شنبـــه: امروز با صدای گنجشکها از خواب بیدار شدم.تازه داشتم مسواک میزدم که یک دفعه یک توپه چهل تیکه خورد توی دستم و باعث شد مسواکم را درسته قورت بدهم!!!

 

یکشنبـــه: طبق معمول با صدای گنجشکها از خواب پریدم ولی نه با صدای معمولی آنها بلکه با صدای گنجشکی که داشت بچه اش را به خاطر خوردن یک تکه نان از دست مردم دعوا میکرد!!!

امروز دیگر اتفاقی نیفتاد غیراز اینکه وقتی برگهایم را شمردم دیدم دوتاش کم است!!!

 

دوشنبـــه: امروز نه با صدای گنجشکها از خواب بیدار شدم و نه با خوردن توپ به دستم.بلکه با لگدی که نوش جان کردم از خواب پریدم.کار بچه همسایه بود.عادت کرده هروقت از کسی کتک میخوره تلافی اش رو سر من در می آورد.

 

سه شنبـــه: امروز اصلا روز خوبی نبود.بچه خانه روبه رویی ده، دوازده تا از شاخه هایم را کند.مثلا آنها را برای آزمایش علوم میخواست.ولی وقتی از پنجره سرک کشیدم.دیدم با برگ های من برای خودش کلاه سرخپوستی درست کرده!!!

 

چهارشنبـــه: تمام روز داشتم با بوته علف هرزی که توی باغچه درآمده بود جروبحث میکردم.آخه میخواست به من ثابت کند که جدش به درخت بلوط برمیگردد!!!

 

پنج شنبـــه: امروز هم روز بدی بود.برای اینکه باعث شدم سریکی از بچه ها خون بیاید.ولی خوب تقصیر من نبود.تقصیر خودش بود که میخواست با خواندن ورد و جادو مثل هری پاتر از تنه من رد شود!!!!!!

 

جمعـــه: متاسفانه ما درخت ها روز جمعه نداریم!!!



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱ | ٩:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ