فرشته من زیبا بود. چشمان روشن و گردی داشت. از وقتی مال من شد خیلی کارها یادش دادم. حتی این اواخر یاد گرفته بود مثل یک گربه میو میو کند، عین یک گربه دست آموز.

وقتی بیرون از خانه می رفتم او تنها می شد. دهنش را میبستم که سر و صدا نکند. اگرهمسایه ها می فهمیدند فرشته را از چنگم درمی آوردند. دهانش را با نوار چسب می بستم و طناب پیچش می کردم. از این کار ناراحت نمی شد. البته اوائل ناراحت میشد اما خیلی نگذشت که عادت کرد. قبول کرده بود که دوستش دارم. او خیلی کوچک بود. فکر کنم هفت سالی داشت.

در یک شب بارانی پیدایش کردم. روی یک حصیر خیس روی نیمکت ایستگاه اتوبوس خوابیده بود. دلم برایش سوخت. هر چه تکانش دادم بیدار نشد. بیهوش بیهوش بود. فکر کنم مخدری به او خورانده بودند. آوردمش خانه طوری که هیچ کس متوجه نشد.

وقتی بیدار شد فهمیدم که نگه داشتنش کار سختی است.

مجبور شدم رامش کنم. سرکشی می کرد. بال نداشت اما دائم میخواست همه جا بپرد و فضولی کند. خب بچه فرشته بود کاری نمی شد کرد. مجبور شدم از سگک کمربندم استفاده کنم. چند ضربه که به سرو صورتش می زدم آرام می شد.


صدای ضجه اش آزار دهنده بود ولی بعد از مدتی فهمید که بهتر از خانه من جایی برایش وجود ندارد. برایش توضیح میدادم که آسمان جای مناسبی برای فرشته ها نیست. آدمها به آنها احتیاج دارند و باید پیش آدمها بمانند.

شبها دیر وقت که از سرکار بر می گشتم، دستهایش را باز میکردم، نوار چسب را برمی داشتم و نوازشش می کردم.

مدتی طولانی درآغوشم نگهش می داشتم.

آنقدرنوازشش می کردم که ازحال می رفت. خودم هم از حال می رفتم.

خیلی اهل غذا نبود. انگار از غذای آدمها خوشش نمی آمد. روزهای تعطیل در درست کردن غذا کمکم می کرد. خیلی حرف نمی زد و گاهی ناله ایی از گلویش در می آمد که معنی آن را فقط من می فهمیدم. سیب زمینی سرخ کرده خیلی دوست داشت با نوشابه گازدار. غذایش اغلب همین بود. دست پخت مرا نمی پسندید.

شبها از گذشته خودم برایش حرف میزدم. می نشست روبرویم اما نمی دانم گوش میکرد یا نه؟ اینکه چطور شد که نجوم خواندم و بعد از زندگی دست شستم. برایش توضیح دادم که علم خیلی ترسناک است برای همین دانشگاه را رها کردم. مدتی بدون تن پوش مناسب و غذا در خیابانها آواره بودم، مثل خودش.

 او فقط نگاهم می کرد و من نمی دانستم که حرفهایم را می فهمد یا نه؟

در روزهایی که حالم خوش نبود سرش فریاد می کشیدم، میترسید و خود ش را خیس می کرد. این کارش عصبیم میکرد و مجبور می شدم گونه نرم و زیبایش را سرخ کنم. از پدر و مادرم برایش می گفتم. مادرم فقط یک خدمت کاربود. مثل یک روبوت برنامه ریزی شده بود، همین. اما پدرم آدم پر جذبه و مهمی بود. در یکی از دانشگاههای معتبر، فیزیک درس میداد. یادم نمی آید که تا به حال کتکم زده باشد، اما فریادهای جگرخراشش را به یاد دارم. کاش به جای آن فریادها یک کشیده محکم به گوشم میزد. من هم مثل فرشته آن وقتها خودم را خراب می کردم و شبها خوابم نمی برد. فکر میکردم پدرم در جایی پنهان شده و سربزنگاه بالای سرم خواهد آمدومرافحش باران خواهد کرد.... زبان نفهم، شاشو... تو هیچی نمی شی... یه بی خاصیت احمق ... یه پپه درست و حسابی... گاهی اوقات خواب میدیدم که او می آید و مرا تا میتواند زیر مشت و لگد می گیرد. اما این فقط یک خواب بود و هیچ وقت متحقق نشد.

هر روز برایش داستانی می گفتم یا از زندگی خودم یا از کتاب قصه هایی که برای بچه ها نوشته بودم و هیچوقت اجازه چاپ نگرفتند. قصه هایم را خوب گوش میداد. اما از نتیجه قصه ها راضی نبود. البته طبیعی بود طبیعت او با آدمها فرق میکرد. آقا گرگه شنگول و منگول را پاره کرد و خورد و مادر آنها را هم خورد. این واقعیت بود. فرشته ها باید با قصه های زمینی آشنا شوند. سفید برفی زن هرزه و کثیفی بود که از هفت کوتوله ها استفاده کرد تا شوهر پولداری گیرش بیاید. سیندرلا دختری بود لوس و عقده ایی که عقده هایش را پنهان میکرد و نمیتوانست حرف دلش را بزند. با زیبایی اش فخر می فروخت و آنقدر لوند بازی درآورد که قاپ شاهزاده احمق را دزدید.

وقتی خیلی هیجان زده می شدم در اتاق راه می رفتم و برایش از نجوم می گفتم. از همه اتفاقاتی که قرار است بیفتد و مردم از آن بی خبرند.

... بعد توده نامرئی و گرسنه ایی به راه می افتد و همه چیز را می بلعد. بزرگترین ستاره هایی که می شناسیم در برابر او مثل دانه شن هستند. این توده نامرئی همه زندگی ابلهانه و مغرورانه ما را در ظرف کمتر از چند دقیقه پودر می کند. همه کتابهای بزرگ، همه آثاری که ما جاودانه اش می خوانیم تمام آن آثار مهم ادبی و هنری از بین می روند. همه سلاحهایی که فکر میکنیم بسیار مخربند در برابر این هیولا از بین می روند. همه چیز از بین می رود و هیچ کس نمیتواند راوی این حادثه هولناک باشد. وقتی زندگی بلعیده شد دیگر بلعیده شده. وقتی آدم نیست دیگر هیچ داستانی نیست و تمام ملودی های قشنگ دنیا از بین رفته اند. فقط یک هیولای نامرئی، دو میلیون بار سنگین تر از خورشید، از کنارمان رد می شود و همه چیز را در سینه اش برای سالیان دراز تبدیل به عناصر ساده و بی معنی می کند. این شاید همان بازگشت طبیعی به اصل است. همان بازگشت در آغوش خداوند. آغوش سیاه خداوند. هیچ چیز نمی تواند با آن مبارزه کند. او فقط در آغوش می گیرد و می بلعد – حتی شیطان را. مردم از پایان پایانها بی اطلاعند و گرنه دردم خودشان را دار می زدند. تو نمیدونی، بیرون از زمین، شعور کوری قصد بلعیدن ما را دارد و ابدا" مایل نیست که چشمهایش را باز کند و ما را نگاه کند…

همه اینها را می گفتم و می گفتم و دهانم کف میکرد و از حال می رفتم. او به خودش می لرزید و می رفت گوشه ای کز میکرد.

سعی میکردم به او بفهمانم که آدمها آن چیزی که نشان میدهند نیستند. آنها هیولاهستند. میدرند و میخورند و میتوانند همزمان لبخند بزنند و در آغوش بکشند.

گاهی طناب پیچ اجازه میدادم که در مقابل پنجره بنشیند و بیرون را نگاه کند. از آن بالا همه شهر را میتوانست ببیند. به او گفتم تهران یکی ازتصاویرجهنم روی زمین است. او ساعتها پشت پنجره می نشست و حرکت آدمها و ماشینها را نگاه میکرد.

روزهای آخر به حضورش آنقدر عادت کرده بودم که مجبور میشدم کارم را زودتر تعطیل کنم و به خانه بیایم.

روزهایی که خانه بودم چند ساعت اجازه داشت قدم بزند. میدانستم که آزادی برای فرشته سم بود. اگر بیرون می رفت و شهر شیاطین را می دید پرواز می کرد و می رفت ومن نمیخواستم که از دستش بدهم. خوشبختانه تلویزیون نداشتم که با دنیای کثیف آشنا شود. اما اجازه داده بودم به رادیو گوش دهد. آنقدر رادیو گوش میداد که خوابش می برد. گاهی گوشش را به زمین می چسباند تا صدای همسایه طبقه پایین را گوش بدهد. می خواست از همه چیز سر در بیاورد اما من مراقبش بودم که زیاد با مشکلات آدمها آشنا نشود.

هیچکدام از همسایه ها از حضور او اطلاع نداشتند. فضول محله که متاسفانه روبروی آپارتمان من می نشیند هم هرگز نفهمید که من تنها زندگی میکنم یا کس دیگری هم با من زندگی میکند. فضول محله پیرزنی است هشتاد ساله که دائم از چشمی در ورودی مرا میپاید.

فکر میکنم گاهی گوشش را هم به در خانه می چسباند. اما من آنقدر بد خلق و عبوس هستم که هیچکس جرات نمی کند چیزی از من بپرسد. سرو صدای فرشته را هم با زیاد کردن صدای رادیواز بین می بردم.

یک شب بارانی برایش تولد گرفتم تا سالگرد آمدنش را جشن بگیرم. اما زد زیر کیک و شمعها را شکست. از این ناراحت بود که چرا آن روز صبح ناخن های دست و پایش را از ته گرفته بودم.

وقتی مطمئن شدم که قصد فرار ندارد دیگر طناب پیچش نمیکردم. پیش خودم میخوابید ولی برای احتیاط در اتاق خواب را می بستم و کلید را در آستر بالشم می گذاشتم.

آن شب منحوس، قرص خورده بودم. سرم حسابی درد میکرد. در را قفل کردم و خوابیدم. خیلی دوست دارم بدانم که چطوری آن شب کلید را برداشته. وقتی فریاد چند رهگذر را از خیابان شنیدم متوجه شدم که اتفاقی افتاده. در باز بود. هیجان زده از جا جستم. آهسته رفتم به اتاق نشیمن. پنجره چهارطاق بازبود. جرات نداشتم سرم را از پنجره بیرون بیاورم. ولی چند رهگذر را دیدم که از ساختمان فاصله گرفته بودند تا بالا را نگاه کنند. سر فرصت آهسته پنجره را بستم طوری که کسی متوجه نشد. تا صبح به آسمان خیره ماندم. از دستش داده بودم. حتم داشتم بال در آورده بود. رهگذرها هم به آسمان نگاه میکردند. انگار آنها هم دنبال ردپایی از او بودند.

مجبورشدم خودم را آرام کنم. با تیغ چند خط روی ران راستم کشیدم. خطهای موازی کوتاه کوتاه. کمی آرام شدم اما نمیدانستم بدون او چطوری سرکنم.

نمی توانستم از فکر چشمهای گرد و روشنش بیرون بیایم.

مطمئن بودم که هیچ رد و اثری از من نمی توانند پیدا کنند. حتما" فکر میکنند که از پشت بام پرواز کرده ... من تنها زندگی میکنم ... من تنها زندگی میکنم ... من تنها زندگی میکنم... بارها پیش خودم تکرار کردم که مبادا بگویم فرشته ای هم داشته ام. چون آدمها هرگز باور نخواهند کرد که من یک فرشته داشته ام.

فردای آن روز دو مامور پلیس آمدند برای تجسس. من خواب بودم. انگار به سراغ چند نفر از اهالی ساختمان رفته بودند که پرس و جو کنند. آن روز سراغم نیامدند. اما عصرآمدند. آمدند داخل منزل، حکم داشتند. زیاد جستجو نکردند. من لباسهای فرشته را جمع کرده بودم و با طنابها جای مناسبی قایم کرده بودم. هیچ ردی پیدا نکردند. ولی چند ساعت بعد آمدند و بازداشتم کردند. آنها فرشته را پیدا کرده بودند. فرشته نتوانسته بود بپرد و زمین خورده بود. توی کف دست فرشته با ظرافت تمام نقشه کره زمین را کنده بودم که همان مرا لو داد. حتما" از عکسهای کهکشانها و کرات دیگر که توی اتاقم دیده بودند متوجه موضوع شدند.

شهاب لنکرانی



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱ | ۸:۳٥ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ