بود که ایرانیان بدست خود به حکمرانی نشاندند تا اینکه دیارخویش را از دست بیدادگران و خونخواران بیگانه رهایی دهند.
هنگامی که عباسیان بخلافت رسیدند، بنابر پیمانی که با ایرانیان بسته بودند، پایتخت را بشهر «انبار» بردند که در سرزمین غربی ایران و ازشهرهای باستانی این دیار بود و در زمان ساسانیان بآن «فیروزشاپور» می‌گفتند. ایرانیان نه تنها باین بسنده کردند که پایتخت خلافت در سرزمین ایشان باشد بلکه از آغاز قرار گذاشتند که تنها اختیار کارهای دینی یعنی ریاست روحانی بدست خلفای عباسی باشد و کارهای این جهانی یعنی کشورستانی و فرمانروایی و ستادن خراج و گماشتن کارگزاران و همه کارهای دیوانی بدست یک تن از فرزانگان ایران باشد که آن را بعادت دیرین دربار سایانی «وزیر» یا باصطلاح عباسیان «وزیر آل محمد» نامیدند. یعنی همان اساس حکمرانی را که چندین قرن پادشاهان ساسانی در شهر تیسفون برپا می‌داشته‌اند کمی بالاتر در شهر فیروزشاپور یا انبار استوار کردند و برای این که دشمنی کشورهای دیگر اسلامی برانگیخته نشود عنوان ظاهری حکمروایی را به خلیفه عباسی دادند.
نخستین وزیری که ایرانیان درین دربار نوخاسته بکار گماشتند یک تن ازهمان هم‌پیمانان ابومسلم و یارانش «ابوسلمه حفص بن سلیمان خلال همدانی» بود. اما چون وی آن چنانکه می‌بایست درپشتیبانی از منافع ایران نمی‌کوشید ابومسلم در 15 رجب 132 او را بسزای پیمان‌شکنی خود رساند و جهان را ازو تهی کرد و پس از آنکه «ابوجهم بن عطیه» چندی وزارت کرد سرانجام خالد پسر برمک را که از ایرانی‌زادگان بلخ بود و از هر حیث ایران‌پرستان آن روزگار بوی اعتماد داشتند، به وزیری برگزیدند و وی نیای خاندان معروف برمکیانست که نه تنها در سیاست و جهانداری و بزرگداشت ایران و ایرانی از بزرگترین مردان تاریخ بشمارند، بلکه در بخشش و مردانگی و گشاده‌دستی و جوانمردی نیز از بزرگان جهان بشمار رفته‌اند و تا پنجاه و چهار سال پس از آن هم اختیار کارهای خلافت در دست مردان کاردان و بزرگوار این خاندان بوده است. از سوی دیگر ابومسلم همچنانکه بزور شمشیر و سرپنجه مردانه خود حکمرانی خراسان را گرفته و بر خود مسلم ساخته بود، تا سال 137 یعنی تا پنج سال از ‎آغازخلافت عباسیان نیز حکمرانی مطلق و فرمانروایی خراسان را داشت. این مرد بزرگ در این هفت سالی که فرمانفرمای مهم‌ترین ناحیه کشور پدران خویش بود نه تنها هرگونه وسایل آسایش مردم و امنیت آن سرزمین را فراهم ساخت چنانکه تا قرنها پس از آن، دوره حکمرانی وی بر سر زبانهای خرد و بزرگ مردم خراسان مثل شده بود، بلکه در آبادانی آن ناحیه نیز کوشش بسیار کرد، چنانکه چندین مسجد و ساختمانهای مهم در شهر مرو از خویش به یادگار گذاشت و بناهای چند در سمرقند ساخت، از آن جمله دیوار بزرگی گرداگرد شهر فراهم کرد و کمتر شهری از خراسان و ماوراءالنهر بود که در آنجا ساختمان مهمی به یادگار دوره حکمرانی اوباقی نمانده بود. در برابر تاخت و تازهایی که بیگانگان و دشمنان ایران می‌کردند، سرداران بزرگ و فرماندهان لشگر او مردانگی‌های فراوان کرده‌اند، از آن جمله «سباع بن نعمان ازدی» و «زیاد پسر صالح خزاعی» در میدانهای جنگ آن زمان مردی خویش را ثابت کرده‌اند. زیاد پسر صالح در ذیحجه سال 133 لشگریان چین را، که به مرزهای ایرانشهر تاخته بودند شکست سختی داد.
ابومسلم در دعوتی که از مردم دیار خویش می‌کرد پرستش خود را نسبت بایران باستان و بخصوص آیین کهن آن آشکار می‌ساخت و خود را جانشین گذشتگان می‌خواند. «مقنع» و «باطنیان» که پس از وی آمده‌اند همان اصول را در پیش گرفته و وی را راهنمای بزرگ خود دانسته‌اند. هیچ یک از مردانی که در تاریخ دوره‌های اسلامی ایران قد برافراشته‌اند، در دل مردم ایرانشهر، مانند او جای نگرفته‌اند. بیهوده نیست که قرنها پس از وی باز نام او در زبانها مانده و کتابهای فراوان در شرح مردانگیها و دلیریها و جوانمردیهای وی بنام «ابومسلم‌نامه» نوشته‌اند. مطالبی که در این داستانها آمده و آنچه در ذهن مردم این سرزمین از دیرباز مانده است همه، یادگارهایی از صفات مردانه جوانمرد خراسان است.
راستی ابومسلم هرگز در برابر هیچ دشواری سست نشده و هرگز هیچ مانعی،‌ هر چه هم بزرگ بوده است،‌ نتوانسته عزم مردانه و همت دلیرانه و پشت‌کار و جسارت دلاوری او را مانع شود. این مرد بزرگ، تدبیر و فرزانگی را با جرأت و دلیری توام کرده بود و بهمین جهتست که در داستانهای بی‌شماری که بنام او نوشته‌اند وی را توانایی نیرومند و دانایی هوشمند جلوه داده‌اند.
درین میان که عبدالرحمن پسر مسلم، پهلوان بزرگ روزگار، در خراسان با آن همه دانایی و توانایی اساس نیکبختی مردم و رهایی ایران را از چنگال ستمگران و غارتگران بیگانه می‌ریخت، سفاح نخستین خلیفه عباسی درگذشت و برادر کهترش ابوجعفر عبدالله که معروف به منصور دوانقی بود در 13 ذیحجه 136 بجای او نشست. منصور مردی خیانت‌پیشه و لئیم و دوروی و بدنهاد بود. همینکه بخلافت نشست، درصدد برآمد پهلوان خراسان را از میان بردارد. هر چه روزگار بیشتر می‌گذشت جوانمرد خراسان در کار خویش بیشتر نیرو می‌گرفت و اینک کار بجایی رسیده بود که میلیونها مردم آن سرزمین زرخیز او را بجان و دل می‌پرستیدند و همه آسایش و شادی و سربلندی خود را از وی می‌دانستند و وجود این مرد دلسوز و دلاور را برای خود نعمتی بزرگ و موهبت یزدان و ره‌آورد آسمان می‌شمردند. خلیفه بدعهد نمی‌توانست وی را تا بدین اندازه توانا و زورمند ببیند. می‌پنداست هر چه وی بزرگتر شود و هر چه در دل مردم دیار خود بیشتر جای کند رقیبی بزرگتر در برابر او خواهد شد. چون بدل خویش نظر میفکند و بدعهدی و پیمان‌شکنی خود را می‌دید و نابکاریهای نهانی خود را می‌نگریست می‌پنداشت که جوانمردزاده مروزی هم چون اوست. سرانجام از در دوستی درآمد و به خیانت، وی را با لحنی مهربان نزد خویش خواند تا در کارهای مهم با وی رای زند.
جوانمرد خراسان بهمان پاکی نهاد وسادگی که داشت این دعوت مهربان را، که در اندرون آن هزاران بدخواهی و شرارت و کینه‌جویی نهفته بود، باور کرد و از سرزمین خراسان، از آن سرزمینی که در آنجا زاده و این همه آنرا دوست داشته و تا این اندازه بآن خدمت کرده بود، رهسپار شد و شتابان خود را بدربار خلافت رساند.
سردار بزرگی که با آن همه کوشش وجانفشانی خاندان ناتوانی را بر پادشاهی بزرگترین کشورهای جهان نشانده بود، هنوز از رنج راه دراز نیاسوده بود که ابوجعفر عبدالله معروف به منصور، خلیفه ناجوانمرد و لئیم نقشه کشتن او را می‌کشید. سرانجام هنگامی که جز وی کس دیگر در دربار خلیفه نبود در 24 شعبان 137، که تازه پنج سال و چهار ماه و دوازده روز از خلافت عباسیان می‌گذشت، و این خاندان به نیروی شمشیر همان جوانمرد خراسانی به فرمانروایی نشسته بود، به فرمان آن مرد پیمان شکن، در همان دستگاه خلافت از پشت سر زخمی جانکاه برو زدند و بدین گونه یکی از بزرگترین مردان ایران در 28 سالگی از پای در آمد و جهان ازو تهی ماند. اما پس از 1229 سال هنوز لبها و دلها از یاد او تهی نیست و هرگز نیز تهی نخواهد شد.

سعید نفیسی
«ماه نخشب»
دیماه 1325



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرو رفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریزعلی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریزعلی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریزعلی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریزعلی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد. از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.

ریزعلی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد. در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریزعلی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریزعلی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:۱٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

داستان از جایی آغاز می شود که مرزبان شاه پادشاه ولایت حلب در جست و جوی داشتن فرزند است و با چاره جویی هامان وزیر با «گلنار» دختر پادشاه عراق ازدواج می کند. پس از مدتی از گلنار صاحب فرزند پسری می شود و نام او را «خورشید» می گذارد. پس از آن که روزگار کودکی خورشیدشاه سپری می شود. در دوره‌ی جوانی در حین شکار «خرگوری» توجه خورشید شاه را جلب می کند و به این ترتیب خورشیدشاه به شکلی شگفت انگیز عاشق« مه پری» ، دختر فغفور، پادشاه چین می شود. و به همراه برادر ناتنی خود، فرخ روز راهی ولایت چین می گردد.
دختر فغفور دایه ای به نام شروانه‌ی جادو دارد که نفوذ قابل توجهی در دربار چین دارد و برای خواستگاران مه پری ـ که خود آن ها را در دام می آورد ـ شروطی تحت عناوین رام کردن اسب سرکش، کشتی گرفتن با غلام وحشی قوی هیکل  و پاسخ گفتن به مسئله‌ی سرو سخن گوی، مطرح می کند.وپس از عاجز شدن خواستگاران در پاسخ گفتن به مسأله ها،آن ها  را ربوده و به مخفی گاه خود می برد. در این میان پس از این که خورشیدشاه از پس شروط اول و دوم دایه ی جادو  برمی‌آید، فرخ روز با توجه به شباهت ظاهری با خورشید شاه فداکارانه جایش را با خورشیدشاه عوض می کند و دایه‌ی جادو فرخ روز را به عوض خورشیدشاه ربوده و به مخفی گاه خود می برد.
پس از این واقعه خورشیدشاه به «سرای جوان مردان» مراجعه کرده و به جوان مردان شهر چین زنهار می برد. که در پی آن جوان مردان شهر چین به سرکردگی شغال پیل زور و سمک عیار تحت تأثیر فداکاری فرخ روز، خورشید شاه را به خود پذیرفته و او را در راه رسیدن به مطلوب یاری می رسانند.
در ادامه‌ی داستان شروانه‌ی جادو به دست سمک عیار کشته می شود و مهران وزیر، پس از کشته شدن شروانه، میدان را خالی دیده و برای رسیدن به حکومت سرزمین چین، اسفهسالار و گروه جوان مردان را تنها سد مو جود در راه رسیدن به هدفش می‌بیند. لذا با چیدن توطئه‌ای، عیاران وجوان مردان را در قصر فغفور قلع و قمع می کند و فقط تعداد کمی از آن‌ها می توانند نجات پیدا کنند. در این حین مهران وزیر با نوشتن نامه ای به ارمن شاه، پادشاه ماچین او را از اوضاع نا به سامان و متزلزل حکومت فغفور آگاه کرده و به این وسیله ارمن شاه و قزل ملک را نیز به جمع خواستگاران و مدعیان حکومت چین اضافه می کند. و در ادامه خود نیز پس از خیانت های متوالی به لشکر ارمن شاه می پیوندد.
پس از کشمکش فراوان عاقبت فغفور، خورشیدشاه را به دامادی پذیرفته و او را مأمور مقابله با قزل ملک و لشکر ماچین می نماید. نزاع و ستیزه‌ی بین چین و ماچین عاقبت با رشادت های خورشیدشاه و عیاران جوان مرد با پیروزی خورشیدشاه پایان پذیرفته و پس از گشوده شدن شهر ماچین، ارمن شاه و لشکریانش به خاورکوه پناه می برند. در ادامه‌ی داستان مه پری بر سر زایمان به همراه فرزند ش می میرد. و پس از مدتی خورشیدشاه با «آبان دخت» دختر «غورکوهی» ازدواج می کند.
پادشاه ولایت خاورکوه شخصی به نام «زلزال شاه» است در این سرزمین دو گروه از عیاران تحت عناوین سرخ علمان و سیاه علمان فعالیت دارند، که خط مشی سرخ علمان نسبت به سیاه علمان جوان مردانه تر است. که به دنبال کشیده شدن جنگ به ولایت خاور کوه گروه سرخ علمان به عیاران و جوان مردان چین و خورشیدشاه متمایل شده و خصومت بین دو گروه سرخ علم و سیاه علم اوج می گیرد که در نهایت با تفوق سرخ علمان پایان می پذیرد. ارمن شاه علی رغم کمک گرفتن از زلزال شاه و پهلوانان متحد نواحی دیگر، باز هم در برابر خورشیدشاه و سمک عیار عاجز می ماند و این بار به «جزیره‌ی آتش» نزد «صیحانه‌ی جادو» نامه نوشته و از او یاری می‌طلبد. اما سمک عیار آخرالامر با استفاده از نیروی جادویی «ماه در ماه» دختر زلزال شاه، صیحانه ی جادو را از پای در می آورد.
در جریان یکی از شبیخون ها «آبان دخت» همسر خورشیدشاه و «فرخ روز» پسرش به اسارت لشکر ارمن شاه درمی‌آیند. و به تدبیر شاهان وزیر برای مصون ماندن از سوء قصد قزل ملک، نزد «گورخان» به «شهرستان عقاب» فرستاده می شوند و به دنبال آنان ارمن شاه به اتفاق زلزال شاه به شهرستان عقاب پناهنده می شوند. اما گورخان با داشتن زمینه‌ی قبلی، عاشق آبان دخت می گردد و از بازگرداندن آبان دخت به خورشید شاه، سرباز می زند.
ناگزیر سمک عیار برای نجات دادن آبان دخت راهی شهرستان عقاب شده و با یاری «الحان» اسفهسالار شهر، که از شادی خوردگان وی است ، وارد قصر گورخان شده و هنگام عبور از راه مخفی قصر گورخان به شکل اتفاقی از وجود گنج خانه‌ی شهرستان عقاب آگاه می شود. و پس از آنکه به ماهیت آن مبنی بر اختصاص گنج به فرخ روز، پی می برد، تمام سعی و اهتمام خود را برای به دست آوردن راه خروج گنج خانه به کار می بندد، به همین دلیل راهی سفر دریایی می شود.
در این حین سمک عیار دچار طوفان گردیده و کشتی او شکسته می شود و به شکل معجزه آسایی به وسیله‌ی «سیمرغ» نجات پیدا می کند. و به «جزیره‌ی سیمرغ» که فرد «یزدان پرستی» در آن جا زندگی می کند، برده می شود. آن گاه با راهنمایی یزدان پرست و با خواندن لوحه ای به راه خروجی گنج خانه پی برده و به یاری سیمرغ به سرزمین «دوالپایان» می رود و آن گاه به وسیله‌ی سیمرغ به شهر «شیث بن آدم»  برده می شود. سمک عیار پس از رسیدن به این سرزمین از دل بستگی «جهان افروز» دختر «شاه شمشاخ» پادشاه شهر شیث بن آدم آگاه شده و به یاری دایه‌ی جادوی جهان افروز به نزد خورشیدشاه باز می گردد.
قبل از رسیدن سمک عیار مرزبان شاه به وسیله‌ی چند تن از لشکریان گورخان ربوده شده و به تدبیر «جهنای»، وزیر «شاه جیپال هندو» به شهر قاف فرستاده می شود . پس از سقوط شهرستان عقاب و کشته شدن گورخان به دست قزل ملک، ارمن شاه و زلزال شاه به اتفاق جهنای وزیر به شهر قاف پناهنده می شوند. ولی سمک عیار قبل از رسیدن آن ها، به اتفاق روز افزون پس از گذشتن از جزیره‌ی «سگساران» به شهر قاف رفته و مرزبان شاه را از قصر شاه جیپال هندو ، نجات می دهد. پس از این ماجرا مرزبان شاه به دلیل فَترت وسستی از حکومت کرانه جسته و تاج پادشاهی را بر سر خورشیدشاه می‌گذارد.
داستان از این به بعد مکرراً به دلیل ناقص بودن نسخه‌ی اصلی مخدوش گردیده و نهایتاً پس از وقفه ای طولانی که از کودکی تا دوران جوانی فرخ روز را در بر می گیرد؛ از سر گرفته می شود.
قسمت دوم یا قسمت بعد از افتادگی های داستان از آن جا آغاز می شود که فرخ روز در میان دریا، در جست و جوی همسر خود «گلبوی گلرخ» دختر «قیمون شاه» می باشد که عاقبت نشانه‌ی او را از شهر «گیرمند» تخت گاه «طوطی شاه» می‌یابد. پس به سوی شهر گیرمند رفته و همسر خود را از طوطی شاه مطالبه می کند. در این حین روز افزون به کمک جوان مردان شهر گیرمند به قصر طوطی شاه نفوذ کرده و گل بوی و «زراستون» دختر طوطی شاه را از راهی پنهانی، نجات می دهد.
به دنبال این واقعه و شکست های متوالی در برابر لشکریان خورشیدشاه، طوطی شاه از خواهرش، «چگل ماه» که پادشاه «جزیره‌ی زعفران» است، کمک می خواهد و چگل ماه علی رغم داشتن اختلاف و خصومت با برادر به یاری او می شتابد. ولی زمانی که بین چگل ماه و فرخ روز رابطه ای عاشقانه پدیدار می شود، طوطی شاه پس از این که چگل ماه و فرخ روز را به بند می آورد و فرخ روز را به قلعه‌ی «بندآفرین» می فرستد، درصدد کشتن چگل ماه برمی‌آید. در این حال «فتنه جوی عیار» اسفهسالار بازنشسته‌ی شهر گیرمند ، دست به کار شده، و با نجات دادن چگل ماه، زمینه‌ی سقوط حکومت  طوطی شاه و گشوده شدن شهر گیرمند را فراهم می آورد.
پس از فتح شهر گیر مند سمک عیار به دنبال روزافزون و گل بوی که پس از آزادی از قصر طوطی شاه ناپدید شده اند، می رود و پس از گذشتن از «جزیره خروس» به شهر «سایه‌ی قاف» می رسد و روزافزون و گل بوی را در بند « فقران شاه » می یابد. آن گاه آن ها را نجات می دهد. اما در راه بازگشت نزد خورشیدشاه دریا طوفانی شده و بار دیگر گل بوی و روزافزون به اتفاق زراستون از سمک عیار دور می افتند. سمک عیار پس از نجات دادن فرخ روز از قلعه‌ی بندآفرین به اتفاق او بار دیگر در پی گل بوی راهی می شود. پس از طی چند روز بر روی دریا به شهر «سیمابیه» که به نام پادشاه آن  سرزمین «سیماب» خوانده می شود ، می رسند.
در این زمان فرخ روز و سمک عیار از وضعیت خراج دهی ولایت سیمابیه به جام شاه پادشاه ولایت «حامیه» آگاه می شوند. و به دنبال آن فرخ روز به تنهایی در مقابل لشکریان «جام شاه» ایستاده و شاه سیماب را از دادن باج و خراج باز می دارد. پس از مدتی خورشیدشاه نیز به یاری فرخ روز می آید و فرخ روز لشکر جام شاه را تا نزدیکی دروازه‌های شهر حامیه عقب می راند. در این میان روزافزون و گل بوی نیز پس از آن که در دریا از سمک عیار جدا می افتند به شهر حامیه رسیده و خود را در زی و هیأت بازرگانان درمی‌آورند. زمانی که راز دختربودن گل بوی آشکار می شود، جام شاه خود شیفته‌ی گل بوی می گردد و بعد از این جنگ بین فرخ روز و جام شاه جنبه‌ی شخصی نیز پیدا می‌کند. و عاقبت سمک عیار گل بوی و «گیتی نمای» دختر شاه را به اردوگاه خورشیدشاه می برد.
زمانی که جام شاه در مقابل فرخ روز و گروه عیاران عاجز می ماند به «رویین شهر» نزد پهلوان «رویین» نامه نوشته و از او کمک می خواهد. در این حال گیتی نمای به هم دستی «بارک» از عیاران ول گرد حامیه، زنان فرخ روز، چگل ماه و گل بوی را به شهر رویین برده و در آن جا مخفی می کند و زمانی که سمک عیار بارک را از پای درمی‌آورد. گیتی نمای به حیله و ترفند، سمک را در بند آورده و نزد جام شاه می‌فرستد. جام شاه نیز به دلیل داشتن کینه های فراوان از سمک به بدترین وجه او را سیاست می کند که در نهایت سمک با کمک خضر پیامبر نجات پیدا می کند .‌
پس از آن که پهلوان رویین نیز در مقابل فرخ روز و جماعت جوان مردان راه به جایی نمی‌برد. «شاه قاطوس» پادشاه ولایت «محترقات» علی رغم داشتن خصومت با جام شاه برای مقابله با بیگانگان ـ خورشید شاه و فرخ روز - به مقابله با آن ها می‌شتابد در این میان فرخ روز به جهت غفلت در دام «زرین کیش» دختر پهلوان رویین می افتد و ابتدا به «زندان فراموشان» در حامیه و سپس به قلعه‌ی «کلاغ» در شهر محترقات فرستاده می شود. در این حال «شروان بشن» دختر شاه قاطوس که خود را در سیمای مردان جنگ جوی درآورده، عاشق فرخ روز شده و فرخ روز را به اتفاق سمک عیار و روزافزون به شهر «شطران» ولایت شاه «غریب» که از دشمنان قاطوس است، می برد.
در این میان فرخ روز در بند سربازان شاه غریب می افتد و سمک عیار با درآوردن زنان فرخ روز ـ گیتی نمای و چگل ماه ـ در هیأت کنیزان و فروختن آن ها به شاه غریب به قصر او راه پیدا کرده و به این وسیله فرخ روز را از زندان «مجده» آزاد می‌کند. سپس فرخ روز به لشکرگاه بازگشته و پس از نبرد با «مردان دخت» دختر «گوراب» رئیس «دره‌ی سیاه» از «هفتاد دره»؛ و بر زمین زدن او، با او ازدواج می کند. سپس فرخ روز به حیله‌ی یکی از عیاران گربز  بدون سلاح به داخل شهر محترقات کشانده می شود، ولی با کمک شروان بشن از توطئه آگاه شده و به سرای جوان مردان پناه می برد و به یاری جوان مردان شهر محترقات  موجب سقوط قاطوس شاه و شهر محترقات می‌گردد.
در این قسمت از داستان به علت افتادگی های متن؛ به دلیل نامعلومی مردان دخت، در دست «قبط پری» پادشاه پریان اسیر می شود و زمانی که فرخ روز برای نجات دادن مردان دخت راهی سرزمین پریان می‌شود به همراه سمک عیار در حصاری جادویی اسیر می‌گردد. اما عاقبت روزافزون با راهنمایی «یزدان پرست» به پری شهر رفته و مردان دخت را از بند قبط پری آزاد می کند و سپس به یاری مردان دخت سمک عیار و فرخ روز را از بند بیرون می‌آورد و در نهایت سمک عیار با استفاده از راهنمایی «شمس پری» وزیر خلع شده‌ی قبط به ظلمات ـ گنج خانه‌ی پریان ـ رفته و صندوق جواهر و طلسمی را که در شکم گاوی در آن جا پنهان است، به یاری روزافزون و مردان دخت بیرون می آورد. و به این وسیله دو گروه از پریان مخالف قبط پری به رهبری «طحنون» و «طیطون» را که به شکل شگفت انگیزی در بند هستند، آزاد می کند و با ربودن پرهای قبط پری، قدرت جادویی را از او سلب کرده و او را از پادشاهی پریان خلع می کند.
«قابوس شاه» پادشاه هفتاد دره نیز مانند قاطوس برای مقابله با بیگانگان به نبرد با فرخ روز می شتابد و پس از کشته شدن قاطوس با نوشتن نامه ای به «هرمون شهر» نزد «کرینوس» برادر قاطوس او را نسبت به خون خواهی برادر تشحیذ می کند. در ضمن یکی از نبردهایی که در غیاب فرخ روز بین لشکر خورشیدشاه و قابوس روی می‌دهد شکست در لشکر قابوس می افتد و قابوس از مقابل لشکر خورشیدشاه می گریزد. ولی شبانه از غفلت لشکریان خورشیدشاه سود برده و بر آنان شبیخون می زند. در این حال خورشیدشاه زخمی شده و در باتلاقی گرفتار می گردد و عاقبت به دست سپاهیان قابوس افتاده و به دستور کرینوس، جلاد سر از تن او جدا می کند.
فرخ روز پس از رها شدن از بند پریان به شهر محترقات باز می گردد و پس از آگاهی از مرگ پدر به تعزیت می نشیند. اما بعد از آن که به دست سمک عیار از تعزیت بیرون می آید، دچار تلبیس «تاج دخت» که برای گرفتن انتقام، خود را در هیأت مطرب به دربار افکنده، می شود. در نتیجه تاج دخت همسران فرخ روز را ربوده و نزد قابوس می برد. آن گاه پس از آزاد شدن همسران فرخ روز به وسیله‌ی سمک و دستیاری  هندس وزیر، لشکر قابوس از مقابل فرخ روز گریخته و هفتاد دره را به حصار می گیرد.
قابوس شاه علی رغم به حصار گرفتن هفتاد دره در دست فرخ روز و جوان مردان همراه او عاجز می آید و از «تیغو» پادشاه دره‌ی «جادوان» کمک می خواهد. ولی باز هم در برابر لشکریان فرخ روز راه به جایی نمی برد. و این بار «قمر» دختر طیطون پری به کمک فرخ روز آمده و جادوان را تار و مار می کند. در این حین تاج دخت باز هم با استفاده از غفلت فرخ روز به لشکرگاه او وارد می شود و این بار از فرصت استفاده کرده و زنان فرخ روز را قتل عام می کند و «مرزبان شاه» فرزند خردسال فرخ روز را ، نزد قابوس شاه می برد.
قابوس شاه نیز با دیدن فرّ و شکوه پادشاهی در مرزبان شاه از کشتن او صرف نظر کرده و او را به دره‌ی جادوان نزد تیغو می فرستد، تا این که از دسترس سمک عیار دور باشد. اما سمک عیار با استفاده از موقعیت دره‌های «جوان مردان» و «خونیان» به هفتاد دره نفوذ کرده و با استفاده از اسماء خداوند که خضر پیامبر به او آموخته بر جادوان فایق می آید و مرزبان شاه را پس از کشتن تمام جادوان از دره بیرون می آورد…



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:۱٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

همسر رضاخان در کتاب "خاطرات ملکه " چنین نقل می کند که :

 

فکر می کنم سال 1318 بود که فردی حقه باز یک برگ کاغذ با مارک دربار شاهنشاهی را جعل کرده و روی آن مطالبی از قول رضا خان نوشته و زیر آن را امضا کرده و به استاندار گیلان داده بود تا به او زمین کشاورزی بدهند !

 

شاید از او خواسته بود تا کاری و شغلی بدهند . شخص جاعل نامه را با آرم دربار و امضای رضا می برد پیش استاندار و چون استاندار می بیند اینطور نامه نویسی خلاف رویه است ، پی به حقیقت ماجرا برده و شخص جاعل را دستگیر و تحت الحفظ به تهران می فرستند . جاعل را با عین نامه جعل شده آوردند تهران – کاخ شهری – به حضور رضاشاه .

 

برای همه ما جالب بود که یک آدمی پیدا شده و امضای شاه ممکلت را جعل کرده است !

 

برای همین حاضر شدیم تا این آدم با دل و جرئت را ببینیم . روز موعود شخص جاعل را آوردند . رضاخان مدتی او را خیره خیره نگاه کرد و پس از آن پرسید : چرا امضای مرا جعل کرده ای ؟

 

آن شخص مدتی سرش را به زیر انداخت و بلاخره با شرمندگی گفت : قربان از بس بیکار گشتم و گرسنه ماندم به چنین کاری دست زدم به فکر اینکه شاید ازین راه فرجی بشود !

 

رضاشاه نگاهی به او انداخت و گفت : عجب احمقی هستی تو نمیدانی که من خودم هم که امضای اصلی می کنم به دستورم گوش نمی کنند ؟!

 

بعد از این مزاح دستور داد آن شخص را تحویل عدلیه بدهند تا محاکمه و مجازات شود .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:۱٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در زمان حضرت ابراهیم (ع) پیرمردی بد دین زندگی می کرد که به ابراهیم خلیل الله و آیین او ایمان نداشت . روزی پیرمرد تصمیم گرفت به خانه ی ابراهیم برود و میهمان او شود و بر سر سفره ی ابراهیم بنشیند . ابراهیم (ع) که از گمراهی آن مرد آگاه بود ، میل نداشت که با او هم نشین شود و بر سر سفره بنشیند . بنابراین به او پیشنهاد داد که یا به دین خداوند یکتا ایمان بیاور و یا ازینجا برخیز و برو. پیرمرد از سخن ابراهیم اندوهگین شد و از جای برخاست و گفت که این نیک نهاد ، درست است که من به دین تو نیستم اما این دلیل آن نیست که نتوانیم دمی را با هم بگذرانیم و در کنار هم خوراکی بخوریم ، سپس  با لبی تشنه و دهان ناخورده از خانه ی ابراهیم بیرون شد . هم اندر زمان از سوی خداوند بر ابراهیم وحی فرود می آید و می گوید: ابراهیم تو که در همه ی رفتار و کردارت بهترین هستی پس بدان که گر چه آن پیرمرد در دین تو نبود اما راندن او هرگز کار درستی نبود !

 

خداوند به وسیله ی وحی به ابراهیم می فرماید : ابراهیم آن پیرمرد هفتادسال سن دارد و درست نبود او را از خوراک و هم نشینی منع کنی . با آنکه او به تو ایمان نداشت اما ما به دلیل دینش حتی یک روز هم، روزی او را قطع نکردیم ! چه اشکال داشت تو هم دو سه لقمه از روزی خود را به او می دادی ؟

 

ابراهیم از کردار خویش پشیمان گشت و از خانه بیرون شد و پیرمرد را باز گرداند و بر سر سفره خویش نشاند. پیرمرد که از کار ابراهیم شگفت زده شده بود گفت : چه شد که نخست مرا از خود راندی و اکنون باز گرداندی ؟ ابراهیم در پاسخ فرمود که پیامی از سوی یزدان بیامد و اشتباه مرا به من گوشزد کرد .پیرمرد از این سخن در شگفت ماند و گفت : براستی که خداوندی که پیامبرش را به خاطر یک پیرمرد بیگانه و بد دین سرزنش می کند سزاوار ستایش است ! سپس با اشتیاق تمام ایمان آورد.

 

هفت اورنگ جامی 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در سرزمین سورستان درختی بلند رسته بود که بنش خشک بود. برگ‌هایی سبز داشت و میوه‌هایی شیرین می‌آورد. روزی آن درخت بلند با بز نبرد کرد که: ((من بر پایه داشته‌های بسیاری که دارم از تو برترم، از جمله آن هنگامی که میوه نو بر می‌آورم، شاه از میوه‌های من می‌خورد، از چوب من کشتی می‌سازند، از برگ‌هایم جاروب می‌سازند، از من طناب می‌سازند تا تو را ببندند، سایه‌ام در تابستان سایبان شهریاران است، آشیان پرندگان هستم و اگر مردم مرا نیازارند تا روز رستاخیز جاوید و سبز برجا می‌مانم. بز در پاسخ به او گفت: هر چند که مرا مایه ننگ است که به سخنان بیهوده ات پاسخ دهم اما ناچار از سخن گفتنم. برگ‌های تو در درازی به موهای دیوان پلیدی می‌ماند که در آغاز دوران جمشید بنده مردمان بودند. من آنم که بهتر از هر کسی می‌توانم دین مزدیََسنان را بستایم زیرا در پرستش خدا از شیر من بهره می‌گیرند. کمربندی را که مروارید در آن می‌نشانند از من می‌سازند و نیز از پوستم مشک می‌سازند. سفره‌های سور را با گوشت من می‌آرایند. پیش بند شهریاران را از من می‌سازند. پیمان نامه‌ها را بر پوست من می‌نویسند. زه کمان را از من می‌سازند. برک (گونه‌ای پارچه پشمین) و دوال را از من می‌سازند. من می‌توانم کوه به کوه در کشورهای بزرگ سفر کنم و مردمانی از نژادهای دیگر را بینم. از شیر من پنیر و افروشه (حلوا) و ماست می‌سازند و دوغم را کشک می‌کنند. حتی بهای من در بازار بیش از بهای خرمای توست. هرچند که سخنانم در نزد تو مانند مرواریدی است که در پیش خوک و گراز انداخته باشند اما بدان که من در کوهستان‌های خوشبو چرا می‌کنم و از گیاهان تازه می‌خورم و از چشمه‌های پاک می‌نوشم در حالی که تو همچون میخی بر زمین کوبیده شده‌ای و توان رفتن نداری.بدین ترتیب بز پیروز و سر بلند از آنجا رفت و درخت خرما سرافکنده برجای ماند.

داستان‌های ایرانی، احمد تمیم‌داری



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

ناصر خسرو تا حدود 40 سالگی در دربار پادشاهان مشغول به کار بود و به ثروت‏ اندوزی و لذت‏ طلبی پرداخت.

 ناصرخسرو یک شب خوابی شگفت می بینید که روند زندگی او را دگرگون می کند :

 
شبی در خواب دیدم که یکی مرا گفت چند خواهی خوردن از این شراب که خرد از مردم زایل کند، اگر به هوش باشی بهتر. من جواب گفتم که حکما جز این چیزی نتوانستند ساخت که اندوه دنیا کم کند. جواب داد که بیخودی و بیهوشی راحتی نباشد، حکیم نتوان گفت کسی را که مردم را بیهوشی رهنمون باشد، بلکه چیزی باید طلبید که خرد و هوش را به افزاید. گفتم که من این را از کجا آرم. گفت جوینده یابنده باشد، و پس سوی قبله اشارت کرد و دیگر سخن نگفت. چون از خواب بیدار شدم، آن حال تمام بر یادم بود برمن کار کرد و با خود گفتم که از خواب دوشین بیدار شدم باید که از خواب چهل ساله نیز بیدار گردم.

 

 ناصر خسرو از خواب بیدار شد و آنچه را در خواب دیده بود به یاد آورد. بر آن شد که همان‏گونه که از آن خواب بیدار شده بود از خواب چهل ساله‏ ی خود نیز بیدار شود و دست از گناهان بشوید.

 پس می گوید :

 
اندیشیدم که تا همه افعال و اعمال خود بدل نکنم فرح نیابم. روز پنجشنبه ششم جمادی الاخر سنه سبع و ثلثین و اربعمایه نیمه دی ماه پارسیان سال بر چهارصد و ده یزدگردی. سر و تن بشستم و به مسجد جامع شدم و نماز بکردم و یاری خواستم از باری تعالی به گذاردن آنچه بر من واجب است و دست بازداشتن از منهیات و ناشایست چنان که حق سبحانه و تعالی فرموده است.

 

 در دیوان اشعار خود در این باره سروده است:

 ای برادر، گر ببینی مرمرا

 باورت ناید که من آن ناصرم

 چون دگرگون شد همه احوال من

 گر نشد دیگر به گوهر عنصرم؟

 گر شدم غره به دنیا لاجرم

 هر جفایی را که دیدم در خورم

 گر تو را دنیا همی خواند به زرق

 من دروغ و رزق او را منکرم

 آن کند با تو که با من کردراست

 پیش من بنشین و نیکو بنگرم

 فعل‏های او زمن بر خوان که من

 مر تو را زین چرخ جافی محضرم

 ای مسلمانان به دنیا مگروید

 من شما را زو گواه حاضرم

...................

 

  سفرنامه ی ناصر خسرو



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٥ | ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

"ببری خان" نام گربه‌ای بود آلا پلنگ که شاه او را بسیار دوست می‌داشت. در آن اوان شاه را تبی سخت عارض شد و روزی چند در بستر بیماری و ناتوانی بخوابید. گربه مزبور که تازه بچه آورده بود روز بعد به اقتضای طبیعت به تغییر مکان آنها پرداخت. هنگامی که یکی از بچه‌هایش را به دندان گرفته و از کنار بستر می‌گذشت. زبیده خانم ملقب به امینه اقدس به درون اتاق آمد و در را که گربه از همان به درون آمده بود از پشت خود بست. گربه همین که راه بیرون شدن را بسته دید چند دور گرد بستر گشت و در پای شاه سرگردان ایستاد. زبیده خانم از مشاهده‌ی این حال رو به شاه کرده گفت: قربان امشب عرق خواهید کرد و تب خواهد برید. از قضا صبحگاه تب شاه قطع شد و پس از آن ببری خان مقامی بلند یافت و دارای تشک اطلس و پرستار و خوراک مخصوص شد!

 

زندگی خصوصی ناصرالدین شاه، دوستعلی خان معیر الممالک، ص 88.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٦:٢۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

گویند در عهد دولت سنجر، حکیم انوری که سرآمد منجمان (ستاره شناسان) زمان بود، نظر به اینکه اجتماع کواکب سبعه در برج میزان که هوائیست اتفاق افتاد حکم کرد که طوفان هوایی شود(طوفانی بزرگ رخ دهد) (چنانکه در بروج مائی اجتماع شد در عهد نوح نبی و طوفان مائی شد). جمعی از این حکم مخوف شده (ترسیدند) محکمها برای خود ساختند و تشویش عظیم داشتند. اتفاقاً همان شب شخصی چراغی روشن بر سر مناره ای بلند نهاد. از غرایب امور اینکه این قدر نسیم حرکت نکرد که آن چراغ فرونشیند .( حتی یک نسیم هم نیامد که چراغ خاموش شود ) علی الصباح سلطان و ندیمان با او معارضات نمودند( بر او خشم گرفتند) و او را معاتب ساختند و حکیم متمسک به معاذیر شد.( پوزش خواست)

گویند آن سال خرمنها نیز از نوزیدن باد در صحراها ماند. انوری از تشویش بولایت بلخ گریخت !

شاعری درباره ٔ حکیم انوری گوید:

گفت انوری که از اثر بادهای سخت
ویران شود سراچه و کاخ سکندری
در روز حکم او نوزیده است هیچ باد
یا مرسل الریاح تو دانی و انوری



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٦:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

داستان «بکتاش و رابعه» از «الهی‌نامۀ شیخ عطار» است. رابعه بنت کعب قزداری، که این داستان دربارۀ او است، نخستین بانوی سخنور ایران است و بعضی قطعات زیبا و دل‌آویز از او باقی مانده است.

چنین قصه که دارد یاد هرگز؟
چنین کاری کرا افتاد هرگز؟

رابعه یگانه دختر کعب امیر بلخ بود. چنان لطیف و زیبا بود که قرار از دل‌ها می‌ربود و چشمان سیاه جادوگرش با تیر مژگان در دل‌ها می‌نشست. جان‌ها نثار لبان مرجانی و دندانهای مرواریدگونش می‌گشت. جمال ظاهر و لطف ذوق به هم آمیخته و او را دلبری بی‌همتا ساخته بود. رابعه چنان خوش زبان بود که شعرش از شیرینی لب حکایت می‌کرد. پدر نیز چنان دل بدو بسته بود که آنی از خیالش منصرف نمی‌شد و فکر آیندۀ دختر پیوسته رنجورش می‌داشت. چون مرگش فرا رسید، پسر خود حارث را پیش خواند و دلبند خویش را بدو سپرد و گفت: «چه شهریارانی که درّ گرانمایه را از من خواستند و من هیچ کس را لایق او نشناختم، اما تو چون کسی را شایستۀ او یافتی خوددانی تا به هر راهی که می‌دانی روزگارش را خرم سازی.» پسر گفته‌های پدر را پذیرفت و پس از او بر تخت شاهی نشست و خواهر را چون جان گرامی داشت. اما روزگار بازی دیگری پیش آورد.
روزی حارث به مناسبت جلوس به تخت شاهی جشنی برپا ساخت. بساط عیش در باغ باشکوهی گسترده شد که از صفا و پاکی چون بهشت برین بود. سبزۀ بهاری حکایت از شور جوانی می‌کرد و غنچۀ گل به دست باد دامن می‌درید. آب روشن و صاف از نهر پوشیده از گل می‌گذشت و از ادب سر بر نمی‌آورد تا بر بساط جشن نگهی افکند. تخت شاه بر ایوان بلندی قرار گرفته و حارث چون خورشیدی بر آن نشسته بود. چاکران و کهتران چون رشته‌های مروارید دورادور وی را گرفته و کمر خدمت بر میان بسته بودند. همه نیکو روی و بلند قامت، همه سرافراز و دلاور. اما از میان همۀ آن‌ها جوانی دلارا و خوش اندام، چون ماه در میان ستارگان می‌درخشید و بیننده را به تحسین وا می‌داشت؛ نگهبان گنج‌های شاه بود و بکتاش نام داشت. بزرگان و شریفان برای تهنیت شاه در جشن حضور یافتند و از شادی و سرور سرمست گشتند و چون رابعه از شکوه جشن خبر یافت به بام قصر آمد تا از نزدیک آن همه شادی و شکوه را به چشم ببیند. لختی از هر سو نظاره کرد. ناگهان نگاهش به بکتاش افتاد که به ساقی‌گری در برابر شاه ایستاده بود و جلوه‌گری می‌کرد؛ گاه به چهره‌ای گلگون از مستی می‌گساری می‌کرد و گاه رباب می‌نواخت، گاه چون بلبل نغمۀ خوش سر می‌داد و گاه چون گل عشوه و ناز می‌کرد. رابعه که بکتاش را به آن دل‌فروزی دید، آتشی از عشق به جانش افتاد و سراپایش را فراگرفت. از آن پس خواب شب و آرام روز از او رخت بربست و طوفانی سهمگین در وجودش پدید آمد. دیدگانش چون ابر می‌گریست و دلش چون شمع می‌گداخت. پس از یک سال، رنج و اندوه چنان ناتوانش کرد که او را یکباره از پا درآورد و بر بستر بیماریش افکند. برادر بر بالینش طبیب آورد تا دردش را درمان کند، اما چه سود؟
چنان دردی کجا درمان پذیرد        که جان‌درمان هم از جانان پذیرد
رابعه دایه‌ای داشت دلسوز و غمخوار و زیرک و کاردان. با حیله و چاره‌گری و نرمی و گرمی پردۀ شرم را از چهرۀ او برافکند و قفل دهانش را گشاد تا سرانجام دختر داستان عشق خود را به غلام، بر دایه آشکار کرد و گفت:
چنان عشقش مرا بی‌خویش آورد        که صد ساله غمم در پیش آورد
چنین بیمار و سرگردان از آنم               که می دانم که قدرش می‌ندانم
سخن چون می‌توان زان سرو من گفت        چرا باید ز دیگر کس سخن گفت
باری از دایه خواست که در دم برخیزد و سوی دلبر بشتابد و این داستان را با او در میان بگذارد، به قسمی که رازش بر کسی فاش نشود، و خود برخاست و نامه‌ای نوشت:
الا ای غایب حاضر کجایی              به پیش من نه ای آخر کجایی
بیا و چشم و دل را میهمان کن        و گرنه تیغ گیر و قصد جان کن
دلم بردی و گر بودی هزارم             نبودی جز فشاندن بر تو کارم
ز تو یک لحظه دل زان برنگیرم         که من هرگز دل از جان برنگیرم
اگر آئی به دستم باز رستم            و گرنه می‌روم هر جا که هستم
به هر انگشت در گیرم چراغی        ترا می‌جویم از هر دشت و باغی
اگر پیشم چو شمع آئی پدیدار        و گرنه چون چراغم مرده انگار
پس از نوشتن، چهرۀ خویش را بر آن نقش کرد و به سوی محبوب فرستاد. بکتاش چون نامه را دید از آن لطف طبع و نقش زیبا در عجب ماند و چنان یکباره دل بدو سپرد که گویی سال‌ها آشنای او بوده است. پیغام مهرآمیزی فرستاد و عشق را با عشق پاسخ داد. چون رابعه از زبان دایه به عشق محبوب پی برد، دلشاد گشت و اشک شادی از دیده روان ساخت. ار آن پس روز و شب با طبع روان غزل‌ها می‌ساخت و به سوی دلبر می‌فرستاد. بکتاش هم پس از خواندن هر شعر عاشق‌تر و دلداده‌تر می‌شد. مدت‌ها گذشت. روزی بکتاش رابعه را در محلی دید و شناخت و همان دم به دامنش آویخت. اما به جای آن که از دلبر نرمی و دلدادگی ببیند با خشونت و سردی روبه روگشت. چنان دختر از کار او برآشفت و از گستاخیش روی در هم کشید که با سختی او را از خود راند و پاسخی جز ملامت نداد:
که هان ای بی‌ادب این چه دلبریست        تو روباهی ترا چه جای شیریست
که باشی تو که گیری دامن من                که ترسد سایه از پیراهن من
عاشق ناامید برجای ماند و گفت: «ای بت دل‌فروز، این چه حکایت است که در نهان شعرم می‌فرستی و دیوانه‌ام می کنی و اکنون روی می‌پوشی و چون بیگانگان از خود می‌رانیم؟»
دختر با مناعت پاسخ داد که: «از این راز آگاه نیستی و نمی‌دانی که آتشی که در دلم زبانه می‌کشد و هستیم را خاکستر می‌کند به نزدم چه گرانبهاست. چیزی نیست که با جسم خاکی سر و کار داشته باشد. جان غمدیدۀ من طالب هوس‌های پست و شهوانی نیست. ترا همین بس که بهانۀ این عشق سوزان و محرم اسرارم باشی، دست از دامنم بدار که با این کار چون بیگانگان از آستانه‌ام دور شوی.»
پس از این سخن، رفت و غلام را شیفته‌تر از پیش برجای گذاشت و خود همچنان به شعر گفتن پرداخت و آتش درون را با طبع چون آب تسکین داد.
روزی دختر عاشق تنها میان چمن‌ها می گشت و می خواند:
الا ای باد شبگیری گذر کن            ز من آن ترک یغما را خبر کن
بگو کز تشنگی خوابم ببردی         ببردی آبم و آبم ببردی
چون دریافت که برادرش شعرش را می‌شنود کلمۀ «ترک یغما» را به «سرخ سقا» یعنی سقای سرخ رویی که هر روز سبویی آب برایش می‌آورد، تبدیل کرد. اما برادر از آن پس به خواهر بدگمان شد.
از این واقعه ماهی گذشت و دشمنی بر ملک حارث حمله ور گشت و سپاهی بی‌شمار بر او تاخت. حارث هم پگاهی با سپاهی چون بختش جوان از شهر بیرون رفت. خروش کوس گوش فلک را کر کرد و زمین از خون دشمنان چون لاله رنگین شد. اجل چنگال خود را به قصد جان مردم تیز کرد و قیامت برپا گشت.
حارث سپاه را به سویی جمع آورد و خود چون شیر بر دشمن حمله کرد. از سوی دیگر بکتاش با دو دست شمشیر می‌زد و دلاوری‌ها می‌نمود. سرانجام چشم‌زخمی بدو رسید و سرش از ضربت شمشیر دشمن زخم برداشت. اما همین که نزدیک بود گرفتار شود، شخص رو بستۀ سلاح پوشیده‌ای سواره پیش‌صف درآمد و چنان خروشی برآورد که از فریاد او ترس در دل‌ها جای گرفت. سوار بر دشمن زد و سرها به خاک افکند و یک سر به سوی بکتاش روان گشت. او را برگرفت و به میان صف سپاه برد و به دیگرانش سپرد و خود چون برق ناپدید گشت. هیچ کس از حال او آگاه نشد و ندانست که کیست. این سپاهی دلاور، رابعه بود که جان بکتاش را نجات بخشید.
اما به محض آن که ناپدید گشت سپاه دشمن چون دریا به موج آمد و چون سیل روان گشت و اگر لشکریان شاه بخارا به کمک نمی‌شتافتند دیاری در شهر باقی نمی‌ماند. حارث پس از این کمک، پیروز به شهر برگشت و چون سوار مرد افکن را طلبید نشانی از او نجست. گویی فرشته ای بود که از زمین رخت بربست. همین که شب فرا رسید، و قرص ماه چون صابون، کفی از نور بر علم پاشید؛ رابعه که از جراحت بکتاش دلی سوخته داشت و خواب از چشمش دور گشته بود نامه ای به او نوشت:
چه افتادت که افتادی به خون در               چو من زین غم نبینی سرنگون‌تر
همه شب هم‌چو شمعم سوز در بر          چو شب بگذشت مرگ روز بر سر
چه می‌خواهی ز من با این همه سوز        که نه شب بوده‌ام بی‌سوز نه روز
چنان گشتم ز سودای تو بی‌خویش          که از پس می‌ندانم راه و از پیش
اگر امید وصل تو نبودی                            نه گردی ماندی از من نه دوری
نامه مانند مرهم درد، بکتاش را تسکین داد و سیل اشک از دیدگانش روان ساخت و به دلدار پیغام فرستاد:
که: «جانا تا کیم تنها گذاری              سر بیمار پرسیدن نداری
چو داری خوی مردم چون لبیبان         دمی بنشین به بالین غریبان
اگر یک زخم دارم بر سر امروز             هزارم هست بر جان ای دل افروز
ز شوقت پیرهن بر من کفن کن شد»        بگفت این وز خود بی‌خویشتن شد

چند روزی گذشت و زخم بکتاش بهبود یافت.
رابعه روزی در راهی به رودکی شاعر برخورد. شعرها برای یکدیگر خواندند و سؤال و جواب ها کردند. رودکی از طبع لطیف دختر در تعجب ماند چون از عشقش آگاه گشت راز طبعش را دانست و چون از آن جا به بخارا رفت به درگاه شاه بخارا، که به کمک حارث شتافته بود، رسید. از قضا حارث نیز برای عذرخواهی و سپاس‌گذاری همان روز به دربار شاه وارد گشت. جشن شاهانه‌ای برپا شد و بزرگان و شاعران بار یافتند. شاه از رودکی شعر خواست. او هم برپا خاست و چون شعرهای دختر را به یاد داشت همه را برخواند. مجلس سخت گرم شد و شاه چنان مجذوب گشت که نام گویندۀ شعر را از او پرسید. رودکی هم مست می و گرم شعر، بی‌خبر از وجود حارث، زبان گشاد و داستان را چنان که بود بی‌پرده نقل کرد و گفت شعر از دختر کعب است که مرغ دلش در دام غلامی اسیر گشته است چنان که نه خوردن می‌داند و نه خفتن و جز شعر گفتن و غزل سرودن و نهانی برای معشوق نامه فرستادن کاری ندارد. راز شعر سوزانش جز این نیست.
حارث داستان را شنید و خود را به مستی زد چنان که گویی چیزی نشنیده است. اما چون به شهر خود بازگشت دلش از خشم می جوشید و در پی بهانه‌ای می‌گشت تا خون خواهر را فرو ریزد و ننگ را از دامان خود بشوید.
بکتاش نامه‌های آن ماه را که سراپا از سوز درون حکایت می کرد یک‌جا جمع کرده و چون گنج گرانبها در درجی جای داده بود. رفیقی داشت ناپاک که ازدیدن آن درج حرص بر جانش غالب شد و به گمان گوهر سرش را گشاد و چون آن نامه‌ها را برخواند همه را نزد شاه برد. حارث به یکباره از جا دررفت. آتش خشم سراسر وجودش را چنان فرا گرفت که در همان دم کمر قتل خواهر بست. ابتدا بکتاش را به بند آورد و در چاهی محبوس ساخت، سپس نقشۀ قتل خواهر را کشید. فرمود تا حمامی بتابند و آن سیمتن را در آن بیافکنند و سپس رگزن هر دو دستش را رگ بزند و آن را باز بگذارد. دژخیمان کردند. رابعه را به گرمابه بردند و از سنگ و آهن در را محکم بستند. دختر فریادها کشید و آتش به جانش افتاد؛ اما نه از ضعف و دادخواهی، بلکه آتش عشق، شوز طبع، شعر سوزان، آتش جوانی، آتش بیماری و سستی، آتش مستی، آتش از غم رسوایی، همۀ این ها چنان او را می‌سوزاندند که هیچ آبی قدرت خاموش کردن آن‌ها را نداشت. آهسته خون از بدنش می‌رفت و دورش را فرامی‌گرفت. دختر شاعر انگشت در خون فرو می‌برد و غزل‌های پر سوز بر دیوار نقش می‌کرد. همچنان که دیوار با خون رنگین می‌شد چهره‌اش بی‌رنگ می‌گشت و هنگامی که در گرمابه دیواری نانوشته نماند در تنش نیز خونی باقی نماند. دیوار از شعر پر شد و آن ماه‌پیکر چون پاره‌ای از دیوار برجای خشک شد و جان شیرینش میان خون و آتش و اشک از تن برآمد.
روزدیگر گرمابه را گشودند و آن دلفروز را چون زعفران از پای تا فرق غرق در خون دیدند. پیکرش را شستند و در خاک نهفتند و سراسر دیوار گرمابه را از این شعر جگرسوز پر یافتند:
نگارا بی تو چشمم چشمه‌سار است         همه رویم به خون دل نگار است
ربودی جان و در وی خوش نشستی        غلط کردم که بر آتش نشستی
چو در دل آمدی بیرون نیایی                  غلط کردم که تو در خون نیایی
چو از دو چشم من دو جوی دادی           به گرمابه مرا سرشوی دادی
منم چون ماهیی بر تابه آخر               نمی‌آیی بدین گرمابه آخر؟
نصیب عشق این آمد ز درگاه               گه در دوزخ کنندش زنده آگاه
سه ره دارد جهان عشق اکنون            یکی آتش یکی اشک و یکی خون
به آتش خواستم جانم که سوزد        چو جای تست نتوانم که سوزد
به اشکم پای جانان می بشویم        بخونم دست از جان می بشویم
بخوردی خون جان من تمامی              که نوشت باد، ای یار گرامی
کنون در آتش و در اشک و در خون        برفتم زین جهان جیفه بیرون
مرا بی تو سرآمد زندگانی                   منت رفتم تو جاویدان بمانی
چون بکتاش از این واقعه آگاه گشت، نهانی فرار کرد و شبانگاه به خانۀ حارث آمد و سرش را از تن جدا کرد؛ و هم آنگاه به سر قبر دختر شتافت و با دشنه دل خویش شکافت.
نبودش صبر بی یار یگانه         بدو پیوست و کوته شد فسانه.

برگرفته از کتاب «داستان‌های دل‌انگیز» نوشتة دکتر زهرا خانلری (کیا) ـ سال 1346



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٦:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

آن چه می خوانید بازنویسی داستان «خیر و شر» از هفت پیکر نظامی است که از کتاب «داستان های دل انگیز ادبیات فارسی»نوشته ی «دکتر زهرا کیا»- با اندک تصرف –برگرفته شده است.این داستان بیان کننده ی کشاکش همیشگی نیکی و بدی و حاکمیت خوبی هاست و نشانگر این حقیقت است که نیک اندیشی سرانجامش رستگاری است و بدسگالی به تباهی می انجامد.

دو رفیق بودند به نام«خیر»و«شر».روزی آهنگ سفر کردند.هر یک توشه ی راه و مشکی پرآب با خود برداشتند و رفتند تا به بیابانی رسیدند که از گرما چون تنوری تافته بود و آهن در آن از تابش خورشید نرم می شد.خیر که بی خبر از این بیابان سوزان ،آب های خود را تا قطره ی آخر،آشامیده بود تشنه ماند اما چون از بد ذاتی رفیق خود خبر داشت،دم نمی زد؛ تا جایی که از تشنگی بی تاب شد و دیده اش تار گشت.
سرانجام دو لعل گران بهایی را که با خود داشت،در برابر جرعه ای آب به شر واگذاشت.شر به سبب خبث طینت آن را نپذیرفت وگفت:از تو فریب نخواخم خورد.اکنون که تشنه ای لعل می بخشی و چون به شهر رسیدیم آن را باز می ستانی.چیزی به من ببخش که هرگز نتوانی آن را پس بگیری.
خیر پرسید:منظورت چیست؟
گفت:چشم هایت را به من بفروش.
خیر گفت:از خدا شرم نداری که چنین چیزی از من می خواهی؟ بیا و لعل ها را بستان و جرعه ای آب به من بده.
حالی آن لعل آبدار گشاد            پیش آن ریگ آبدار نهاد
گفت مردم زتشنگی دریاب                 آتشم را بکش به لختی آب
شربتی آب از آن زلال چو نوش        یا به همت ببخش یا بفروش
هر چه خیر التماس کرد،سود نبخشید وچون از تشنگی جانش به لب رسید،تسلیم گشت و:
گفت برخیز تیغ و دشنه بیار            شربتی آب سوی تشنه بیار
دیده ی آتشین من برکش            و آتشم را بکش به آبی خوش
شر که آن دید،دشنه باز گشاد            پیش آن خاک تشنه رفت چوباد
در چراغ دو چشم او زد تیغ            نامدش کشتن چراغ دریغ
چشم تشنه چوکرده بود تباه            آب ناداده کرد همت راه
جامه و رخت وگوهرش برداشت         مرد بی دیده را تهی بگذاشت
چوپان توانگری که گوسفندان بسیار داشت،با خانواده ی خود از بیابان ها می گذشت و هر جا آب و گیاهی می دید،دو هفته ای می ماند و پس از آن گله را برای چرا به جای دیگر می برد.از قضا آن روزها گذارش به آن بیابان افتاد.دختر چوپان به جست و جوی آب روان شد و به چشمه ای دور از راه برخورد .کوزه ای ازآب پر کرد و همین که خواست به خانه بازگردد،از دور ناله ای شنید.براثر ناله رفت.ناگهان جوانی را دید نابینا که بر خاک افتاده است و از درد و تشنگی می نالد و خدا را می خواند.پیش رفت .و از آن آب خنک چندان به او داد تا جان گرفت وچشم های کنده ی او را که هنوز گرم بود،برجای خود گذاشت و آن را محکم بست .پس از آن جوان را با خود به خانه برد و غذا و جای مناسبی برایش آماده کرد.
شبانگاه که چوپان به خانه بازآمد،جوانی مجروح و بیهوش را در بستر یافت و چون دانست که دیدگانش از نابینایی بسته است،به دختر گفت:درخت کهنی در این حوالی است که دارای دو شاخه ی بلند است.برگ یکی از شاخه ها برای درمان چشم نابیناست و برگ شاخه ی دیگر موجب شفای صرعیان.دختر از پدر کمک خواست تا چشم جوان را درمان کند.پدر بی درنگ مشتی برگ به خانه آورد و به دختر سپرد.دختر آنها را کوبید و فشرد و آبش را در چشم بیمار چکاند.جوان ساعتی از درد بی تاب شد و پس از آن به خواب رفت.
پنج روز چشم خیر بسته ماند و او بی حرکت در بستر آرمید.چون روز پنجم آن را گشودند:
چشم از دست رفته گشت درست            شد بعینه چنان که بود نخست
خیر همین که بینایی خود را باز یافت به سجده افتاد و خدا را شکر گفت و از دختر و پدر مهربان او نیز  سپاس گزاری کرد.اهل خانه هم شاد گشتند.پس از آن خیر هر روز با چوپان به صحرا می رفت ودر گله داری به اوکمک می کرد و بر اثر خدمت ودرست کاری هر زور نزد پدر و دختر عزیزتر می شد.
چون مدتی گذشت ،خیر به دختر علاقه مند شد؛ زیرا  که وی جان خود را به دست او باز یافته بود و پیوسته نیز از لطف ومحبت او برخوردار می شد اما با خود می اندیشید که این چوپان توانگر با این همه مال ومنال هرگز دختر خود را به مفلسی چون او نخواهد داد و چگونه می تواند،بی،هیچ اندوخته ومال ،دختری را بدین جمال وکمال به دست بیاورد.سرانجام عزم سفر کرد تا بیش از این دل به دختر نبندد.
شبانگاه قصد سفر با با چوپان در میان گذاشت وگفت:نور چشمم از توست و دل و جان بازیافته ی تو. از خوان تو بسی خوردم و از غریب نوازی تو بسی آسودم.از من چنان که باید سپاس گزاری                 بر نمی آید،مگر آنکه خدا حق تو را ادا کند.گر چه از دوری تو رنجور و غمگین خواهم شد،اما دیر گاهی است که از ولایت خویش دور افتاده ام:اجازه می خواهم که فردا بامداد به سوی خانه ی خود عزیمت کنم.
چوپان از این خبر سخت اندوهگین شد و گفت :ای جوان ،کجا می روی؟می ترسم که باز گرفتار رفیقی چون شر بشوی ؛ همین جا در ناز و نعمت بمان.
جز یکی دختر عزیز مرا        نیست و بسیار هست چیز مرا
گر نهی دل به ما و دختر ما         هستی از جان عزیزتر بر ما
بر چنین دختری به آزادی         اختیارت کنم به دامادی
و آن چه دارم  ز گوسفند و شتر    دهمت تا ز مایه گردی پر
خیر که این خبر را شنید،شادمان شد و از سفر چشم پوشید.فردای آن روز جشنی برپا کردند و چوپان دختر خود را به خیر داد.خیر پس از رنج بسیار به خوش بختی و کام یابی رسید.
پس از چندی چوپان با خانواده ی خود از آن جایگاه کوچ کرد.خیر پیش از حرکت به سوی درختی که شفابخش چشم های او بود رفت و دو انبان از برگ های آن – یکی برای علاج صرعیان و دیگری برای درمان نابینایان پر کرد و با خود برداشت و همگی به راه افتاند.
خانواده ی چوپان راه درازی را پیمود تا به شهر رسید.از قضا دختر پادشاه آن شهر به بیماری صرع مبتلا بود و هیچ پزشکی از عهده ی درمان او برنمی آمد.پادشاه شرط کرده بود که دختر را به آن کس بدهد که دردش را علاج کند و سر آنکس را که جمال دختر را ببیند و چاره ی دردش نکند،از تن جدا کند.هزاران کس از آشنا و بیگانه در آرزوی مقام و شوکت ،همه سر خویش به باد دادند.
خیر با شنیدن این خبر کسی را نزد شاه فرستاد و گفت که علاج دختر در دست اوست و بی آن که طمعی داشته باشد،برای رضای خدا در این راه می کوشد.شاه با میل پذیرفت و گفت:«عاقبت خیر باد چون نامت».سپس او را با یکی از نزدیکان به سرای دختر فرستاد.
خیر دختر را دید که بسیار آشفته و بی آرام است.نه شب خواب و نه روز آرام دارد.بی درنگ مقداری از آن برگ ها را که همراه داشت،سایید و با آن شربتی ساخت و به دختر خوراند.همین که دختر آن شربت را خورد از آشفتگی بیرون آمد و به خواب خوشی فرو رفت.پس از سه روز بیدار شد و غذا طلبید.شاه که این مژده را شنید بی درنگ نزد دختر رفت و از دیدن او،که آرامش یافته و با میل غذا خورده بود،بسیار شاد شد.پس به دنبال خیر فرستاد و به او خلعت و زر و گوهر فراوان بخشید.
از قضا وزیر شاه نیز دختری  زیبا داشت که بیماری آبله دیدگانش را تباه ساخته بود.از خیر خواست که چشم دخترش را درمان کند.خیر با داروی شفابخش خود چشم آن دختر زیبا را بینا کرد.پس از آن خیر از نزدیکان شاه شد و هر روز بر جاهش افزوده می گشت تا آن که پس از مرگ شاه بر تخت شاهی نشست.اتفاقاً روزی با همراهان برای گردش به باغی می رفت،در راه شر را دید،او را شناخت و فرمان داد که در حال فراغت او را به نزدش برند.چوپان ،که از ملازمان او بود،شمشیر به دست،شر را نزد شاه برد.شاه نامش را پرسید.گفت:نامم«بشر»است.
شاه گفت:نام حقیقی خود را بگوی.
گفت:نام دیگری ندارم.
شاه گفت:نامت شر است.تو آن نیستی که چشم آن تشنه را برای جرعه ای آب بیرون آوردی و گوهرش ربودی و آب نداده با جگر سوخته در بیابان تنهایش گذاردی؟اکنون بدان که:
منم آن تشنه ی گهر برده    بخت من زنده و بخت تو مرده
تو مرا کشتی و خدای نکشت    مقبل آن کز خدای گیرد پشت
دولتم چون خدا پناهی داد    اینکم تاج و تخت شاهی داد
وای برجان توکه بدگهری    جان بری کرده ای و جان نبری
شر چون در او نگریست،وی را شناخت و خود را به زمین انداخت و:
گفت زنهار اگر چه بد کردم    در بد من مبین که خود کردم
نام من شر است و نام تو خیر.پس من اگر مناسب نام خود بدی کرده ام ،تو نیز مناسب نام خود نیکی کن.
خیر او را بخشید و آزاد کرد اما چوپان که داستان خبث طینت او را از دهان خیر شنیده بود و می دانست که وجود او پیوسته موجب رنج دیگران خواهد شد،با شمشیر سرش را از تن جدا کرد.
گفت اگر خیر هست خیراندیش               تو شری ،جز شرت نیاید پیش
در تنش جست و یافت آن دوگهر        تعبیه کرده در میان کمر
آمد آورد پیش خیر فراز            گفت گوهر به گوهر آمد باز



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٦:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در روزگاری دور در سرزمین هندوستان پادشاهی خردمند و نکته پردازی بی همتا بود به نام نل.که با شکوه و جلال فراوان در قصری زیبا می زیست . او در شناخت انواع اسب مهارت داشت و آنقدر خوب اسب را می شناخت که سن اسب را با توجه به راه رفتنش تشخیص میداد. یا اگر اسبی باردار بود رنگ کره اسبی را که در شکم اسب بود را به دیگران میگفت.پادشاه نل بسیار نیکو منظر بود و جوانی در اوج کامیابی از زندگی داستان سرایان در کاخ برایش از عشق می گفتند از عشق های نافرجام .و این که چگونه دل و دین آدمی بوسیله عشق غارت می گردد.بنابراین او همواره تلاش میکرد که مبادا در این دام اسیر گردد. و شاهی با آن عظمت و شکوه بواسطه عشق خوار گردد.اما با همه مراقبت از دل آنقدر از عشق سرودند و داستان های عاشقانه نقل کردند که نل کم کم احساس کرد غم عشقی نامعلوم بر دلش راه یافته و سخت او را به اندیشه وا داشته و آشفته اش ساخته است. آنچنان که حالش دگرگون شد و درباریان و نزدیکان شاه نگران حال شاه بودند . وزیر که همیشه همراهش بود. واز بقیه به او نزدیک تر بود .پزشکی را خبر کرد تا به دیدن شاه آید.پزشک بعد از معاینه شاه گفت که او شوریده گشته و در طلب معشوقی است باید که او را بیابید و نزد شاه بیاورید.تا درد شاه درمان شود.
وزیر نزد شاه آمد و در حالی که بسیار اندوهگین بود از شاه خواست که واقعیت را به او بگوید تا آن کسی را که دل شاه را ربوده را احضار کند. شاه گفت :همین قدر میدانم که دلم اسیر عشقی گشته که معشوق ناپیداست.وزیر شاه را به خویشتن داری و صبر دعوت کرد. و از طرف دیگر به محرمان دربار سفارش کرد که به جستجو بپردازند و معشوق شاه را بیابند. تا این که روزی شخصی خبر آورد که در سرزمین دکن دختر زیبارویی است بنام دمن که دل از همگان ربوده و در شیرین زبانی و دلبری بی نظیر است.وقتی نل چنین وصفی از دمن شنید مشتاق گشت و درباره او پرسید.و تا این که شخص خردمندی به او گفت که دمن دختر شاه دکن است. نل دانست که این اشتیاق درونی عشق دمن است که او را از پای درآورده .

و شبها در عالم خیال با یار به نجوا و راز و نیاز می پرداخت . از طرف دیگر دمن نیز احساس شوریدگی میکرد و و بدون اینکه از وجود عاشقی چون نل باخبر باشد بیقرار و آشفته حال بود. تا این به ندیمه خویش راز دل گفت و ندیمه با کنیزان دربار برایش اسپند دود کردند و جادوگران به باطل کردن جادو پرداختند (تصور میکردند کسی شاهزاده دمن را جادو کرده که چنین شوریده گشته)اما با وجود همه این کارها تغییری در حال دمن بوجود نیامد.سرانجام ندیمه این راز را برای مادر دمن بازگو کرد.و مادر بسیار ناراحت شد و با شاه این راز را در میان گذاشت شاه نیز با وزیر با تدبیر خویش بگفت. و وزیر تنها چاره را در شوهر دادن دختر دانستند.و شاه و همسرش به پند و اندرز دمن پرداختند. اما او در عشق مشتاق تر گشت.
نل که همواره در آتش عشق می سوخت و سخت دلتنگ بود برای گردش به باغ رفت در میان گل های باغ می گشت که ناگه دسته بزرگی از پرندگان را دید که وارد باغ شدند. شاه فورأ به غلامان دستور داد تا دامی پهن کنند و پرندگان را اسیر کنند.پرندگان به چابکی از دام رستند. به جز یکی که اسیر شد و غلام پرنده را در قفس انداخت و نزد نل آورد . پرنده به سخن آمد که ای عاشق دلسوخته من نیز مانند تو از جفت خود جدا مانده ام . و درد تو را می فهمم مرا رها کن تا شاید روزی بتوانم کاری برایت انجام دهم . نل خندید و گفت : ای پرنده کوچک تو چه کاری از دستت بر می آید؟ پرنده گفت : شاها من از عشق چیزها می دانم و باخبرم که دلت در گرو عشقی است اکنون تو می توانی نامه ای برای معشوق بنویسی و من این نامه را به معشوق تو می رسانم . نل خوشحال شد و به گوشه ای رفت و نامه ای عاشقانه برای دمن نوشت و آن را به بال پرنده بست.

پرنده به پرواز در آمد و دشتها و کوهها را پیمود تا به سرزمین دکن رسید و به کاخ دمن وارد شد او را دید که به گردش در باغ مشغول است . فرود آمد و روبروی دمن بر روی سبزه ها نشست .دمن پرنده را دید به سویش دوید تا پرنده را اسیر کند. پرنده به پرواز در آمد و دمن را بدنبال خود کشاند. آنقدر که از همراهان دور گشت . پرنده فرود آمد و به دمن گفت که مرا اسیر نکن که پیغامی برایت دارم و نامه ای بر بالم بسته شده . دمن مشتاقانه نامه نل را باز کرد. نامه پر از سوز و گداز عاشقانه بود.دمن نیز جواب نامه را نوشت و بر پای پرنده بست. پرنده نامه را به نل رسانید. وقتی شاه دکن از ماجرای نامه نوشتن دخترش آگاه شد وزیر خردمندش را گفت که به فکر یافتن شوهر مناسبی برای شاهزاده باشد . در آن روزگاران در هند چنین رسم بوده که هرگاه دختر شاه قصد ازدواج داشته باشد. جشنی برپا میکنند و هواخواهان و خواستگاران به صف می ایستند .و دختر هر که را پسندید حلقه ای گل بر گردن او می انداخت و او را به همسری خود بر می گزید. شاه دکن تصمیم گرفت روز سعد و خوبی انتخاب کنند.و جشن را برپا کنند.

وقتی نوروز فرا رسید و فصل بهار بر شیدایی نل افزود.و تصمیم گرفت بسوی سرزمین دکن حرکت کند.از طرف دیگر روز جشن فرا رسید .و مشتاقان شاهزاده خانم به صف ایستادند. نل نیز در صف ایستاد. از طرف دیگر سه پری که در آرزوی دمن بودند خود را به صورت نل در آوردند و در صف ایستادند. تا این که دمن زیباروی با صد کرشمه وناز از پس پرده بیرون آمد و از پیش خواستگاران گذشت تا به نل رسید . ناگاه در برابر خود چهار شخص را دید که همه به یک شکل و شمایل بودند. دمن مضطرب شد و از بین آن چهار تن نتوانست نل را تشخیص دهد.دمن نگران و سردرگم ایستاده بود و به فکر فرو رفت ناگهان سخن یکی از برهمنان را بیاد آورد که نشانه های پریان را داده بود . سه نشانه از آنان.
یکی این که پری مژه نمیزند. و این که قدم بر خاک نمی گذارد و سوم سایه اش بر زمین نمی افتد.دمن با یاد آوری این نشانه ها به آنان نگاه کرد و نل واقعی را شناخت . و بلافاصله بسوی او آمد و حلقه گل را بر گردن او انداخت.و دمن این گونه همسر خود را برگزید.جشنی برپا شد و نل و دمن با یکدیگر ازدواج کردند.و او در سرزمین خود زندگی را با خوشی و شادمانی سپری کردند.و صاحب پسر و دختری شدند.چون زندگی همواره با انسان سر سازگاری ندارد.و خوشی پایدار نیست. یکی از ارواح خبیث که بسیار پست و فرومایه بود و عاشق دمن و از جمله خواستگاران ناکام بود و خوب می دانست که دمن نل را دوست دارد. آتش حسد در وجودش شعله ور شد و به فکر انتقام گرفتن افتاد. از این رو بر قوای فکری او مسلط شد.

پس از آن که عقل از وجود نل زایل شد و فریب برادر کوچک خود را خورد. و به قمار کردن علاقه مند شد . جنون و قمار او را تا عمق تباهی پیش برد. بنابراین در خزانه را باز کردو مشغول قمار کردن شد.وقتی وزیر دور اندیش دید که شاه در تباهی فرو میرود به اندرز او پرداخت و از این کار او را منع کرد.اما فایده ای نداشت و کم کم همه اموالش را در قمار از دست داد. و برادر بر او چیره گشت. و روزی فرا رسید که که درمانده و زار از قصر بیرون آمد و سر به بیابان گذاشت . ودمن نیز با او همراه شد و در بیابان و کوه و کمر سرگردان شدند . و در حالی که بر زندگی گذشته افسوس می خوردند . روزها را شب می کردندتا این که روز سوم که دیگر از گرسنگی بی تاب شده بودند . دمن از شدت گرسنگی بر خاک افتاد.نل در همین هنگام چشمش به پرنده ای افتاد که بسیار خوش نقش و نگار بود. بسوی پرنده هجوم برد تا صیدش کند و با آن شکمشان راسیر کند .دمن پیراهن را بیرون آورد و بر روی پرنده انداخت .پرنده پرید و پیراهن را با خود برد نل برهنه ماند . و بسیار اندوهگین شد و هردو از شدت بیچارگی و بدبختی از زندگی سیر شده بودند . نل از دمن خواست تا نزد پدر و مادر خود برگردد. و بیشتر از این در فقر و فلاکت زندگی نکند. اما دمن نپذیرفت و گفت که من همیشه همراه تو خواهم بود.
اما نل همچنان نگران دمن بود چون شب فرا رسید و دمن به خواب رفت نل تصمیم گرفت او را تنها رها کند . وقتی صبح شد و دمن از خواب بیدار شد و نل را کنار خود ندید .نالان و گریان او را صدا میکرد اما از نل خبری نبود . او همچنان با سوز و گداز بر سر و روی میزد و زار و درمانده بود ناگاه ماری به او نزدیک شد اما شانس با زن بیچاره یار شد و صیادی از آنجا می گذشت به کمک زن شتافت و مار را از پای درآورد .اما صیاد از نیش مار جان داد.دمن براه افتاد . تا این که به شهر بزرگی رسید که برای جنگ آماده شده بودند خبر به فرمانده لشکر رسید که زن زیبارویی به شهر آمده . فرمانده به شتاب نزد دمن آمد .
دمن همه ماجرا را برای فرمانده تعریف کرد .و او نیز زن بیچاره را به دربار برد تا شاه کمکش کند تا به سرزمین خود برگردد. دمن همراه سپاه براه افتاد تا به وطنش بازگردد شب که فرا رسید و لشکریان خواستند تا دمی بیاسایند که ناگه پیلان خشمگین به سپاه حمله آوردند و همه را پایمال کردند . دمن با چند تن از افراد لشکر به گوشه ای در امان ماندند. صبح که شد دمن براه افتاد تا به دربار شاه رسید و برای یاری خواستن نزد شاه رفت و او نیز دریافت که بزرگزاده ای است که دست تقدیر چنین خوارش کرده و همه داستان دمن را شنید و به او گفت که در دربار نزد دخترش بماند تا او گمشده اش را بیابد . از طرف دیگر نل سرگشته در بیابان آواره بود .که ناگه چشمش به ماری افتاد که در آتشی می سوخت و بخود می پیچید وقتی نزدیک آتش شد مار به حرف آمد و گفت عمر من به پایان آمده چون من برهمنی را نیش زدم او مرا نفرین کرد و من به این بدبختی دچار شدم اگر مرا نجات دهی . می توانم دوباره به زندگی برگردم. نل مار را از آتش بیرون کشید و مار گفت از یک تا ده بشمار نل شروع کرد به شمردن همین که به عدد ده رسید ناگهان مار او را گزید. زیرا ده در زبان هندی دو معنا دارد یکی ده و دیگری بگز .

ناگهان نل سراپای خود را سیاه دید. نل بسیار غمگین شد . اما مار گفت که مصلحتی در این کار است . و نگران مباش تا زمانی که به این شکل هستی کسی تو را نمی شناسد نام خود را نیز عوض کن همین که وقتش برسد می آیم و و آب سیاه از تنت بیرون میکشم.نام خود را باهک بگذار و به درگاه رت پرن برو. او شاهی بسیار سخاوتمند است و در دربار او مشکل تو حل خواهد شد. از پوست تن من مقداری بردار و نزد خود نگهدار و تا اگر به من احتیاج داشتی مقداری از پوست را در آتش بیافکن من فورأ حاضر می شوم. و زمانی که بخت به تو روی خواهد کرد و به صورت اول در می آیی. نل بسوی دربار رت پرن براه افتاد وقتی به آن شهر رسید. رسم در آنجا چنین بود که هر کس وارد شهر میشد نقاش چهره او را می کشید و خدمت شاه می آورد وقتی نقش نل را نزد شاه بردند . شاه او را به حضور طلبید و نامش پرسید نل تعظیم کرد و گفت نامم باهک است و تهیدستم و درمانده ام اما در فن اسب شناسی بسیار مهارت دارم و نقاش توانایی نیز هستم . شاه او را پذیرفت و او در دربار مشغول کار شد .
پدر دمن وقتی از بیچارگی و آوارگی دمن باخبرشد . برهمنان را فرا خواند. و تصویر دمن به آنان نمایاند و زر فراوان به آنان بخشید و آنان را به جستجوی دمن فرستاد .یکی از برهمنان به نام سیرلو به ملک سیدو قدم گذاشت و در سایه قصر شاه به استراحت پرداخت.همانطور که به اطراف می نگریست عده ای را دید که با صدای بلند بید می خواندند.برهمن ناگهان دمن را دید بسوی او شتافت و دمن نیز او را شناخت و از احوال پدر و مادرش پرسید. کنیزی که همراه دمن بود نزد بانوی خود آمد و آنچه شنیده بود را برای بانو گفت او نیز وقتی فهمید که دمن از نژاد شاهان است شادمان شد و از او خواست تا داستان زندگیش را تعریف کند. وقتی شرح کامل زندگی دمن را از برهمن شنید راز بزرگی بر وی آشکار گشت این که دمن خواهرزاده او بود و علاقه به او نیز بی دلیل نبوده است.دمن چند روز دیگر نزد خاله اش ماند و سپس با عزت فراوان نزد پدر و مادربرگشت او را بسیار نواختند و او مانند گلی پژمرده دوباره باطراوت گشت. اما همچنین در غم دوست اشک می ریخت.تا اینکه خبر بیقراری دمن به گوش پدر رسید شاه هم برهمنان را خواست تا به جستجوی نل درآیند برهمنان در هر سو پراکنده شدند یکی از برهمنان بنام پرناد به سرزمین رت پرن آمد .
شبها به عبادت مشغول بود و روزها در شهر می گشت. ناگاه به جمعی از بینوایان برخورد که گوشه ای جمع شده بودند و نل هم در آن جمع بود و از چرخ روزگار گله میکرد برهمن پیش او آمد و نامش را پرسید نل گفت نامم باهک است و از ملازمان دربار هستم. و از یار خویش دور مانده ام .و حکایت ها از روزگار خویش گفت . پرناد نزد پدر دمن بازگشت و ماجرا را تعریف کرد دمن متحیر از نام باهک که چه اسم عجیبی است و سیاهی یعنی چه؟پس رازی در میان است.
پس به برهمن گفت به دربار رت پرت برو و به شاه بگو که دو روز دیگر در بیدر جشنی برپاست و قرار است شاه دمن را شوهر دهد .سپس گفت که این آزمایشی است برای شناختن نل.زیرا او تنها کسی است که می تواند از راه دور خود را با اسب برساند.برهمن اطاعت کرد و نزد شاه رت پرن رفت و این خبر را به او داد. شاه مشتاق گشت و نل را فرا خواند و گفت جشنی در بیدر برپا می شود که همه شاهان با شکوه و جلال آنجا هستند باید به هر ترتیبی است خود را به آنجا برسانم.وگرنه دمن زیباروی را از دست خواهم داد. نل وقتی این سخنان شنید بسیار خشمگین شد. و نگران از این که مبادا دمن بی وفایی کند و به شاه گفت اسب های ما تندرو هستند ما به موقع می توانیم خود را به جشن برسانیم.
پس رفت و دو اسب لاغر بادپا برگزید .وقتی شاه اسبان را دید گفت دو اسب تازی انتخاب کن نگرانم که مبادا این اسبان نتوانند به موقع ما را به جشن برسانند. اما نل به او اطمینان داد. پس براه افتادند.شب و روز راه می پیمودند و از سوی دیگر دمن چشم براه یار دوخته و منتظر بود. وقتی مسافرین به شهر رسیدند خبری از عروسی نبود و پدر دمن از همه جا بی خبر بود اما از مهمانان به گرمی استقبال کرد . شاه سه روز با مهمانان به عیش و نوش پرداخت و دمن منتظر بود اما مشکلی حل نشد پس از ندیمه اش خواست تا از حال سیاه (باهک) بیشتر بپرسد پس نل را به حضور پذیرفت و به دمن گفت تا رازش پرسد و از گذشته اش جویا شود.دمن به گفتگو با نل پرداخت و در ضمن گفتگو و چشم در چشم راز دل برملا گشت.
همه از پیدا شدن گمشده شادمان گشتند و جشن و سرور و شادی برپا شد و صبح روز بعد نل مقداری از پوست مار را در آتش افکند و افسون مار را بر آتش خواند ناگاه ماری سیاه پدیدار شد و نزدیک نل آمد و خونابه سیاه را از تن او بیرون کشید. و چهره اش چون روز اول سپید گشت.وقتی رت پرن ماجرا را شنید حیرتزده شد و از این که او را نشناخته بسیار عذر خواست. و در برابرش شرمگین گشت. نل هم از لطفی که در حقش کرده بود سپاس گزاری کرد . مدتی بعد رت پرن را به مجلس خود دعوت کرد و فن اسب شناسی را به او آموخت و از او قمار بازی را یاد گرفت. وقتی به خوبی به تمام فسون قمار آگاه گشت به فکر پس گرفتن تخت پادشاهی افتاد.
آماده رفتن شد پادشاه دکن هم به او ساز وبرگ سفر داد تا او به سرزمین خویش بازگردد.نل با لشکر فراوان به سرزمین خود وارد شد و به دربار نزد برادر آمد و گفت تصمیم دارم یکبار دیگر با تو بازی کنم. برادر افسونگر پذیرفت و بزرگان شهر را احضار کرد و در مجلسی در برابر همگان بازی را شروع کردند . و نل توانست از او ببرد و هم تمام مال و اموالش را باز پس گرفت و هم توانست دوباره بر تخت بنشیند. دو برادر با هم آشتی کردند و نل قسمتی از سرزمین را به برادر داد .تا در آنجا حکمرانی کند .و خود نیز با دمن به خوشی و خوبی روزگار گذراند.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٦:۱٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

پاسی از شب گذشته بود به شاپور دوم ساسانی ، پادشاه ایران زمین گفتند سه مرد کهن سال از جزیره لاوان به دادخواهی آمده اند .
پس از اجازه فرمانروا ، آنها گفتند : اکنون سالهاست تازیان هر از گاهی به جزیره ما یورش آورده و مروارید های صیادان را به یغما می برند ، و اما اینبار علاوه بر مروارید یکی از دختران جزیره را نیز دزده اند که این موجب شده مادر آن دختر بر بستر مرگ باشد و پدرش هم از پی دزدان به دریا رفته و هفته هاست از او هم خبری نیست .
می گویند شاپور برافروخت و رو به سرداران کشور نموده و گفت تا جزایر ایران امن نشده کسی حق استراحت ندارد . همان شب شاپور و لشکریان بر اسب رزم نشسته و به سوی جنوب ایران تاختند . آنها جنوب خلیج فارس را که پس از دودمان اشکانیان رها شده بود را بار دیگر به ایران افزودند و دزدان تبهکار را به زنجیر عدالت کشیده و به ایران آوردند .
به گفته ارد بزرگ اندیشمند ایرانی : فرمانروایی که نتواند جلوی بیداد بزهکاران و چپاولگران را بگیرد شایستگی گرداندن کشور را ندارد .
گفته می شود پس از پاکسازی جنوب ، پادشاه ایران به جزیره لاوان رفت و از آن زن رنجور که همسر و دختر خویش را از دست داده بود دلجوی نموده و پوزش خواست .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٤:۳٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

یکی از مریدان عارف بزرگی، در بستر مرگ استاد از او پرسید:
مولای من استاد شما که بود؟
عارف: صدها استاد داشته ام.
مرید: کدام استاد تأثیر بیشتری بر شما گذاشته است؟
عارف اندیشید و گفت:

در واقع مهمترین امور را سه نفر به من آموختند.


اولین استادم یک دزد بود.

شبی دیر هنگام به خانه رسیدم و کلید نداشتم و نمی خواستم کسی را بیدار کنم. به مردی برخوردم، از او کمک خواستم و او در چشم بر هم زدنی در خانه را باز کرد. حیرت کردم و از او خواستم این کار را به من بیاموزد. گفت کارش دزدی است. دعوت کردم شب در خانه من بماند. او یک ماه نزد من ماند. هر شب از خانه بیرون میرفت و وقتی برمی گشت می گفت چیزی گیرم نیامد. فردا دوباره سعی می کنم. مردی راضی بود و هرگز او را افسرده و ناکام ندیدم.


دوم سگی بود که هرروز برای رفع تشنگی کنار رودخانه می آمد، اما به محض رسیدن کنار رودخانه سگ دیگری را در آب می دید و می ترسید و عقب می کشید. سرانجام به خاطر تشنگی بیش از حد، تصمیم گرفت با این مشکل روبه رو شود و خود را به آب انداخت و در همین لحظه تصویر سگ نیز محو شد.


استاد سوم من دختر بچه ای بود که با شمع روشنی به طرف مسجد می رفت. پرسیدم:

خودت این شمع را روشن کرده ای؟

گفت: بله.

برای اینکه به او درسی بیاموزم گفتم: دخترم قبل از اینکه روشنش کنی خاموش بود، میدانی شعله از کجا آمد؟ دخترک خندید، شمع را خاموش کرد و از من پرسید:

شما می توانید بگویید شعله ای که الان اینجا بود کجا رفت؟


فهمیدم که انسان هم مانند آن شمع، در لحظات خاصی آن شعله مقدس را در قلبش دارد، اما هرگز نمیداند چگونه روشن میشود و از کجا می آید ...


گفتم که: بوی زلفت، گمراه عالمم کرد.

گفتا: اگر بدانی، هم اوت رهبر آید



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٤:۳٢ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

شاگرد معمار ، جوانی بسیار باهوش اما عجول بود گاهی تا گوشی برای شنیدن می یافت شروع می کرد تعریف نمودن از توانایی های خویش در معماری و در نهایت می نالید از این که کسی قدر او را نمی داند و حقوقش پایین است .
روزی برای سلمانی به راه افتاد دید سلمانی مشغول است و کسی را موی کوتاه می کند . فرصت را مناسب شمرده و باز از هنر خویش بگفت و اینکه کسی قدر او را نمی داند و او هنوز نتوانسته خانه خوبی برای خویش دست و پا کند . به اینجای کار که رسید کار سلمانی هم تمام شد . مردی که مویش کوتاه شده بود رو به جوان کرده و گفت آیا چون هنر داری دیگران باید برایت اسباب آسایش بگسترند ؟! جوان گفت : آری
مرد تنومند دستی به موهای سفیدش کشید و گفت : اگر هنر تو نقش زیبای کاشانه ایی شود پولی گیری در غیر اینصورت با گدای کوچه و بازار فرقی نداری .
چون از او دور شد جوانک از استاد سلمانی پرسید او که بود که اینچنین گستاخانه با من سخن گفت . استاد خندید و گفت سالار ایرانیان ، ابومسلم خراسانی . جوان لرزید و گفت : آری حق با او بود من بیش از حد پر توقع هستم.
اندیشمند یگانه کشورمان ارد بزرگ می گوید : “آنچه بدست خواهی آورد فراتر از رنج و زحمتت نخواهد بود .”
ابومسلم خراسانی با این حرف به آن جوان آموخت هنر بدون کار هیچ ارزشی ندارد و هنرمند بیکار و بی ثمر هم با گدا فرقی ندارد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٤:٢٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

خورشید هنوز در پشت کوههای باختر فرو نرفته بود که کورش پادشاه ایران دستور داد سپاه در نزدیکی شهر ایلام اردو بزند همه سرخوش از پیروزی خود بر بابل بودند .
در آن هنگامه پیر زن و پسر جوانی به اردوگاه آمده و نزد پادشاه ایران از کارمند مالیات شهرشان شکایت نمودند . پس از تحقیق معلوم شد آن کارمند هر ساله بیش از آنچه دولت در نظر گرفته از مردم خراج می ستاند .
آن شب کورش پادشاه ایران در همان اردوگاه سرپرست خزانه دارای و مالیات فرمانروایی را از کار برکنار نموده و کس دیگری را به کار گمارد .
اندیشمند کشورمان ارد بزرگ می گوید : ریشه کارمند نابکار ، در نهاد سرپرست و مدیر ناتوان است . و هم او در جایی دیگر می گوید : فرمانروا در برکناری کارمند نابکار زمانی را نباید از دست دهد چون سیاهی کار بزهکار در دید مردم خیلی زود دامن او را نیز خواهد گرفت .

گفته می شود که پس از برکناری مدیر خزانه داری سه نفر از سرپرستان و اشراف کشور نزد فرمانروای ایران آمده تا پادشاه ایران را از تصمیمی که گرفته است باز دارند . کورش هخامنشی نه تنها از رای خود بر نگشت بلکه آن سه تن را هم از کار برکنار نمود و گفت : اگر تخم بدکاری از خاک ایران کنده نشود آرامشی نخواهیم داشت .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٤:٢٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

سال 1264 قمرى، نخستین برنامه‌ى دولت ایران براى واکسن زدن به فرمان امیرکبیر آغاز شد. در آن برنامه، کودکان و نوجوانانى ایرانى را آبله‌کوبى مى‌کردند. اما چند روز پس از آغاز آبله‌کوبى به امیر کبیر خبردادند که مردم از روى ناآگاهى نمى‌خواهند واکسن بزنند. به‌ویژه که چند تن از فالگیرها و دعانویس‌ها در شهر شایعه کرده بودند که واکسن زدن باعث راه ‌یافتن جن به خون انسان مى‌شود.

 

 

هنگامى که خبر رسید پنج نفر به علت ابتلا به بیمارى آبله جان باخته‌اند، امیر بى‌درنگ فرمان داد هر کسى که حاضر نشود آبله بکوبد باید پنج تومان به صندوق دولت جریمه بپردازد. او تصور مى کرد که با این فرمان همه مردم آبله مى‌کوبند. اما نفوذ سخن دعانویس‌ها و نادانى مردم بیش از آن بود که فرمان امیر را بپذیرند. شمارى که پول کافى داشتند، پنج تومان را پرداختند و از آبله‌کوبى سرباز زدند. شمارى دیگر هنگام مراجعه مأموران در آب انبارها پنهان مى‌شدند یا از شهر بیرون مى‌رفتند.

روز بیست و هشتم ماه ربیع الاول به امیر اطلاع دادند که در همه‌ى شهر تهران و روستاهاى پیرامون آن فقط سى‌صد و سى نفر آبله کوبیده‌اند. در همان روز، پاره دوزى را که فرزندش از بیمارى آبله مرده بود، به نزد او آوردند. امیر به جسد کودک نگریست و آنگاه گفت: ما که براى نجات بچه‌هایتان آبله‌کوب فرستادیم. پیرمرد با اندوه فراوان گفت: حضرت امیر، به من گفته بودند که اگر بچه را آبله بکوبیم جن زده مى‌شود. امیر فریاد کشید: واى از جهل و نادانى، حال، گذشته از اینکه فرزندت را از دست داده‌اى باید پنج تومان هم جریمه بدهی. پیرمرد با التماس گفت: باور کنید که هیچ ندارم. امیرکبیر دست در جیب خود کرد و پنج تومان به او داد و سپس گفت: حکم برنمى‌گردد، این پنج تومان را به صندوق دولت بپرداز.

چند دقیقه دیگر، بقالى را آوردند که فرزند او نیز از آبله مرده بود. این بار امیرکبیر دیگر نتوانست تحمل کند. روى صندلى نشست و با حالى زار شروع به گریستن کرد. در آن هنگام میرزا آقاخان وارد شد. او در کمتر زمانى امیرکبیر را در حال گریستن دیده بود. علت را پرسید و ملازمان امیر گفتند که دو کودک شیرخوار پاره دوز و بقالى از بیمارى آبله مرده‌اند. میرزا آقاخان با شگفتى گفت: عجب، من تصور مى‌کردم که میرزا احمدخان، پسر امیر، مرده است که او این چنین هاى‌هاى مى‌گرید. سپس، به امیر نزدیک شد و گفت: گریستن، آن هم به این گونه، براى دو بچه‌ى شیرخوار بقال و چقال در شأن شما نیست. امیر سر برداشت و با خشم به او نگریست، آنچنان که میرزا آقاخان از ترس بر خود لرزید. امیر اشک‌هایش را پاک کرد و گفت: خاموش باش. تا زمانى که ما سرپرستى این ملت را بر عهده داریم، مسئول مرگشان ما هستیم. میرزا آقاخان آهسته گفت: ولى اینان خود در اثر جهل آبله نکوبیده‌اند.

امیر با صداى رسا گفت: و مسئول جهلشان نیز ما هستیم. اگر ما در هر روستا و کوچه و خیابانى مدرسه بسازیم و کتابخانه ایجاد کنیم، دعانویس‌ها بساطشان را جمع مى‌کنند. تمام ایرانى‌ها اولاد حقیقى من هستند و من از این مى‌گریم که چرا این مردم باید این قدر جاهل باشند که در اثر نکوبیدن آبله بمیرند.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٤:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

عنصر المعالی کیکاووس

شنودم که مردی به سحرگاه از خانه بیرون رفت تا به گرمابه رود به راه اندر دوستی از آن خویش را دید گفت موافقت کنی تا به گرمابه شویم ؟ گفت : تا در گرمابه با تو همراهی کنم لکن اندر گرمابه نتوانم آمدن که شغلی دارم و تا نزدیک گرمابه بیامد .

به سر دو راهی رسید بی آنکه این مرد را خبر داد بازگشت و به راه دیگر برفت . اتفاق را طراری از پس این مرد می رفت به طراری خویش . این مرد باز نگرید . طرار دید و هنوز تاریک بود پنداشت که آن دوست وی است . صد دینار در آستین داشت بر دستارچه بسته از آستین بیرون گرفت و بدین طرار داد و گفت ای برادر این امانت است به تو چون من ار گرمابه بیرون آیم به من باز دهی . طرار زر از وی بستد به آنجا مقام کرد تا وی از گرمابه بیرون آمد . روز روشن شده بود . جامه بپوشید و راست همی رفت طرار وی را باز خواند و گفت : ای جوانمرد زر خویش باز ستان و پس برو که امروز از شغل خویش فرو ماندم . ازین نگاه داشت امانت تو . مرد گفت : این زر چیست و تو چه مردی ؟ گفت : من مردی طرارم . این زر به من دادی .گفت :  اگر تو طراری چرا زر من نبردی ؟ طرارگفت : اگر به صناعت خویش بردمی . اگر هزار دینار بودی از تو یک جونه استدمی و نه باز دادمی و لکن تو به زینهار به من دادی . زینهار دار نباید که زینهار خوار باشد که امانت بردن جوانمردی نیست .

قابوس نامه



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٤:۱٩ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

حکایت پانته آ و عشقش به آبراداتس یکی از ترازیک ترین داستان های تاریخی است که ارتباطش با کوروش بزرگ بر جذابیت آن افزوده و از جمله روایت های تاریخی است که رفتار و منش کوروش را به تصویر کشیده:

پانته آ زن زیبایی بود از اهالی شوش که بعد از به اسارت در آمدن به دست مادها در خیمهٌ ممتاز و باشکوهی به کوروش کبیر ارائه گردید. گفته اند که او زیباترین زن آسیا می بوده است. کوروش چون دید شوهر پان ته آ، آبراداتس، غایب است، او را به آراسپ مادی، که از زمان کودکی دوست کوروش بود، سپرد تا از وی تا بازگشت آبراداتس نگهداری نماید. کوروش حتی به دیدار پان ته آ نرفت و دلیل آنرا چنین بیان نمود: "من نمی خواهم این زن را ببینم زیرا می ترسم که فریفته ٔ زیبائی او گشته زن را به شوهرش پس ندهم." آبراداتس به پاس جوانمردی کوروش کبیر از وفاداران وی گردید و در طی جنگ با مصری ها کشته شد. پان ته آ از غم از دست دادن آبراداتس خود را با خنجری بر مزار وی کشت. بعد از این واقعه، با مراقبت کوروش کبیر مراسم دفن باشکوهی برای پان ته آ و آبراداتس بعمل آمد و مقبره ٔ وسیعی برای آنان ساخته شد.

کوروش در برابر اجساد پانته آ و شوهرش
اثر وینسنت لوپز هنرمند اسپانیایی قرن 18



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٤ | ٤:۱۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

مردی با پسرش، به عنوان مهمان بر امام علی (ع) وارد شد. امام علی (ع) با اکرام و احترام بسیار، آنها را در صدر مجلس نشانید و خودش روبروی آنها نشست. موقع صرف غذا رسید. غذا آوردند و صرف شد. بعد از غذا، قنبر غلام معروف امام علی (ع) حوله ای و طشتی و ابریقی برای دست شویی آورد. امام علی (ع) آنها را از دست قنبر گرفت و جلو رفت تا دست مهمان را بشوید. مهمان خود را عقب کشید و گفت: مگر چنین چیزی ممکن است که من دستهایم را بگیرم و شما بشویید!.

امام علی (ع) فرمودند: برادر تو، از سر تو است، از تو جدا نیست؛ می خواهد عهده دار خدمت تو بشود. در عوض خداوند به او پاداش خواهد داد. چرا می خواهی مانع کار ثوابی بشوی؟

باز هم آن مرد امتناع کرد. آخر امام علی (ع) او را قسم داد که: من می خواهم به شرف خدمت برادر مومن نایل گردم. مانع کار من مشو. مهمان با حالت شرمندگی حاضر شد.

امام علی (ع) فرمودند: خواهش می کنم دست خود را درست و کامل بشویی، همان طوری که اگر قنبر می خواست دستت را بشوید می شستی؛ خجالت و تعارف را کنار بگذار.

همینکه از شستن دست مهمان فارغ شد، به پسر برومند خود محمد حنفیه فرمودند: دست پسر را تو بشوی، من که پدر تو هستم دست پدر را شستم و تو دست پسر را بشوی. اگر پدر این پسر در اینجا نمی بود و تنها خود این پسر مهمان ما بود، من خودم دستش را می شستم، اما خداوند دوست دارد آنجا که پدر و پسری هر دو حاضرند، بین آنها دراحترامات فرق گذاشته شود. محمد به امر پدر برخاست و دست پسر مهمان را شست.

امام عسکری (ع) وقتی که این داستان را نقل کردند، فرمودند: « شیعه حقیقی باید این طور باشد ».

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱۱:٠۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

حضرت علی (ع) در یکی از جنگها مشغول مبارزه با مردی مشرک بود. آن مرد مشرک گفت: یا علی شمشیرت را به من ببخش! آن حضرت شمشیر را به سویش انداخت. مرد مشرک گفت: از تو ای پسر ابیطالب در شگفتم که در چنین موقعیتی شمشیرت را به دشمن می دهی.

حضرت فرمودند: تو دست تقاضا دراز کردی، رد کردن درخواست سائل از شیوه کرم دور است. مرد مشرک از اسب پیاده شد و گفت: این روش اهل دیانت است و پای مبارک آن حضرت را بوسید و ایمان آورد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

وقتی امام حسن (ع) و امام حسین (ع) از تشیع جنازه پدر بزرگوارشان امام علی (ع) باز می گشتند به خرابه ای رسیدند، در این خرابه بیماری افتاده بود و ناله می کرد. آن دو بزرگوار به خرابه رفتند و سر بیمار را که پیرمردی علیل بود به دامان گرفته و احوالش را پرسیدند.

پیرمرد گفت: در این دنیا هیچ کس به فریاد ما نمی رسد، مگر یک نفر که به اینجا می آمد و در دهان من غذا می گذاشت، اما اکنون سه روز است که او به اینجا نیامده و من گرسنه و تشنه هستم.

فرزندان امام علی (ع) فرمودند: آیا او را می شناختی؟

پیرمرد جواب داد: من کور هستم اما روزی از او پرسیدم: آقا اسم شما چیست؟

فرمود: من بنده خدا هستم.

فرزندان امام علی (ع) پرسیدند: آیا نشانه ای از او به خاطر داری؟

پیرمرد جواب داد: هر گاه آن بزرگوار در خرابه ذکر خداوند را می گفت تمام سنگ و کلوخ و دیوار اینجا او را همراهی می کردند و خداوند را تسبیح می گفتند. در این موقع صدای گریه امام حسن (ع) بلند شد و فرمودند: او پدر ما امام علی (ع) بود که ما اکنون از تشیع جنازه او می آییم. بیمار با شنیدن این خبر گریان شد و التماس کنان عرض کرد: ای آقازاده ها بر من منت بگذارید و مرا بر سر قبر او ببرید. فرزندان امام (ع) او را بر سر قبر امام (ع) بردند. پیرمرد آنقدر بر سر قبر امام (ع) گریه کرد تا جان از بدنش خارج شد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٥۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

انس بن مالک خادم پیغمبر (ص) می گوید: در خدمت رسول خدا (ص) بودم، مرغ بریانی از درگاه الهی برای آن حضرت آماده شده بود و پیغمبر می خواستند میل بفرمایند. در این هنگام حضرت دست به دعا برداشتند و گفتند: خداوندا عزیزترین بنده ات را بفرست تا با من هم غذا شود. چند لحظه بعد صدای در بلند شد، رفتم و در را باز کردم، دیدم حضرت علی (ع) است، چون مایل نبودم که حضرت علی (ع) به عنوان عزیزترین بنده خداوند با پیامبر (ص) هم خوراک گردد، پرسیدم: چه فرمایشی دارید؟

امیرالمومنین فرمودند: می خواهم خدمت پیامبر (ص) برسم. 

عرض کردم: پیامبر اکرم (ص) فعلا سرگرم است وقت دیگری تشریف بیاورید، حضرت علی (ع) رفتند.

مرتبه دوم پیامبر (ص) دعا فرمودند، طولی نکشید که حضرت علی (ع) آمدند، همین بهانه را آوردم. مرتبه سوم پیامبر (ص) دعا فرمودند و برای مرتبه سوم حضرت علی (ع) تشریف آوردند و من دیگر جرأت نکردم تا از حضرت علی (ع) عذر خواهی کنم.

رسول خدا (ص) از حضرت علی (ع) پرسیدند: چرا دیر تشریف آوردید؟

حضرت علی (ع) فرمودند: یا رسول الله این بار سوم است که آمدم.

پیامبر (ص) پرسیدند: چرا مانع ورود علی (ع) می شدی؟

جواب دادم من دوست داشتم این فضیلت برای بستگان خودم باشد و یکی از آنها با شما هم خوراک گردد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٥٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

حضرت علی (ع) را شب هنگام و مخفیانه به خاک سپردند. زیرا خوارج و دشمنان آن حضرت اگر از محل دفن حضرت اطلاع داشتند ممکن بود کارهای ناشایستی انجام داده و به قبر حضرت توهین و بی ادبی نمایند.

نجف اشرف در ابتدا نیزار بود و بعد خشک شد. قبرستان کوفه نزدیک نجف و قبر حضرت علی (ع) برفراز یک بلندی قرار داشت. ائمه اطهار (ع) هر چند یک بار مخفیانه به زیارت حضرت علی (ع) می رفتند تا اینکه امام باقر (ع) و امام صادق (ع) قبر آن حضرت را به بعضی از اصحاب نزدیک خودشان نشان دادند.

وقتی که حکومت بنی عباس به هارون الرشید رسید، روزی او به کوفه رفت و گفت: مایلم که امروز به شکار بروم. سگ ها و بازهای شکاری به حرکت درآمدند و به طرف بیابان به راه افتادند، پس از مدتی به گله های آهو رسیدند. سگ ها بر روی زمین و بازها از هوا به آهوان حمله کردند، آهوها فرار کردند و بر فراز تپه ای رفتند. سگ ها در تعقیب آنها به تپه رسیدند اما در دامان تپه ماندند و بالا نرفتند، بازها هم از حرکت باز ایستادند و برگشتند. هارون از این حادثه شگفت زده شده بود. مدتی گذشت آهوان احساس آرامش کردند و از تپه پایین آمدند، دوباره سگ ها حمله کردند و آهوها به تپه رفتند و سگ ها بازگشتند. هارون تعجب کرده بود و فهمید که اینجا مکان عجیبی است. دستور داد اطراف را بگردند و کسی را که آن مکان را می شناسد پیدا نمایند. پیرمردی را در آن حدود دیدند، او را به نزد هارون آوردند.

هارون از او پرسید: اینجا چه خبر است؟ 

پیرمرد ابتدا می ترسید پاسخ بدهد، پس از اینکه مطمئن شد خطری متوجه او نیست گفت: روزی با پدرم به اینجا آمدم، پدرم می گفت: حضرت امام صادق (ع) فرمودند: اینجا قبر حضرت علی (ع) است.

هارون دستور داد بقعه و بارگاهی در آنجا درست کنند. پس از آن به مرور زمان دیگران تعمیر و تکریم کردند و در زمان آل بویه بنای با شکوهی ساخته و نادر شاه آن را طلا کاری کرد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٥۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

امام علی (ع) بعد از خاتمه جنگ جمل وارد شهر بصره شد، در خلال ایامی که در بصره بود، روزی به عیادت یکی از یارانش به نام « علاء بن زیاد حارثی » رفت. این مرد خانه مجلل و وسیعی داشت. امام علی (ع) همینکه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او فرمودند: این خانه به این وسعت، به چه کار تو در دنیا می خورد، در صورتی که به خانه وسیعی در آخرت محتاج تری؟! ولی اگر بخواهی می توانی که همین خانه وسیع دنیا را وسیله ای برای رسیدن به خانه وسیع آخرت قرار دهی؛ به اینکه در این خانه از مهمان پذیرایی کنی، صله رحم نمایی، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشکار کنی، این خانه را وسیله زنده ساختن و آشکار نمودن حقوق قرار دهی و از انحصار مطامع شخصی و استفاده فردی خارج نمایی.

علاء: یا امیرالمومنین! من از برادرم عاصم پیش تو شکایت دارم.

ــ چه شکایتی داری؟

ــ تارک دنیا شده، جامه کهنه پوشیده، گوشه گیر و منزوی شده، همه چیز و همه کس را رها کرده.

ــ او را حاضر کنید!

عاصم را احضار کردند و آوردند، امام علی (ع) به او رو کردند و فرمودند: ای دشمن جان خود، شیطان عقل تو را ربوده است؛ چرا به زن و فرزند خویش رحم نکردی؟ آیا تو خیال می کنی که خدایی که نعمتهای پاکیزه دنیا را برای تو حلال و روا ساخته، ناراضی می شود از اینکه تو از آنها بهره ببری؟تو در نزد خدا کوچک تر از این هستی.

عاصم: یا امیرالمومنین! تو خودت هم که مثل من هستی؛ تو هم که به خود سختی می دهی و در زندگی بر خود سخت می گیری، تو هم که جامه نرم نمی پوشی و غذای لذیذ نمی خوری. بنابراین من همان کار را می کنم که تو می کنی، و از همان راه می روم که تو می روی.

ــ اشتباه می کنی، من با تو فرق دارم؛ من سمتی دارم که تو نداری، من در لباس پیشوایی و حکومتم. وظیفه حاکم و پیشوا وظیفه دیگری است؛ خداوند بر پیشوایان عادل فرض کرده که ضعیف ترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگی شخصی خود قرار دهند و آن طوری زندگی کنند که تهیدست ترین مردم زندگی می کنند، تا سختی فقر و تهیدستی به آن طبقه اثر نکند. بنابراین من وظیفه ای دارم و تو وظیفه ای.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٤٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

حضرت علی (ع) با غلامش قنبر به بازار رفت، در بازار آن حضرت دو پیراهن خرید. پیراهنی را که ارزان قیمت بود خودش برداشت و پیراهنی را که چند درهم گران تر بود به قنبر داد.

قنبر عرض کرد: آقا من خادم و غلام شما هستم، شما مولای من و خلیفه مسلمانان هستید، آن پیراهن را که بهتر است، شما بپوشید زیرا شما به آن سزاوارترید.

امام (ع) در جواب فرمودند: من از خدای خودم خجالت می کشم که خودم را بر شما ترجیح دهم.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

  ــ هنگامی که پیامبر (ص) در مدینه حضور داشتند، مسلمانان نزد حضرت می آمدند و با رسول خدا (ص) نجوی می کردند و با سخن آهسته و خصوصی با پیامبر (ص) مشورت می نمودند. ثروتمندان می آمدند و آنقدر با پیامبر (ص) نجوی می کردند و برای خود کسب و جهد می کردند و پیامبر (ص) نیز که دریایی از صبر و رحمت بود، به حرفهای آنان گوش و آنها را تحمل می کرد.

خداوند برای امتحان مسلمانان و دلایل دیگر آیه ای به شرح زیر فرستاد:

« ای کسانی که ایمان آورده اید، وقتی می خواهید با پیامبر (ص) نجوی کنید، ابتدا صدقه بدهید و سپس با پیامبر (ص) نجوی کنید. این کار برای خودتان بهتر و پاکیزه تر است ».

پس از نزول آیه دیگر کسی برای نجوی کردن نزد پیامبر (ص) نیامد. معلوم شد که دوستی مال دنیا دل ها را گرفته و مال دنیا از مصاحبت پیامبر (ص) نزدشان عزیزتر است. تنها امام علی (ع) بود که به این آیه عمل کرد و هر وقت نزد پیامبر (ص) می خواست برود یک درهم به فقرا می داد و خود حضرت می فرمایند:« ده مرتبه خدمت پیامبر (ص) رفتم و هر بار حکمتی از رسول خدا (ص) آموختم ».

پس از ده روز این حکم نسخ گردید، فضیلت و برتری امام علی (ع) بر دیگران آشکار شد. عبدالله پسر عمر می گفت: از پدرم شنیدم که گفت: سه چیز در علی (ع) است که آرزو داشتم یکی از آنها در من بود:

یکی فرمایش پیامبر (ص) درباره ایشان  در جنگ خیبر بود که فرمود:

« فردا پرچم را به دست مردی می دهم که خدا و رسولش را دوست دارد و خدا و رسول او را نیز دوست می دارند و پرچم را به دست علی (ع) داد در حالی که ما آرزو داشتیم آنرا به ما بدهد تا این فصیلت از آن ما باشد » 

دوم:« آیه نجوی است که جز علی (ع) هیچ کس موفق نشد به آن عمل کند »

سوم اینکه فاطمه زهرا (س) دختر پیامبر (ص) در خانه اش بود »

امام علی (ع) نیز می فرمایند: آیه ای در قرآن مجید هست که هیچ کس پیش از من و بعد از من به ان عمل نکرد و تنها من به آن عمل کردم و آن آیه نجوی است.

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

شخصى از ابو حمراء خادم رسول صلى الله علیه و آله و سلم سوال کرد: چگونه خدا صلى الله علیه و آله و سلم با على (علیه السلام ) رفتار مى کرد را براى من بازگو کن ؟ ابوحمراء گفت اى مرد آنچه دیده ام را مى گویم .

روزى رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم به من فرمود: اى ابوحمراء! برو و صد تن از مردم عرب و پنجاه تن از مردم عجم سى تن از جماعت قبط و بیست تن از مردم حبشه را نزد من حاضر کن ، من نیز طبق دستور، این جماعت را آماده کردم سپس فرمود: عربها را در صفى ردیف کن بعد از آن به دنبال آن عجم ها و بعد قطبى ها و بعد حبشى ها در یک صف بایستند.

 آنگاه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم برخاست و حمد و ستایش ‍ خداوند را آغاز کرد، سپس فرمود: اى گروه عرب و عجم و قبط و حبش ‍ آیا شما اعتراف کردید نیست معبودى جز خداى یگانه و محمد بنده فرستاده اوست ؟ آنها جملگى گفتند: آرى پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سه بار این مطلب را تکرار کرد آنها هم تاءکید کردند، سپس رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم درباره سوم گفت : خدایا تو گواه باش .

بعد پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود: شما اعتراف کردید، لا اله الا الله و انى محمد عبده و رسول و ان على ابن ابیطالب امیرالمؤ منین و ولى امرهم من بعدى .

 

آنها گفتند: آرى (ما رسالت تو و ولایت على (علیه السلام ) را قبول داریم ) پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سه بار به خداوند عرض کرد: خدایا تو گواه شهادت اینها باش آنگاه فرمود: اى على ! برو کاغذ دواتى برایم بیاور، سپس آنرا گرفت و بدست على (علیه السلام ) داد و فرمود: بنویس اى على !، عرض کرد چه بنویسم ؟ فرمود: بنویس مردم عرب ، عجم ، قبط و حبشى اعتراف کردند که نیست معبودى جز خدا و محمد بنده و رسول اوست و على بن ابیطالب امیر مؤ منان است و امام بعد از من ؛ سپس رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم آن عهد نامه را مهر کرد و به على (علیه السلام ) سپرد.

 

آن مرد به ابوحمراء گفت : باز هم برایم بگو، ابو حمراء گفت : روز عرفه رسول خدا صلى الله علیه و آله و سلم بیرون آمد و دست على (علیه السلام ) را به دست خود داشت سپس فرمود: اى گروه مردم ! براستى خداى تبارک و تعالى امروز به شما مباهات مى کند، اگر همه شما را بیامرزد، سپس رو به على (علیه السلام ) کرد و فرمود: تو را بالخصوص ‍ بیامرزد، بعد فرمود: اى على ! نزدیک من بیا على (علیه السلام ) نزدیک رفت سپس پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود...اى على ! هر کس با تو بجنگد با من جنگیده و هر که با من بجنگد با خدا جنگیده اى على ! هر که تو را دشمن دارد، مرا دشمن داشته است و هر که مرا دشمن بدارد خدا را دشمن داشته ، و خدا او را بخت برگشته کند و به دوزخ ببرد



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

سایبانى در مدینه بود که مشرف بر بازار مدینه بود، به رسم و آداب ملى اعراب در بروز مسائل و مشکلات مهم مردم زیر آن سایبان جمع مى شدند که به آن سایبان ، سقیفه بنى ساعده مى گفتند و امور خود را به مشورت مى گذاشتند. على ابن ابیطالب (علیه السلام ) و زبیر بن عوام و طلحه بن عبیدالله در خانه فاطمه علیهاالسلام بودند موقعى که على (علیه السلام ) مشغول غسل پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم بود و ابوبکر در مسجد راجع به مرگ پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سخن مى گفت به عمر خبر دادند که انصار در سقیفه بنى ساعده مشغول تعیین خلیفه هستند عمر ابوبکر را خبر کرد. آنگاه هر دو با هم به طرف سقیفه رفتند در راه ابوعبیدة بن جراح را که از هم پیمانان آنها بود را دیدند انصار، اوس و خزرج همه در آنجا جمع بودند. رئیس خزرج سعد بن عباده با حال بیمارى نشسته بود و همه مشغول گفتگو بودند و هر کسى از خود و قوم خود در برترى چیزى گفت و تاءکید کرد خلافت حق مهاجرین است چرا که خویشاوندان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم هستند!!!

بالاخره یکى از آنها پیشنهاد کرد یک نفر خلیفه از انصار و دیگرى از مهاجرین باشد که هیچ یک نپذیرفتند، دامنه این گفتگو به مسجد کشید و برخى از صحابه مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمار و غیره به مخالفت برخواستند و نصب خلافت على (علیه السلام ) را در 81 روز قبل از آن در واقعه غدیر خم که همه شاهد آن بودند را مطرح و یادآورى کردند. لیکن بیعت در روز دوشنبه 12 ربیع انجام شد و روز سه شنبه ابوبکر در مسجد نشست تا مردم براى بیعت دسته دسته بیایند. عمر نیز با صحبت هاى مهیجى فضائل ابوبکر را بر شمرد. على (علیه السلام ) که در آن وقت سى و سه سال داشت از جمله کسانى بود که براى احقاق حق خود تلاش کرد لیکن پس از تجهیز پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم على (علیه السلام ) را به مسجد بردند. على (علیه السلام ) در مسجد با ابوبکر و ابوعبیده احتجاج کرد و حاضر به بیعت نگردید و فاطمه زهرا علیهاالسلام نیز در مسجد آمد و از ولایت حضرت دفاع کرد. سلمان ، اباذر و بسیارى از اصحاب براى خلافت آن حضرت تلاش کردند ولى در پایان حضرتبراى حفظ دین خدا سکوت را در قبال خلافت ابوبکر اتخاذ کرد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٤۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

روزى مردى رد حضور امیرالمؤ منین على (علیه السلام) برخاست و راجع به ایمان از آن حضرت پرسش نمود، حضرت نیز به ایراد خطبه برخاست و فرمود: سپاس خدایى را که قانون اسلام را بنیان نهاد و راه ورود به آبشخورهاى آن را براى واردین آن آسان ساخت و پایه هایش را در برابر متجاوز به آن، استحکام بخشید...

پس ایمان بر چهار پایه استوار است: صبر، یقین، عدل و جهاد و صبر چهار شعبه دارد: شوق و هراس و زهد و انتظار.

هلا! هر که به بهشت مشتاق باشد دل به شهوات ندهد و هر که از آتش ‍ بهراسد از کارهاى ناروا روى گرداند و هر کس در دنیا زهد پیشه کند مصیبتها بر او آسان نماید و هر کس مراقب و منتظر مرگ باشد به کارهاى خیر بشتابد.

و یقین چهار شعبه دارد: باریک بین، درک حقایق، اندرز گرفتن از عبرتها و روش پیشینیان. پس هر که در امور دقیق بینا شود حقیقت شناس گردد، و هر که به حقایق رسد عبرت شناس شود و هر که عبرت شناس باشد با سنت آشنا شود و هر که سنت را بشناسد گویا با پیشینیان بوده است.

و عدل چهار شعبه دارد: تیز فهمى و دانش بسیار و شکوفه حکم (داورى) و بوستان حلم و بردبارى

پس هر که بفهمد جملات علوم را تفسیر کند، و هر که عالم شود راهها و قوانین حکم را بشناسد، و هر که راهها و قوانین حکم را بشناسد گمراه نگردد، و هر که بردبارى کند در کارهایش زیاده روى نورزد و در میان مردم خوشنام و ستوده زندگى کند.

و جهاد چهار شعبه دارد: امر به معروف و نهى از منکر، پایدارى در جبهه ها و کینه توزى با فاسقان.

پس هر که امر به معروف کند پشت مؤ من را محکم ساخته، و هر که نهى از منکر کند بینى کافر را به خاک مالیده، و هر که در جبهه ها پایدارى کند به عهد و وظیفه خود عمل نموده و هر که با فاسقان کینه ورزد براى خود خشم گرفته و هر که براى خدا خشم بگیرد حقیقتا مؤ من است پس این است ایمان و پایه هاى آن.

سؤ ال کننده عرض کرد: اى امیرمؤ منان (علیه السلام) راست که هدایت و ارشاد نمودى، خداوند از جانب دین و به خاطر آن به شما جزاى خیر دهد.(1055)

در روایتى دیگر على (علیه السلام) به کمیل بن زیاد مى فرماید: اى کمیل! برادر (واقعى) تو دین توست پس هر طور که مى خواهى از دین خود احتیاط و محافظت به عمل آور.

1001 داستان از زندگانى امام على (علیه السلام)

نویسنده: محمد رضا رمزى اوحدى

منبع : مرکز اطلاعات و مدارک اسلامی



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:۳۸ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

مردی از امیر المومنین علی (علیه السّلام) پرسید خدا چه دارد و چه ندارد ؟ چه پیش او نیست و چه نمی داند ؟ حضرت فرمودند : اما آن چه ندارد شریک و چیزی که پیش او نیست ستم است و چیزی را که نمی داند ، گفته شما یهود است که عزیز را پسر خدا می دانید ، چون خداوند کسی را فرزند خود نمی شناسد . مرد چون این پاسخ ها را شنید گفت: به یگانگی خدا و رسالت حضرت محمد (ص) و ولایت شما گواهی می دهم.

***

گروهی از یهود نزد عمر آمدند و گفتند : (( تو جانشین پیغمبری ، ما آمده ایم از تو چیز هایی بپرسیم ، اگر جواب گفتی به تو ایمان می آوریم و پیرویت می کنیم . )) عمر گفت : بپرسید ! گفتند : ما را از قفل و کلید آسمان و کسی که همراهان خود را ترساند و 5 چیزی که در رحم خلق نشده اند و یک و دو ........ تا دوازده آگاه کن . عمر ساعتی به فکر فرو رفت و سپس گفت : چیزی از عمر پرسیده اید که نمی داند. امیر المومنین علی(علیه السّلام) سولات شما را پاسخ می دهد. کسی را نزد علی (علیه السّلام) فرستاد، وقتی که حضرت تشریف آوردند، عمر گفت: این یهودیان سوالاتی را از من پرسیدند که من پاسخ آن ها را نمی دانم و تعهد کردند که اگر به آنها جواب داده شود مسلمان شوند.امیرالمومنین علی (علیه السّلام) به یهودیان فرمود: سوالات شما چیست؟

سوالات خود را به حضرت گفتند. حضرت فرمود: قفل آسمان شرک به خداست و کلید آن ((لا اله الا اللّه)) است و آن که همراهان خود را ترسانید مورچه سلیمان است. پنج چیزی که در رحم خلق نشده اند ((آدم، حوّا، عصای موسی، قوچ ابراهیم، شتر صالح)) اما یکی خدا، دو تا آدم و حوّا، سه تا جبرئیل اسرافیل و میکائیل، چهار تا تورات، انجیل، زبور و فرقان، پنج تا نمازهای پنج گانه اند، شش تا مدتی زمان خلقت آسمان ها و زمین است، هفت تا هفت آسمان است، هشت تا هشت فرشته اندکه در عرش هستند، نه تا نه آیه فرستاده بر موسی ، ده تا ده وعده است که خدا به موسی داد که اول ، سی شبانه روز بود بعد آن را به ده تمام کرد، یازده تا خواب یوسف بود که به پدرش یعقوب گفت: من در خواب یازده ستاره دیدم و دوازده تا چشمه هایی است که خدا به موسی فرمود: عصایت را به سنگ بزن و از آن دوازده چشمه آب جوشید. یهودیان همگی به یگانگی خدا و رسالت پیغمبر اسلام و ولایت آن حضرت اعتراف کردند و مسلمان شدند .


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:۳٦ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

جوانی در مدینه فریاد می زد : ای خدایی که بزرگترین داوری ! میان من و مادرم داوری کن . عمر او را دید و گفت : چرا ه مادرت نفرین می کنی ؟ جوان گفت : او نه ماه مرا در شکم خود نگه داشته است ، دو سال نیز شیر داده ، حالا که بزرگ شده ام و خوب و بد را تشخیص می دهم ، مرا از خود دور کرده و می گوید : تو فرزند من نیستی . عمر رو به زن کرد و گفت : این جوان چه می گوید ؟ زن گفت : به خدا قسم این جوان را نمی شناسم و نمی دانم از چه خانواده ای است ، او دروغ می گوید و می خواهد مرا رسوا سازد ، من دختری از قریش هستم و تا کنون ازدواج نکرده و باکره ام . عمر گفت : بر ادعای خود گواه داری ؟ زن گفت : آری برادران قبیله من بر این امر گواه هستند .

چهل نفر پیش آمدند و گواهی دادند این جوان دروغ می گوید و می خواهد این زن را در قبیله اش رسوا کند. او دختری از قریش است و هنوز ازدواج نکرده و باکره است . عمر گفت : جوان را به زندان ببرید تا از گواهان بازپرسی به عمل آورم ، اگر شهادتشان درست بود ، جوان را حد افترا ( نسبت زنا ) بزنم . او را به طرف زندان بردند ، امیر المومنین علی (علیه السّلام) در راه آنها را دیدند ، جوان فریاد زد : ای پسر عمّ پیغمبر من جوانی مظلومم . و ماجرای خود را برای عمر تعریف کرد . امیر المومنین علی (علیه السّلام) فرمود : او را نزد عمر برگردانید . او را برگرداندند . عمر گفت : چرا او را برگرداندید ؟ گفتند : علی دستور داد او را نزد تو برگردانیم و تو خود گفته ای در هیچ کاری با علی مخالفت نکنید . در این گفتگو بودند که امیر المومنین علی(علیه السّلام) وارد شدند . مادر جوان را حاضر کردند ، علی به جوان فرمود : چه می گویی؟

او مطلب خود را با علی در میان گذاشت . امیر المومنین علی(علیه السّلام) از عمر اجازه داوری خواست ، عمر گفت : چگونه اجازه ندهم در صورتی که پیغمبر فرمود : داناترین شما علی است . آن حضرت رو به زن کرد و فرمود : شاهد داری ؟ زن چهل گواه خود را خواست آنان نیز شهادت دادند . آن حضرت به آن زن فرمود : آیا سرپرست داری ؟ زن گفت : بله اینان برادران قبیلگی من هستند و سرپرستی من را بر عهده دارند . علی (علیه السّلام) رو به آنها کرد و فرمود : اجازه می دهید ؟ درباره شما و خواهرتان حکم کنم ؟ آنها گفتند : آری ، حضرت فرمود : خدا و حاضران را گواه می گیرم که این زن را به ازدواج این جوان به مهریه چهارصد درهم از مال خود در آورم . و فرمود : قنبر پول را بیاور ، قنبر غلام آن حضرت پول را حاضر کرد . حضرت پول را به جوان داد و فرمود : آنها را در دامن زنت بریز !

جوان پول را در دامن زن ریخت ، زن فریاد زد : می خواهی مرا به فرزندم تزویج کنی ؟! این فرزند من است ! برادرانم مرا به نکاح مرد بت پرستی در آوردند ، این پسر از او به وجود آمد . وقتی که رشد کرد و به سن جوانی رسید و به من امر کردند که او را فرزند خود ندانم این پسر من است و دلم برایش شور می زند . آن گاه دست جوان را گرفت و به راه افتاد . عمر فریاد زد : اگر علی نبود عمر به هلاکت می رسید .



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:۳٥ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
شخصی در حال مرگ بود و قبل از مرگش وصیت کرد: من 17 شتر و 3 فرزند دارم
شتران مرا طوری تقسیم کنید که بزرگترین فرزندم نصف انها را و فرزند دومم یک سوم انها را و فرزند کوچکم یک نهم مجموع شتران را به ارث ببرند
وقتی که بستگانش بعد از مرگ او این وصیت نامه را مطالعه کردند متحیر شدند و به یکدیگر گفتند ما چطور می توانیم این 17 شتر را به این ترتیب تقسیم کنیم؟
و بعد از فکر کردن زیاد به این نتیجه رسیدند که تنها یک مرد در عربستان می تواند به انها کمک کند
بنابراین انها به نزد امام علی (علیه السلام) رفتند تا مشکل خود را مطرح کنند
حضرت فرمود: رضایت میدهید که من شترم را به شتران شما اضافه کنم آنگاه تقسیم بنمایم؟
گفتند: چگونه رضایت نمی دهیم. پس شتر خویش را به شتران اضافه نمود و
به فرزند بزرگ که سهمش نصف شتران بود، نه شتر داد.
به فرزند دوم که سهمش ثلث شتران بود، شش شتر داد .
به فرزند سوم که سهم او یک نهم بود، دو شتر داد .
در اخر یک شتر باقی ماند، که همان شتر حضرت بود.
 
به خدا که در دو عالم اثر از فنا نماند
چو علی گرفته باشد سر چشمه‌ی بقا را


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:۳۱ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
ابن مسیب نقل کرد که ، عمر بن خطاب مى گفت : (پناه مى برم به خدا از مشکلاتىکه ابوالحسن ، براى حل آنها نباشد). این سخن خلیفه جهاتى داشت ؛ از جمله آنها،این بود که روزى پادشاه روم به عمر نامه نوشت و از مسائلى پرسش نمود؛ عمر آن سؤالات را بر اصحاب عرضه داشت ، اما کسى نتوانست جواب بدهد، پس به امیرالمؤمنین عرضه داشت و حضرت فورا جواب سؤالات را دادند.
 
نامه پادشاه روم به عمر این چنین بود: (این نامه اى است از پادشاه بنى الاصفر به عمر، خلیفه مسلمانان ، پس از ستایش پروردگار پرسش مى کنم از شما مسائلى را که پاسخ آن را مرقوم نمایید:
 
1- چه چیز است که خدا آن را نیافریده است ؟
2- خدا نمى داند،
3- نزد خدا نیست
4- همه اش دهان است ،
5- همه اش پاست ،
6- همه اش ‍ چشم است ،
7- همه اش بال است ،
 8- کدام مردى است که فامیل ندارد،
9 - چهار جنبده که در شکم مادر نبودند کدام است ،
10 - چه چیزى است که نفس مى کشد، روح ندارد،
11 - ناقوس چه مى گوید،
12- آن رونده کدام است که یک بار راه رفت ،
13- کدام درخت است که سواره، صد سال در سایه اش راه مى رود و به پایانش نمى رسد و مانندش در دنیا چیست ،
14- کدام مکان است که خورشید جز یک بار در آن نتابید،
15- کدام درخت است که بى آب رویید،
16- اهل بهشت مى خورند و مى آشامند و چیزى دفع نمى کنند؛ مانندش دردنیا چیست ،
17- در سفره هاى بهشت کاسه هایى که در هر یک از آنها غذاهاى گوناگون است و آمیخته نمى شوند؛ مانندش در دنیا چیست ؟
18- از سیبى در بهشت ،دخترکى بیرون مى آید در حالى که از آن سیب ، چیزى کاسته نمى شود،
19- کنیزکى در دنیا مال دو مرد است و در آخرت ، مال یکى از آنان ؛ آن چگونه است ؟
20 -کلیدهاى بهشت چیست ؟
 
امیرالمؤمنین (علیه السلام ) نامه پادشاه روم را خواندند و در پشت نامه ، جواب را این طور مرقوم کردند:
 
بسم الله الرحمن الرحیم - پس از سپاس و ستایش پروردگار؛ اى پادشاه روم ! بر مطال شما واقف شدم و من به یارى خدا و قدرتش و برکت خدا و پیامبران ، خصوصا محمد صلى الله علیه و آله و سلم آخرین فرستاده خدا، پاسخ تو را مى دهم :
 
1- آن چیزى که خدا نیافریده قرآن است ، زیرا آن کلام وصف خداست و همچنین کتابهایى که از جانب خدا نازل شده است ، حق - سبحانه - قدیم است و صفاتش هم قدیم است .
 
2- آن چیزى که خدا نمیداند آن است که شما نصرانیان مى گویید: خدا را زن و فرزند و شریک است ؛ خدا فرزندى نگرفته و با او خدایى نیست ، نه والد است و نه مولود.
 
3- آن چیزى که نزد خدا نیست ظلم است ، پروردگار به بندگان ، ستمکار نیست .
 
4- چیزى که همه اش دهان است ، آتش است ؛ در هر چیزى افتد، مى خورد.
 
5- چیزى که همه اش پاست ، آب است .
 
6- چیزى که همه اش چشم است ، خورشید است .
 
7- چیزى که همه اش بال است ، باد است .
 
8- آن کس که فامیل ندارد، آدم است .
 
9- آن چهار جنبنده که در شکم مادر نبودند عصاى موسى ، قوچ ابراهیم ، آدم و حوا مى باشند.
 
10- آنکه بى روح است و نفس مى کشد، صبح است ، خداى تعالى فرمود: (والصبح اذا تنفس ) (28): (سوگند به صبح آنگاه که نفس ‍ مى کشد).
 
11- ناقوس مى گوید: (تق ، تق ؛ حق ، حق ، آهسته ، آهسته ؛ عدالت ، عدالت ؛راستى ، راستى ؛ دنیا ما را فریب داد و در هوس انداخت ؛ دنیا دوره به دوره سپرى مى شود؛ نمى گذرد روزى مگر که سست مى کند از ما پایه اى ، مردگان ما را خبر دادند که از این سرا کوچ مى نماییم ، پس چرا ما اینجا را براى خود وطن گرفته ایم ؟)
 
12- آن رونده که یک بار راه رفت کوه سیناست ، میان آن کوه و زمین مقدس (مسجداقصى ) چند روزى راه بود، بنى اسرائیل که به فرمان موسى (علیه السلام ) آهنگ آن سرزمین داشتند نافرمانى کردند، خدا از آن کوه پاره اى برکند و دو بال از نور برایش قرار داد و بر بنى اسرائیل که در بیابان راهپیمایى مى کردند سایبان شد و برابر سر آنان سیر مى نمود، چنانکه خدا در قرآن فرموده است : (و چون کوه را از جا برکندیم و مانند سایبان بر سرشان قرار دادیم و آنان گمان کردند بر سرشان مى افتد.)(29) و موسى بنى اسرائیل را گفت : چرا نافرمانى مى کنید، دست از نافرمانى بردارید وگرنه کوه را بر سرتان مى افکنم ، چون توبه کردندکوه به جایش ‍ برگشت .
 
13- درختى که سواره ، صد سال در سایه اش راه مى رود و به پایانش ‍ نمى رسد،درخت طوبى است و آن سدرة المنتهى است که در آسمان هفتم است ، به سوى آن درخت ،اعمال بنى آدم بالا مى رود و آن از درختهاى بهشت است ، هیچ کاخى و خانه اى در بهشت نیست مگر شاخه اى از شاخه هایش در آن آویخته و مانندش در دنیا خورشید است ، خودش یکى ست و پرتوش در همه جاست .
 
14- مکانى که خورشید جز یک بار در آن نتابید، زمین دریایى است که بنى اسرائیل از آن عبور کردند و فرعونیان در آن غرق شدند، در آن هنگام که خدا براى موسى(علیه السلام ) آن دریا را شکافت و آب ، مانند کوهها روى هم ایستاد و زمین
دریا به تابیدن خورشید، خشک شد سپس آب دریا به جایش برگشت .
 
15- درختى که بى آب رویید، درخت یونس پیغمبر است و آن معجزه اى بود که خداى تعالى فرمود: (و اءنبتنا علیه شجرة من یقطین ) : (بر سرش درختى از کدو رویانیدیم .)(30)
 
16- غذا خوردن اهل بهشت که مى خورند و چیزى دفع نمى کنند، مانندش در دنیا، بچه است در شکم مادر، از نافش مى خورد و دفع نمى کند.
 
17- غذاهاى گوناگون بهشتى که در یک کاسه است و آمیخته نمى شود، مانندش در دنیا تخم مرغ است که سفیده و زرده آن آمیخته نمى شوند.
 
18- دخترکى که از سیب بهشتى بیرون مى آید مانندش در دنیا، کرمکى است که از سیب بیرون مى آید و سیب تغییرى نمى کند.
 
19- کنیزکى که در دنیا مال دو مرد و در آخرت مال یکى است ، مانند درخت خرمایى است که در دنیا به شرکت مال مؤمنى مانند من و کافرى مانند توست و آن در آخرت براى من است نه براى تو؛ زیرا در آخرت ، آن درخت در بهشت است و تو داخل بهشت نمى شوى .
 
20- کلیدهاى بهشت ، (لااله الا الله ) و ( محمد رسول الله)  است .
 
ابن مسیب گفت : چون قیصر روم ، جواب سؤالات را خواند گفت : این سخن بیرون نیامده جز از خاندان نبوت ، سپس پرسید: پاسخ این سؤالات را چه کسى داده است ؟
گفتند: از پسر عموى محمد صلى الله علیه و آله و سلم است .
 
قیصر روم براى امیرالمؤمنین نامه اى نوشت : (سلام علیک ؛ پس از سپاس پروردگار، بر پاسخهاى شما واقف شدم و دانستم که شما از خاندان نبوت هستید و به شجاعت و
علم ، متصف مى باشید، من خواهانم که دینتان را براى من شرح دهید و حقیقت روحى را که خدا در کتابتان گفته است براى من بیان نمایید (یساءلونک عن الروح قل الروح من اءمر ربى )؛ (از روح پرسش مى کنند بگو روح از امر پروردگار من است).(31)
 
امیرالمؤمنین (علیه السلام ) در جواب قیصر، نوشت : (پس از سپاس و ستایش پروردگار، روح نقطه اى است با لطافت و پرتویى است با شرافت که از ساخته اى آفریننده اش و قدرت پدید آورنده اش مى باشد، از گنجینه هاى مملکتش او را بیرون آورده و در نهاد بندگانش نهاده ، پس ‍ روح تو پیوندى است با او، و نزد تو امانتى است از او، هرگاه گرفتى آنچه نزد او دارى ، مى گیرد آنچه نزد تو دارد).(32)


تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

خالد بن ولید از سرداران نیرومند قریش بود. او در سال هفتم هجرت از مکه به مدینه مهاجرت کرد وبه مسلمانان پیوست. ولى پیش از آنکه به آیین توحید بگرود کرارا در نبرد هایى که از طرف قریش براى برانداختن حکومت نو بنیاد اسلام برپا مى ‏شد شرکت مى ‏کرد. هم او بود که در نبرد احد بر مسلمانان شبیخون زد و از پشت‏ سر آنان وارد میدان نبرد شد و مجاهدان اسلام را مورد حمله قرار داد. این مرد پس از اسلام نیز عداوت و دشمنى حضرت على - علیه السلام را فراموش نکرد و بر قدرت بازوان و شجاعت‏ بى نظیر امام رشک مى ‏برد.
پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ، به دستور خلیفه وقت تصمیم بر قتل حضرت على - علیه السلام گرفت ولى به عللى موفق نشد. (3)

احمد بن حنبل در مسند خود مى ‏نویسد
پیامبر اکرم حضرت على را در راس گروهى که در میان آنان خالد نیز بود به یمن اعزام کرد. ارتش اسلام در نقطه ‏اى از یمن با قبیله بنى زید به نبرد پرداخت و بر دشمن پیروز شد و غنایمى به دست آورد. روش امام - علیه السلام در تقسیم غنایم مورد رضایت ‏خالد واقع نشد و براى ایجاد سوء تفاهم میان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم وحضرت على - علیه السلام نامه اى به رسول خدا نوشت و آن را به بریده سپرد تا هرچه زودتر به حضور پیامبر برساند.
بریده مى ‏گوید : من با سرعت‏ خود را به مدینه رسانیدم و نامه را تسلیم پیامبر کردم. آن حضرت نامه را به یکى از یاران خود داد تا براى او بخواند. چون قرائت نامه به پایان رسید ، ناگهان دیدم که آثار خشم در چهره پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ظاهر شد.
بریده مى ‏گوید : از آوردن چنین نامه اى سخت پشیمان شدم و براى تبرئه خود گفتم که به فرمان خالد به چنین کارى اقدام کرده ‏ام ومرا چاره اى جز پیروى از فرمان مقام بالاتر نبود.
او مى ‏گوید : پس از خاتمه کلام من لحظاتى سکوت بر مجلس حکومت کرد.
ناگهان پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم سکوت را شکست و فرمود :
درباره على بدگویى مکنید : «فانه منی و انا منه و هو ولیکم بعدی‏»
او از من و من از او هستم و او زمامدار شما پس از من است.

بریده مى ‏گوید : من از کرده خود سخت نادم شدم و از محضر رسول خدا درخواست کردم که در حق من استغفار کند.
پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم فرمود تا على نیاید و به چنین کارى رضا ندهد هرگز در حق تو طلب آمرزش نخواهم کرد. ناگهان حضرت على - علیه السلام رسید و من از او درخواست کردم که از پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم خواهش کند که در باره من طلب آمرزش کند. (4)
 این رویداد سبب شد که بریده دوستى خود را با خالد قطع کند و دست ارادت و اخلاص به سوى حضرت على - علیه السلام دراز کند تا آنجا که پس از درگذشت پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم ، وى با ابوبکر بیعت نکرد و یکى از آن دوازده نفرى بود که ابوبکر را در این مورد استیضاح کرد و او را به رسمیت نشناخت. (5)

پى ‏نوشت ‏ها :
1- بحار، ج‏21، ص 385
2- الا وان الخطایا خیل شمس حمل علیها اهلها و خلعت لجمها فتقحمت‏بهم فی النار. نهج البلاغه، خطبه‏16
3- شرح این واقعه در بخش چهارم از زندگانى امیر المؤمنین - علیه السلام، که مربوط به دوران زندگى امام - علیه السلام پس از رحلت پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم است، آمده است.
4- اسد الغابة، ج‏1، ص‏176، والدرجات الرفیعة، ص 401.
5- رجال مامقانى، ج‏1، ص‏199 به نقل از احتجاج



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢۳ | ۱٠:۱٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

ﯾﻪ ﺭﻭﺯ ﺧﺎﻧﻮﻣﯽ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺑﺮﮔﺸﺘﻦ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺩﺭ ﻧﺎﻣﻪ ﺍﯼ ﻧﻮﺷﺖ :

ﻣﻦ ﺧﻮﻧﻪ رو ﺗﺎ ﺍﺑﺪ ﺗﺮﮎ ﮐﺮﺩﻡ ﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺎﺿﺮ ﻧﯿﺴﺘﻢ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﻢ ﻭ ﻧﺎﻣﻪﺭﻭ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻭ ﺧﻮﺩﺵ ﺭﻓﺖ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺘﺨﻮﺍﺏ ﻗﺎﯾﻢ ﺷﺪ ﮐﻪ ﻋﮑﺲ ﺍﻟﻌﻤﻞﺷﻮﻫﺮﺵ ﺭﻭ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺒﯿﻨﻪ !!!


ﺷﻮﻫﺮﺧﺴﺘﻪ ﺍﺯ ﺳﺮﮐﺎﺭ ﺍﻭﻣﺪ، ﻭﺍﺭﺩ ﺍﺗﺎﻕ ﺧﻮﺍﺏ ﺷﺪ ﻭ چشمش ﺑﻪ ﮐﺎﻏﺬﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺍﻓﺘﺎﺩ ﻭ ﻧﺎﻣﻪ ﻫﻤﺴﺮﺵ ﺭﻭ ﺧﻮﻧﺪ ، بعد ﺍﺯ ﺧﻮﻧﺪﻥ ﻧﺎﻣﻪ ﺑﺎ ﺗﻤﺎﻡﺧﻮﻧﺴﺮﺩﯼ ﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﻮﺷﺖ ، ﺩﺭ ﻫﻤﯿﻦ هنگام ﺯﻧﮓ ﻣﻮﺑﺎﯾﻞ ﺷﻮﻫﺮﺑﺼﺪﺍ ﺩﺭﻣﯿﺎﺩ ﻭ ﺷﻮﻫﺮ ﺟﻮﺍﺏ ﻣﯿﺪﻩ : ﺳﻼﻡ ﻋﺰﯾﺰﻡ ، ﻣﻦ ﻓﻘﻂ ﻟﺒﺎﺳﺎمو ﻋﻮﺽﮐﻨﻢ ﻭ ﻣﯿﺎﻡ ، ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ﻓﺪﺍﺕ ﺷﻢ !!! ﺧﺪﺍﺭﻭ ﺷﮑﺮ ﺍﯾﻦ ﺯﻧﻢ ﺍﺯ ﺧﻮﻧﻪ ﺭﻓﺘﻪﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﮔﻮﺭشو ﮔﻢ ﮐﺮﺩﻩ ، ﺍیشاله ﺩﯾﮕﻪ ﺭﯾﺨﺘﺶ ﻭ ﻧﺒﯿﻨﻢ ، ﮐﺎﺵﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﻣﯿﺪﯾﺪمش ﺑﺎ ﺗﻮ ﺁﺷﻨﺎ ﻣﯿﺸﺪﻡ. ﻋﺰﯾﺰ ﺩﻟﻢ ﻣﻨﺘﻈﺮﻡ ﺑﺎﺵ ، ﻣﻦ ﺗﺎﻧﯿﻢ ﺳﺎﻋﺖ ﺩﯾﮕﻪ ﭘﯿﺸﺘﻢ. ﻭ ﺑﻌﺪ ﺩﺭ ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺩﺍﺷﺖ ﺯﯾﺮ ﻟﺐ ﺁﻭﺍﺯ ﻣﯿﺨﻮﻧﺪ ﺍﺯﺧﻮﻧﻪ ﺧﺎﺭﺝ ﺷﺪ…

ﺯﻥ ﮐﻪ ﺍﺯ ﺷﺪﺕ ﻋﺼﺒﺎﻧﯿﺖ ﻭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺩﺍﺷﺖ میمرد ﻭ ﭘﺮﭘﺮ ﻣﯿﺸﺪ ﺑﻌﺪ ﺍﺯﺧﺮﻭﺝ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﺍﺯ ﺯﯾﺮ ﺗﺨﺖ ﺧﻮﺍﺏ ﺍﻭﻣﺪ ﺑﯿﺮﻭﻥ ﻭ ﺭﻓﺖ ﺑﺒﯿﻨﻪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﭼﯽﺭﻭﯼ ﮐﺎﻏﺬ ﻧﻮﺷﺘﻪ ؟!

ﺩﯾﺪ ﺷﻮﻫﺮﺵ ﻧﻮﺷﺘﻪ : ﺧﻨﮕﻮﻝ ﺩﯾﻮﻭﻧﻪ ، ﮐﻒ ﭘﺎﯼ ﭼﭙﺖ ﻣﻌﻠﻮﻡ ﺑﻮﺩ ! ﻣﻦﻣﯿﺮﻡ ﻧﻮﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ ﻭ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ…!!!!!!!!!!!!

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٩:۳٦ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

ﺭﻭﺯﯼ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﻗﻤﺎﺭﺑﺎﺯﯼ ﺍﺣﻀﺎﺭﯾﻪ ﺍﯼ ﺍﺯ ﻃﺮﻑ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺩﺭﯾﺎﻓﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺩﺭ

ﺁﻥ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺩﺭ ﺭﻭﺯﯼ ﻣﺸﺨﺺ ﺑﺮﺍﯼ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﺶ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺮﻭﺩ.

ﺻﺒﺢ ﺭﻭﺯ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﺍﻭ به همراه ﻭﮐﯿﻠﺶ ﺑﻪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺭﻓﺖ ﻭ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ

ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺍﺯ ﺍﻭ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﺛﺮﻭﺕ ﻫﻨﮕﻔﺖ ﺭﺍ ﺍﺯ ﭼﻪ ﺭﺍﻫﯽ

ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺗﺎ ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺗﻌﯿﯿﻦ ﮐﻨﺪ ؟

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺟﻮﺍﺏ ﺩﺍﺩ : ﻣﻦ ﺩﺭ ﺗﻤﺎﻡ ﺯﻧﺪگی ﻣﺸﻐﻮﻝ ﺑﻪ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﻮﺩﻩ ﺍﻡ ﻭ ﺗﻤﺎﻡ ﺍﯾﻦ

ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺪﺳﺖ ﺁﻣﺪﻩ. ﮐﺎﺭمند ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﯽ ﮔﻔﺖ : ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﺍﯾﻦ ﻫﻤﻪ

ﺛﺮﻭﺕ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ !!! ﯾﻌﻨﯽ ﺷﻤﺎ ﻫﯿﭽﮕﺎﻩ ﻧﺒﺎﺧﺘﻪ ﺍﯾﺪ ؟ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺎﻭﺭ

ﻧﺪﺍﺭﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﻪ ﺁﻥ ﺍﺯ ﺭﺍﻩ ﻗﻤﺎﺭ ﺑﺎﺷﺪ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﮔﺮ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺷﺘﻪ

ﺑﺎﺷﯿﺪ ﺩﺭ ﯾﮏ ﻧﻤﺎﯾﺶ ﮐﻮﭼﮏ ﺑﻪ ﺷﻤﺎ ﻧﺸﺎﻥ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺩﺍﺩ ﻭ ﺳﭙﺲ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ

: ﻣﺜﻼ ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ

ﺭﺍ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮔﺮﻓﺖ !

ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ، ﻣﻦ ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ !

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻼﻓﺎﺻﻠﻪ ﭼﺸﻢ ﺭﺍﺳﺖ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺑﻮﺩ ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ

ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺖ ! ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺩﻫﺎﻧﺶ ﺍﺯ ﺷﮕﻔﺘﯽ ﺑﺎﺯ ﻣﺎﻧﺪ ﻭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎﺯ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ : ﺣﺎﻻ

ﺣﺎﺿﺮﻡ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺳﺮ ﺩﻭ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﺧﻮﺩﻡ ﺭﺍ

ﺑﺎ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﮔﺎﺯ ﺑﮕﯿﺮﻡ ! ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺍﻣﮑﺎﻥ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺍﻭ ﺁﻥ

ﯾﮑﯽ ﭼﺸﻤﺶ ﻫﻢ ﻣﺼﻨﻮﻋﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﭼﺮﺍ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺑﺪﻭﻥ ﻋﺼﺎ ﺁﻣﺪﻩ ﻭ ﻣﯽ ﺗﻮﺍﻧﺪ

ﺑﺒﯿﻨﺪ ، ﻟﺬﺍ ﺩﻭﺑﺎﺭﻩ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺖ. ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﻫﺎﯼ ﻣﺼﻨﻮﻋﯿﺶ ﺭﺍ

ﺩﺭﺁﻭﺭﺩ ﻭ ﺭﻭﯼ ﭼﺸﻢ ﭼﭗ ﺧﻮﺩ ﮔﺬﺍﺷﺖ ﻭ ﮔﺎﺯ ﮔﺮﻓﺖ ! ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ

ﺑﺴﯿﺎﺭ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻭ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺗﺎ ﺑﺤﺎﻝ ﺳﻪ ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﺑﻮﺩ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺑﺮﺍﻓﺮﻭﺧﺘﻪ

ﺑﻮﺩ.

ﻭﮐﯿﻞ ﻫﻢ ﺷﺎﻫﺪ ﺍﯾﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﻫﺎ ﺑﻮﺩ. ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﺣﺎﻻ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺷﺶ

ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺑﺎ ﺷﻤﺎ ﺷﺮﻁ ﺑﺒﻨﺪﻡ ﮐﻪ ﮐﺎﺭ ﺳﺨﺖ ﺗﺮﯼ ﺍﻧﺠﺎﻡ ﺩﻫﻢ ! ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ

ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺳﺮ ﭼﻪ ﭼﯿﺰﯼ ﺷﺮﻁ ﻣﯽ ﺑﻨﺪﯾﺪ ؟ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﮔﻔﺖ : ﻣﻦ

ﺁﻧﺴﻮﯼ ﻣﯿﺰ ﺷﻤﺎ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻟﯽ ﻗﺮﺍﺭ ﻣﯿﺪﻫﻢ ﻭ ﺍﯾﻦ ﺳﻮﯼ ﻣﯿﺰ می اﯾﺴﺘﻢ

ﻭ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻝ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﻣﯿﮑﻨﻢ ﺑﺪﻭﻥ ﺁﻧﮑﻪ ﺣﺘﯽ ﻗﻄﺮﻩ ﺍﯼ ﺍﺯ ﺁﻥ ﺩﺭ ﺍﯾﻦ

ﺑﯿﻦ ﺑﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﺑﺮﯾﺰﺩ ! ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﺍﺩﺍﺭﻩ ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﮔﻔﺖ : ﺍﯾﻨﺒﺎﺭ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺤﺎﻝ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ

ﻣﻮﻓﻖ ﺷﻮﯾﺪ ، ﻗﺒﻮﻝ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ! ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺳﻄﻞ ﺁﺷﻐﺎﻟﯽ ﺁﻧﺴﻮﯼ ﻣﯿﺰ ﻗﺮﺍﺭ ﺩﺍﺩ

ﻭ ﭘﺸﺖ ﻣﯿﺰ ﻣﻤﯿﺰ ﻣﺎﻟﯿﺎﺗﯽ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ ﻭ ﺯﯾﭙﺶ ﺭﺍ ﭘﺎﯾﯿﻦ ﮐﺸﯿﺪ ﻭ ﻋﻠﯿﺮﻏﻢ ﺗﻼﺵ

ﺗﻤﺎﻡ ﺍﺩﺭﺍﺭﺵ ﺭﺍ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﻣﻤﯿﺰ ﺭﯾﺨﺖ ﻭ ﻫﻤﻪ ﻣﯿﺰﺵ ﺭﺍ ﺁﻟﻮﺩﻩ ﮐﺮﺩ ! ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ

ﻣﺎﻟﯿﺎﺕ ﺑﺎ ﺧﻮﺷﺤﺎﻟﯽ ﻓﺮﯾﺎﺩ ﺯﺩ : ﺩﯾﺪﯾﺪ ؟ ﻣﯿﺪﺍﻧﺴﺘﻢ ﮐﻪ ﻣﻮﻓﻖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﺪ ،

ﻣﻦ ﺑﺮﻧﺪﻩ ﺷﺪﻡ !!!

ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﻭﮐﯿﻠﯽ ﮐﻪ ﻫﻤﺮﺍﻩ ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﻮﺩ ﺑﺎ ﺩﻭ ﺩﺳﺖ ﺳﺮ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﮔﺮﻓﺖ !

ﮐﺎﺭﻣﻨﺪ ﭘﺮﺳﯿﺪ ﺍﺗﻔﺎﻕ ﺧﺎﺻﯽ ﺍﻓﺘﺎﺩﻩ ؟ ﺷﻤﺎ ﺧﻮﺏ ﻫﺴﺘﯿﺪ ؟

ﻭﮐﯿﻞ ﮔﻔﺖ : ﻧﻪ ! ﺧﻮﺏ ﻧﯿﺴﺘﻢ ! ﺻﺒﺢ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﺳﺘﯿﻢ ﺑﻪ ﺍﯾﻨﺠﺎ ﺑﯿﺎﯾﯿﻢ ،

ﭘﯿﺮﻣﺮﺩ ﺑﺎ ﻣﻦ ﺳﺮ ۲۵ﻫﺰﺍﺭ ﺩﻻﺭ ﺷﺮﻁ ﺑﺴﺖ ﮐﻪ ﺭﻭﯼ ﻣﯿﺰ ﺷﻤﺎ ﺍﺩﺭﺍﺭ ﺧﻮﺍﻫﺪ

ﮐﺮﺩ ﻭ ﺷﻤﺎ ﻧﻪ ﺗﻨﻬﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺖ ﻧﻤﯽ ﺷﻮﯾﺪ ﺑﻠﮑﻪ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﺎﺭ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺧﻮﺷﺤﺎﻝ ﻫﻢ

ﺧﻮﺍﻫﯿﺪ ﺷﺪ !!!!!

 



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٩:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

پادشاه شام که منوشنگ قرطاس، نام داشت، سال‌ها آرزوی داشتن فرزند را در سر می‌پروراند، سرانجام عنایت خداوند شامل حالش گشت، صاحب پسری شد، به فر قباد و به چهر منوچهر، ملک وی را «همای» نام نهاد و به دایه سپرد. همای چون بزرگ شد، در تمامی علوم مهارت یافت و از دانشوران گوی دانش ربود.

 

از قضا شبی همای به قصر شاه آمد و گفت: «پدرجان دلتنگم، دیگر میل باغ و بوستان ندارم رخصت دهید تا به شکار روم» جهاندار که تاب دوری وی را نداشت اجازه داد تا یک روز برای شکار به صحرا رود. شهریار همای را سوار بر اسبی بادپا و زیبا به نام «غراب» راهی کرد.

 

کوه و صحرا پر از گل و لاله بود و هوا مشک‌افشان، ناگاه ملک‌زاده از دور غباری تیره دید، شتابان به آن سوی رفت، گوری دید که با سرعت باد می‌گریزد، شاهزاده کمندی بر گور وحشی انداخت اما نره‌گور از چنبرش گریخت، سوار بر اسب تکاورش به تعقیب گور شتافت، خورشید غروب کرد و خسرو پاک‌نژاد تا سپیده‌دم در بیابان براند.

 

صبحدم به کشتزاری خوش و خرم رسید، آن بوستان، اقامتگاه پری بود، در آن کاخی چون بهشت نمایان شد. پری به پیشواز همای آمد و وی را به تفرج در قصر دعوت کرد. در آن جا دیبایی زرنگار دید که تصویر پیکری پری‌چهره بر آن نگاشته بودند، پری گفت: «این پیکر دخت فغفور چین است، با دیده‌ی باطن در آن بنگر نه با چشم ظاهر.» همای در آن نقش خیره شد. از می عشق مست گشت و از پای افتاد، ندای سروش به گوشش فرو گفت: «ای کسی که دین و دل از دست داده‌ای از دل گذر کن تا به دلبر رسی، رنج سفر بر خود هموار کن تا به او رسی.» چون شهزاده سر بلند کرد، نه گلزار دید و نه قصر اما در آتش عشق می‌سوخت.

 

چون خورشید برآمد، لشکریان، ملک‌زاده را با حالتی دردناک یافتند و حال پریشانش را پرسیدند، وی تمام ماجرا را شرح داد، گفتند: «شهریارا! چرا خود را رنج می‌دهی و به خیالات دل خوش کردهای؟» همای برآشفت و پاسخ داد: «از دردم بی‌خبرید، دلم گرفتار آن پری پیکرست، سلام مرا به مادرم رسانید و بگویید جگرگوشه‌ات به دنبال جانان به سرزمین ختا رفت.»

 

ملک‌زاده با همزاد خویش «بهزاد» روانه گشت در حالی که بی‌قرار بود و چون مرغ سحر می‌خروشید. پس از طی راه دراز به دریایی رسیدند که زنگی آدم‌خواری، سمندون نام با چهل زنگی دیگر در راه کمین کرده بودند، به محض دیدن آن دو، اسیرشان کردند و در کشتی انداختند، ناگهان بادی وزید و دریا به جوش آمد، زنگیان آن دو را به دریا انداختند و فرار کردند. یک ماهی در دریا سرگردان بودند تا به صحرایی خرّم رسیدند.

 

جمعی را دیدند که شتابان به سوی آنان می‌آیند، اندیشیدند که می‌خواهند دمار از روزگارشان برآورند، ناگاه دیدند همگی کرنش نمودند و گفتند: «شاه ما، برای صید گور بدین دشت آمده بود که از اسب افتاد و جان داد، رسمی کهن در شهر ماست که وقتی عمر شاه به پایان رسید، نخستین کسی که از راه رسد به سلطانی خاور برمی‌گزینیم.» همای که دل سوی یار داشت به ناچار راهی سرزمین خاور شد، حکومت را به دست گرفت و وزارت خود به بهزاد سپرد اما دمی از خیال همایون فارغ نمی‌گشت.

 

همای شبی در خواب باغی دید چون گلزار بهشت و پری‌چهری چون تذرو، در بوستان ندا دادند که برخیزید، حور عین، همایون فغفور چین می‌رسد، همای با شنیدن نام یار، اختیار از کف بداد و گفت: «ای مرهم دردهای من، تو از چین مرا در شام شکار کردی، از آن پس هرجا، نشان تو را می‌جویم و غمگساری جز تو ندارم، به فریادم رس» بت ماه‌پیکر پاسخ داد: «تو بر تخت شاهی ادعای عشق داری؟ یا راه عاشقی پیش گیر یا ترک عاشقی کن.» همای بانگ برآورد و گریست، بر اسب کوه‌پیکرش سوار شد و به سوی مرز توران روانه شد.

 

صبحدم به کاروانی رسید، سالار کاروان فرخنده پیری بود به نام «سعدان» که برای همایون تجارت می‌کرد. همای خود را قیس پسر قیسان بازرگان معرفی کرد، سعدان گفت: «در راه دزدی است به نام زند جادوگر که در زرینه دز جای دارد و راه عبور بر همه بسته است.» همای به قصد هلاک جادوگر سوار بر اسب شد و راه دژ در پیش گرفت. آتشی جوشان دید، خداوند را به اسم اعظم خواند و از دل آتش عبور کرد، به سوی حصار قلعه تاخت، دیو پتیاره‌ای را دید، او را کشت و وارد دژ شد. آنجا پری‌پیکری با گیسو به پای تخت بسته شده بود، چون نام آن ماهروی را پرسید، دانست که پری‌زاد دختر خاقان چین است که زند جادو او را به دام افکنده است. همای او را از بند رهانید و راز عشق خویش بر او آشکار کرد، پری‌زاد قول داد که همایون را به او برساند، به همراهی کاروانیان در گنج‌ها را گشودند و با هزاران شتر پر از سیم و زر، قصد چین کردند. شب‌هنگام به چین رسیدند، پری‌زاد را با اکرام به بارگاه رساندند چون گلی به گلستان.

 

پری‌زاد احوال خویش که چگونه گرفتار زند جادو شد و همای او را از بند رهاند را برای همایون باز گفت، پری‌زاد آن قدر از همای سخن راند که همایون مهرش را به دل گرفت.

 

چون خورشید برآمد، همای همراه سعد بازرگان به بارگاه فغفور چین رو نهادند، سعدان ماجرای زرینه دز، زند جادو، آزادی پری‌زاد و فتح گنج را به دقت شرح داد. شاه وی را ستود و وعده‌ی گنج و منشورش داد. پس از میگساری به سوی آرامگاه روان شدند. ناگاه بتی چون ماه در کنار پری‌زاد نمایان شد، همای دانست که آن گل‌چهره کیست، از حال رفت، چون به هوش آمد، کسی را ندید.

 

از سوی دیگر خبر آوردند که شاهزاده همای مهمان شاه است، پری‌زاد از همایون خواست، پنهانی بر طارمی بنشینند تا همای را به او نشان دهد، همایون با دیدن او دلش در آتش عشق افتاد.

 

صبح روز بعد به همای خبر دادند که شاه عزم شکار دارد، درنگ مکن و به درگاه شاه روی آور، هنگام حرکت ناگاه کوکبه‌ی همایون را دید، دلش لرزید، نقیبان بر او بانگ زدند که حرکت کن، به ناچار مرکب را راند، چون پرسید، دانست که دختر فغفور در این حوالی باغی دارد که یک هفته برای اقامت آنجا می‌رود. وقتی به شکارگاه رسیدند، شاهزاده همای به خود پیچید و با اظهار درد شکم برگشت و به سوی باغ همایون شتافت. پاسبانی مست و چوبک به دست را دید، چنان نایش را فشرد که جان سپرد و خود به نزدیک پرده‌سرا شتافت. همایون به محض دیدن همای به بام شبستان رفت، پری‌زاد همای را به ایوان آورد آن دو تا صبح در کنار هم میگساری کردند.

 

چون سپیده بردمید، همای از شبستان خارج شد، ناگاه دهقانی پیر به سوی شاه شتافت و گفت: «بگو کجا بودی، چرا به این قصر آمدی؟» شاهزاده چون پیل مست غرید و سر دهقان را از تن جدا کرد. یکی از مقیمان ماجرا را به گوش فغفور رساند، شاه همان دم فرمود تا همای را به بند گران کشند.

 

ملک همای در بند گرفتار شد، بر درد گرانش می‌گریست که ناگاه ماهی فروزنده به زندان وارد شد، شاه را ثنا گفت و بند از دست و پایش گشود، دختر خود را سمن‌رخ دختر سهیل جهانسوز معرفی کرد و گفت: «دلم چون آهو در دام تو گرفتار است، من جمالی همچون همایون ندارم ولیکن سه روز با من بساز» پس از سه روز میگساری و خلوت، سمن‌رخ دسته‌ای سلاح و بادپایی به او داد و بدرودش گفت.

 

همای به سوی قصر همایون شتافت، همایون گفت: «بازگرد که من از تو روی گرداندم، نامم را ننگین نمودی، نزد دلبرت سمن‌رخ برو که، با یک دل، دو دلبر نمی‌توان گرفت». پس از گفتوگوی بسیار همای جگرخسته، ناکام روی به صحرا نهاد، اشک خونین ریخت و آه آتشین کشید.

 

همایون چون از یار خویش مهجور ماند از رفتار و گفتار خود خجل گشت، تیغ و سپر برداشت، بر اسب تکاوری برنشست و در پی دلبر شتافت. ابتدا خواست به پایش بیفتد ولی خودداری کرد، برای آزمایش او، چهره‌اش را پوشاند، خود را «هام» معرفی کرد و نام او را پرسید و تهدیدش کرد، کار به مناظره و مجادله کشید، دو طرف آماده‌ی نبرد شدند، سرانجام همای، همایون را بر زمین زد خواست سرش را از تن جدا کند که همای کلاه از سر برداشت، به پای هم افتادند و لابه کردند.

 

چون خورشید طلوع کرد ناگاه غباری دشت را فرا گرفت و غرش کوس بلند شد ملک‌زاده با یار پری‌چهره از ترس به سوی دیر کهنی که در آن دشت بود شتافتند، از بالای دیر بهزاد را دیدند و شاد گشتند.

 

همای فرمان داد نامه‌ای برای فغفور چین نویسند تا همایون را از شاه چین خواستگاری کند، فغفور چین با دیدن نامه ناراحت شد اما به روی خود نیاورد و شاهزاده را به بارگاه خویش فراخواند.

 

شاهزاده همای با وجود مخالفت بهزاد به درگاه فغفور روی آورد و همایون را به بوستان شاهی روانه کرد. همای تمام شب، گرد قصر همایون گشت و نالید اما از او اثری نیافت.

 

شاه چین با مشورت وزیر جهان‌دیده‌اش، همایون را در زیرزمین زندانی کرد و شایعه کرد که همایون حورا سرشت از دنیا به سوی باغ بهشت پرواز کرد، همه‌ی مردم از این غصه بر سر خاک ریختند، چون این خبر به همای رسید، از جان خروشی برآورد و به بارگاه فغفور رفت. همان دم تابوت آن گلعذار را در دیبای زرنگار بر دوش می‌بردند، تابوت را در دخمه‌ای نهادند و در دخمه را سنگ مرمر نهادند. همای به دیوانگی سر به صحرا گذاشت و کسی از حال او خبری نداشت.

 

پری‌زاد از حقیقت ماجرا آگاه شد، پنهانی به بارگاه وزیر رفت تا همایون را در چاه ملاقات کند در این هنگام فرینوش (پسر وزیر) عاشق پری‌زاد گشت و بی‌قرار شد، با خود گفت: «دردم به دست همای درمان می‌شود، اگر من نشانی یارش را آشکار سازم، او نیز کام دلم را برمی‌آورد.»

 

آن‌گاه نزد بهزاد رفت و راز همایون را آشکار کرد، با یکدیگر به جست و جوی شاهزاده پرداختند. به هر کوه دوان و به هر سو خروشان، اما اثری از همای نبود، تا به کاروانی رسیدند. ساربان گفت: «کسی در دامنه‌ی کوه است که ناله‌ای دردناک می‌کند، حتی شب هم خواب ندارد.» هر دو با شتاب به آن سمت تاختند، ملک‌زاده را چون حیوان وحشی و رمنده یافتند، با نیرنگ و فسون رام گشت. فرینوش گفت: «غم مخور که محبوب تو در سردابه‌ای زندانی است، اگر با من پیمان بندی که مرا یاری کنی تا به وصال پری‌زاد رسم، می‌گویم که جانانت کجاست» شاهزاده همای پاسخ داد: «اگر مرا به مرادم رسانی سوگند می‌خورم پری‌زاد را اگر پری هم باشد به برج تو می‌آورم» با هم به مخفی‌گاه همایون رفتند، ماه را از چاه بیرون آوردند و فرار کردند.

 

سحرگاه مقیمان بارگاه چین خبر شدند، سپاهی آراستند و آماده‌ی نبرد شدند، سواران شام به سرکردگی شاهزاده همای و بهزاد، با چینیان جنگیدند تا این که فغفور چین کشته شد و همای بر تخت او نشست، همایون پس از سوگواری در مرگ پدر به عقد شاهزاده همای درآمد.

 

آن گاه همای پری‌زاد را به فرینوش داد و او را بر تخت شاهی چین نشاند. خود به اتفاق یاران به ملک شام بازگشت و به جای پدر بر تخت سلطنت نشست، خداوند پسری به نام «جهانگیر» به او عطا کرد.

 

خواجوی کرمانی



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٦:٠۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

در ساختن کاروانسرای زعفرانیه‌ی نیشابور که هنوز ویرانه‌های آن میان نیشابور و بیهق (سبزوار)‌ برپاست، یاد می‌کنند که بازرگانی چینی برای آن‌که رونق بازار چین را به رخ بازرگانان ایرانی کشد، یک کاروان زعفران به ایران گسیل داشت و به کاروانسالار فرمود که هر آینه زعفران را به کسی بفروشد که یک‌جا توان خرید آن را داشته باشد؛ و بازرگان که از راه شمال شهرهای ایران را پیموده بود و خریدار نیافته بود و به هرکجا که می رسید خودنمایی نموده و می گفت که در ایران کسی توان خرید زعفران های ما را نداشت ! ‌هنگام بازگشت، در نیشابور به جایی رسید که بازرگانی کاروانسرایی می‌ساخت. از وی چگونگی را پرسیدند و او داستان را باز گفت. بازرگان نیشابوری را غیرت به جوش آمد و زعفران را یکجا از او بخرید و بفرمود تا در زیر پی ساختمان کاروانسرا ریزند! به کاروانسالار گفت به چین بازگرد و بگو که کاروان زعفران شما را در ایران در گل پی کاروانسرا ریختند ... نام این کاروانسرا زعفرانیه گردید و سده‌ها از آن بوی خوش زعفران می‌آمد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٦:٠۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

روزی رستم برای شکار به نزدیکی های مرز توران می رود، پس از شکار به خواب می رود. رخش که رها در مرغزار مشغول چرا بوده توسط چند سوار ترک به سختی گرفتار می شود. رستم پس از بیداری از رخش اثری جز رد پای او نمی بیند. درپی اثر پای او به سمنگان می رسد. خبر رسیدن رستم به سمنگان سبب می شود بزرگان و ناموران شهر به استقبال او بیایند. رستم ایشان را تهدید می کند چنانچه رخش را به او بازنگردانند، سر بسیاری را از تن جدا خواهد کرد. شاه سمنگان از او دعوت می کند شبی را دربارگاه او بگذراند تا صبح رخش را برای او پیدا کنند. رستم با خشنودی می پذیرد.

 

 

در بارگاه شاه سمنگان رستم با تهمینه روبرومی شود و عاشق او می شود و او را توسط موبدی از شاه سمنگان خواستگاری می کند. فردای آن روز رستم مهره ای را به عنوان یادگاری به تهمینه می دهد و می گوید چنانچه فرزندشان دختر بود این مهره را به گیسوی او ببندد و چنانچه پسر بود به بازو او؛ پس از آن رستم روانه ایران می شود و این راز را با کسی در میان نمی گذارد.

پس از چندی که سهراب، جوانی تنومند نسبت به همسالان خود شده است، نشان پدر خود را از مادر می پرسد. مادر حقیقت را به او می گوید و مهره نشان پدر را بر بازو او می بندد و به او هشدار می دهد که افراسیاب دشمن رستم از این راز نباید آگاه گردد. سهراب که آوازه پدر خود را می شنود، تصمیم می گیرد که ابتدا به ایران حمله کند و پدرش را به جای کاووس شاه برتخت بنشاند و پس از آن به توران برود و افراسیاب را سرنگون سازد.

افراسیاب با حیله با عنوان کمک به سهراب لشکری را به سرداری هومان و بارمان به یاری او می فرستد و به آنان سفارش می کند که نگذارند سهراب، رستم را بشناسد. سهراب به ایران حمله ور می شود و کاووس شاه، رستم را به یاری می طلبد، رستم و سهراب باهم روبرو می شوند. سهراب از ظاهر او حدس می زند که شاید او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خود را از او پنهان می کند. در نبرد اول سهراب بر رستم چیره می شود و می خواهد که او را از پای در آورد ولی رستم با نیرنگ به او می گوید که رسم آنان این است که در دومین نبرد پیروز، حریف را از پای درمی آورند.

ولی در نبرد بعدی که رستم پیروز آن است به سهراب رحم نمی کند و همین که او را از پای در می آورد، مهره نشان خود را در بازوی او می بیند. سهراب اینک به نوشداروی که نزد کاوس شاه است می تواند زنده بماند ولی او از روی کینه از دادن آن خودداری می کند. پس از آنکه او را راضی می کنند که نوشدارو را بدهد، سهراب دیگر دار فانی را وداع گفته است.

غمنامه رستم و سهراب اتفاق می افتد چون رستم باید یگانه باشد و قدرتمدارن تاب دونمونه مانند رستم را ندارند، چه کاووس شاه ایران که رستم به او خدمات بسیار کرده است ( هم اوست که از رساندن نوشدارو برای التیام زخم سهراب امتناع می کند) و چه شاه توران که از رستم لطمه خورده است. سهراب که از پشت رستم است، ویژگی های او را دارد، حتی اسبی که می تواند به اوسواری دهد، اسبی است که ازپشت رخش( اسب رستم) به دنیا آمده است. بنابراین تزویر و زور قدرتمداران به همراه خامی وبلند پروازی سهراب و غرور رستم که نام خودرا برای فرزند فاش نمی کند، به فاجعه دامن می زند که به پایان غم انگیز خود برسد.



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٥:٥٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

روزی سپیده دم و هنگام بانگ خروس, گیو و گودرز و طوس و چند تن از سواران با باز و یوز شادان رو سوی نخجیر آوردند. شکار فراوان گرفتند و پیش رفتند تا بیشه ‌ای در مرز توران از دور پدیدار شد. طوس و گیو تاختند و در آن بیشه بسیار گشتند. ناگهان چشمشان بر دختر ماهرویی افتاد که از زیبایی و دیدارش در شگفت ماندند. از حالش جویا شدند دختر گفت: «دوش پدرم سرمت به خانه در آمد. و بر من خشم گرفت و تیغ زهرآگینی برکشید تا سرم را از تن جدا سازد. چاره جز آن ندیدم که به این بیشه بگریزم . در راه اسبم بازماند و مرا بر زمین نشاند. زر و گوهر بی ‌اندازه با خود داشتم که راهزنان ازمن بزور گرفتند و از بیم تیغشان به اینجا پناه آوردم.» چون از نژادش پرسیدند خود را از خانوادﮤ گرسیوز برادر افراسیاب معرفی کرد.
طوس و گیو بر سر دختر به ستیزه برخاستند و هر یک به بهانـﮥ آنکه او را زودتر یافته ‌اند از آن خود پنداشتند.

سخنشان بتندی به جایی رسید
که این ماه را سر بباید برید
یکی از دلاوران میانجی شد و گفت: «او را نزد شاه ایران ببرید و هرچه او بگوید بپذیرید.» همچنان کردند و دختر را پیش کاوس بردند.

چو کاوس روی کنیزک بدید
دلش مهر و پیوند او برگزید

همین که دانست وی از نژاد مهان است او را درخور خویشتن دانست. با فرستادن ده اسب گرانمایه و تاج و گاه, سپهبدان را خشنود ساخت و دختر را به شبستان خویش فرستاد.

چو نه ماه بگذشت بر خوبچهر
یکی کودک آمد چو تابنده مهر

چون خبر زادن پسر به کاوس رسید شاد گشت و نامش را سیاوش نهاد و عزیزش داشت و ستاره شناسان را خواند تا طالع کودک را ببیننند. اختر شناسان آیندﮤ کودک را آشفته و بختش را خفته دیدند و در کارش به اندیشه فرو ماندند. چون چندی گذشت, کاوس سیاوش را به رستم سپرد تا به زابلستان ببرد و او را پهلوانی بیاموزد. رستم او را پرورش داد و هنر سواری و شکار و سخن گفتن آموخت.

سیاوش چنان شد که اندر جهان
بمانند او کس نبود از مهان

روزی نزد رستم دیدار شاه را آرزو کرد و گفت:

بسی رنج بردی و دل سوختی
هنرهای شاهانم آموختی

پدر باید اکنون ببیند زمن
هنرها و آموزش پیلتن

رستم فرمود اسب و سیم و زر و تخت و کلاه و کمر آماده ساختند و خود با سپاه, سیاوش را به درگاه شاه برد.
چون کاوس شاه از آمدن پسر آگاه گشت فرمود تا دلاوران به پیشبازش شتافتند و به پایش زر افشاندند و همینکه پسر خود را با آن برز و بالا و دانش و خرد دید در شگفتی ماند و جهان آفرین را ستایش کرد و پسر را در کنار خود بر تخت نشاند و فرمود:

به هر جای جشنی بیاراستند
می و رود و رامشگران خواستند

یکی سرو فرمود کاندر جهان
کسی پیش از آن خود نکرد از مهمان

هفته ای به شادی نشستند. کاوس در گنج برگشاد و از دینار و درم و دیبا و گهر و اسبان و برگستوان و خدنگ هر آنجه بود به سیاوش داد و منشور کهستان را بر پرنیان نوشت و به او هدیه کرد, پس از آن شهریار از دیدار چنان پسر روزگاز به شادی گذراند تا روزی که با پسر نشسته بود, سودابه زن کاوس و دختر شاه هاماوران از در در آمد.

چو سودابه روی سیاوش بدید
پر اندیشه گشت و دلش بردمید

پنهانی به او خبر داد که شبستانش برود, اما سیاوش بر آشفت و «بدو گفت مرد شبستان نیم ».
سودابه که چنین دید شبگیر نزد کاووس شتافت و گفت: بهتر است که سیاوش را به شبستان خویش بفرستی تا خواهران خود را ببیند که همگی آرزوی دیدارش را دارند. شاه پسندید و سیاوش را خواند و وی را به رفتن به شبستان و دیدار خواهران برانگیخت.

پس پردﮤ من ترا خواهر است
چو سودابه خود مهربان مادر است

پس پرده پوشیدگان را ببین
زمانی بمان تا کنند آفرین

سیاوش در دل اندیشید که مگر شاه خیال آزمایش او را دارد, پس پاسخ داد که بهتر است او را نزد بخردان و بزرگان کار آزموده و نیزه داران و جوشنوران راهنمایی کند نه به شبستان و نزد زنان.

چه آموزم اندر شبستان شاه
به دانش زنان کی نمایند راه ؟

شاه اگرچه جواب او را پسندید, اما به رفتن نزد خواهران و کودکان آنقدر پا فشاری کرد تا سیاوش پذیرفت و با هیربد پرده‌ دار روان شد. همینکه به شبستان رسید و پرده به یک سو رفت همه به پیشباز آمدند. سیاوس خانه را پر مشک و زعفران و می و آواز رامشگران یافت. در میان خوبرویان تخت زرینی دید به دیبا آراسته و سودابـﮥ ماهروی بر آن نشسته. چون چشم سودابه بر سیاوش افتاد از تخت فرود آمد و به برگرفتش و چشم و رویش را بوسید و از دیدارش سیر نشد و یزدان را ستایش کرد که چنان فرزندی دارد. اما سیاوش که دانست آن مهر چگونه است زود نزد خواهران خرامید و همه بر او آفرین خواندند و بر کرسی زرینش نشاندند. مدتی دراز نزدشان ماند و پیش پدر بازگشت و گفت:

همه نیکویی در جهان بهر تست
زیزدان بهانه نبایدت جست

شاه از گفتار پسر شاد گشت و چون شب به شبستان در آمد از سودابه دربارﮤ سیاوش و فرهنگ و خردمندیش پرسید سودابه او را بیهمتا دانست و افزود که اگر رای سیاوش همراه باشد یکی از دخترانش را به او بدهد تا فرزندی از خاندان مهان بوجود آید. شاه پسندید و این سخن را با سیاوش در میان نهاد. سیاوش:

چنین گفت من شاه را بنده ام
به فرمان و رایش سرافکند ه ام

مبادا که سودابه این بشنود
دگرگونه گوید بدین نگرود


به سودابه زینگونه گفتار نیست
مرا در شبستان او کار نیست

شاه ازگفتار سیاوش خندید چون «بند آگه از آب در زیر کاه» و از جانب سودابه آسوده خاطرش ساخت که گفتارش از روی مهربانی است و نیاید گمان بدبرد.
سیاوش بظاهر شاد گشت, اما در نهان همچنان از کارش دلتنگ ماند. چون شب در گذشت, سودابه دختران را پیش خواند و خود بر تخت نشست و افسری از یاقوت سرخ بر سر نهاد و هیربد را به دنبال سیاوش فرستاد. چون سیاوش به شبستان آمد, سودابه برخاست و بر تخت زرینش نشاند و دست بر سینه پیشش ایستاد و ماهرویان را یکایک به او نشان داد و گفت: خوب بر این بتان طراز بنگر تا چه کس پسندت آید سیاوش چون اندکی چشم بر ایشان انداخت سودابه همه را روانه کرد و خود تنها ماند و پرسید:

از این خوبرویان به چشم خرد
نگه کن که با تو که اندر خورد

اما سیاوش که دل به مهر ایران بسته بود فریب او را نخورد. داستانهای شاه هاماوران و دشمنی ‌های او را با پدر و گرفتاری کاوس همه را بیاد آورد و دردل گفت:

پر از بند سودابه گر دخت اوست
نخواهد مر این دوده را مغز و پوست

سودابه که دید سیاوش لب به پاسخ نگشاد نقاب از رخ به یک سو افکند و دلبری آغاز کرد. خود را خورشید و دختران را ماه دانست و برتری خود را بر ایشان نمودار کرد:

کسی کو چو من دید بر تخت عاج
ز یاقوت و پیروزه بر سرش تاج

نباشد شگفت از به مه ننگرد
کسی را بخوبی بکس نشمرد

پس از آن از سیاوش خواست که بظاهر دخترش را به زنی بپذیرد, اما پیمانی با او ببندد تا او جان و تن خود را نثارش بکند:

من اینک بنزد تو استاده ام
تن و جان شیرین ترا داده ام

زمن هرچه خواهی همه کام تو
بر آرم نپیچم سر از دام تو

سرش را تنگ در آغوش گرفت و بیشرمانه بر آن بوسه ‌ای زد چهرﮤ سیاوش از شرم خونین گشت و در دل گفت:

نه من با پدر بیوفایی کنم
نه با اهرمن آشنایی کنم

با اینهمه نجابت و بلندی طبع, باز اندیشید که اگر با این زن بیشرم بسردی سخن گوید و خشمگینش سازد باشد که جادویی بکار برد و شهریار را با خود همراه سازد, بهتر است به گفتار چرب و نرم دلش را گرم کند. پس گفت که جز دختر او خواستار کسی نیست, اما از آنکه مهر او را در دل دارد بهتر است که راز را بر کس نگشاید و خود نیز جز نهفتن چاره‌ ای ندارد.

سربانوانی و هم مهتری
من ایدون گمانم که تو مادری

این را گفت و بیرون رفت. سودابه شب به شاه مژده داد که:

جز از دختر من پسندش نبود
زخوبان کسی ارجمندش نبود

شاه چنان شاد گشت که در دم در گنج گشاد و دیبای زربفت و گوهر و انگشتری و تاج وطوق بیرون کشید. سودابه از آنهمه چیز خیره ماند و بر تخت نشست و سیاوش را پیش خواند, از هر در با او سخن راند و گفت: شاه گنجی برایت آراسته است که دویست پیل برای حملش لازم آید. اکنون دخترم را به تو می ‌سپارم و از آنچه شاه برایت آماده ساخته است فزونترمی‌ دهم.دیگرچه بهانه ای داری که از مهرم سر بتابی . به پایش افتاد, درخواستها کرد و زاریها نمود:

که تا من ترا دیده ‌ام مرده ‌ام
خروشان و جوشان و آزرده ‌ام

همی روز روشن نبینم ز درد
بر آنم که خورشید شد لاجورد

یکی شاد کن در نهانی مرا
ببخشای روز جوانی مرا

پس از آنهمه درخواست او را ترساند که اگر از فرمانش سر بپیچد روزگارش را تیره و تار
می سازد.
اما سیاوش که از این درخواست شرمگین گشته بود بهیچوجه سستی به خود راه نداد و سودابه را از خود راند.

سیاوش بدو گفت کاین خود مباد
که از بهر دل من دهم دین به باد

چنین با پدر بیوفایی کنم
ز مردی و دانش جدایی کنم

تو بانوی شاهی و خورشیدگاه
سزد کز تو ناید بدینسان گناه

پس از آن با خشم از تخت برخاست که بیرون برود, ناگهان سودابه بر او آویخت و گفت: راز دل با تو گفتم اکنون رسوایم می ‌کنی. جامه بردرید و خروش برآورد. فریادش از شبستان به گوش شاه رسید و شتابان نزد سودابه رفت, او را زار و آشفته دید. سودابه همینکه چشمش به شاه افتاد روی خراشید و گیسوان کند و گفت که سیاوش بر او نظر بد دارد, بر او دست یازیده و بر تنش آویخته, تاج از سرش بر گرفته و جامه‌ اش را چاک کرده است. شهریار از این سخن پراندیشه گشت و سیاوش را پیش خواند و راستی را جویا شد.


سیاوش بگفت آن کجا رفته بود
وز آن کو ز سودابه آشفته بود

اما سودابه همه را انکار کرد و گفت: خواستم دخترم را با چندین دیبا و گنج آراسته به او بدهم نپذیرفت و :

مرا گفت با خواسته کار نیست
به دختر مرا راه دیدار نیست

ترا بایدم زین میان گفت بس
نه گنجم بکار است بی ‌تو نه کس

پس گفت: شاها از تو کودکی در شکم دارم که از رنج این پسر نزدیک به مرگ بود و دنیا از این رنج به چشمم تنگ و تاریک آمد.
شهریار از راه آزمایش و برای یافتن گنهکار اندیشه ای بخاطرش رسید. ابتدا دست و بر و بازو و سراپای پسر را بویید و بوسید. هیچ جا بویی از او به مشامش نرسید ‹‹ نشان بسودن ندید اندروی” و چون نزدیک سودابه رفت سراپایش را پر بوی مشک و گلاب دید, غمگین گشت و سودابه را گناهکار شناخت و چون خواست او رابکشد چند چیز به خاطرش رسید. یکی آنکه از هاماوران آشوب و جنگ برخواهد خاست. دوم آنکه هنگامی که در بند شاه هاماوران گرفتار بود جز سودابه پرستاری نداشت. سوم آنکه چون دلش ازمهر او آکنده بود بخشایش را سزا دانست. چهارم آنکه کودکان خرد از او داشت که تیمارشان آسان نبود, پس از کشتنش چشم پوشید, اما خوارش داشت.
سودابه که دانست دل شاه با او دگرگون گشته است, مغزش از کینه آغشته شد و چارﮤ تازه ای بکار برد. در سرا پرده زن پر افسون حیله گری داشت که آبستن بود, او را خواند و نخست پیمان استواری از او خواست. پس زرش بخشید تا دارویی بچه را بیندازد و او به کاوس چنین وانمود کند که بچه از اوست و سیاوش موجب مرگش شده است. زن چنان کرد و از او دو بچه چون دو دیو جادو بر زمین افتاد. در حال طشت زرینی آورد و بچه ها را در آن نهاد و خود خروشید و جامه بر تن چاک زد تا فغانش به گوش شاه رسید. سراسیمه به شبستان در آمد.

برآنگونه سودابه را خفته دید
سراسر شبستان برآشفته دید

دو کودک بر آنگونه بر طشت زر
نهاده بخواری و خسته جگر

سودابه زار گریست و گفت: این بدی از سیاوش رسیده است و تو باور نکردی. شاه به اندیشه فرو رفت و درمان کار خواست. اختر شناسان را خواند و پنهانی از کودکان و سودابه سخن گفت. پس از هفته ‌ای به حل معما پرداختند و گفتند:


دو کودک زپشت کس دیگرند
نه از پشت شاهند و زین مادرند

کاوس از آن پس پیوسته دراندیشه بود تا حقیقت را روشن سازد, مــﺅبدان را پیش خواند و در کار سودابه و سیاوش با آنها شور کرد. ایشان چنین رأی دادند که برای رهایی از این اندیشه باید آزمایشی کرد. بدینطریق که هر دو از آتش بگذرند تا بیگناه از گناهکار پیدا شود, زیرا هرگز آتش به جان بیگناهان گزندی وارد نمی ‌سازد. شاه سودابه و سیاوش را پیش خواند و این آزمایش را به گوششان رساند. سودابه که در دل هراسان بود, موضوع کودکان را پیش کشید و خود را بیگناه و ستمدیده نشان داد و سیاوش را نخست سزاوار آزمایش دانست:

فکنده نمودم دو کودک به شاه
از این بیشتر خود چه باشد گناه

سیاووش را رفت باید نخست
که این بد بکرد و تباهی بجست

اما سیاوش خود را برای آزمایش آماده ساخت:

به پاسخ چنین گفت با شهریار
که دوزخ مرا زین سخن گشت خوار

اگر کوه آتش بودم بسپرم
ازین ننگ خواریست گر بگذرم

کاوس فرمود تا صد کاروان شتر سرخ موی هیزم گرد آوردند و از آن دو کوه بلند برپا کردند و همـﮥ شهر به تماشا شتافتند و بر زن بدکیش نفرین فرستادند.

به گیتی بجز پارسا زن مجوی
زن بدکنش خواری آرد به روی

پس شاه دستور داد تانفت سیاه بر چوبها ریختند و آتش افروزان شعله به آسمان رساندند چنانکه شب از روشنی چون روز گشت. همـﮥ مردم از کار سیاوش گریان شدند. سیاوش با کلاه خود زرین و جامـﮥ سفید و لبی پرخنده از امید بر اسب سیاه نشسته پیش شاه شتافت. پیاده شد و نیایش کرد و چون پدر را شرمگین دید:

سیاوش بدو گفت انده مدار
کز اینسان بود گردش روزگار

سری پر زشرم و تباهی مراست
اگر بیگناهم رهایی مراست

پس بسوی آتش روانه شد و با داور پاک راز گفت و زاری نمود و اسب برانگیخت سودابه از سوی دیگر به بام آمد و به آتش نگریست و در دل آرزو کرد که بر سیاوش بد رسد. مردم همه چشم به کاوس دوخته بودند و خشمگین می‌ گریستند.
سیاوش با اسب خود را به میان آتش انداخت و چنان در میان شعله ‌ها می ‌تاخت که گویی اسبش با آتش سازش دارد, اما آتش چنان زبانه می‌ کشید که اسب و سیاوش را در خود پنهان کرد.
یکی دشت با دیدگان پر زخون
که تا او کی آید زآتش برون


پس از لحظه ‌ای سیاوش با لبان پرخنده از آتش بیرون آمد, همینکه چشم جهانیان به او افتاد ازشادی خروش برآوردند.
چنان آمد اسب و قبای سوار
که گفتی سمن داشت اندر کنار

کمترین اثری از آتش در لباس و اسب و تن سیاوش دیده نمی ‌شد. همه به یکدیگر مژده
می‌ دادند که خدا بر بیگناه بخشید, اما سودابه از خشم موی می‌ کند و اشک می ‌ریخت. همینکه سیاوش پیش پدر رفت و کاوس اثری از دود و آتش و گرد و خاک در او ندید از اسب فرود آمد و تنگ به برش گرفت و با او به ایوان شتافت و سه روز به شادی نشستند پس از آن در کار سودابه با ایرانیان شور کرد. همه او را سزاوار مرگ دانستند. شاه با دلی پردرد و رنگ رخساری زرد فرمان به دار ِآویختن او را داد. سیاوش اندیشید که روزی شاه از این کار پشیمان می ‌شود و او را مسبب اندوه خود می داند پس از شهریار خواست تا سودابه را به او ببخشد شاید پند بپذیرد و از این راه برگردد. شاه او را بخشید و به شبستان فرستادش. چون روزگاری گذشت دل شاه بر سودابه گرمتر گشت.

چنان شد دلش باز در مهر اوی
که دیده نه برداشت از چهر اوی

اما سودابه باز جادویی ساخت تا دل شاه بر سیاوش بد شود. کاوس از گفتار او در گمان افتاد و این راز را با کسی نگفت تا حادثــﮥ تازه ای پیش آمد و آن لشکر کشی افراسیاب بود. کاوس از این خبر بسیار تنگدل شد و خود را آمادﮤ کارزار کرد, اما مـﺅبدان پندش دادند که او خود به جنگ نرود و این کار را به پهلوانی دلیر واگذارد. سیاوش:

به دل گفت من سازم این رزمگاه
به چربی بگویم بخواهم ز شاه

مگر کم رهایی دهد دادگر
ز سودابه و گفتگوی پدر

دو دیگر کزین کار نام آورم
چنین لشکری را به دادم آورم

پس از پدر خواست که او را به جنگ افراسیاب بفرستد: پدر همداستان شد و او را نواخت و دلشاد گشت, رستم را خواند و سیاوش را به او سپرد. تهمتن با جان و دل پذیرفت. شاه در گنج گشاد و شمشیر و گرز و سنان و سپر و دلیران جنگی و گردان نام آور و همه چیز و همه کس را در اختیار سیاوش گذاشت و خود با دیدگان پرآب تا یک روز راه با او همراه شد. سرانجام یکدیگر را در آغوش گرفتند و چون ابر بهار گریستند و زاری کردند.

گواهی همی داد دل در شدن
که دیدار از این پس نخواهد بدن

بدین ترتیب پدر و پسر از یکدیگر جدا شدند و سیاوش و تهمتن با سپاه روی به جنگ افراسیاب نهادند و آنقدر پیش رفتند تا به بلخ رسیند. از آن سو خبر به افراسیاب رسید که سیاوش و تهمتن با سپاهی ‌گران پیش آمدند. شاه توران گرسیوز را مأمور کار زار کرد و در دروازﮤ بلخ جنگ در گرفت تا سه روز جنگ کردند و روز چهارم سیاوش با لشکر‌گران به شهر بلخ در آمد و نامه ‌ای به کاوس فرستاد و از پیروزی و پیشرفت سخن گفت:

به بلخ آمدم شاد و پیروز بخت
به فر جهاندار با تاج و تخت

کنون تا به جیحون سپاه من است
جهان زیر فر کلاه من است

از سوی دیگر افراسیاب از خبر جنگ سیاوش و پیروزیش خشمگین گشت و نامداران را خواست و دستور کمک داد و شب با سری آشفته به خواب رفت‌, چون بهره‌ای ازشب گذشت افراسیاب خروشی برآورد و از تخت بر زمین در غلطید, همه از فریاد و غوغایش از خواب برخاستند. گرسیور نزد برادر آمد, چون او را لرزان دید از حالش پرسید. افراسیاب پس از آنکه اندکی بهوش آمد گفت: خواب هولناکی دیده‌ام که سخت پریشانم ساخت: بیابانی پر مار دیدم و زمین و زمان را پر گرد و خاک. سراپردﮤ من در بیابان برافراشته بود و گردا گردش را سپاهی از پهلوانان فراگرفته بودند, ناگهان بادی برخاست و درفش مرا نگونسار کرد و سراپرده و خیمه سرنگون گشت. سپاهی از ایران برمن تاخت. از تخت به زیرم کشیدند و با دستهای بسته پیش کاوس بردند. جوانی چون ماه نزد کاوس بود. برمن حمله کرد و از کمر بدو نیمم کرد, من نالیدم و از خروش درد از خواب بیدار گشتم.
پس از آن اختر شناسان و مـﺅبدان را خواست تا خواب را تعبیر کنند. ایشان پس از زنهار خواستن او را حمـلـﮥ سپاه بیگران ایرانیان به سر کردگی شاهزادﮤ دلاورد راهنمایی جهاندیده ‌ای آگاه ساختند و او را از کشتن شاهزادﮤ جوان بر حذر داشتند, زیرا فرجام این کار را جز ویرانی و تباهی ندیدند. افراسیاب آشفته دل گشت و رای خویش را از جنگ و کین برگرداند و به آشتی مبدل کرد و مصمم شد که سرزمینی را که از دست داده است به ایرانیان واگذارد و بلا را از خود دور کند. پس گرسیوز با اسبان تازی و نیام زرین و شمشیر هندی و تاج پر گوهر و صد شتر بار گستردنی و غلام کنیز براه افتاد تا به لب جیحون رسید و فرستاده‌ ای نزد سیاوش گسیل داشت و پس از آن با کشتی از آب گذشت تا به بلخ در آمد. سیاوش او را با محبت و نوازش پذیرفت و نزد خویش نشاندش. گرسیوز پس از تقدیم هدیه ‌ها درخواست صلح افراسیاب را به گوش رستم و سیاوش رساند. رستم هفته ‌ای مهلت خواست و با سیاوش دور از انجمن به شور پرداخت. سرانجام قرار بر این نهادند که برای رفع بدگمانی از افراسیاب گروگانی از نزدیکان خود بخواهد و سرزمین هایی که از ایران در دست تورانیان بوده است به ایشان واگذارد و خود به توران زمین برود. افراسیاب هردو پیشنهاد را پذیرفت. از خویشان نزدیک صد نفر گروگان فرستاد و شهرهای ایران را به ایشان واگذاشت. پس از آن رستم با نامه ‌ای از طرف سیاوش به درگاه کاوس شاه رفت. چون شاه از مضمون نامه اطلاع یافت خشمگین گشت و از وضع آنها برآشفت و رستم را سرزنشها کرد. رستم با هیچ دلیل و برهانی نتوانست شاه را خرسند سازد تا آنکه کاوس گناه این کار را به گردن او انداخت و به تنبلی نسبتش داد.
که این در سر او تو افکنده‌ ای
چنین بیخ کین از دلش کنده‌ ای

تن آسایی خویش جستی در این
نه افروزش تاج و تخت و نگین

ترا دل به آن خواسته شاد شد
همه جنگ در پیش تو باد شد

فرمود تا طوس بجای رستم به جنگ برود. رستم غمگین شد و پر از خشم از پیش کاوس بیرون رفت و روی به سیستان نهاد. کاوس از طرف دیگر نامه ای هم به سیاوش نوشت و او را سرزنش کرد.
تو با ماهرویان بیامیختی
ببازی و از جنگ بگریختی

و او را به فرستادن گروگانها به دربار ایران و شکستن پیمان برانگیخت و او را نزد خود خواند.
سیاوش چون از نامه و خشم پدر بر رستم و گسیل داشتن طوس آگاه شد. بسیار خشمگین گشت و اندیشید که اگر صد مرد گرد و سوار را که همه از خویشان افراسیاب هستند به دربار ایران بفرستد همه به فرمان پدر به دار آویخته می ‌شوند و اگر هم پیمان را بشکند و با شاه توران بجنگد, زبان سرزنش به رویش گشاده می ‌گردد, همه او را از عهد شکنی ملامت می کنند و خدا هم این کار بد را نمی ‌پسندد و اگر جز این کند و سپاه را به طوس بسپرد و نزد پدر باز گردد از او و سودابه هم جز بدی نخواهد دید. سیاوش با دل تیره این راز را با سرداران خود در میان نهاد و از بخت بد خود نالید و روزگار گذشته را بیاد آورد:

بدیشان چنین گفت گز بخت بد
همی هر زمان برسرم بد رسد


بدان مهربانی دل شهریار
بسان درختی پر از برگ و بار

چو سودابه او را فریبنده گشت
تو گویی که زهر گزاینده گشت

شبستان او گشت زندان من
بپژمرد از آن بخت خندان من

از پیمان شکستن‌ و به جنگ‌ گراییدن با پیش پدر بازگشتن سرباز زد و تنها چاره را در گوشه گیری دانست.

شوم گوشه‌ ای جویم اندر جهان
که نامم زکاوس ماند نهان

دستور داد تا گروگان و خواسته ها همه را نزد افراسیاب بفرستند و او را از پیش آمد آگاه گردانند‌, هرچه دلاوران پندش دادند و از چشم پوشی از تخت و تاج بازش داشتند, سودمند نیفتاد و خود را به افراسیاب وفادار نشان داد و نوشت:

از این آشتی جنگ بهر من است
همه نوش تو درد و زهر من است

ز پیمان تو سر نکردم تهی
و گرچه بمانم زتحت مهی

از او راه خواست تا به شهر امنی برود و زمانی آسوده و از خوی پدر در امان باشد.
افراسیاب که حال را چنان دید پر درد گشت و با پیران به شور پرداخت و درمان کار خواست. پیران از سیاوش و فرهنگ و شایستگی و خردش سخنن گفت و او را به خوی خوش و درستی پیمان ستود و چنان دید که شاه در کشور خود جایش بدهد و با ناز و آبرو نگهش دارد تا چون کاوس درگذرد و تاج شاهی به سیاوش برسد, هردو کشور از آن او گردد. افراسیاب پسندید و نامه ‌ای به سیاوش فرستاد و در آن از تیرگی دل پدر با پسر تأسف خورد و به مهر خود دلگرمش ساخت:

تو فرزند من باش و من چون پدر
پدر پیش فرزند بسته کمر

سپاه و زر و گنج و شهر آن تست
به رفتن بهانه نبایدت جست

چون نامه به سیاوش رسید: از سویی شاد گشت و از سویی دیگر دردمند شد که دشمن اگرچه بظاهر دوست شود جز دشمنی از او نیاید. سرانجام نامـﮥ گله آمیزی به پدر نوشت و با دیدگان پر اشک از جیحون گذشت. پیران با سپاه و پیل و تخت پیروزه و درفش پرنیانی و صد اسب گرانمایه و شکوه بسیار به پیشبازش آمد و سراپایش را بوسید. سیاوش از آنهمه ناز و نوازش شاد شد ولی مهر ایران و دوری از سرزمین خویش همچنان غمگین و آزرده خاطرش می داشت.
پیران که او را چنان دردمند دید به مهر خود و افراسیاب دلگرمش ساخت:

مگردان دل از مهر افراسیاب
مکن هیچگونه به رفتن شتاب

فدای تو بادا همه هرچه هست
کز ایدر کنی تو به شادی نشست

سیاوش از گفته ‌های پیران شاد شد و از اندیشه آزاد گشت.

به خوردن نشستند با یکدیگر
سیاوش پسر گشت و پیران پدر

پس از آن با خنده و شادی براه افتادند و جایی درنگ نکردند. از سوی دیگر افراسیاب پیاده به پیشباز رفت. سیاوش به دیدن او از اسب فرود آمد و یکدیگر را در آغوش کشیدند و بوسه ‌ها بر چشم و سر هم زدند. افراسیاب از این آشتی آرام گشت و به سیاوش مهربانیها کرد و فرمود یکی از ایوانها را با فرش زربفت پوشاندند و تخت زرینی نهادند و سیاوش را بر آن نشاندند, جشنی ترتیب دادند و به شادی پرداختند و شبگیر افراسیاب هدیه ‌های بسیار برایش فرستاد. هفته‌ ای بشادی گذشت. تا روزی افراسیاب عزم گوی و چوگان کرد و با سیاوش به دشت بیرون رفت. تا شب به بازی سرگرم شدند و شادان به کاخ بازگشتند, افراسیاب که از پهلوانی و رشادت سیاوش خیره گشته بود باز هدیه ‌ها برایش فرستاد و عزیزش داشت و هر روز چنان دل به او گرم می‌ داشت که جز با او با دیگری شاد نبود.

سپهبد چه شادان بدی چه دژم
بجز با سیاوش نبودی بهم

سالی بدین ترتیب گذشت تا روزی که پیران و سیاوش با هم نشسته و به گفتگو پرداخته بودند, پیران سخن را به اینجا کشاند که از سویی شاه جز بر تو برکسی نظری ندارد:

چنان دان که خرم بهارش تویی
نگارش تویی غمگسارش تویی

از سوی دیگر پسر کاوس هستی و بر همـﮥ هنرها چیره, پدر پیر است و تو برنایی, نباید که از تاج کیانی جدا مانی.

برادر نداری نه خواهر نه زن
چو شاخ گلی بر کنار چمن

یکی زن نگه کن سزاوار خویش
از ایران بنه درد و تیمار خویش

پس از آن گفت شهریار و گرسیوز هر کدام سه ماهرو در پس پرده دارند, من هم چهار دختر دارم که همه بندﮤ تواند؛ بزرگتر جریره نام دارد که میان خو برویان بی‌ نظیر است, یکی را برگزین.
سیاوش میل خود را به دختر پیران نشان داد و گفت:

زخوبان جریره مرا درخور است
که پیوندم از جان تو بهتر است

پیران باشادی به خانه رفت و کار جریره را آماده کرد.

بیار است او را چو خرم بهار
فرستاد در شب بر شهریار

اما حشمت و جاه سیاوش بر درگاه افراسیاب هر روز افزونتر می‌گردید. چندی هم بدین منوال گذشت تا روزی که پیران به سیاوش گفت می ‌دانی که شاه از وجود تو سرافزاز است:

شب و روز روشن روانش تویی
دل و جان و هوش و توانش تویی

چو با او تو پیوستـﮥ خون شوی
ازین پایه هر دم به افزون شوی

اگر چه دختر مرا داری به فکر کم و بیش تو هستم و سزاوار تو می دانم که از دامن شاه گوهری جویی تا برگاه خود بیفزایی, فرنگیس از همـﮥ دخترانش خو بروتر و بهتر است. اگر بخواهی این راز با شاه در میان بگذارم تا با او پیوند کنی. سیاوش از مناعت طبع و نجابت و پاکی دل به این کار تن در نداد و نخواست که جریره را آزرده خاطر سازد. پس پاسخ داد:

ولیکن مرا با جریره نفس
برآید نخواهم جز او هیچکس

نه در بند گاهم نه در بند جاه
نه خورشید خواهم نه روشن کلاه

بسازیم با هم به نیک و به بد
نخواهم جز او گر به من بد رسد

اما پیران او را از جانب جریره آسوده خاطر ساخت. سیاوش از اصرار پیران راضی گشت و گفت: ‹‹حال که از ایران جدا ماندم و دیگر روی پدر و رستم دستان و پهلوانان را نخواهم دید و باید که به توران زمین خانه گزینم پس بدین باش و این کدخدایی بساز.”
پیران نزد افراسیاب شتافت و دخترش را برای سیاوش خواستگاری کرد. افراسیاب نخست به بهانـﮥ آنکه ستاره شناسان او را از داشتن نبیره ‌ای از نژاد کیقباد و تور بر حذر داشته اند از درخواست پیران سر باز زد. اما پیران گفتار ستاره شناسان را ناچیز دانست افراسیاب را راضی کرد که فرنگیس را به سیاوش بدهد. پس با شادی بسیار بازگشت و سیاوش را خبر کرد تا آمادﮤ کار شود. سیاوش همچنان از عروسی تازه شرمگین بود, چون دل پاکش به او اجازﮤ بیوفایی به جریره را نمی داد.

سیاووش را دل پر آزرم شد
زپیران رخانش پر از شرم شد

که داماد او بود بر دخترش
همی بود چون جان و دل در برش

پیران کلید گنج را به گلشهر بانوی خویش سپرد. او هم طبقهای زبر جد و جامهای پیروزه و افسر شاهوار و بارﮤ گوشوار و شصت شتر از گستردنیها و پوشیدنیهای زربفت و تخت زرین و نعلین زبر جد نگار و صد طبق مشک و صد طبق زعفران با سیصد پرستار زرین کلاه آماده کرد و با عماریهای زرین نزد فرنگیس برد و نثارش کرد. پس از آن:

دادند دختر به آیین خویش
چنان چون بود در خور دین و کیش

فرنگیس را نزد سیاوش فرستادند و مدتی چون ماه و خورشید در بر یکدیگر نشستند.
یک هفته سراسر کشور در جشن و شادی بود و مردم از می و خوان سیر گشتند.

چنین نیز یک سال گردان سپهر
همی گشت بی رنج و با داد و مهر

افراسیاب کشور پهناوری را تا چین به سیاوش سپرد. سیاوش شاد گشت و با فرنگیس و پیران روان شدند تا به مکانی رسید که از سویی به دریا و از سوی دیگر به کوه راه داشت. آنجا را برای بنای عظیمی سزاوار دانست و فرمود تا کاخ و ایوان با شکوهی بنا کنند. پس از رنج بسیار گنگ دژ ساخته شد. بنایی بوجود آمد که در شکوه و عظمت و خرمی و صفا بینظیر بود.
سیاوش روزی با پیران به کاخ رفت و آن را از هر جهت آراسته دید. چون برگشت, ستاره شناسان را خواست, از ایشان پرسید که آیا از این بنای با شکوه بختش به سامان
می‌ رسد یا دل از کرده پشیمان می شود. اختر شناسان آن را فرخنده ندانستند.
سیاوش دل غمگین داشت و از آیندﮤ بد, تیره و دژم گشت. این راز را با پیران درمیان گذاشت که این کاخ و سرزمین آباد به دیگر کسان می رسدو خود از آن بی بهره خواهد ماند. پیران آرامش کرد و چون به شهر خود بازگشت مدتها از آن کاخ و دستگاه با افراسیاب سخن گفت. افراسیاب که از این خبر شاد گشت هر چه از پیران شنیده بود با گرسیوز در میان نهاد و او را به رفتن نزد سیاوش و دیدن آن دستگاه وا داشت.
برو تا ببینی سر و تاج او
همان تخت فیروزه و عاج او


به جایی که بودی همه بوم و خار
بسازید شهری چو خرم بهار

به او سپرد که با نظر بزرگی و احترام بدو بنگرد.

به پیش بزرگان گرامیش دار
ستایش کن و نیز نامیش دار

گرسیوز با هدیه و پیغام افراسیاب براه افتاد. سیاوش چون شنید پیشباز آمد و یکدیگر را در برگرفتند و به ایوان رفتند و به شادی نشستند. آنگاه گرسیوز به کاخ فرنگیس رفت. او را بر تخت عاج با فر و شکوه فراوان دید. بظاهر شادیها کرد, اما در دل از حسد خونش بجوش آمد.

به دل گفت سالی برین بگذرد
سیاوش کسی را به کس نشمرد

همش پادشاهست هم تخت و گاه
همش گنج و هم بوم و بر هم سپاه

از حسد برخود پیچید و رخسارش زرد گشت. آن روز به شادی نشستند و روز دیگر سیاوش آهنگ میدان و گوی کرد. گرسیوز با او همراه گشت و به بازی پرداختند. هر بار که گرسیوز گوی می ‌انداخت, سیاوش بچالاکی آن را می‌ ربود. سواران ترک و ایران نیز بهم آمیختند و از هر سوی اسب می تاختند. اما پیوسته دلاوران ایرانی از ترکان گوی می‌ ربودند. سیاوش که از ایرانیان شاد گشته بود فرمود تا تخت زرین نهادند و با گرسیوز به تماشا نشستند. گرسیوز سیاوش را به زور آزمایی خواند و گفت:

بیا تا من و تو به آوردگاه
بتازیم هر دو به پیش سپاه

بگیریم هر دو دوال کمر
بکردار جنگی دو پرخاشگر

گرایدون که بردارمت من ز زین
ترا ناگهان بر زنم بر زمین

چنان دان که از تو دلاور ترم
بمردی و نیرو ز تو برترم

وگر تو مرا بر نهی بر زمین
نگردم بجایی که جویند کین

سیاوش از بزرگواری دعوتش را نپذیرفت. بظاهر خود را کوچک شمرد و سزاوار زور آزمایی با او ندید, اما در واقع نخواست با گرسیوز که برادر شاه و مهمان او بود بجنگد. از او خواست که پهلوان دیگری را به نبرد با او بفرستد. گرسیوز دو پهلوان یل را بنام گروی زره و دمور که در جنگ بیهمتا بودند برگزید و به میدان فرستاد.
سیاوش هماندم دوال کمر گروی را گرفت و بی ‌آنکه به گرز و کمند نیازی یابد او را به میدان افکند. پس به سوی دمور رفت‌, گردنش را گرفت و از پشت زین برداشت و مانند آنکه مرغی به دست دارد پیش گرسیوز بر زمین نهادش و خود از اسب به زیر آمد و دوستانه دستش را فشرد و با خنده و شادی به کاخ بازگشتند.
گرسیوز پس از هفته ‌ای درنگ, آهنگ بازگشت کرد. در راه از سیاوش هنر نماییهایش سخن گفت, اما از ننگ شکست شرمگین بود و کینـﮥ سیاوش را به دل گرفت و چون بدرگاه افراسیاب رسید, در گاه را از بیگانه پرداخت و سخن سیاوش را به میان کشید و بد گفتن آغاز کرد که گاه گاه از کاوس شاه فرستاده ای نزدش می ‌آید و از چین و روم پیامها برایش می فرستند‌,به یاد کاوس جام به دست می‌ گیرد و از شاه توران یادی نمی‌ کند. دل افراسیاب از این سخنان دردمند شد و گفت: «در این باره سه روز می‌ اندیشم.» اما روز چهارم نتوانست از مهر خود چشم بپوشد و به آسانی از سیاوش دل برگیرد. پس به گرسیوز گفت:

چو او تخت پرمایه بدرود کرد
خرد تار و مهر مرا پود کرد

ز فرمان من یکزمان سر نیافت
ز من او بجز نیکویی بر نیافت

زبان برگشایند بر من نهان
درفشی شوم در میان مهان

بهتر است او را بخوانم و نزد پدرش بفرستم. گرسیوز رأی او را برگرداند و گفت: اگر به ایران برود چون از راز ما آگاهست جز رنج و درد نصیب ما نخواهد کرد .

ندانی که پروردگار پلنگ
نبیند ز پرورده جز درد جنگ

آنقدر گرسیوز از سیاوش و فرنگیس و نخوت و غرور و بیوفایی و ناسپاسیشان سخن گفت تا دل افراسیاب پر درد و کین شد و سرانجام گرسیوز را به آوردن سیاوش و فرنگیس برگماشت. گرسیوز با دلی پر کینه نزد سیاوش شتافت و پیام افراسیاب را برد که چون ما را به دیدار تو نیاز است با فرنگیس برخیز و نزد من آی و چندی با ما شاد باش و همین جا به نخجیر پرداز.
چون به درگاه سیاوش رسید و پیغام را رساندـ سیاوش شاد گشت و دعوت را پذیرفت. اما گرسیوز اندیشید که اگر سیاوش با این شادی و خرد پیش افراسیاب برود, دل شاه بر او روشن
می شود و دروغ وی آشکار می ‌گردد. پس چاره ای کرد و از چشم اشک فرو ریخت. سیاوش از غم و دردش پرسید گفت: افراسیاب اگرچه بظاهر مهربانست, اما باید پیوسته از خوی بدش برکنار بود. برادرش را بیگناه کشت و چه بسیار نامور به دستش تباه شدند. اکنون اهریمن دلش را از تو پر درد و کین کرده است من دوستانه ترا می ‌آگاهانم تا چارﮤ کار خود کنی. و چون سیاوش او را آسوده خاطر ساخت که دل پر مهر را بر رویش می‌ گشاید و جان تیره‌ اش را روشن می‌ کند, گرسیوز پاسخ داد: این کار مکن و روزگار گذشتـﮥ او و رفتار ناپسندیده اش را با خویشان و پهلوانان در نظر بیارر و فریبش را نخور. صلاح در آن است که به جای رفتن
نامه ای نویسی و خوب و زشت را پدیدار کنی. اگر دیدم که سرش از کینه تهی گشت سواری نزدت می‌ فرستم و جان تاریکت را روشن می‌ کنم و اگر سرش را پر پیچ و تاب ببینم باز ترا می‌ آگاهانم تا چارﮤ کار بکنی.
سیاوش فریب گفتار او را خورد و نامه ای به افراسیاب نوشت که از دعوتت دلشادم, اما چون فرنگیس رنجور است به بالینش هستم تا بهبود یابد. همینکه رنجش سبکتر شد به درگاهت می ‌شتابم.
گرسیوز نامه را گرفت و شتابان شب و روز می‌ رفت تا راه دراز را در سه روز پیمود. چون به درگاه رسید افراسیاب از شتابش در شگفت ماند. گرسیوز زبان به دروغ برگشاد و گفت: سیاوش به پیشباز من نیامد و به من نگاهی نینداخت و پای تخت به زانو نشاندم. سخنم را نشنید و نامه ام را نخواند. از ایران نامه ‌های فراوان بر او فرستاده می‌ شود و شهرش بروی ما بسته می‌ گردد.

تو بر کار او گر درنگ آوری
مگر باد از آن پس به چنگ آوری


اگر دیر سازی تو جنگ آورد
دو کشور بمردی به چنگ آورد

از سوی دیگر سیاوش با دل خسته نزد فرنگیس رفت و آنچه شنیده بود باز گفت: فرنگیس روی خراشید و موی کند و گفت: چه می ‌کنی که پدرم از تو دل پر درد دارد و از ایران هم سخنی نمی توانی گفت, سوی چین نمی ‌روی که از این کار ننگست. پس

زگیتی که را گیری اکنون پناه
پناهت خداوند و خورشید و ماه

سیاوش او را تسلی داد و گفت:

به دادار کن پشت و انده مدار
گذر نیست از حکم پروردگار

سه روز از این واقعه گذشت. نیمه شب چهارم سیاوش ناگهان از خواب پرید و لرزان خروش برآورد. فرنگیس شمعی افروخت و سبب پرسید. گفت: در خواب دیدم که رود بیکرانی می ‌گذرد که در سوی دیگرش کوهی از آتش برپاست. جوشنوران بر لب آب جا گرفته اند و به پیش همه افراسیاب بر پیل نشسته است. چون مرا دید روی دژم کرد و آتش بردمید. گرسیوز آتش افروخت و مرا سوخت. فرنگیس او را دلداری داد. اما چون دو بهره از شب گذشت خبر رسید که افراسیاب با سپاه فراوان از دور تازان می ‌آید و سواری از طرف گرسیوز رسید و پیام آورد که نتوانستم دل افراسیاب را روشن کنم, گفتارم سودی نبخشید و از آتش جز دود تیره ‌ای ندیدم. اکنون ببین چه باید کرد. فرنگیس سیاوش را پند داد که بر اسبی نشیند و سرخویش گیرد و آنی درنگ نکند. اما سیاوش دانست که خوابش راست گشته و زندگیش سر آمده است. خود را برای جنگ آماده کرد. با فرنگیس وداع کرد و گفت: تو پنج ماه آبستنی. فرزندی بدنیا می آوری که شهریار ناموری خواهد شد. او را کیخسرو نام کن و چون بخت من به فرمان افراسیاب بخواب رود

ببرند بر بیگنه این سرم
به خون جگر برنهند افسرم

نه تابوت یابم نه گور و کفن
نه بر من بگرید کسی ز انجمن

بمانم بسان غریبان به خاک
سرم گشته از تن به شمشیر چاک

پس افزود :
به خواری ترا روزبانان شاه
سر و تن برهنه برندت به راه

پس از آن پیران ترا از پدرت می‌ خواهد و به ایوان خویش می‌ برد و همانجا بارت را بر زمین
می‌ نهی و چون روزگاری سر آمد و خسرو بزرگ شد پهلوانی از ایران می ‌رسد بنام گیو که پنهانی ترا با پسر به ایران زمین می ‌برد و او را بر تخت شاهی می‌ نشاند. از مرغ و ماهی به فرمانش در می‌آید و پس از آن لشکری گران به کین خواهی من برمی‌ خیزد و سراسر زمین را پر آشوب می‌ کند.
سیاوش با فرنگیس بدرود کردو او را با دل پردرد و رخساری زرد بر جای گذاشت.

فرنگیس رخ خسته و کنده موی
روان کرده بر رخ ز دو دیده جوی

سیاوش بر شبرنگ بهزاد سوار گشت و به گوش او رازی گفت و به میدان جنگ روی نهاد. چون با ایرانیان نیمه فرسنگی راه رفتند به سپاه توران برخوردند. ایرانیان آمادﮤ خون ریختن شدند, اما سیاوش به افراسیاب گفت: چه شده است که عزم جنگ کردی و بیگناه کمر بر کشتنم بستی ؟
گرسیوز ناگهان فریاد زد: اگر بیگناهی پس چرا با زره و کمان نزد شاه آمدی؟
سیاوش دانست که کار کار اوست. جواب داد:

به گفتار تو خیره گشتم ز راه
تو گفتی که آزرده گشتست شاه

پس از آن رو به افراسیاب کرد و گفت :

نه بازیست این خون من ریختن
ابا بی گناهان در آویختن

به گفتار گرسیوز بدنژاد
مده شهر توران و خود را به باد

گرسیوز نگذاشت که افراسیاب با سیاوش به گفت و شنود بپردازد, بلکه وادارش کرد تا جنگ را شروع کند و سیاوش را دستگیر نماید. سیاوش که با افراسیاب پیمان آشتی بسته بود دست به تیغ و نیزه نزد و کس را اجازﮤ پای پیش گذاشتن نداد. اما افراسیاب دستور داد تا همگی کشتی بر خون نهند. سپاهیان ایران همه کشته شدند و دشت از خونشان لاله گون گشت. سرانجام سیاوش به زیر باران تیر دشمنان خسته شد و از پای در آمد و بر خاک در افتاد. گروی زره دستش را از پشت بست و برگردنش پالهنگ نهاد و پیاده به زاری زار تا پیش افراسیاب کشاندندش. شاه توران فرمود:

کنیدش به خنجر سر از تن جدا
به شخی که هرگز نروید گیا

بریزید خونش بر آن گرم خاک
ممانید دیر و مدارید باک

سپاهیان زبان به اعتراض گشادند :

چه کردست با تو نگویی همی
که بر خون او دست شویی همی

چرا کشت خواهی کسی را که تاج
بگرید برو زار هم تخت عاج

پیلسم برادر پیران نیز او را پند داد و از ین کار زشت بازداشت و شتابزدگی را کار اهرمن دانست. کین خواهی کاوس و رستم و پهلوانان ایران را گوشزد کرد و صواب آن دانست که حالی به بندش دارند تا روزی که فرمان کشتنش را بدهد. همینکه شاه نرم گشت, گرسیوز بیشرمانه کینش را برنگیخت و سیاوش را چون ماری زخمی دانست که ماندنش صدبار خطرناکتر خواهد شد.

گر ایدو نکه او را به جان زینهار
دهی من نباشم بر شهریار

روم گوشه ای گیرم اندر جهان
مگر خود بزودی سر آید زمان

گروی و دمور هم به این ترتیب سخنانی گفتند و به خون ریختن سیاوش واداشتندش.
افراسیاب در اندیشه فرو ماند. چون هم خون ریختن و هم زنده گذاردنش را نا صواب دانست.

رها کردنش بدتر از کشتن است
همان کشتنش رنج و درد منست

فرنگیس که این خبر را شنید بیمناک و خروشان نزد پدر رفت و خاک بر سر ریخت و از پدر آزادی سیاوش را درخواست کرد و او را از کین پهلوانان ایرانی برحذر داشت و به نفرین خلق گرفتارش دانست.
که تا زنده‌ ای بر تو نفرین بود
پس از مردنت دوزخ آیین بود

به سوک سیاوش همی جوشد آب
کند چرخ نفرین بر افراسیاب

پس از آن به سیاوش رو کرد و اشک از دیده روان ساخت.

هر آنکس که یازد به بد بر تو دست
بریده سرش باد و افکنده پست

مرا کاشکی دیده گشتی تباه
ندیدی بدین سان کشانت به راه

مرا از پدر این کجا بد امید
که پر دخته ماند کنارم ز شید

افراسیاب که از گفتار فرزند, جهان پیش چشمیش سیاه گشت چشم دختر خود را کور کرد و به روزبانان فرمود تاک کشان کشانش به خانه‌ ای دور ببرند و در سیاهیش اندازند و در به رویش ببندند. آنگاه دستور داد تا سیاوش را هم به جایی ببرند که فریادش به کسی نرسد. گروی به اشارﮤ گرسیوز پیش آمد و ریش سیاوش را گرفت و بخواری به خاکش کشاند. سیاوش نالید و از خدا خواست تا از نژادش کسی پدید آید که کین از دشمنانش بخواهد. پس روی به پیلسم کرد و پیامی به پیران فرستاد:


درودی ز من سوی پیران رسان
بگویش که گیتی دگر شد بسان

مرا گفته بود او با صد هزار
زره ‌دار و برگستوان و سوار

چو بر گرددت روز یار توام
به گاه چرا مرغزار توام

کنون پیش گرسیوز ایدر دمان
پیاده چنین خوار و تیره روان

نبینم همی یار با من کسی
که بخروشدی زار بر من بسی

همچنان پیاده مویش را کشاندند تا به جایگاهی رسیدند که روزی سیاوش و گرسیوز تیر اندازی کرده بودند. آنگاه گروی در همانجا طشت زرین نهاد و سر سیاوش را چون گوسفندان از تن جدا کرد.
جدا کرد از سرو سیمین سرش
همی‌رفت در طشت خون از برش
پس طشت خون را سرنگون کرد و پس از ساعتی از همانجا گیاهی رست که بعدها خون سیاوشانش نامیدند.

چو از سرو بن دور گشت آفتاب
سر شهریار اندر آمد به خواب

چه خوابی که چندین زمان برگذشت
نجنبید هرگز نه بیدار گشت

از مرگ سیاوش خروش از مرد و زن برخاست. فرنگیس کمند مشکین کند و بر کمر بست و رخ چون گلش را به ناخن خراشید. چون نالـﮥ زار و نفرینش به گوش افراسیاب رسید به گرسیوز فرمود تا از پرده بیرونش کشند و مویش را ببرند و چادرش بدرند و آنقدر با چوب بزنند تا کودکش تباه گردد.

نخواهم زبیخ سیاوش درخت
نه شاخ و نه برگ و نه تاج و نه تخت

ازسوی دیگر چون خبر به پیران رسید از تخت افتاد و بیهوش گشت.

همه جامه ‌ها بر برش کرد چاک
همی کند موی و همی ریخت خاک

همی ریخت از دیده ‌ش آب زرد
به سوک سیاوش بسی ناله کرد

اما به او گفتند که اگر دیر بجنبد دردی بر این درد افزون گردد, چون افراسیاب بی مغز رأی تباه کردن فرنگیس را دارد. پیران تازان به درگاه رسید و زبان به سرزنش برگشود و از فرجام کار بیمناکش ساخت.

بکشتی سیاووش را بی ‌گناه
بخاک اندر انداختی نام و جاه

بران اهرمن نیز نفرین سزد
که پیچیده رایت سوی راه بد

پشیمان شوی زین به روز دراز
بپیچی همانا به گرم و گداز

کنون زو گذشتی به فرزند خویش
رسیدی به آزار پیوند خویش

چو دیوانه از جای برخاستی
چنین روز بد را بیاراستی

پس او را از آزار فرنگیس باز داشت و خواست تا دختر را به او بدهد و همینکه کودک به دنیا آمد به درگاه ببرد تا شاه هرچه خواهد با او بکند. افراسیاب تن در داد و فرنگیس را به پیران سپرد. پیران هم:
بی آزار بردش به شهر ختن
خروشان همه درگه و انجمن



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٥:٥۱ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

ثریا چون منیژه بر سر چاه
دو چشم من بدو چون چشم بیژن

کیخسرو روزی شادان بر تخت شاهنشهی نشسته و پس از شکست اکوان دیو و خونخواهی سیاوش جشنی شاهانه ترتیب داده بود. جام یاقوت پر می‌ در دست داشت و به آواز چنگ گوش فرا داده بود. بزرگان و دلاوران گرداگردش را گرفته و همگی دل بر رامش و طرب نهاده بودند.

همه بادﮤ خسروانی به دست
همه پهلوانان خسرو پرست

می اندر قدح چون عقیق یمن
به پیش اندرون دستـﮥ نسترن

سالاربار کمر بسته بر پا ایستاده و چشم به فرمان شاهانه داشت که ناگهان پرده ‌دار شتابان رسید و خبر داد که ارمنیان که در مرز ایران و توران ساکن اند از راه دور به دادخواهی آمده اند و بار می خواهند. سالار نزد کیخسرو شتافت و دستور خواست. شاه فرمان ورود داد. ارمنیان به درگاه شتافتند و زاری کنان داد خواستند:
شهریارا ! شهر ما از سوئی به توران زمین روی دارد و از سوی دیگر به ایران.
از این جانب بیشه ای بود سراسر کشتزار و پر درخت میوه که چراگاه ما بود و همـﮥ امید ما بدان بسته. اما ناگهان بلائی سر رسید. گرازان بسیار همـﮥ بیشه را فرا گرفتند‌, با دندان قوی درختان کهن را به دو نیمه کردند. نه چارپای از ایشان در امان ماند و نه کشتزار.
شاه برایشان رحمت آورد و فرمود تا خوان زرین نهادند و از هر گونه گوهر بر آن پاشیدند پس از آن روی به دلاوران کرد و گفت: کیست که در رنج من شریک شود و سوی بیشه بشتابد و سر خوکان را با تیغ ببرد تا این خوان گوهر نصیبش گردد.
کسی پاسخ نداد جز بیژن فرخ نژاد که پا پیش گذاشت و خود را آمادﮤ خدمت ساخت. اما گیو پدر بیژن از این گستاخی بر خود لرزید و پسر را سرزنش کرد.

به فرزند گفت این جوانی چر است ؟
به نیروی خویش این گمانی چر است؟

جوان ارچه دانا بود با گهر
ابی آزمایش نگیرد هنر

به راهی که هرگز نرفتی مپوی
بر شاه خیره مبر آب روی

بیژن از گفتار پدر سخت بر آشفت و در عزم خود راسخ ماند و شاه را از قبول خدمت شاد و خشنود ساخت. گرگین در این سفر پرخطر به راهنمائیش گماشته شد.
بیژن آمادﮤ سفر گشت و با یوز و باز براه افتاد, همـﮥ راه دراز را نخجیر کنان و شادان سپردند تا به بیشه رسیدند, آتش هولناکی افروختند و ماده گوری بر آن نهادند, پس از خوردن و نوشیدن و شادمانی بسیار, گرگین جای خواب طلبید. اما بیژن از این کار بازش داشت و به ایستادگی و ادارش کرد و گفت: یا پیش آی یا دور شو و در کنار آبگیر مراقب باش تا اگر گرازی از چنگم رهائی یافت با زخم گرز سر از تنش جدا کنی. گرگین درخواستش را نپذیرفت و از یارمندی سرباز زد.

تو برداشتی گوهر و سیم و زر
تو بستی مر این رزمگه را کمر

کنون از من این یار مندی مخواه
بجز آنکه بنمایمت جایگاه

بیژن از این سخن خیره ماند و تنها به بیشه در آمد و با خنجری آبداده از پس خوکان روانه شد. گرازان آتش کارزار بر افروختند و از مرغزار دود به آسمان رساندند.
گرازی به بیژن حمله‌ ور گردید و زره را برتتش درید, اما بیژن به زخم خنجر تن او را به دو نیم کرد و همگی ددان را از دم تیغ گذراند و سرشان را برید تا دندانهایشان را پیش شاه ببرد و هنر و دلاوری خود را به ایرانیان بنمایاند, گرگین که چنان دید بظاهر بر بیژن آفرینها گفت و او را ستود, اما در دل دردمند گشت و از بدنامی سخت هراسید و دربارﮤ بیژن اندیشه ‌های ناروا بخاطر راه داد.

ز بهر فزونی و از بهر نام
به راه جوانی بگسترد دام

پس از باده گساری و شادمانی بسیار, گرگین نقشـﮥ تازه را با بیژن در میان نهاد و گفت در دو روزه راه دشتی است خرم و نزه که جویش پر گلاب و زمینش چون پرنیان و هوایش مشکبو است. هر سال در این هنگام جشنی برپا می شود, پریچهرگان به شادی می نشینند منیژه دختر افراسیاب در میانشان چون آفتاب تابان می ‌درخشد.

زند خیمه آنگه بر آن مرغزار
ابا صد کنیزک همه چون نگار

همه دخت ترکان پوشیده روی
همه سرو قد و همه مشکبوی

همه رخ پر از گل همه چشم خواب
همه لب پر از می به بوی گلاب

بهتر آنکه به سوی ایشان بشتابیم و از میان پریچهرگان چند تنی برگزینیم و نزد خسرو باز گردیم. بیژن جوان از این گفته شاد گشت و به سوی جشنگاه روان شد.
پس از یک روز راه به مرغزار فرود آمدند و دو روز در آنجا به شادی گذراندند.
از سوی دیگر منیژه با صد کنیزک ماهرو به دشت رسید و بساط جشن را گسترد.
چهل عماری از سیم وزر با ساز و عشرت آماده بود. جشن و سرور و غوغا بر پا گشت.
همینکه گرگین از ورود عروس دشت آگاه شد داستان را به بیژن گفت و از رامش و جشن یاد کرد. بیژن عزم کرد که پیشتر رود تا آئین جشن تورانیان را از نزدیک ببیند و پریرویان را بهتر بنگرد. از گنجور کلاه شاهانه وطوق کیخسروی خواست و خود را به نیکو و جهی آراست و بر اسب نشست و خود را شتابان به دشت رسانید و در پناه سروی جا گرفت تا از گزند آفتاب در امان ماند. همه جا پر از آوای رود و سرود بود و پریرویان دشت و دمن را از زیبائی خرم گردانیده بودند بیژن از اسب به زیر آمد و پنهانی به ایشان نگریست و از دیدن منیژه صبر و هوش از کف داد. منیژه هم چون زیر سرو بن بیژن را دید با کلاه شاهانه و دیبای رومی و رخساری چون سهیل یمن درخشان, مهرش بجنبید و دایه را شتابان فرستاد تا ببیند کیست و چگونه به آن دیار قدم گذارده و از بهر چه کار آمده است.

بگویش که تو مردمی یا پری
برین جشنگه بر همی بگذری

ندیدیم هرگز چو تو ماهروی
چه نامی تو و از کجائی بگوی

دایه بشتاب خود را به بیژن رساند و پیام بانوی خود را به او داد. رخسار بیژن چون گل شکفت و گفت: من بیژن پسر گیوم و به جنگ گراز آمده ‌ام, سرهاشان بریدم تا نزد شاه ببرم. اکنون که در این دشت آراسته بزمگهی چنان دیدم عزم بازگشت برگردانیدم.

مگر چهرﮤ دخت افراسیاب
نماید مرا بخت فرخ به خواب

به دایه و عده‌ ها داد و جامـﮥ شاهانه و جام گوهر نگار به او بخشید تا در این کار یاریش کند.
دایه این راز را با منیژه باز گفت. منیژه همان دم پاسخ فرستاد:

گر آئی خرامان به نزدیک من
برافروزی این جان تاریک من

به دیدار تو چشم روشن کنم
در و دشت و خرگاه گلشن کنم

دیگر جای سخنی باقی نماند‌, بیژن پیاده به پرده سرا شتافت. منیژه او را در بر گرفت و از راه و کار او و جنگ‌ گراز پرسید. پس از آن پایش را به مشک و گلاب شستند و خوردنی خواستند و بساط طرب آراستند. سه روز و سه شب در آن سراپردﮤ آراسته به یاقوت و زر و مشک و عنبر شادیها کردند و مستی‌ ها نمودند. روز چهارم که منیژه آهنگ بازگشت به کاخ کرد و از دیدار بیژن نتوانست چشم بپوشد, به پرستاران فرمود تا داروی بیهوشی در جامش ریختند و با شراب آمیختند؛ بیژن چون خورد مست شد و مدهوش افتاد. در عماری خوابگاهی آغشته به مشک و گلاب ساختند و او را در آن خواباندند و چون نزدیک شهر رسیدند خفته را به چادری پوشاندند و در تاریکی شب نهفته به کاخ در آوردند و چون داروی هوشیاری به گوشش ریختند, بیدار گشت و خود را در آغوش نگار سیمبر یافت. از این که ناگهان خود را در کاخ افراسیاب گرفتار دید و رهائی را دشوار یافت بر مکر و فسون گرگین آگاه گشت و بر او نفرین ‌ها فرستاد, اما منیژه به دلداریش برخاست و جام می‌ به دستش داد و گفت:

بخورمی مخور هیچ اندوه و غم
که از غم فزونی نیابد نه کم

اگر شاه یابد زکارت خبر
کنم جان شیرین به پیشت سپر

چندی برین منوال با پریچهرگان و گلرخان شب و روز را به شادی گذراندند تا آنکه دربان از این راز آگاه گشت و از ترس جان

بیامد بر شاه توران بگفت
که دخترت از ایران گزیدست جفت

افراسیاب از این سخن چون بید در برابر باد برخود لرزید و خون از دیدگان فرو ریخت و از داشتن چنین دختری تأسف خورد.

کرا از پس پرده دختر بود
اگر تاج دارد بد اختر بود

کرا دختر آید بجای پسر
به از گور داماد ناید ببر

پس از آن به گرسیوز فرمان داد که نخست با سواران گرد کاخ را فرا گیرند و سپس بیژن را دست بسته به درگاه بکشانند.
گرسیوز به کاخ منیژه رسید و صدای چنگ و بانگ نوش و ساز به گوشش آمد, سواران را به گرد در و بام برگماشت و خود به میان خانه جست و چون بیژن را میان زنان نشسته دید که لب بر می‌ سرخ نهاده و به شادی مشغول است خون در تنش بجوش آمد و خروشید که, ناپاک مرد

فتادی به چنگال شیر ژیان
کجا برد خواهی تو جان زین میان

بیژن که خود را بی سلاح دید بر خود پیچید و خنجری که همیشه در موزه پنهان داشت بیرون کشید و آهنگ جنگ کرد و او را به خون ریختن تهدید نمود. گرسیوز که چنان دید سوگند خورد که آزارش نرساند, با زبان چرب و نرم خنجر از کفش جدا کرد و با مکر و فسون دست بسته نزد افراسیابش برد. شاه از او بازخواست کرد و علت آمدنش را به سرزمین توران جویا شد. بیژن پاسخ داد که: من با میل و آرزو به این سرزمین نیامدم و در این کار گناهی نکرده ‌ام, به جنگ گراز آمدم و به دنبال باز گمشده ‌ای براه افتادم و در سایـﮥ سروی بخواب رفتم, در این هنگام پری بر سر من بال گسترد و مرا خفته ببر گرفت و از اسبم جدا کرد.
در این میان لشکر دختر شاه از دور رسید. پری از اهرمن یاد کرد و ناگهان مرا در عماری آن خوب چهر نشاند و بر او هم فسونی خواند تا به ایوان رسیدم از خواب بیدار نشدم.

گناهی مرا اندرین بوده نیست
منیژه بدین کار آلوده نیست

پری بیگمان بخت برگشته بود
که بر من همی جادو آزمود

افراسیاب سخنان او را دروغ شمرد و گفت می ‌خواهی با این مکر و فریب بر توران زمین دست یابی و سرها را بر خاک افکنی. بیژن گفت که ای شهریار پهلوانان با شمشیر و تیر و کمان به جنگ می‌ روند من چگونه دست بسته و برهنه بی ‌سلاح می ‌توانم دلاوری بکنم, اگر شاه می خواهد دلاوری مرا ببیند دستور دهد تا اسب و گرز دردست من بگذارند. اگر از هزاران ترک یکی از زنده بگذارم پهلوانم نخوانند.
افراسیاب از این گفته سخت خشمگین شد و دستور داد او را زنده در گذرگاه عام به دار مکافات بیاویزند. بیژن چون از درگاه افراسیاب بیرون کشیده شد اشک از چشم روان کرد و بر مرگ خود تأسف خورد, از دوری وطن و بزرگان و خویشان نالید و به یاد صبا پیامها فرستاد:

ایا باد بگذر به ایران زمین
پیامی زمن بر به شاه گزین


به گردان ایران رسانم خبر
وز آنجا به زابلستان برگذر

به رستم رسان زود از من خبر
بدان تا ببندد به کینم کمر

بگویش که بیژن بسختی درست
تنش زیر چنگال شیر نرست


به گرگین بگو ای یل سست رای
چه گوئی تو بامن به دیگر سرای

بدین ترتیب بیژن دل از جان برگرفت و مرک را در برابر چشم دید.
از قضا پیران دلیر از راهی که بیژن را به مکافات می رساندند گذر کرد و ترکان کمربسته را دید که داری بر پا کرده و کمند بلندی از آن فرو هشته اند, چون پرسید دانست که برای بیژن است. بشتاب خودرا به او رساند. بیژن را دید, که برهنه با دستهائی از پشت بسته, دهانش خشک و بیرنک بر جای مانده است. از چگونگی حال پرسید. بیژن سراسر داستان را نقل کرد. پیران را دل بر او سوخت و دستور داد تا دژخیمان کمی تأمل کنند و دست از مکافات بدارند و شتابان به در گاه شاه آمد, دست بر سینه نهاد و پس از ستایش و زمین بوسی , بخشودگی بیژن را خواستار شد.
افراسیاب از بدنامی خویش و رسوائی که پدید آمده بود گله ها کرد:

نبینی کزین بی هنر دخترم
چه رسوائی آمد به پیران سرم

همه نام پوشیده رویان من
ز پرده بگسترد بر انجمن

کزین ننگ تا جاودان بر درم
بخندد همه کشور و لشکرم

سرانجام افراسیاب پس از درخواستهای پیاپی پیران راضی گشت که بیژن را به بند گران ببندند و به زندان افکنند و به گرسیوز دستور داد که سراپایش را به آهن و زنجیر ببندند و با مسمارهای گران محکم گردانند و نگون به چاه بیفکنند تا از خورشید و ماه بی‌ بهره گردد و سنگ اکوان دیو را با پیلان بیاورند و سر چاه را محکم بپوشانند تا به زاری زار بمیرد, سپس به ایوان منیژه برود و آن دختر ننگین را برهنه بی تاج و تخت تا نزدیک چاه بکشاند تا آنکه را در درگاه دیده است در چاه ببیند و با او به زاری بمیرد.
گرسیوز چنان کرد و منیژه را برهنه پای و گشاده سر تا چاه کشاند و به درد و اندوه واگذاشت. منیژه با اشک خونین در دشت و بیابان سرگردان ماند. پس از آن روزهای دراز از هر در نان گرد می‌کرد و شبانگاه از سوراخ چاه به پائین می ‌انداخت و زار می گریست.

شب و روز با ناله و آه بود
همیشه نگهبان آن چاه بود

از سوی دیگر گرگین یک هفته در انتظار بیژن ماند و چون خبری از او نیافت پویان به جستنش شتافت و هر چه گشت گم کرده را نیافت, از بداندیشی دربارﮤ یار خود پشیمان گشت و چون به جایگاهی که بیژن از او جدا شده بود رسید, اسبش را گسسته لگام و نگون زین یافت, دانست که بر بیژن گزندی رسیده است. با دلی از کردﮤ خودپشیمان به ایران بازگشت. گیو به پیشبازش شتافت تا از حال بیژن خواستار شود. چون اسب بیژن را دید و از او نشانی نیافت مدهوش بر زمین افتاد, جامع بر تن درید و موی کند و خاک بر سر ریخت و ناله کرد:

به گیتی مرا خود یکی پور بود
همم پور و هم پاک دستور بود

از این نامداران همو بود و بس
چه انده گسار و چه فریاد رس

کنون بخت بد کردش از من جدا
چنین مانده ‌ام در دم اژدها

گرگین ناچار به دروغ متوسل شد که با گرازان چون شیر جنگیدیم و همه را برخاک افکندیم و دندانهایشان به مسمار کندیم و شادان و نخجیر جویان عزم بازگشت کردیم, در راه به گوری برخوردیم. بیژن شبرنگ را به دنبال گور برانگیخت و همینکه کمندبه گردنش افکند گور دوان از برابر چشمش گریخت و بیژن و شکار هر دو نا پدید شدند. در همـﮥ دشت و کوه تا ختم و از بیژن نشانی نیافتم, گیو این سخن را راست نشمرد گریان با او نزد شاه رفت و پاسخ گرگین را باز گفت. گرگین به درگاه آمد و دندانهای گراز بر تخت نهاد و در برابر پرسش شاه جوابهای یاوه و ناسازگار گفت.
شاه فرمود تا بندش کردند و زبان به دلداری گیو گشود و گفت: سواران از هر طرف می‌فرستم تا از بیژن آگهی یابند و اگر خبری نشد شکیبا باش تا همینکه ماه فروردین رسید و باغ از گل شاد گشت و زمین چادر سبز پوشید جام گیتی نمای را خواهم خواست که همـﮥ هفت کشور در آن نمودار است, در آن می‌نگرم و به جایگاه بیژن پی می‌برم و ترا از آن می آگاهانم.
بگویم ترا هر کجا بیژن است
به جام این سخن مرمرا روشن است

گیو با دل شاد از بارگاه بیرون آمد و به اطراف کس فرستاد, همـﮥ شهر ارمان و توران را گشتند و نشانی از بیژن نیافتند.
همینکه نوروز خرم فرا رسید گیو با چهرﮤ زرد و دل پر درد به درگاه آمد و داستان جام را بیاد آورد. شهریار جام گوهر نگار را پیش خواست و قبای رومی ببر کرد و پیش جهان آفرین نالید و فریاد خواست و پس به جام نگریست و هفت کشور و مهر و ماه و ناهید و تیر و همـﮥ ستارگان و بودنیها در آن نمودار شد. هر هفت کشور را از نظر گذراند تا به توران رسید, ناگهان بیژن را در چاهی به بند گران بسته یافت که دختری از نژاد بزرگان به غمخواریش کمر بسته است. پس روی به گیو کرد و زنده بودن بیژن را مژده داد.

ز بس رنج و سختی و تیمار اوی
پر از درد گشتم من از کار اوی

زپیوند و خویشان شده نا امید
گدازان و لزان چو یک شاخ بید

چو ابر بهران به بارندگی
همی مرگ جوید بدان زندگی

جز رستم کسی را برای رهائی بیژن شایسته ندیدند. کیسخر فرمود تا نامه ای نوشتند و گیو را روانـﮥ زابلستان کرد, گیو شتابان دو روزه راه را یکروز سپرد و به زابلستان رسید. رستم چون از داستان آگاه گشت از بهر بیژن زار خروشید و خون از دیده بارید زیرا که از دیر باز با گیو خویشاوندی داشت, زن گیو دختر رستم و بیژن نوادﮤ او بود و رستم خواهر گیو را هم به زنی داشت. به گیو گفت: زین از رخش بر نمی ‌دارم مگر آنگاه که دست بیژن رادر دست بگیرم و بندش را بسوئی بیفکنم. پس از آنکه چند روز به شادی و رامش نشستند نزد کیخسرو شتافتند. کیخسرو برای رستم جشن شاهانه‌ ای ترتیب داد و فرمود تا در باغ گشادند و تاج زرین و تخت او را به زیر سایـﮥ گلی نهادند:

درختی زدند از بر گاه شاه
کجا سایه گسترد بر تاج و گاه

تنش سیم و شاخش زیاقوت زر
برو گونه گون خوشهای گهر

عقیق و زیر جد همه برگ و بار
فرو هشته از شاخ چون گوشوار

بدو اندرون مشک سوده به می
همه پیکرش سفته برسان نی

بفرمود تا رستم آمد به تخت
نشست از بر گاه زیر درخت

کیخسرو پس از آن از کار بیژن با او سخن گفت و چارﮤ کار را بدست وی دانست. رستم کمر خدمت بر میان بست و گفت:

گر آید به مژگانم اندر سنان
نتابم زفرمان خسرو عنان

گرگین نیز به وساطت رستم مورد بخشش شاهانه قرار گرفت. اما چون کیخسرو از نقشـﮥ لشکر کشی رستم پرسید پاسخ داد که این کار جز با مکر و فریب انجام نگیرد و پنهانی باید آمادﮤ کار شد تا کسی آگاه نگردد و به جان بیژن زیان نرسد. راه آن است که به شیوﮤ بازرگانان به سرزمین توران برویم و با شکیب فراوان در آنجا اقامت گزینیم. اکنون سیم و زر و گهر و پوشیدنی بسیار لازم است تا هم ببخشیم و هم بفروشیم.
پس از آن هفت تن از دلاوران و هزار سوار دلیر برگزید و براه افتاد. لشکریان را در مرز ایران گذاشت و خود با هفت پهلوان, همه با لباس بازرگانان به شهر توران روی آوردند. ده شتر بار گوهر و صد شتر جامعـﮥ لشکریان را حمل می‌کرد, چون به شهر ختن رسید در راه پیران و یسه را که از نخجیر گاه باز می‌گشت دید, جامی پراز گوهر نزدش برد و خود را بازرگانی معرفی کرد که عزم خرید چارپا و فروش گوهر دارد و از او حمایت خواست و جام پر گهر تقدیمش کرد. پیران چون بر آن گوهرها نگریست بر او آفرین کرد و با نوازش بسیار خانـﮥ خود دعوتش نمود. اما رستم اجازه خواست که جای دیگری بیرون شهر برگزیند, پیران وعده کرد که پاسبانان برای نگاهداری مال التجاره ‌اش برگمارد. رستم خانه ای گزید و مدتی در آن اقامت کرد, از گوشه و کنار برای خرید دیبا و گهر به درگاهش رو نهادند و او مدتها در آن خانه به داد و ستد پرداخت.
روزی منیژه سر و پا برهنه با دیدگان پر اشک نزد رستم شتافت و پس از ثنا و دعا, با زاری و آه پرسید: ای بازرگان جوانمرد که از ایران آمده ای بگو که از شاه و پهلوانان, از گیو و گودرز چه آگاهی داری, هیچ نشنیده ای که از بیژن خبری به ایران رسیده باشد و پدرش چاره گر بجوید آیا نشنیده اند که پسرشان در چاه, در بندگران گرفتار است؟
رستم ابتدا بر این گفته ها گمان بد برد و خود را بظاهر خشمگین ساخت و گفت: نه خسرو می شناسم و نه گیو و گودرز را , اصلاً در شهری که کیخسرو است, اقامت ندارم.
اما چون گریه و زاری دختر را دید, خوردنی پیشش نهاد و یکایک پرسشهائی کرد, منیژه داستان بیژن و گرفتاریش را در آن چاه ژرف نقل کرد و خود را معرفی نمود:

منیژه منم دخت افراسیاب
برهنه ندیده تنم آفتاب

کنون دیده پر خون و دل پر ز درد
ازین در بدان در دور خساره زرد

همی نان کشکین فراز آورم
چنین راند ایزد قضا بر سرم

برای یکی بیژن شور بخت
فتادم ز تاج و فتادم زتخت

و در خواست کرد که اگر به ایران گذارش افتد و در دادگاه شاه گیو و رستم را ببیند, آنها را از حال بیژن آگاه سازد. رستم دستور داد تا خورشهای بسیار آوردند و از جمله مرغ بریانی در نان پیچید و در درونش انگشتری جای داد و گفت اینها را به چاه ببر و به آن بیچاره بده. منیژه دوان آمد و بستـﮥ غذا را به درون چاه انداخت. بیژن از دیدن آنهمه غذاهای گوناگون متعجب گشت و از منیژه پرسید که آنها را از کجا بدست آورده است. منیژه پاسخ داد که بازرگانی گرانمایه از بهر داد و ستد از ایران رسیده و این خورشها را برایت فرستاده است.
بیژن چون دست برد ناگهان چشمش به انگشتری افتاد که مهر پیروزﮤ رستم بر آن نقش بسته است. از دیدن آن خندﮤ بلند سر داد چنانکه منیژه از سر چاه شنید و با تعجب گفت:

چگونه گشادی به خنده دو لب
که شب روز بینی همی روز و شب

بیژن پس از آنکه اورا به وفادرای سوگند داد راز را بر او فاش نمود و گفت که آن گوهر فروش که مرغ بریان داد به خاطر من به توران زمین آمده است. برو از او بپرس که آیا خداوند رخش است.
منیژه شتابان نزد رستم آمد و پیام بیژن را رساند. رستم چون دانست که بیژن راز را با دختر در میان نهاده است خود را شناساند و گفت: برو همینکه هوا تیره شد و شب از چنگ خورشید رهائی یافت برسر چاه آتش بلندی بر افروز تا به آن نشانه به سوی چاه بشتابم . منیژه بازگشت و به جمع آوری هیزم شتافت.

منیژه به هیزم شتابید سخت
چو مرغان بر آمد به شاخ درخت

چو از چشم, خورشید شد نا پدید
شب تیره بر کوه لشکر کشید

منیژه بشد آتشی برفروخت
که چشم شب قیرگون را بسوخت

رستم زره پوشید و خدا را نیایش کرد و با گردان روی به سوی چاه آورد هفت پهلوان هرچه کردند نتوانستند سنگ را بجنبانند, سرانجام رستم از اسب بزیر آمد.

زیزدان زور آفرین زور خواست
بزد دست و آن سنگ برداشت راست

بینداخت بر بیشـﮥ شهر چین
بلرزید از آن سنگ روی زمین

پس کمندی انداخت و پس از آنکه او را به بخشایش گرگین واداشت از چاه بیرونش کشید.

برهنه تن و مو و ناخن دراز
گدازنده از درد و رنج و نیاز


همه تن پر از خون و رخسار زرد
از آن بند و زنجیر زنگار خورد

سپس همگی به خانه شتافتند و پس از شست و شوی, شترها را بار کردند و اسبها را آمادﮤ رفتن ساختند. رستم منیژه را با دلاوران از پیش فرستاد و خود با بیژن و سپاهیان به جنگ افراسیاب پرداخت و پس از شکست او با اسیران بسیار به ایران بازگشتند. پهلوانان ایران چون خبر بازگشت رستم و بیژن را شنیدند به استقبال شتافتند و آنها را به درگاه کیخسرو آوردند. رستم دست بیژن را گرفت و به شاه سپرد, شاه بر تخت نشست و فرمود تا بیژن به پیشش آمد و از رنج و تیمار و زندان و روزگار سخت و دختر تیره روز سخن گفت. شاه:

بفرمود صد جامه دیبای روم
همه پیکرش گوهر و زرش بوم

یکی تاج و ده بدره دینار نیز
پرستنده و فروش هرگونه چیز

به بیژن بفرمود کاین خواسته
ببر پیش دخت روان کاسته

بر نجش مفرسای و سردش مگوی
نگر تا چه آوردی او را به روی

تو با او جهان را به شادی گذار
نگه کن برین گردش روزگار



تاريخ : ۱۳٩۳/٢/٢٢ | ٥:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()

جمشید با فر و شکوه بسیار بر تخت نشست و بر همه جهانیان پادشاه شد . دیو و مرغ و پری همه در فرمان او بودند و در کنار هم با آسایش میزیستند . وی هم شهریار بود و هم موبد . کار دین و دولت هردو را هرمزد بدست وی سپرد .

نخستین کاری که جمشید پیش گرفت ساختن ابزار جنگ بود تا خود را بدان ها نیرو ببخشد و راه را بر بدی ببندد . آهن را نرم کرد و از آن خود و زره و جوشن و خفتان و برگستوان ساخت . پنجاه سال درین کوشش بسر آورد و گنجینه ای از سلاح جنگ فراهم ساخت . آنگاه جمشید به پوشش مردمان گرایید و پنجاه سال نیز در آن صرف کرد تا جامه بزم و رزم را فراهم آورد .

از کتان و ابریشم و پشم جامه ساخت و همه فنون آنرا از رشتن و بافتن و دوختن و شستن به مردمان آموخت . چون این کار نیز به پایان رسید جمشید پیشه های مردم را سامان داد و اهل هر پیشه را گرد هم جمع کرد . همه را به چهار گروه بزرگ تقسیم نمود : مردمان دین که کارشان عبادت و پرستش خداوند و کارهای روحانی بود و آنان را در کوه جای داد . دو دیگر مردان رزم که آزادگان و سربازان بودند و کشور به نیروی آنان آرام و برقرار بود . سوم برزگران که کارشان ورزیدن زمین و کاشتن و درویدن بود و بتلاش و کوشش خود تکیه داشتند و به آزادگی میزیستند و مزد و منت از کسی نمیبردند و جهان به آنان آباد بود .

چهارم کارگران و دست ورزان که به پیشه های گوناگون وابسته بودند . جمشید پنجاه سال هم در این کار بسر آورد تا کار و پایگاه و اندازه هرکس معین شد . آنگاه در اندیشه خانه ساختمان افتاد و دیوان را که در فرمانش بودند گفت تا خاک و آب را به هم آمیختند و گل ساختند و آنرا در قالب ریختند و خشت زدند . سنگ و گچ را نیز به کمک خواستند و خانه و گرمابه و کاخ و ایوان بپا کردند . چون این کارها فراهم شد و نیاز های نخستین بر آمد ، جمشید در فکر آراستن زندگی مردمان افتاد ; سینه سنگ را شکافت و از آن گوهرهای گوناگون چون یاقوت و بیجاده و فلزات گرانبها چون زر و سیم بیرون آورد تا زیور زندگی و مایه خوشدلی مردمان باشد . آنگاه در پی بوهای خوش برآمد و بر گلاب و عود و عنبر و مشک و کافور دست یافت . سپس چمشید در اندیشه گشت و سفر افتاد و دست بساختن کشتی برد و بر آب دست یافت و سرزمینهای جدید را یافت . پنجاه سال هم درین کار سپری گردید .


بدینسان جمشید با خردمندی بهمه هنرها دست یافت و برهمه کار توانا شد و خود را در جهان یگانه دید . آنگاه انگیزه برتری و بالاتری در او بیدارشد و در اندیشه سیر در آسمان ها افتاد ; فرمان داد تا تختی گرانبها برای وی ساختند و گوهر بسیار بر آن نشاندند و دیوان که بنده او بودند تخت را از زمین برداشتند و به آسمان برافراشتند .

جمشید در آن چون خورشید تابان نشسته بود و در هوا سیر میکرد .این همه را به فر ایزدی میکرد . جهانیان از شکوه و توانایی وی خیره ماندند ، گرد آمدند و بر بخت و شکوهش آفرین خواندند و بر او گوهر افشاندند و آن روز را که نخستین روز فروردین بود « نوروز» خواندند و جام و می خواستند و به شادی و رانش نشستند .

هر سال آن روز را جشن گرفتند و شادمانی کردند «عید نوروز» از اینجا پدید آمد .

جمشید سی صد سال بدینسان پادشاهی کرد و درین مدت مردم از رنج و مرگ آسوده بودند . وی چاره دردمندی و بیماری و راز تندرستی را پدیدار کرده و به مردمان آموخته بود . در روزگار وی جهان شاد کام و آرام بود و دیوان بنده وار در خدمت آدمیان بودند . گیتی پر از نوای شادی بود و یزدان راهنما و آموزنده جمشید بود .

ناسپاسی جمشید
سالیان دراز از پادشاهی جمشید گذشت. دد و دیو و دام آدمی در فرمان او بودند روز به روز بر شکوه و نیروی او افزوده میشد، تا آنجا که غرور در دل جمشید راه یافت و راه ناسپاسی در پیش گرفت.
یکایک به تخت مهی بنگرید
به گیتی جز از خویشتن کس ندید
منی کرد آن شاه یزدان شناس
ز یزدان بپیچید و شد ناشناس
سالخوردگان و گرانمایگان لشگر و موبدان را پیش خواند و بسیار سخن گفت که « هنرهای جهان را من پدید آوردم، گیتی را به خوبی من آراستم، مرگ و بیماری را من برانداختم. جز من در جهان سرور و پادشاهی نیست، خور و خواب و پوشش و کام و آرام مردمان از من است و مرگ و زندگی همگان به دست من. اگر چنین است، پس مرا باید جهان آفرین خواند. آنکه این را باور ندارد و نپذیرد، پیرو اهریمن است.»
بزرگان و موبدان همه سر به پیش افکندند. کسی یارای چون و چرا نداشت، که جمشید پادشاهی زورمند و توانا بود فره ایزدی پشتیبان او. اما:
چو این گفته شد فر یزدان از اوی
گسست و جهان شد پر از گفتگوی
چون فره ایزدی از جمشید گسست در کارش شکست افتاد و بزرگان و نامداران درگاه از او روی برگرداندند و پراکنده شدند. بیست و سه سال گذشت و هر روز نیرو و شکوه جمشید کمتر می شد. هر چند به درگاه کردگار پوزش می خواست کارگر نمی شد و بخت برگشتگی و هراسش فزونی می گرفت، تا آنکه ضحاک تازی پدیدار شد و حکومت را در دست گرفت .بدینسان ضحاک فرمانروا شد و بر تخت نشست و هزار سال پادشاهی کرد . در زمان او هنر خوار شد و جادوگری رواج یافت اما ضحاک همه جا به دنبال جمشید بود و پیام داد که هرکس او را به درگاه ما بیاورد ارجمند میشود و از او باج و خراج نمیگیریم .

جمشید از شهری به شهرش میرفت تا به زابلستان رسید . آنجا شاهی به نام کورنگ داشت و او دختری زیبا و ماهر و بی همتا و آشنا به فنون جنگی داشت که نامش سمن ناز بود . از همه جا خواستگاران زیادی می آمدند اما شاه دو شرط داشت : اول اینکه دختر باید طرف را بپسندد و دوم اینکه هرکس دخترش را میخواهد باید با او کشتی بگیرد و او را زمین بزند . دختر دایه ای کابلی داشت که او میگفت : تو در آینده با پادشاهی ازدواج میکنی و از او صاحب پسری زیبا میشوی .

وقتی جمشید به زابلستان رسید به شهر نرفت . باغ خرمی دید که در آن دختر شاه حضور داشت و می و میوه و رامشگران بودند و او با کنیزان می مینوشید . یکی از کنیزان جمشید را دید و گفت : نمیترسی به باغ نگاه میکنی ؟ دختر کورنگ شاه در باغ است . جمشید گفت : من یک گمراه بدبخت هستم که راهم را گم کرده ام و طالع من برگشته است . از آن می سه جام به من بدهید . کنیز نزد شاهزاده رفت و گفت : جوانی زیبارو دم در است و سه جام می میخواهد ولی خوردنی و میوه نمیخواهد . شاهزاده همراه کنیز به دم در آمد و جوانی زیبارو دید و محبتش به دلش نشست و گفت : دنبال که میگردی که به اینجا آمدی ؟ اگر می میخواهی داخل باغ بیا . جمشید گفت : ای بت زیبا از خانواده شاهان هستی یا پیشه وران یا بزرگان یا لشگریان ؟ شاهزاده گفت : من فرزند شهریار زابلستان هستم . جمشید با خود گفت : این شاه دژخیم نیست و اگر از رازم آگاه شود مهم نیست پس داخل باغ شد و به آبگیری رسیدند و گوشه ای نشستند . دختر دستور داد می بیاورند . جم ناراحتیها را فراموش کرد و سه جام می پیاپی نوشید . سپس یاد خدا نمود و کم کم شروع به خوردن کرد . شاهزاده از ظاهر و رنگ و رو و شکوه او مبهوت بود . در دل گفت : او باید پادشاهی باشد . دختر گفت : گویا می خیلی دوست داری . جمشید گفت : بدم نمی آید اما اگر نباشد هم میتوانم تحمل کنم . شراب باید به اندازه خورده شود وگرنه عقل را زائل می کند . دختر فکر کرد او باید جمشید باشد . آن زمان بنا به حکم ضحاک عکس جم را بر روی سکه و دیبا میزدند تا هر که او را دید معرفی کند . دختر دیبایی داشت که عکس جمشید بر آن بود .به روی خود نیاورد و به رامشگران گفت که بنوازند . در همین زمان دو کبوتر آمدند و با هم کرشمه کنان کشتی گرفتند و منقارشان را به هم میمالیدند . شاهزاده خجالت کشید و سر به زیر انداخت .او به غلام روکرد و کمان خواست و سپس به جمشید گفت : از بین این دو کبوتر که جفت گیری می کنند کدام را با تیر بزنم ؟ جمشید گفت : این سخن درست نیست و من مرد هستم. زن اگرچه دلیر باشد به زور نصف مرد است . درست بود که تو ابتدا مرا امتحان میکردی . شاهزاده شرمگین شد و با پوزش کمان را به جمشید داد . جمشید از خوشزبانی و خوشرویی او خوشش آمد و جامی به یادش سرکشید و سپس گفت : اگر من بالهای این کبوتر ماده را بزنم همسر کسی شوم که آرزو دارم . شاهزاده فهمید که خطابش به اوست . جمشید چنین کرد و کبوتر ماده زمین افتاد و کبوتر نر کنارش نشست . شاه