پونه ابدالی

اسامی جوونورها بر اساس ورود به صحنه شماره گذاری شده. خیلی هم اگه دلتون می خواد بدونین تمام تصاویر زاییده ذهن راویه، یعنی عین زندگی.


دوستهای خوبم سلام، امروز می خوام براتون یه قصه بگم، یه قصه از دو تا جوونور که دست بر قضا جلوی راه هم سبز شدند و سبز شدند و سبز شدند و اونقدر سبز شدند که گره خوردند و بعدش گرهه هی پیچ خورد و پیچ خورد که ...

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، مثل همیشه توی این چندین میلیون سال اخیرغیر از خدا هیچ کس نبود، اما خب نمی شه که!اگر غیر از خدا کسی نبود که من اینجا چی کار می کردم؟


خلاصه، دوتا جوونور بودند مثل میلیاردها جوونور دیگه ای که روی این توپ وسط فضا زندگی می کنند، توی پایتخت یه کشور گربه ای زندگی می کردند. این دوتا جوونور دست بر قضا، گذرشون افتاد به همدیگه، یکی اینور رودخونه، یکی اونور رودخونه، جوونور اولیه که قدش بلندبود، موهاش کمند نبود ولی چشمهای قشنگی داشت، به جوونور دومی که کوچولوموچولو بود و یه کمی ناز و عشوه داشت، آب پاشید، جوونور دومی یه کمی جا خورد،عصبانی شد، چشمهاشو چرخوند ( الکی که یعنی من خیلی ناراحت شدم) اما بعدش خندید، جوونور اولی کار خودش را کرده بود، و آب بازی از همون موقع شروع شد... القصه این دوتا جوونور تا مدتها دیگه نتونستند همدیگه را ببینند. تنها تصویرشون همون آب بازی کنار رودخونه بود که اپیزود اول را کلید می زد، فکرشو بکنید، یه روز گرم تابستون باشه، اواخر مرداد باشه، یه باغی همچین دلگشا هم باشه، با یه عالمه درخت میوه، یه رودخونه ای هم از وسطش گذشته باشه، با جوش و خروش، بعدش فکرشوبکنید که آب بازی زیر اون آفتاب داغ تابستون چه مزه ای داره! شما هم اگه بودین هیچ وقت رقص سایه درختها را روی تن آب، خنده های مستانه ی اون دوتا جوونور را کنار سنگها، و تشعشع نور خورشید را روی قطره های آبی که از سرتا پای جوونورها می چکید یادتون     نمی ره. می ره؟

روزها و ماهها و سالها گذشت تا دست برقضا، یاهرچیزی که اسمشو می گذارید، قسمت و تصادف و حتی یک اتفاق ساده، جوونور اولیه، همون قد بلنده که حالا موهاش هم همچین بگی نگی یه کمی کمند شده بود، زنگ در خونه ی جونوردومی که اونهم اتفاقا هم موهاش بلند شده بود هم لاغر شده بود و هم ... زد.

- کیه؟

- منم جوونور اولی

- ها! الان که ساعت سه صبحه!

- خب من با بقیه جونورها فرق دارم، من « جوونورم» دیگه

و اپیزود دوم کلید خورد. جوونورها از دیدن همدیگه اونقدر خوشحال شده بودند که فکرشو نکردند که اینهمه خوشحالی اخرش ممکنه به ناراحتی ختم بشه، چرا که بر اساس یک باور نادرست مزخرف قدیمی، اخر هر خنده ای گریه اییست و اگر این باور نادرست درست در بیاد اونوقته که زندگی ما همش بین این دوتا می چرخه یعنی یه جورایی عین دیوونه ها.( دور یک دایره بچرخید هی بخندید و هی گریه کنید)

جوونورها با دیدن همدیگه، اول شروع کردن به گله گذاری و بعدش تعریف خاطره و بعد دیگه بی خیال گذشته شدند و شروع کردند به « خاطره سازی». و همش هم هی فکری می شدند که چرا بعد از اینهمه سال ما دوتا جلوی راه هم سبز شدیم و سبز شدیم و سبز شدیم.

خاطره سازی از احساسات اولیه اون دوتا شروع شد، جوونور اولی اسم جونور دومی را گذاشته بود« crazy frog » همون قورباغهه هست، حتما همه شما دیدینش، همونی که وروجکه وکار خودش را می کنه، شیطونه و در عین حال بی خیال، کاری به کار کسی نداره و همش داره می خنده، همون قورباغه ی دیونه دیگه، حتما دیدینش، اگه نه همین الان برین جستجویش کنین ببینین با چه اعجوبه ای طرفین. جوونور دومی هم اسم جوونور اولی را گذشته بود « جوجه» و برای این اسمش هیچ تز قابل قبولی نداشت چون به هرحال قورباغه های دیوونه ی هم هستن که برای اسامی که انتخاب می کنن هیچ تزی ندارن. دارن؟
قورباغه ی دیوونه از دیدن جوجه خیلی خوشحال بود، چون توی اون اقیانوس بی در پیکری که داشت زندگی میکرد، سیاهی و تنهایی بدجوری اذیتش می کرد، قورباغه از کوسه ها از اره ماهی ها از اون ماهی هاییکه برق دارن و من اسمشون را نمیدونم از همه ی اونها می ترسید، گاهی اوقات واسه ی دل کوچولوی خودش که توی این اقیانوس بزرگ تنها مونده بود گریه می کرد اخه بدبختی هم این بود که توی اقیانوس، اشکهای شور قورباغه های دیوونه دیده نمی شه. همش که نگاه میکرد می دید حتی اون ماهی کوچولو ها هم گروهی راه می رن، گروهی زندگی می کنن ، گروهی از هم دفاع می کنن .قورباغه ته ته ته دلش، داشت دیوونه تر می شد، و جوجه کمابیش، میدونست دل قورباغه ی دیونه ی قصه ی ما چقدر راحت به دست می ادو برای همیین شروع کرد به ... قورباغه ی دیوونه بعد از مدتها، توی اون چهار دیواری، بوی خوش زندگی، بوی جوونور اولی را حس کرد،به خُرخُر کردنهای شبانه اش عادت کرد، به نگاههای مهربونش دل باخت، به گرمی دستهایش وابسته شد از اون وابستگی های زیبایی که فقط جوونور دومی ها حسش می کنن خوشحال بود، سوار همون سرسرهه بود که زیر آب بالا و پایین می رفت و واسه ی خودش آوازمی خوند، سرسره هی بالا می رفت و قورباغه ی دیوونه هی آواز میخوند و دل بسته شد به در اتاقی که بسته بود ولی وقتی باز        می شد جوونوراولی با چشمهای خواب آلود ازش بیرون می اومد و بدون حرف یه لیوان چایی میخواست. شما نمی دونید، چایی درست کردن زیر اون اقیانوس سیاهی که قورباغه توش زندگی می کرد، فقط چایی درست کردن نبود، چیزی بود تو مایه های نبرد با کوسه ها یا لاک پشتهای عظیم الجثه.

جوجه اما، مثل همه ی جوونور اولی های دیگه، مثل همه ی جوونورهای دیگه... یه روز که قورباغه ی دیونه داشت فضولی می کرد تو کارش،چون قورباغه های دیوونه همشون فضولن و خب گاهی پیش میاد دیگه! عصبانی شد و گذاشت و رفت.

اپیزود سوم: من که راوی کل هستم، چون از جنس جوونور دومی هستم، از دل جوجه خبر ندارم، فقط می دونم که گاهی جوونور اولی ها دوست دارن تنها باشن، چی می گن، می رن توی غار تنهاییشون و بیرون هم نمی آن شاید تا مدتها( از همین چیزهایی که توی این کتابها می نویسن) ولی می دونم قورباغه ی دیوونه، ته اقیانوس نشسته و اشکهای شورشو هیچ کس نمی بینه، آخه توی اقیانوس اشکهای قورباغه ها دیده نمیشه. قورباغه ی دیوونه ی دل باخته ما، حالا به چهاردیواری خونه اش نگاه که می کنه نه صدای خرخر توش هست، نه نگاه مهربونی، نه طنین خنده ای. قورباغه هر روز توی دلش می گه کاش به جوجه گفته بودم از تنهایی بدم می اد. کاش ازش خواسته بودم نگذاره بره .کاش به جوجه گفته بودم وقتی بدون حرف صبحانه می خواهی، صبحانه درست کردن برام می شه مثل دیدن نور خورشید ازته ته آب.

قورباغه ی دیوونه ی قصه ما مثل همه ی جونورهای این توپ رها شده وسط فضا، دلش می خواست یک نفر باشه که نفس گرمش، دستهای مهربونش، نگاه مغرورش، همین دور و بر باشه و جوجه ی قصه ی ما مثل همه ی جوجه های دیگه دلش میخواست ته ته اقیانوس، بخوابه بدون اینکه کسی مزاحم رویاهاش باشه.

قورباغه ی دیوونه ی ما، داره توی اقیانوس تنها قدم می زنه، همینجور حبابه که ازسرو کله اش بیرون می ریزه، ماهی های دیگه هی میان نگاهش می کنن و       می رن، کوسه ها دورش می زنن، قورباغه ی دیوونه اما، فقط داره قدم می زنه، حوصله ی هیچ کار دیگه ای هم نداره.بیچاره حتی یه آهنگ هم یادش نمی آد که بخونه، دیگه سرسره سواری هم براش جذابیتی نداره. جوجه ی قصه ی ما روی تختش دراز کشیده، سیگار میکشه و هی فکر می کنه، هی فکر می کنه و جاسیگاریشو توی سطل کنار تختش خالی می کنه، هی فکر می کنه و جوجه های دیگه ای هم هستن که هی نگاهش می کنن و میرن، جوونورهای دیگه ای هم هستن که هی میان و هی میرن و جوجه مونده این وسط که چی کار کنه. ولی فعلا ترجیح می ده توی غارش تنها بمونه و از هیچ قورباغه ی دیونه ای هم خوشش نمی آد. بخصوص از نوع قورباغه ی تنهای قصه ی ما.

قورباغه ها وجوجه های زیادی توی این دنیای پهناور هستن که دلشون واسه هم می تپه و نمی دونن( معلومه که می دونن این دیگه چه حرفی است ( این روزهایی که می گذره، بدون همدیگه، چقدر تلخ میگذره، قورباغه ها و جوجه ها یا هر اسمی که شماها برای هم انتخاب کردین، بر اثر یه سوءتفاهم، یه اتفاق نادر، یه غرور بی جا و یا هرچیز دیگه ای میگذارن می رن، جای پاشون می مونه روی دل همدیگه، خراشش روی صورت احساسشون، و صدای خنده هاشون، حتی اگه اپیزود چهارمی هم نباشه، همیشه توی ذهنشون می پیچه.

توپ بزرگ ما هم هی دورخودش یا خورشید یا هرچیز دیگه ای می چرخه، روزها شب می شه شبها روز می شه گرم می شه سرد می شه، آره، قورباغه های دیوونه با جوجه ها آشنا میشن و قهر می کنن و آشنا می شن و قهر می کنن. دلهای زیادی این وسط ، وسط این اقیانوس سیاه، همینطور بی سر و صاحب می مونه، بعضیها، شانس می آرن و قسمت و قضا و تصادف و اتفاق زندگیشون می شه پر از ماهی های رنگارنگ اما، بعضی ها بر اساس یک باور قدیمی، می گن توی طالع بعضی قورباغه های دیوونه و جوجه ها « عشقی» وجود نداره. من چون راوی کل هستم تقریبا حق اظهار نظر ندارم. و همینجا بدون اینکه بدونم شانس اینو دارم که اپیزود چهارمی را شروع کنم نشسته ام و دارم برای شما جوونورهای اولی و دومی و چندمی مینویسم.

تمام.



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٢ | ۸:۳۸ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ