زن به صفحه ی مانیتور خیره شده بود . گوشه ی سمت چپ ، یاهو یک آگهی داده بود درباره ی معلوم نیست چی ، موضوع آگهی چندان مهم نبودچیزی که توجه زن را جلب می کرد،عکس آگهی بود .

 یک مرد و زن به همراه دو بچه ، یکی دختر و دیگری پسر، هر چهار نفر لبخند می زدند . از آن لبخندهای تبلیغاتی که مثلا می خواهد بگوید : آه ! من چه قدر خوشبختم . انگار آدمهای این عکس از دنیای دیگری بودند ، از دنیای کره ی مارگارین وچیپس پرینگلس وظرفهای تفال ولوازم برقی ناسیو نال و ماشینهای بنز و تعطیلات هاوایی وکت و شلوارهای پیرگاردین ... دنیای خواب و خیال

 روی تراس ولو شده بودند . آفتاب بهاری بد جوری انسان را حالی بی حالی می کرد .آدم را می بردمعلوم نیست تا کجا شاید تا روزهایی که عشق مثل یک حادثه ی عزیز بالای سرت پرپر می زند و تو عاشقی و خودت به قول آن هنرمند لس آنجلسی : خبر نداری نداری نداری!


همه گی دستها زیر سر طاق باز مشغول همآغوشی با آفتاب و آسمان و ابرها بودند

 پسرجوان خواهرشوهرزن هیکل کشیده وبلندش راروی خنکی کاشیهای تراس رها کرده بود و در خیال با زنهای ابری که رانهای پر و سفید شان از زیر دامنهای آبی حریر نمایان بود ، عشق بازی می کرد .

زن پشتش رابا مالیدن بسطح زبردیوار خاراند و با چشمهای نیمه باز به آسمان وسیع بالای سرش خیره شد . چه قدر مرد ! یکی لاغر اندام ، دیگری قامتی متوسط با بازوهایی پهن ومنقبض ، آن یکی کشیده با اندامی تسمه ایی و سینه ای برجسته ، دیگری ... وای گیج شده بود عادت نداشت به انتخاب کردن .

یک عمر منتظر بود تا انتخاب شود و حالا امروز این خودش بود که برمی گزید آن هم از بین این همه مرد که همگی جوان بودند و پر شور . انتخاب دشواری بود .

بعدحس کردنگاهی تعقیبش می کند،نگاهی گرمش می کرد؛ نه چیزی بیش از آن .

می سوزاند و پیش می رفت و ردی که از خودش روی پوست زن می گذاشت مثل اثری بودکه نور متمرکز شده ی ذره بین روی تن ظریف و شکننده ی کاغذ میگذارد . باید منبع این نور و گرما را پیدا می کرد . دو روزنه ی روشن ، دو چشم که پیش از آن که چشم باشند نگاهی بودند و پیش از آن که نگاه باشند ، تماشایی بودند . زن چشمهای مرد را به تماشا نشسته بود . مرد موهایش آشفته بود و نگاهش ، نگاهش همه چیز آدم را به باد می داد . پیراهن آبی نازکی پوشیده بود که انگار تاثیر آن نگاه را دو چندان می کرد . زن مانده بود که پیراهن از نگاه مرد نور می گیرد یا چشمان مرد تحت تاثیر آبی روشن لباسش این چنین نورانی شده . نفوذ چشمان مرد نگذاشته بود زن دیگر اجزای وجود مرد را بازرسی کند . ذهنش را جمع و جور کرد. اگر چه درونش هنوز آشوب بود اما مثل کسی که از دل تاریکی مورد هجوم نور قرار گرفته باشد کم کم مردمک چشمانش با شدت نور تنظیم شده بود وبهترمیتوانست ببیند .

موهای مرداصلا بمو نمی مانست،شبیه نیزاری بودباشاخه های تیز و برنده که هر کدام به سمتی تمایل داشتند. نه ! نیزار نه ، گندمزاری بود با خوشه های طلایی که روی سرمرد روییده بود . حقا که ون گوگ را می خواست تا با قلم دیوانه اش طرحی از این گندمزار بزند.

ابروهای مرد که به سمت پاین متمایل بود آدم را یاد همفری بوگارد می انداخت.

قدش اما خیلی بلند نبود و روی هم رفته ریز نقش بود و همین شیطنت و طنزخاصی به وجودش می داد . طنزی آمیخته با هوشی سرشار .

 انگار از آن ادمها بود که همه چیز این دنیا را به سخره گرفته اند و این زن را هم شیفته میکرد و هم آشفته .نسیم می وزید و آرام روی صورت و پلکهای زن فرود می آمد.

زن ساکت بود و فقط گوش می داد. صداهایی از دور به گوش می رسید از آن بالا، بالا ها . صدای شیپور بود و طبل و مردی که چیزهایی نا مفهوم می گفت.

 زن باز گوش کرد . صدا از جایی بود که آن مرد مو طلایی و زنان دامن آبی به آن تعلق داشتند .

 تازه فهمید که آن مردان و زنان گروهی از رقصندگان و بازیگران سیرک بودند . یک مرد با قدی به شکل نامتعارف بلند با شلواری راه راه که لنگهایش را دراز تر مینمایاند در مرکز اجتماع زنان و مردان ایستاده بود و مدام فریاد می کشید و دستهایش را تکان می داد انگار میخواست افراد را وادار به انجام کاری کند .

مردان و زنان پیوسته در رفت و آمد بودند . مرد مو طلایی اما همین طور به زن زل زده بود . دیگران میرفتند و می آمدند ، اما او همچنان ثابت جای خود ایستاده بود فقط گاهی کسی تنه اش به او می خورد و مرد بدون این که لحظه ایی از زن چشم بردارد تکانی می خورد و دوباره تعادلش حفظ می شد

زن نزدیک شد و باز چند گام دیگر به جلو برداشت و باز نزدیک تر شد.

شرم زنانه اش اجازه نمی داد از این فاصله ی کم به چشمان مرد خیره شود ، سرش پایین بود و فقط دمی به اندازه ی فرصتی برای یک پلک زدن سرش را بالاآورد و نگاهی به مرد انداخت و در این فاصله که چشمش به سمت بالا و بعد دوباره پایین در حرکت بود،دست مرد را دید که نزدیک شد تاسرانگشتان زنرا لمس کند اما شرمی او را از این کار باز داشت و دستش را با یک حرکت سریع پس کشید . نسیم با شدت بیشتری وزیدن گرفت آن بالا هوا سردتر بود .

زن گفت که سردش شده . مرد بازویش را جلو آورد و گفت : به من بچسب !

این اولین بار بود که زن صدای مرد را می شنید . عجب صدایی !

چه قدر شور و شادی در این صدا پنهان بود . زن خندید ، زن میخندید و شانه به شانه ی مرد قدم میزد . آن بالا خیلی سرد بود .

 زن گفت که هرسال زمستان روی زمین سرد لیز می خورد و نقش زمین می شود و اینجا این بالا با این که زمستان نیست خیلی سرد است و اگر زن بازوی مرد را رها کند حتما لیز می خورد .

مرد با یک حرکت سریع در حالی که می خندید بازویش را از دست زن آزادکرد و زن پیش ازآنکه فرصت کندچیزی بگویدمعلق زدوبازهم معلق زدو مثل فضانوردها در آسمان پشتک می زد .

زن مثل جنین در خودش فرو رفته بود و مرد مثل چرخ و فلک زن را می چرخاند و هر دو می خندیدند . زن می چرخید و مرد با ته لهجه ی شهرستانیش شعر میخواند :

از همه دل بریدم ،

 از همه کس گسستم

دل به غریبه بستم ،

 نمک نداره دستم

مرد زن را می چرخاند و زن معلق در هوا فکر می کرد باد از کدام سرزمین  دور مرد را به این طرف آورده ؟

آن سو تر تکاپوی مردان و زنان بیشتر شده بود . انگار برای سفری آماده می شدند  مرد ناگهان از حرکت ایستاد ، زن هم . مرد گفت : کاش این قدر دلنشین نبودی !

زن گفت : و اگر نبودم چه فرقی می کرد؟

مرد گفت : دل کندن از تو آسان تر می نمود .

و هر دو اشک ریختند . هر دو گریه کردند ، اما زن بیشتر گریست و یادش آمد که جایی خوانده : هر چه را می خواهیم یا به دستش نمی آوریم یا از دست می دهیم .

 

نسیم با شدت بیشتری وزیدن گرفت . نه این دیگر نسیم نبود بادی شدید بود که لحظه به لحظه قوی تر می شد و میخواست همه چیز را با خودش بکند و ببرد .

 زن به مرد خیره شد . موهای مرد به سرخی می زد و نگاه روشنش به تیره گی میگرایید . گروه نوازندگان و بازیگران بار و بنه شان را بسته بودند و با دست به مرد اشاره می کردند زودتر بیاید . مرد به طرف صورت زن خم شد .

لبهای زن را میان لبهایش گرفت ، آهسته . نه آن گونه که بخواهد چیزی را به  زور بگیرد ، بیشتر می خواست چیزی بدهد.

زن به دیوار تکیه داده بود و از آن پایین دور شدن گروه رقصندگان و نوازندگان را نگاه می کرد . آن بالا مرد درشکه اش را می راند و در حالیکه  با افتادن در هر دست اندازی به این سوو آن سو تکان میخوردبا ته لهجه ی شهرستانیش می خواند :

به هوش بودم از اول که دل به کس نسپارم

شمایل تو بدیدم نه عقل ماند و نه هوشم

به صفحه ی مانیتور زل زده بود . از آن تو چهار صورتک باچشمانی خالی از نگاه به او لبخند می زدند.

زن خم شد فندکش را به سختی از میان انبوه کتابها و کاغذ های سفید و باطله پیدا کرد و سیگاری گیراند …




تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳ | ٩:٤٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ