چند دسته گل مریم توی دستهاش گرفته بود که دیدمش .

از نگاه معصو مانه اش خوشم اومد. گلها رو ازش خریدم و خواستم کنارم 

بشینه تا ازش بپرسم چرا گل فروشی می کنه؟!

با شرم کنارم نشست و دستها ش رو ُمشت کرد روی زانو ها ش.

سرخی ملایمی بر گونه هایش نشسته بود. یک لحظه سرش را بلند کرد

چند قطره اشک حلقه زده بود گوش? چشمها ش.

خواست چیزی بگه اما انگار زبانش را قفل کرده باشند، لبها ش از هم باز نمی شد.

با دستم انگشتها ش رو لمس کردم تا گرمای عاطفه رو حس کنه و حرف بزنه.

کمی راحت تر نشست. دستهاش رو ُبرد طرف روسری گلداری که سرش بود ، گره اونو ُشل کرد تا بهتر بتونه نفس بکشه.پا هاشو دائم می کشید روی زمین . انگار دلهره داشت.


دلم براش می سوخت. هوا سرد بود و اون فقط یک ژاکت کهنه تنش بود.

بارون نم نمک داشت می اومد. دختری از کنارمون رد شد. کا پشن صخیمی تنش بود با یقه پوست. شال گردن وکلاهی که سرش کرده بود اونو از سرما حفظ می کرد. 

نگاه سرد و تحقیر آمیزی به دختر ی که کنار من روی نیمکت نشسته بود کرد. 

دقایقی بعد برام گفت که چرا بجای رفتن به مدرسه این وقت روز داره گل فروشی می کنه.

گفت که جز یک پدر علیل کسی رو نداره. گفت که....

ناگهان ماشین وانتی جلوی پیاده رو توقف کرد. مرد تنومندی پیاده شد و یک راست اومد طرف ما . دخترک رنگ به رنگ شد حس کردم دستهاش داره می لرزه.

مرد یقه پیرهنش رو گرفت و در حالیکه کشون کشون اونو می برد طرف ماشین سیلی محکمی زد توی صورتش و گفت : همه گلها رو فروختی یا مجانی دادی به این مردک.!

وقتی ماشین حرکت کرد صورت کبود دخترک از پشت شیشه ماشین ،تابلویی از فقر رو نشون می داد که نقاشش یک آدم بی عاطفه و پست بود....

 دختر بچه هایی که کودکی از آنها گرفته شده!



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/٥ | ۸:۱٤ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ