امروزهم باصدای خروس صدیقه خانم ازخواب بیدارشدم.مامان داشت نمازمیخواند.چادرنمازمامان , سفیدسفیداست.هرشب رختخوابش راکناررختخوابم پهن می کند.صبح زود لباس هاوملافه های خیسم راعوض میکند.کتری ی آب , لگن وحوله میاوردوبعدسینی صبحانه ام را.

همان وقت است که مرتضی ازاین اتاق به آن اتاق بدود.دنبال دفتر, خط کش ومدادپاک کنش بگردد.سرش راتوی اتاق بکندوبگوید:جورابام کو؟ومامان بگوید: پیش من نیس. مامان روی لحافم می نشیند, تکه های نان رالوله میکند, توی لیوان شیرمیزندودهانم می گذارد.صبحانه ام راکه خوردم , دوردهانم رادستمال می کشد, می خندد, پیشانی ام راماچ میکندوسینی رامی بردبیرون.باباوقت رفتنش دم دراتاقم می آید, نگاهم میکند,می خندد,


دستش راتکان می دهدوازخانه بیرون می رود.دیروزکه مامان مراازحمام بیرون آورده بودو می کشیدتاتوی اتاقم ببرد, باباازراه رسیدودوباره گفت: ببین, عباس ازخودت بزرگترشده,هنوزم نمیخوای؟…مامان گفت: هیس س.

عصرها مرتضی توی هال می نشیندودرسش رابلندبلندمیخواند.

من کوکب خانم کتاب مرتضی رامیشناسم.نیمروهای خوشمزه می پزد.همه شان دوریک سفره مینشینند,غذامیخورندوازدست پختش تعریف می کنند.خانم مرتضی هرچندروزیک درس تازه میدهد.درس کبری زیادطول کشید.شب هامرتضی این درس رابلندبلندمی خواندوکبری ازخیس شدن کتابش زیرباران غصه میخورد.

دیروزباران آمد.اول آهسته بود; بعدتندشدوتوی شیشه هازد.مرتضی که ازمدرسه آمد, کت وکلاهش خیس شده بود.گفت: مامان, امروزخانم مرغابی و لاک پشت رادرس دادند.لاک پشت کتاب مرتضی شایدبزرگ ترازبچه لاک پشت هادی باشدوبتواندتوی آب دست وپابزند.

صدیقه خانم کاسه ی آب راروی زمین گذاشت ونشست.مرتضی نوک انگشتش رابه بچه لاک پشت زد.بچه لاک پشت جم نخورد.هادی گفت: مریضه, تکون نمی خوره.

بعدهادی ومرتضی رفتندتوی حیاط.مامان دراتاق رابازکرد, دست هاش رادوطرف صورتم گذاشت وسرم راچرخاندبه طرف حیاط.آن هادورحیاط دویدند.مرتضی کفش هاش راکنده بودوتندترمیدوید.پایش به شلنگ آب پاشی گیرکرد.نزدیک بودزمین بخورد.مامان رفت شلنگ راجمع کردوروی شیرحوض انداخت مرتضی تنددوید, به دیوارروبرورسید, دستش رابه دک زدوگفت: سوک سوک.هردودوباره دورحیاط دویدند.مامان وصدیقه خانم توی اتاق,پیش من نشسته بودندوحرف میزدند.صدیقه خانم آهسته گفت: می فهمه؟مامان سرش راتکان دادوچشم هاش راپاک کرد.

دیشب هم مامان پلوی شل پخته بود.روی آن ماست ریخت وباقاشق به هم زد.قاشق خودم بودوکاسه ی خودم.

مامان به قاشق فوت می کردوتوی دهانم میگذاشت.

مرتضی توی هال نشسته بودودرس تازه رابلندبلندمی خواند.

لاک پشت کتاب مرتضی چوب رابه دهان گرفته بودوبامرغابی هادرآسمان پروازمیکرد.صدای مرتضی آهسته شد.نفهمیدم لاک پشت تاکجاتوانست برودیقین به ابرهارسید.شایدازابرهاهم گذشت ;به خورشیدرسید.حتما امشب هم مرتضی درس لاک پشت رابلندبلندمی خواند.

امروزصبح بابالباس هاش راپوشیده بودوتوی هال راه می رفت.به اتاق که میرسید, سرش رامی چرخاند, به مانگاه می کردوردمی شد.

مامان داشت ناخن هام راقیچی می کرد.باباسرش راتوی اتاق کردوگفت

 هنوزآمادش نکردی؟!مامان انگشتهام راماچ کردیک قطره چکیدروی دستم.باباگفت:

شناسنامه همین جابود, کجاگذاشتیش؟مامان ازاتاق بیرون فت.هواابربود.حتمادوباره می خواست بارون بیاد, توی شیشه هابزندوکت وکلاه مرتضی خیس شود.

هردوآمدندتوی اتاق.

باباروی لحافم نشست دوطرف صورتم راماچ کردمامان چادرسیاهش رابچشم هاش کشیدوتندازاتاق بیرون رفت.بابابغلم کرد.کشاندبردم بیرون.پشت پاهام کف ایوان کشیده می شد.

درحیاط بازبود.برگ های درخت سیب توی باغچه ریخته بودسردم شد.باباخواباندم روی صندلی ی عقب.ماشین راروشن کردوعقب عقب رفت.صدیقه خانم وهادی توی کوچه بودند.

باباشیشه رابالاداد.هادی آمدپهلوی ماشین, انگشتش رابه شیشه زدوخندید.مامان سوارشدوپهلوم نشست.سرم رابلندکردگذاشت روی پاش.

بابابوق زد.پیچیدوتندکرد.هواهنوزابربود.

درختهای خیابان برگ نداشت.ماشینهابوق می زدند.مامان دستم راتوی دستهاش گرفت وماچ کرد.دستهاولبهاش گرم بود.باباتندمی رفت, می پیچید, آهسته می رفت, دورمی زد.

کف پاهام به درماشین چسبیده بود.ازلای درسوزمی آمد.یک موتورسیکلت ازپهلوی ماشین باباتندرفت.صداش مثل موتوردایی جعفربود.یقین امشب مرتضی درس لاک پشت رابلندبلندمی خواند.بابایواش کرد, بوق زدوپیچید.یک قطره چکیدروی پیشانیم.صدای درآهنی بزرگ آمد.

باباپیاده شد.

دستهام راکشیدونشاندم روی صندلی.یک پسرقدخودم جلوی ماشین بابا, بالاوپایین می پریدوزبان درمی آورد!سرش بزرگ بود; خیلی بزرگ!مامان بغلم کرد.سرم رابه سینه اش چسباندوموهام راتندتندماچ کرد.

رضوان نیلی پور



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳ | ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ