زن نفس زنان خودش را داخل اتوبوس پرت کرد، دختر کیسه را به زور از دستش گرفت تا او کمی جابه‌جا شود. اتوبوس ترمز کرد، دختر روی زن افتاد و زن فریاد زنان دستانش را زیر کیسه حلقه کرد. دختر انگشتانش استخوانیش را به سمت پنجره برد، عطرهای دستهای جوان از زیر بینی مرد گذشت و به آرامی پنجره کنار صندلی را گشود. زن لحظه‌ای مردد بالای سر مرد ایستاد مرد احساس کرد نگاه زن منتظر برخاستن اوست از جایش کمی نیم‌خیز شد و دوباره خودش را مثل گونی لیموترش روی صندلی رها کرد و کیفش را محکم به سینه فشار داد. چرا باید جایش را به زن می‌داد. از کجا معلوم که او بیشتر از زن خسته نباشد. زن مایوسانه زیر پای مرد جایی برای کیسه‌ها باز کرد. مرد پاهایش را بیشتر در سینه جمع کرد تا کنار برآمدگی صندلی جای کافی برای کیسه‌ها باز شود. اتوبوس به شدت تکان می‌خورد. دختر به زحمت دفتر و مدادی از کیفش بیرون آورد و مشغول نوشتن شد.


- یه دست لیوان و قوری و قندون، یه همزن برقی، شیش تا بشقاب، کفگیر و دربازکن و چاقو، دیگه چی مونده ؟

زن نگاهی به کیسه‌ها انداخت مرد روی کیسه‌ها خم شده بود و از درز پاره کیسه به جعبه زرد و سفید چشم دوخته بود.

- با یه قهوه‌جوش

مرد به صدای زن به پشتی صندلی تکیه داد. دختر اعداد را با صدای بلند جمع زد

- یه پونزده هزار تومن، یه ده هزار تومن، یه ....

مرد با شنیدن اعداد بدنش لرزید و کیفش را محکمتر به سینه فشار داد. یک بسته اسکناس پنجاه هزار تومانی مثل کودکی معصوم درونش خوابیده بود. پنجاه اسکناس نو و بی چروک با کش قیطانی سبز رنگ که دو بار دور هزاری ها چرخیده بود.

دختر دفتر و مداد را درون کیفش گذاشت. مرد از اینکه حواسش پرت شده بود و جمع اعداد را از دست داده بود کمی دلخور شد. زن جعبه قهوه جوش را از درون کیسه پاره بیرون کشید و زیر بغلش زد. جعبه را چنان محکم گرفته بود که سرانگشتانش زیر جعبه به کبودی می زد. مرد سرش را به صندلی عقب تکیه داد

 برچسب قیمت کنار جعبه امتداد دیدش را می برید. عدد روی جعبه ریز بود اما می توانست تعداد صفرهای جلوی عدد را به خوبی ببیند. پنج صفر بزرگ و تو خالی روی برچسب خودنمایی می کرد. مرد چشمانش را بست. صفرها پشت اسکناس های سبز هزار تومانی رژه می رفتند. جلوی دسته هزاری ها یک هزاری نو و بی خط با کلاه شاهی و حمایل و چکمه های سیاه واکس زده برای انگشتری بی نگین طلا سر تکان می دادند.

جعبه قهوه جوش با ترمز اتوبوس محکم به پیشانی مرد خورد. مرد از جایش پرید و دوباره چشمش به برچسب سفید رنگ افتاد؛ پنج صفر بزرگ و تو خالی با یک عدد پنج بدقواره درست مثل یک قلب به گل نشسته.

دختر دوباره زیپ کیفش را باز کرد و دسته ای اسکناس هزاری بیرون آورد و مشغول شمردن شد. اسکناس ها به سرعت از زیر شست و سبابه اش لیز میخورد. مرد با حسرت به اسکناس ها نگاه می کرد. هر دو تایش نتیجه یک روز کار زنش بود؛ یک روز کامل، یک گونی لیموترش،یک لیوان خالی و دست های خسته زنش که دانه دانه هر لیمو را داخل لیوان می چکاند تا یک بطری شود. یک بطری آبلیموی خالص یک دست برای اعیان شمال شهر که طعم آبلیموهای اسید خورده به مذاقشان سازگار نمیافتاد.

دختر اسکناس ها را داخل کیفش گذاشت.

- چهل تا دیگه مونده.

مرد دستش را درون کیف برد و روی هزاری ها گذاشت و نفس عمیقی کشید. زنش گفته بود

- یه قواره پارچه چادر نمازی، یه جفت سرپایی، یه کله قند، یه انگشتر نشون و یه جعبه شیرینی

و مرد اضافه کرده بود

- دستمزد عاقد، یه وعده ناهار واسه خاله ها و عموها- حالا مخلفاتش به کنار- یه جفت جوراب و یه زیرپوش هم واسه پسره می کنه چقد؟

زن نگاهش را به دستان مرد دوخت. ابروهایش را در هم کشید و بی آنکه نگاهش را از دستهای مرد بردارد جعبه را به دست دختر داد .

- یه پنجاه تا هم از پول من مونده.

در کیفش را باز کرد و مثل مرد دستهای خسته اش را درون کیف سراند.

- باید سر و تهش رو هم بیاریم.

دست بی قرار درون کیف می دوید. زن دسته کلید، یک بسته دستمال و دفترچه بیمه را از کیفش بیرون آورد و روی جعبه گذاشت. کلید از روی جعبه روی کیف مرد افتاد. مرد از جا پرید. زن به یک حرکت کلید را از روی کیف چرمی برداشت. مرد کیفش را میان رانهایش پنهان کرد و فقط بند کهنه اش را دور انگشت سبابه اش گره زد. زن دوباره کیفش را جستجو کرد؛ آینه شکسته، رژلب کهنه، چند حبه قند، بلیط اتوبوس. مرد نگاهش را برای اولین بار به صورت زن دوخت. زن بی دلیل به مرد نگاه کرد و وحشت زده ابروهای باریکش را دوباره گره زد. حبه های قند از دستش افتاد. کیف را سر و ته کرد. پوسته های خشکیده تخمه از درون کیف سرازیر شد و روی شلوار سیاه مرد افتاد. زن کیفش را به شدت تکان داد. مرد هراسان پوست تخمه ها را از روی شلوارش پس زد. زن فریاد کشید

- نیست، پولام نیست، پنجاخ تومنم نیست.

سکوت ملال آور اتوبوس شکست. مرد بی دلیل کیفش را دوباره به سینه فشار داد و آب دهانش را به سختی قورت داد. زن با چشمان از حدقه بیرون زده به دستهای مرد نگاه کرد. مرد هراسان نگاهش را به دختر دوخت. زن به یک حرکت کیف چرمی را از زیر دستان لرزان مرد بیرون کشید. دختر با تمام توانش فریاد کشید :

- دزد

زن با صدای ریز که مثل صدای گربه زخم خورده می مانست جیغ می کشید

- پولام نیست. پنجاه تا هزاریه با یه دونه کش سبز بستمش.

مردم دور مرد حلقه زدند. زن زیپ کیف را باز کرد. دسته هزاری مثل آنکه هزار فرسخ را در آسمان طی کرده باشد و سنگینی یک قهوه جوش را داشته باشد با صدا به کف اتوبوس برخورد کرد. دختر با چشمان دریده به مرد خیره شد. مرد لرزان برای برداشتن پول خم شد. دختر با دستان استخوانی لطیفش گردن مرد را چنگ زد.

مسافرها مرد را از زیر ناخن های لاک زده دختر بیرون کشیدند و مثل گونی لیموترش از در نیمه باز اتوبوس به بیرون پرت کردند.

صفرها از رژه باز ایستادند. انگشتری بی نگین ناپدید شد. مرد نگاه خیسش را به اتوبوس دوخت. اتوبوس به سرعت دور میشد. زن همچنان از پنجره فریاد میکشید و جای پنج ناخن دختر زیر نور کشنده آفتاب به آرامی به خون می نشست.



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ