داستان باران

 
طپش های تند قلبش را با تمام وجود احساس می کنم ، دستهای یخ زده اش را محکم در میان دستهایم می فشارم و به صورتم می چسبانم ، نم اشکهایش ، گونه ام را خیس می کند، می بویمش ،می بوسمش و محکم در آغوشم و به سینه ام می چسبانمش … او پاره تن من است ، همه وجودم ، همه رویاها و آرزوهایم در وجود اوخلاصه شده است . (باران ) من ، (باران ) مهربان مادر;
چه کسی باورش می شد، سرنوشت دستهای پنهانش را اینگونه به بازی بگیرد، چگونه می توانستم باور کنم ، دخترم بازیچه این سرنوشت شوم باشد؟!
وقتی مجبورم هر هفته او را تا سر کوچه بدرقه کرده و به دست پدرش بسپارم و دوباره گردشی به عقب کرده و به آن کوچه تنگ و خانه دلتنگ بازگردم ، تمام وجودم در آتش می سوزد، او بی گناه و معصوم ، به گناه پدر و مادرش می سوزد. هربار او وقت رفتن ، حالش خوب نیست … وقتی می آید شاد است و سر حال ، لباسهایش کثیف است ، اما سعی می کند لباس تمیزی را که از دفعه قبل یواشکی گوشه کمد پنهان کرده روی لباسهای کثیف بپوشد، تا دل مادرش گرم باشد که دخترش راحت است . او که می آید، آنچه دوست دارد رابرایش فراهم می کنم ، غذای مورد علاقه اش قورمه سبزی است و مثل خیلی از بچه ها، پیتزا رادوست دارد.
من با هر آنچه در توان و امکان باشد سعی می کنم هر دو را برایش فراهم کنم ، بعد حمامی داغ که معمولا یکی دو ساعت طول می کشد،چون حمام و نشستن در وان آب گرم برای ملوسکم ، بهانه ای است تا از دردهای دل کوچکش برایم نقل کند. از این که چطور در خانه پدر، ناچار است ، ناملایمات رفتار تند او وچوقلی های نامادری و بعد هم تشرهای مادربزرگ و عمه و دست آخر هم کتک های پدررا تحمل کند. من سعی می کنم حرفش را قطع کنم ، و او را با اسباب بازی هایی که داخل وان حمام برایش گذاشته ام سرگرم کنم . ذهن کودکانه او خوب این چیزها را درک می کند به خاطرهمین اغلب وقتی به میان حرفش می آیم ، مرامی بوسد و آرام می گوید، ناراحتت کردم مامان ،هی به خودم قول می دم بهت نگم ، چقدر سخت بهم می گذره ، ولی یادم می ره ، تازه من که به جزتو کسی رو ندارم تا باهاش درد دل کنم ; سوسن جون توی مهد می دونه که من پیش بابامم ،نمی دونم از کجا می دونه با این حال ، با این که گفته هر وقت دلت گرفت یا از چیزی ناراحت بودی بیا پیش خودم ، نمی تونم واسش حرف بزنم ، من اونو دوست دارم ، ولی نمی تونم باهیشکی مثل تو درد دل کنم … دیگه قول می دم چیزی نگم که تو ناراحت بشی .
دلم هزار تکه خون است ، اما نمی دانم چه کنم ؟ای کاش می توانستم زودتر از رسیدن سن باران به 9 سالگی کاری کنم تا او مال من شود. او فقطهشت ماه است که پیش پدر و زن پدرش زندگی می کند، اما هر ساعت از این مدت برایم مثل صدسال زجرآور و طاقت فرساست ، ولی مطابق قانون فقط هفت سال بچه نزد مادر می ماند و بعداز آن با رسیدن دختر به سن تکلیف در صورت گرفتن (حکم رشد) می توانم با نظر و علاقه خودباران ، که دوست دارد، پیش من باشد، او رادوباره نزد خود باز گردانم .
– بابا گفته مامانت کور خونده ، نمی دونه من قبل از اون که بتونه تو رو ازم پس بگیره ، واسه همیشه تو رو ازش جدا می کنم !
دلم از شنیدن این حرف مدتی است آتش گرفته ، (بیژن ) که روزی عاشق سینه چاک من بودو نزدیک به یک سال و نیم با هر آنچه می توانست و هر آنچه بلد بود، من و خانواده ام را تحت فشارگذاشت تا رضایت مان را برای ازدواج جلب کند،ناگهان در کم تر از 11 ماه از زندگی مشترک ، رفته رفته به کوه یخی مبدل شد، که باورش برای هیچکس میسر نبود. تا قبل از آن وقتی ازدعواهای مادر شوهر و عروس می شنیدم خنده ام می گرفت ، این حکایت ها را قصه های واهی خاله زنکی تلقی می کردم ، وقتی کانون گرم و عاشقانه من و بیژن کم کم با دخالتهای پنهانی و موذیانه مادر و خواهرش رو به سردی گذاشت ، اولین چیزی که ذهنم را به خود مشغول کرد، این بود که خیال می کردم شاید پای زن دیگری باز شده ،باورم نمی شد آن مادر به ظاهر مهربان بیژن که اغلب با هدایا و عیدی فرستادن گاه و بی گاه دستپختش ژست مادرانه به خود می گیرد، در پس پرده چگونه شوهرم را علیه من تحریک می کند.این برای من که هرگز نمی توانم برای کسی که ازاو بیزارم نقش بازی کنم ، آنقدر ماهرانه و اغواکننده بود که هنوز هم گاهی به کل ماجرا شک می کنم .
در عوض من او را اگر گفتن مادر مبالغه آمیزباشد، لااقل به اندازه یک خاله دوست داشتم .اغلب غصه تنهایی او و دخترش را می خوردم ودلم می خواست لحظات شادمان را با او تقسیم کنم . حتی در این جور مواقع به پدر و مادر خودفکر نمی کردم . اما او بالاخره زهر خودش را درزندگی ام ریخت . گاهی به این نتیجه تلخ می رسم که بعضی از دختران جوان حق دارند که از همان روزهای اول تشکیل خانواده ، کج دار مریض بامادر شوهر و خانواده شوهر رفتار می کنند، یا باسیاست های دو پهلو باعث می شوند پای شوهرشان از خانه مادرش بریده شود. وقتی به عقب برمی گردم و زوایای متعدد و متناقض رفتارخانواده بیژن با خود و خانواده ام فکر می کنم ، ازخودم متعجب می شوم که چرا آن همه مدت صبرکردم تا آن قدر تحقیر شوم ، شش سال زمان کمی نبود… عمر خوشبختی ها کم تر از یکسال طول کشید و درست در زمانی که من چهار ماهه بارداربودم ، فهمیدم دیگر از گرمی عشق بیژن خبری نیست ، او درست مثل خواب زده ای که بیدار شده باشد، ناگهان به خود آمده و به یادآورده بود،بیشتر از آن که به فکر خود و زندگی مشترک مان باشد مسئولیت دیگری دارد و آن نگهداری وانجام او امر ریز و درشت مادر و خواهرش است .آنها او را مرد خانه اشان می دانستند، به همین خاطر از همان روز نخست تمایل چندانی به ازدواج ما نداشتند، البته (بیژن ) تا آنجا که توانست حقیقت را یا درک نمی کرد یا به روی خودش نمی آورد، از طرف دیگر تنها بهانه مادرش این بود که (بیژن ) نه در آمد مناسبی دارد و نه خانه ای از خود، این در حالی بود که پدر بیژن سالها پیش فوت شده و کلیه ارثیه اش به همسر وفرزندانش رسیده بود و آنها در خانه ای سه طبقه زندگی می کردند که دو طبقه آن اجاره داده و باحقوق و در آمد حاصله از اجاره آپارتمانهایشان زندگی راحتی را داشتند.
او تا آنجا که می توانست سعی می کردبچه هایش را وابسته به خود نگاه دارد. آنها عادت داشتند برای به دست آودرن هر چیز قبل از هرتلاشی دستشان را به گدایی جلوی مادر دراز کنندو او با ژست حق به جانب و منت مادرانه ای ، درخواست آنها را سریع تر از بر هم زدن پلک چشمهایشان جلوی روی آنها تقدیم کند. این شیوه عمل باعث شده بود، (بیژن ) هم به عنوان یک مرد هیچ وقت نگران و دغدغه ای برای همت و کار بیشتر نداشته باشد. او می دانست در نهایت هر جا که گیر کند، مادر و مرحمتی های او هست تاخواست های ریز و درشت پسرش را به جا آورد.
هر مادری آرزوی خوشبختی فرزندش رادارد و هر مادری دلش می خواهد روزی مادربزرگ شده و نوه هایش را در آغوش گیرد.وقتی اولین بار خبر حاملگی ام را به مادر (بیژن )دادم انتظار شور و شعفی خاصی داشتم ، چیزی بالاتر از یک لبخند ساده گوشه لب که بیشتر تلخ بود تا شیرین و تبریکی که کمی از تسلیت نداشت .آن موقع درست نفهمیدم چرا او از شنیدن خبرتولد اولین نوه اش به وجد نمی آید، اما وقتی رفته رفته روزهای تیره و تار زندگی مشترک مان از راه رسید و مشاجرات من و بیژن بالا گرفت ، تا جایی که پای دخالت مادرش به میان باز شد، اولین حرفی که از سوی او به اصطلاح برای آرام شدن شنیدم ، نخستین کلامی بود که آتشی بر دلم زد.
او بی محبا و بدون آن که دلیل مشاجره امان رابپرسد، یا تلاشی در ایجاد آرامش داشته باشد، ازپشت تلفن خیلی جدی و خشک گفت :
– شیوا جون حالا فکر نمی کنی توی این گیر ودار بچه آوردن ، فکر سنجیده و مسخره ای بوده وحالا وقت بچه نبوده ؟
من که زبانم بند آمده بود و تمام بدنم می لرزید، با صدای لرزان و گرفته و عصبی سعی داشتم ، آرام و با رعایت ادب یک جوری برای معنای مضحک عبارات او را در ذهن خود،تعبیری درست و سنجیده و منطقی بیابم ، به اوگفتم ، (وا… همه مردم ازدواج می کنند، تاخانواده تشکیل داده باشن و به دنبال اون بچه متولد می شه تا خانواده کامل تر و صمیمی تر وگرم تر بشه تازه دعوای ما که چندان خطرناک نیست که قرار باشه به جاهای باریک کشیده بشه که وجود بچه اونو بغرنج تر بکنه …) اما اوبی احساس تر از عبارت اول در پاسخ به من بالحنی کاملا تیزتر گفت :
– (بالاخره بهتر بود تا قبل از این که به تفاهم نرسیدین پای یه بچه رو به این زندگی باز نکنین ،اینجوری دست و پاتون در مواقع ضروری واسه انجام هر تصمیمی بسته است .) من که باورم نمی شد این حرفها را از زبان مادر شوهرم شنیده باشم ، انگار کابوس می دیدم ، او با حرفهایش نه مراو نه بیژن را آرام نمی کرد برعکس ، خواسته وآگاهانه آتش به وجود هر دو ما می کشید،بخصوص (بیژن ) که انگار با حرفهای مادرش دوپینگ کرده باشد، خروشان تر و عصبی تر به طرف من حمله ور می شد. بعد از آن واقعه فهمیدم که تنها هستم ، مخصوصا که خانواده ام هرگز باورشان نمی شد، داماد بزرگ شان تو زرد ازآب در آید. من شوهرم را نزد خانواده ام به تابلویی از قدرت و احترام مبدل کرده بودم که گفتن درد دل و رو کردن دست او و خانواده به ظاهر محترمش نه تنها دردی را از من دوانمی کرد، بلکه آسیب جدی تری به من می زد،پس خود را می خوردم و به رویم نمی آوردم که چه بر من می گذرد.
رویاها و خیالات زیادی برای زندگی ، عروسی ،و بچه دار شدنم داشتم ، که هیچکدامش محقق نشد. من هرگز فرصتی نیافتم تا از حاملگی ام لذت ببرم و قدر زمانی را که با فرزندم در کنار همسرم می توانستم داشته باشم را بدانم .
او اغلب وقتی از کارهای تکراری شرکت که درواقع یکی از ارثیه های شوم پدری اش بود که بامدیریت مادرش اداره می شد، به خانه برمی گشت ، مثل یک دیوار مقابل من می نشست وصفحات متعدد روزنامه ها را ورق می زد یاکانال های مختلف را به فاصله چند دقیقه عوض می کرد، او هیچ توجهی به رشد موجود غریزی که در وجود من بزرگ و بزرگ تر می شد نداشت وهرگز به احساسات من اهمیت نمی داد نه آنچه می پختم را با میل می خورد و نه از آنچه که پس ازتلاش سخت در اداره ، با تن و روحی خسته ، اماامیدوار در خانه انجام می دادم تا زندگی را برای او گرم تر و پر جاذبه تر جلوه گر کنم ، توجهی نشان می داد.
کم کم حس می کردم ، به یک عروسک کوکی تبدیل شده ام که از صبح تا شب باید براساس قوانین (بیژن ) به همان برنامه های تکراری بپردازم . تا می خواستم چیز بیشتری احساس کند یاحرفی بزند، او لب به اعتراض می گشود ولحظه ای نمی گذشت که کار به مرافعه و جر و بحث می کشید و دست آخر او آنقدر عصبی می شد که باحمله ور شدن به سمت من و ترساندم کار را بانواختن یکی دو ضربه سیلی به صورتم یا مشتی به سرم به مرحله ای می رساند که با اشک و آه و ترس از ناقص شدن بچه ام رها کنم و به گوشه ای پناه برم .
حالا که به آن روزهای طاقت فرسا، نگاه می کنم ، می بینم طی سالهای گذشته او جز عذاب برایم چیزی نداشته است .
و علاوه همان بچه ای را که نه خود و نه خانواده اش طالب به دنیا آمدنش نبوده اند، به زور و فقط به خاطر عذابم از من جدا کرده اند.
(باران ) دختر شاداب ، زیرک و تو داری ست .او وقتی فقط دو سه سال داشت ، وقتی سر وصدای پدرش بلند می شد، با حالت عصبی به سمت من نگاه می کرد و خیز برمی داشت ، مثل سپر بلا مقابل من ایستاد و جسورانه به پدرش نگاه می کرد و می گفت : باز دیگه چه بهانه ای پیداکردین که مامانو اذیت کنین ؟!
بخاطر همین شیرین زبانی ها و زرنگی هایش سه چهار باری از دست پدرش کتک خورد، یک بار که سیلی محکمی به صورت او زد، او نتوانست تعادلش را حفظ کند و عقب عقب رفت و روز میزشیشه ای وسط پذیرایی غلتید و قبل از آن که من از پای در اتاق خواب بتوانم خود را به او برسانم (باران ) من با سر به روی میز و هر آنچه روی آن قرار داشت فرود آمد، بعد هم سرش به گوشه شیشه میز گرفت و پیشانیش شکافت ، در یک لحظه واقعا نفهمیدم چه شد؟ دلم می خواست بیژن رابکشم … فریاد زدم
– باران ، باران من … خدا لعنت کنه … سر بچه شکست …
باران که انگار از آن ضربه و سیلی هر دو منگ وگیج شده بود، بهت زده و در حالی که زبانش بندآمده بود فقط به سقف خیره شده و نه حرف می زد و نه عکس العمل نشان می داد. آن حادثه ،اگر چه با شش بخیه گوشه پیشانی (باران ) به ظاهرخاتمه یافت ، اما نتیجه اش ، اضطراب دایمی (باران ) شد که اغلب باعث شب اداری و ترس اواز صدا و عکس پدرش شده بود. او دیگر حاضرنبود به پدرش نزدیک شود یا عکس او را درداخل قاب روی کتابخانه اش تحمل کند… وقتی صدای بیژن حتی برای سلام کردن بلند می شد،باران به سرعت در آغوش من یا پشت من پنهان می شد، گاهی هم خود را در دستشویی پنهان می کرد.
بیژن از این واقعه عبرت نگرفت … اصلا برایش روحیه بچه و عکس العمل های او مهم نبود، اوخودش بچه مادرش بود، بچه ای که هرگز بزرگ نمی شد تا بالاخره باور کند که خانواده ای تشکیل داده و حالا دیگر مسئولیت فرزند خودش را بایدبه عهده گیرد.
از روانشناس گرفته تا وکیل همه معتقد بودند که تنها راه چاره طلاق است ، باید (باران ) را نجات دهم . من نگران بودم که با طلاق (باران ) را هم ازدست می دهم . پس ماندم و مبارزه کردم … به امید آنکه بالاخره اتفاقی بیفتد…! تا آن که آنچه فکرش را نمی کردم به وقوع پیوست ، (بیژن ) به بهانه مهمانی تولد (باران ) و این که حوصله یک چنین مهمانی که لزوما با حضور پدر و مادر من وخواهر و برادرم و خانواده آنان ، دوستان مهدکودکی (باران ) است ، ندارد مشاجره ای سخت را آغاز کرد و بعد از کتک مفصلی به من وباران هر دو ما را از خانه بیرون انداخت …هیچوقت یادم نمی رود، درست سال گذشته درچنین روزهایی بود که اتفاقا برف می بارید…راه پله سرد بود و همسایه روبرویی مان مهمان داشت ، من زنگ خانه مان را زدم ، اما او حاضرنمی شد در را باز کند و در عوض از پشت در فریادمی کشید و فحاشی می کرد، من با لباس خانه وبدون روسری و (باران ) هم با گرمکن نازک وشلوار کوتاه می لرزیدم وقتی دیدم چاره ای ندارم به ناچار زنگ همسایه روبه روی مان را زدم ،و خدا خدا کردم ، (لیلی ) که استاد دانشگاه است ،خودش پای در بیاید. دستم را جلوی پیشانی وروی سرم گرفتم .
-بله …
– لیلی جان منم شیوا لطفا در را باز کن …!
و در باز شد، چهره متعجب (لیلی ) ناگهان بغض فرو خورده ام را ترکاند.
– شیوا…! این چه سر و وضعی است … وای باران جون … چرا اینجوری داری می لرزی ؟
– باران را ببر خونتون به من یه مانتو و روسری با یه کم پول قرض بده می رم با پدرم می یام دنبالش …
– چی شده ؟ چه اتفاقی افتاده ؟ بیا تو…
– نه اول یه چیزی بده بپوشم …
– خیلی خب ، بیا همین جلوی در هست بیاتو…
مانتو و روسری لیلی را از رخت آویز جلوی دربرداشتم و به تن کردم … ناگهان در آیینه کمد لباس چهره ورم کرده و چشمان پف آلود خود را دیدم و وحشت زده دستی بر صورتم کشیدم .
– با خودت چیکار کردی دختر؟ بیا تو باران جان … برو عزیزم اونجا توی اتاق (آناهیتا)اون جا داره مشق می نویسه …
– نه ، من می موننم اینجا… پیش مامانم .
– برو عزیزم الان مامان رو هم می یارم همون جا.
آن شب (لیلی ) مرا به اتاق خودش برد،نفهمیدم چه وقت مهمانانش رفتند، (باران ) پیش (آناهیتا) ماند. فردا صبح زود صدای بر هم خوردن در خانه ام مرا از خواب بیدار کرد،(بیژن ) به شرکت رفت و من با پدرم تماس گرفتم .او به اتفاق پلیس از راه رسید، آنها قفل را شکستندو من با حضور لیلی و شوهرش و پدرم دو مامورپلیس چمدان وسایلم را برداشتم و به خانه پدرم رفتم .
(بیژن ) علیه من شکایت کرد و ادای سرقت ازمنزل را مطرح کرده بود، اما بالاخره دادگاه حق را به من داد چون او همسر قانونی اش را به همراه فرزندش از خانه بیرون کرده بود. او می خواست مرا وادار به طلاق کند، بدون آن که حق و حقوقم را بپردازد و من حاضر به طلاق نبودم . بنابراین دعوی تازه ای مطرح کرد، مبنی بر آن که قصدازدواج مجدد دارد. بالاخره با صیغه (مهری ) وآوردنش به خانه خود عملا مرا مجبور کرد تاخودم درخواست طلاق کنم . بعد از آن نوبت (باران ) بود. (باران ) تا هفت سالگی می توانست نزد من بماند و بعد حضانتش به پدر واگذارمی شد. تا روزی که به سن تکلیف برسد و خودتصمیم بگیرد که با کدامیک از ما زندگی کند.
کم تر از هشت ماه (باران ) نزد من بود،هیچوقت آن روزها را از یاد نمی برم ، انگار روزهاو ساعت ها به سرعت برق و باد می گذشت .بالاخره وقتی روز موعود رسید و ما در محضردادگاه حاضر شدیم و رسما و به ناچار دخترم را به دست پدرش سپردم که حالا دیگر (مهری ) را عقدکرده بود و رسما با هم زندگی مشترکشان را آغازکرده بودند، تا مرز دیوانگی پیش رفتم . (باران )مثل ابر بهار اشک می ریخت و تا لحظه جدایی آرام آرام می گریست بعد ناگهان در شرایطی کاملا عصبی و غیرقابل کنترل شروع به فریاد زدن و التماس کردن و دست و پا زدن کرد، پشت سرهم می گفت :
– مامان نه … نه ، نه … من نمی رم من با این مردنمی رم خونشون … انگار که او را به غریبه می سپردم ، طاقت نداشتم ، من هم در حالی که گریه می کردم از بیژن می خواستم اجازه دهد،باران با من بماند، اما او مثل یک تکه سنگ ایستاده بود و در اتومبیل را باز کرده و با یک دست بازوی ظریف و کوچک باران را چسبیده و به زور او راداخل اتومبیلش می کشاند. بالاخره باران داخل اتومبیل جا گرفت ، اما دائم دست و پا می زد واشک می ریخت دیگر صدایش را نمی شنیدم ، امامی دیدم چطور گل بهاریم در آن اتاقک آهنی داشت پرپر می شد.
بعد از آن اتفاق دیگر چیزی به یادم نماند چون تقریبا از حال رفتم ، سه شبانه روز بین مرگ وزندگی دست و پا می زدم و در تمام آن مدت زیرسرم در بیمارستان چیزی احساس نمی کردم ،وقتی به هوش آمدم تازه فهمیدم چه بدبختی ومصیبتی برسرم وارد شده است ، حالا از آن روزهای سیاه ، نزدیک به یکسالی گذشته است …وقتی باران آخر هفته پیش من می آید، احساس آرامش می کنم ، اما وقتی دوباره ناچار است ، روزجمعه از من جدا شود، او را تا سر کوچه بدرقه می کنم تا پدرش بیاید و او را دوباره با خود ببرد،انگار بار دیگر دنیا برسرم خراب می شود. باران باتمام بچگی اش ، این رنج را خوب درک می کرد وعذاب می کشید… گاهی آرزو می کنم ای کاش اوبچه بود مثل همسن و سالهایش ، ولی متاسفانه اوبیشتر از سن و سالش می فهمید… و آن کس که زیاد می فهمد، مسئولیت عظیم تری برگردنش سنگینی می کند.
– مامان پس کی من بزرگ می شم …؟
– واسه چی عزیزم آرزو داری بزرگ بشی ؟!وقتی بزرگ شدی می فهمی که این آرزوی خوبی نیست ، چون همه بزرگا دلشون می خواد به عقب برگردن و بزرگ نشن .
– آخه وقتی بزرگ بشم دیگه خودم تصمیم می گیرم پیش کی بمونم ، من از بابام و مهری ومامان بزرگ و عمه (بهناز) خوشم نمی یاد،می دونم بابام منو نمی خواد اون و مهری چندوقت دیگه بچه دار می شن … اونا اصلا به من کاری ندارن ولی فقط بخاطر لجبازی و برای این که تورو اذیت کنن ، منو نگه داشتن آخه چرا اینقدر ازتو بدشون می یاد مامان ؟
– نمی دونم عزیزم ، نمی دونم …
– اونا خیلی بدن … وقتی مهری بامامان بزرگ و عمه (بهناز) لجبازی می کنه و جواب سر بالابهشون می ده و نمی ذاره بابا اونارو خونمون دعوت کنه یا تنهایی خونشون بره ، دلم خیلی خنک می شد و ازش خوشم می یاد چون من ازمامان بزرگ و عمه بهناز بیشتر از مهری بدم می یاداونا بودن که باعث شدن ما خوشبخت نشیم . تازه خودشون مهری رو واسه بابا پیدا کردن .
– باران عزیزم ، آدم از بدبختی مردم نبایداحساس خوشبختی کنه وگرنه این بلا به سرخودش می یاد.
– ولی خدا می دونه که اونا به ما بد کردن ، مگه خودت نگفتی خدا خیلی سخت از اونایی که بددیگران رو بخوان انتقام می گیره … حالا من هرشب دعا می کنم انتقام ما رو هم بگیره …
/ 3 نظر / 70 بازدید
?FoadjOOn ?

گاهــــي وقتــــا يــه نفـــر فقــط يــه نفــر باعـث ميــشه کــه حــس کنــي چيـــزي کــه تــو رو روي زميــن نگــه داشتـــه جــاذبه ي زميـــن نيست به ما هم سر بزن http://cafe70.ir

llll افکت llll

دستهايت که مال من باشد هيچکس مرا ....دستِ کم نخواهد گرفت به گالري عکس ما هم سر بزنيد منتظرتم http://efect.ir

کوله پشتی

سلام.در جریان نبودم وبلاگ دیگری دارید..مرحبا!!!!! راستی چرا ادرس وبلاگ 1368 هستش؟!