یک روززمستانی بودکه مارا گروه بندی کردند. هر گروه موظف بود در روزهای تعیین شده برود کلاسی که اسم ساده آن آموزش کامپیوتر بود.

زمستان سال گذشته بسیار سرد بود. باران می بارید. برف میآمد. سوز سردی به صورت و دست ها می خورد.

همه جا گلی یا یخ زده بود اما ما در تمام زمستان سر کلاس ها حاضر می شدیم و بالاخره سه دوره را هم گذراندیم که مهمترین آن ها آموزش اینترنت بود.

بیمارستان ما مثل خود اصفهان است. در مرکز شهر است و همه چیز در آن مثل خود کاشی های اصفهان شکل گرفته و ثابت است.


خیلی ها هم مثل من در این بیمارستان قدیمی هستند و ... چندین نفر از ما تا حالا پدربزرگ و مادربزرگ شده اند. چند نفری هم از ما کم کمک رفته اند روی پشت بام. می توانید از این حرف ها نتیجه بگیرید که ما هنوز نفس می کشیم و خیلی هم دنبال فناوری و دنیای مجازی و این چیزها نبودیم. راستش شاید ناخودآگاه با این برنامه دنبال این بودیم که ببینیم این بچه ها، یعنی این دختر و پسرهای برومندمان که ما بعضی وقت ها نمی فهمیم چه میگویند، در این جعبه دنبال چه چیزی هستند.

اولین بار که گروه ما connect شد، سر همین کلاس دنبال عکس هنرپیشه ها رفتیم. آن هایی که سال ها بود ندیده بودیمشان. همان کاری که بچه ها بعد از بازی های فیفا 2003 و آندرگراند و ... رفتند سراغش که مال سیزده چهارده سالگیشان بود و بعد هم دنبال خواننده ها.

فکر می کنم بعضی از خانم های گروه دنبال مد لباس و این جور چیزها گشتند و بعضی از آقایان هم دنبال آخرین مدل های بنز. ما بچه شده بودیم. این صفحه کوچک که هر دو نفر در این کلاس یکی از آن را داشت ما را می برد و می کشاند به جاهایی دوردست و باز نشده در ذهن مان که هنوز اسم نداشت.

البته درکلاس ما بودند دوستانی که همه چیز را فوت آب بودند و سرکلاس موزیک می شنیدند، چت می کردند و از این کارها. ما ولی پله پله می رفتیم جلو.

موضوع جذابی برایمان بود. موقع ناهار، سینی به دست. موقع آزمایش، وقتی حجم ادرارها را اندازه می گرفتیم. وقتی منتظر سرویس بودیم و مواظب بودیم نان های که از نانوایی بیمارستان خریده بودیم خمیر نشود از آن صحبت می کردیم. از اینکه بچه هایمان کامپیوتر دارند، خوبش را هم دارند می گفتیم و خوشحال بودیم که برای بچه هایمان دوراندیشی بجای کرده ایم و کامپیوتر را خریده ایم. استادمان سرکلاس می گفت: دست دوم خوب سراغ دارد. آن هایی که نداشتند دورخیز بداشتند برای دست دوم ها.

اولین اتفاق وقتی رخ داد که به ما یاد دادنند E_mail درست کنیم. ساختیم با چه بدبختی. آن خانمه توی یاهو هم همه اش با لبخند میگفت اشتباه کردید، از اول شروع کنید. اما ساختیم و صاحب آن شدیم. درس بعدی نوشتن نامه بود که برای هم باید سر کلاس send می کردیم و بعد اتفاق افتاد دیگر. کم کم برای هم نوشتیم. یاد گرفتیم که بنویسیم از کی و از چی، چرا و برای چی، از همدیگر یا چیزی بدمان می آید یا خوشمان و یا خیلی حرف های دیگر که تا حالا نگفته بودیم. دنبال حرف ها می گشتیم.

 پ جای بدی بود. ژ هم همینطور. ما با کلمه به تصویر می گفتیم و او میبرد به تصویر و کلمه می شد و دیگری می خواند که درش mail box بود که فقط دو تا صندلی دورتر از ما نشسته بود.

درس های بعد برای ما تازه داشت جا می افتاد که یاد گرفته بودیم پنجره ها باز کنیم و ببینیم هر کی توی پنجره اش چه جوری خودش را نماش می دهد تا ما تماشا کنیم همدیگر را.

بعد کلاس تمام می شد و ما جماعت پیر که بیرون می آمدیم از کلاس یاد گرفته بودیم که دیگر تعجب نکنیم. از دیده های دیشب می گفتیم که بچه ها وقتی خواب بودند، کامپیوتر آقا و خانم مهندس را که سال آخر است روشن کردیم و بعد از صد بار آدرس، در یک پنجره که باز شد یکی روبروی ما گفت " حالت چطوره؟" و ما گفتیم " حالت چطوره؟" بعد فهمیدیم اول مال آن سر دنیا بود و ما از اینجا که گفتیم" تو خوبی؟" چند نفر دیگر با خنده آمدند بالا و بعد باز هم از دیشب ها گفتیم و انگار یک دنیا بود بین ما چند نفر.

در این دنیایی که داشت دور خودش می چرخید.

حالا زمستان تمام شده و بهار رسیده، ما در همان گروهی که بودیم هستیم و چیزهای دیگر می آموزیم. یکی از ما چند وقت پیش توی ccu بستری شد اما سرکلاس می آمد. دزدکی هم خوشمان می آید که سر این کلاس ها می رویم. به رو نمی آوریم.

این یک جور بدجنسی کودکانه است که هنوز در ماست. که کشف کامپیوتر بچه هایمان را برایمان یک حادثه کرده است. که اگر آن را در رگ بزنیم برای تلافی این همه فرصت از دست رفته می رویم هوا. با یک دورخیز و یا یک فرصت مناسب که خدا کند، برسد. دوست ما از ccu سلامت بیرون آمد و اولین کاری کرد E_mail هایش را چک کرد.

با وجودی که در چند قدمی تابستانیم هر کدام از ما Facorit هایمان را داریم و آدرس و پنجره های تازه را برای همدیگر میفرستیم.هنوزازکشفیاتمان حرف می زنیم.ماهم باید حرف هایمان را بزنیم. فعلا داریم به پنجره ای برای خودمان فکر می کنیم. و...

این نوشته را هم تمام نمی کنم چون هنوز کلاس های ما ادامه دارد و ما هنوز باید چیزهای تازه ای پیدا کنیم. راستی امروز یکی از اعضاء گروه ما پدربزرگ شد!

علی خدایی

اردیبهشت 1384



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢ | ۸:۳۳ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ