اونقدر قرص خوردم که هر لحظه ممکنه واسه همیشه تموم کنم سرم داره همش گیج می ره ولی اینارو رو کاغذ می نویسم واسه اینکه بفهمی علت خودکشیم چی بوده محمود تو فقط فکر کرده بودی که من بعنوان یه همسر باید یا واست غذا درست کنم یا باهات سکس داشته باشم آره تو فقط از من همین توقع رو داشتی..................

بذار از اول برات همه چیو بگم اون چیزایی رو که تو قلبم بود ولی تا حالا نگفته بودم...........


بر می گرده به سالها قبل وقتی که من بچه بودم علی یکی از فامیل های دورمون بود با اینکه کم می دیدمش ولی مهرش از همون دوران بدلم نشسته بود............

16 ساله بودم که یروز داشتم از مدرسه بر می گشتم خونه که تو راه علی رو دیدم اولش خیلی جا خوردم علی اومد جلو بهم گفت:سلام نگار خانوم.....

یکم نگاش کردمو گفتم:سلام علی آقا!

علی خیلی پسر خجالتی بود یکم قرمز شده بود با منو من می خواست یه چیزی بگه ولی انگار روش نمی شد بالاخره با هر زحمتی بود گفت:ببین نگار من از بچگی تا الانی که 19سالمه تورو دوست داشتم دلم می خواد ما با هم دوست بشیم از نظرت اشکالی نداره؟

یکم جا خوردم اومدم بهش گفتم:آخه........

که حرفموقطع کردو انگار اعتماد بنفسشو بدست آورده بهم گفت:توروخدا بهم نگو نه..

من تورو واقعا دوست دارم......اینارو با یه لحنی گفت که دل سنگم آب میکرد.......

علی پسری خیلی مهربونو خوبی بود منم از بچگی دوسش داشتم الانم با این حرفه آخرش واقعا تحت تاثیر قرار گرفته بودم......بهش گفتم:باشه!

چه روزای خوبی رو باهاش داشتم با اینکه خیلی زود همه چی تموم شد اونم با اومدن تو محمود همه چی رو تموم کردی چقد بهت گفتم من تو رو دوست ندارم ولی تو گفتی منو دوست داری.... محمود ازت متنفرم حالمو بهم میزنی...بذار بقیشو واست بگم.......

بعد از امتحان های خرداد بود که وقتی کارناممو گرفتم خیلی خوشحال شدم که بالاخره دیپلمم رو گرفتم سال بعدم واسه کنکور میخوندم و دانشگاه حتما قبول میشدم.................

وقتی اینارو به علی گفتم انگار ناراحت شده بود ولی سعی کرد خودشو خوشحال نشون بده............

روزای خوش به سرعت می گذشت و من با علی واقعا صمیمی شده بودم یه دفعه به خودم اومدم دیدم یه سال گذشته و من دانشگاه قبول شدم وقتی خبرش رو به علی دادم خیلی ناراحت شد با ناراحتی گفت:میدونی نگار من خدا خدا می کردم که دانشگاه قبول نمی شدی........

وقتی اینو گفت خیلی جا خوردم خیلیم ناراحت با ناراحتی گفتم:آخه چرا؟
گفت:ببین نگار خودت باید بفهمی که اگه بری دانشگاه دیگه همسطح هم نیستیم میفهمی؟

خیلی ناراحت شده بودم هرچی خواستم بگم که نه تو داری اشتباه می کنی نشد مونده بودم یا باید دانشگاه رو انتخاب می کردم یا علی رو ولی من علی رو بیشتر از اینا دوست داشتم نمیتونستم از هم جدا شیم بهش گفتم:ببین علی اگه واقعا اینجور فکر می کنی باشه من نمی رم.......

انگار خوشحال شده بود گفت:ببین نگار خوب فکرات بکن شاید دانشگاه.........

حرفشو قطع کردم گفتم:نه دیوونه من تورو دوست دارم نمی خوام تورو از دست بدم...........

اون روز گذشت بعد از چند وقت گفت:نگار من می خوام با خونوادم بیام خاستگاریت......

اولش خیلی جا خوردم ولی خیلی خوشحال شدم که بزودی واسه همیشه علی پیشمه ولی...............

از همون جا شروع شد که آخرای تابستون بود بابام بخیال خودش فکر می کرد من می خوام برم بزودی دانشگاه منم بهش چیزی نگفته بودم چه برسه به اینکه بگم میخوام ازدواج کنم.............

ولی بالاخره مجبور شدم بگم وقتی شروع به صحبت کردم:که باباجون من نمیخوام برم دانشگاه من میخوام با علی ازدواج..............دیگه چیز درست حسابی یادم نمی یاد فقط یه آن احساس کردم که تو دهنم خون جمع شده بدم صدای مامانم که ولش کن مرد کشتیش..............

تاچندروزلب بهیچ چیزنزدم تواتاقم بودم وهمش گریه می کردم...بالاخره بعد از یه هفته که از بس بیحال شدم منو بردن بیمارستان......بابام بهم همونجا گفت:باشه ازدواج کن...........من خیلی خوشحال شدم ولی خیلی زود فهمیدم موضوع چیه......

به بابام گفتم:ببین باباجون من می خوام با علی ازدواج کنم من اونو دوسش دارم........

خیلی با عصبانیت گفت:غلت کردی دختریه بی حیا فکر کردی می ذارم با اون پسر کارگر ازدواج کنی مگه از رو جنازم رد شی فقط با محمود.............

گریم گرفت وقتی بابام بهم گفت بی حیا.........یادته محمود چقدر ازت خواهش کردم ولی تو فکر می کردی بعد از ازواج همه چی درست میشه...................

یادته سر سفره عقد دفه سوم هم بله نگفتم که اونجا کلی مامانم در گوشم بدو بیراه گفت که مجبور شدم.........منکه هیچوقت یادم نمی ره وقتی خبر مریض شدن علی رو شنیدم هرچی ازت خواهش کردم بذار برم ببینمش با سیلی زدن جوابمو دادی در خونه رو قفل کردی تلفن رو جمع کردی...............................

امیدوارم اینارو یادت نرفته باشه.......وقتیم که امروز خبر مرگ علی رو شنیدم دیگه واسم زندگی تو این جهنم غیر ممکنه.......سرم داره گیج میره دیگه نمی تونم چیزی بنویسم.................

داستان ناراحت کننده ای بود.............



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱ | ٩:۳٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ