معلوم نبود گِل به صورتم چسبیده یا صورت من در گل و لای حل شده.اهمیتی نداشت. یک هزار پا داشت توی گل و لای دست و پا می زد.شاید هم جان می داد.

«یعنی صورت من به آن هزارپا خورده؟»

برای یک لحظه واقعا همه چیز فراموشم شد.نمی خواستم به یادم بیاید.شاید هم حق با او بود.نمی دانم چه شد.آن روز شوم یا بد نبود.نه.یک روز عادی بود.راستی آن مردی که از خانه ام بیرون آمد که بود؟

لحظه ای از درون فرو ریختم.بی آنکه توجهی بکنم از کنارش رد شدم و کلیدِ در را چرخاندم.او هم بدون توجه به من از کنارم رد شد ورفت.واقعا که بود؟من شش لول آماده را از جیبم در آوردم. خالی کردم.آری خالی کردم توی شکم زنم.بدون دلیل، بدون سوال، بدون سلام.فقط تیر را خالی کردم؛ همین. نمی خواهم یادم بیاید. دیگر مهم نیست که من چه کرده ام.شاید هم حق با او بود.ولی مهم نیست ...نه...حق با من هم بود.آن رفتار هایی که او می کرد نشان می داد چه خبر است.باید زودتر می فهمیدم.کار خوبی کردم.آن زن....تازه متوجه شدم که از بودن صورتم توی گل چقدر لذت می برم.وقتی صورتم را بلند کردم؛ صدای جدا شدن صورتم از گل به من آرامش می داد.چشم دیگرم را باز کردم.چسبیدن پلک هایم را احساس می کردم و لذت می بردم.

برادرم آمد تو.لعنتی...اَه...مزاحم داستان نوشتنم شد.«لعنت به تو!»... همه افکارم را ریخت به هم.مغزم متلاشی شد. بلند شدم.آن روز بهترین روز عمرم نبود.ولی همین که می نوشتم- حتی ناقص- خوب بود.سرم را بالا گرفتم.من موقع نوشتن تقریبا بی هوش می شدم. می مردم.روحی در من تجلی می کرد و می نوشت.برادرم بود.از اتاق آمد بیرون.لحظه ای احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت.شاید داستانم بود.شاید دلم بود.شاید احساساتم بود که داشت توی بدنم گردش می کرد.همان موقع احساس کردم تمام احساساتم را بالا آوردم.واقعا حالت عق زدن به من دست داد.احساس کردم گل ولای از وجود چیزی به کثافت کشیده شد.برادرم از اتاق بیرون آمد.بی تفاوت کلید را چرخاند و رفت.من بلند شدم. در را باز کردم.شش لول را به طرف زنم گرفتم.هنوز توی جیب پالتو ام بود...لعنتی هنوز چشمانش بسته بود.یک خنده روی لبانش می درخشید.سرش را مثل مست ها تکان می داد.انگار کسی روی سینه هایش دست می کشد.ناگهان جیب پالتو ام سوراخ شد.احساس کردم چیزی درونم فرو ریخت شاید من بودم.خود من در خودم فرو ریختم.صورتم به گل چسبید.هزار پا! شاید از توی جیبم بیرون افتاده بود و می غلتید.یعنی آن هم از درون من بود؟

مهم نیست. دیگر مهم نیست.چون من زنم را کشته ام.والآن از زندگی لذت می برم.یعنی آن موقع نمی بردم؟کاش در شش لول یک تیر باقی مانده باشد.بی اختیار دستم توی جیبم رفت.پالتو ام روی  زمین پهن بود.انگار من جزئی از زمین بودم.مثل یک دست انداز.من همیشه همینطوری بوده ام.جزئی از زمین...شش لول از جیبم درآمد.به طرف مغزم رفت.فکرم خالی شد توی شش لول.سنگینی چیزی روی کمرم بود.شاید پای برادرم بود.شاید جسد زنم بود.نه، هزار پا بود.نه، من بودم.خودم روی خودم سنگینی می کردم.انگار آن چیز سنگین از روی من رد شد.رد شد و رفت.واقعا رفت.با چشمانم دیدمش که می رود.شش لول، گوشم را کر کرد.خواستم داد بزنم صدایش کنم.ولی او پشتش را به من کرده بود و می رفت.یک مرد پالتویی بود.هرچه سعی کردم نتوانستم داد بزنم.بلند شدم. شش لول روی زمین ماند.و پالتو...دوست داشتم نفس بکشم.داد بزنم.زنم را بغل کنم.ولی در اوج سبکی؛گویی پایم بسته بود.به یک زنجیر ماورایی بسته شده بودم.یک زنجیر هزار حلقه.تنها چیزی که دیدم دو نفر از انتهای همه چیز به سراغم می آمدند.انگار ابتدایی نبود که آنها از آنجا بیایند.آنها از انتهای همه چیز به سراغ من می آمدند.من فقط ایستاده بودم و آن دو نفر هم چنان می آمدند.



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۳ | ۱:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ