اولین قطره ی باران که بر سرش ریخت فهمید که آسمان تاب نیاورده و خود را وارهانیده است. بوی تشنگی تمام کوچه را پر کرده بود.دومین و سومین قطره،برای کوچه خوشحال بود.بوی خوب باران خبر از سیراب شدن کوچه می داد.دلش می خواست زبانش را بیرون بیاورد،یک قطره باران،فقط یک قطره کافی بود تا بتواند تشنگی اش را برطرف کند.اما عابران کوچه...!برای تو یک قطره باران کفایت میکند چرا از خود دریغ می کنی؟! کاش دیوانه بودم.

باران شدت گرفته بود.زیر طاقی رفت تا خیس نشود.باران به چه درد می خورد وقتی نمی توانی دستها را باز کنی،دور بزنی و برای باران شعر بخوانی. باز هم عابران کوچه! کاش می شد که دیوانه بود. با خود اندیشید براستی کودکان دیوانه اند؟!

تازگی کلافه بود.از بزرگ شدن، از عابران کوچه ها و از خودش، پاک فراموش کرده بود که برای چه به کوچه آمده است.به خانه ی شان فکر کرد،سرد و خالی...! از طاق گریخت و دوباره قدم به کوچه گذاشت گامهایش سنگین بود‌، می رفت که گم شود،سرما در بدنش نفوذ کرده بود و این سرما لذتی به او می داد که بعد از سالها احساس کرده بود.

با خودش فکر کرد در کوچه که نمی شود گم شد!مدتها بود که دیگر نمی دانست کجاست! او در کجا گم شده بود،در خود یا در کوچه؟! باز هم عقل...! کوچه را برگشت و به خانه رسید،در زد اما هیچکس در را برایش باز نکرد.همانجا بر زمین نشست و به کوچه فکر کرد،به گم شدن،به خانه ی خالی شان و هیچکس که در را برایش نگشود



تاريخ : ۱۳٩٢/۱۱/۱ | ٩:٥٠ ‎ب.ظ | نویسنده : مهدی کاظم عابدینی | نظرات ()
  • سبزک
  • قالب وبلاگ